روزدردونه هاي مامانا وروزفرشته هاي باباهاوناموس داداشامبارك

دخترم با تو سخن می گویم زندگی در نگهم گلزاریست

 و تو با قامت چون نیلوفر ، شاخه ی پر گل این گلزاری

من به چشمان تو یک خرمن گل می بینم

گل عفت ، گل صد رنگ امید

گل فردای بزرگ ، گل فردای سپید

چشم تو آینه ی روشن فردای من است

گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ

کس نگیرد ز گل مرده سراغ

دخترم با تو سخن می گویم

دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش

همه گل چین گل امروزند

همه هستی سوزند

کس به فردای گل باغ نمی اندیشد

اآنکه گرد همه گل ها به هوس می چرخد

بلبل عاشق نیست

بلکه گلچین سیه کرداریست

که سراسیمه دود در پی گل های لطیف

تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد بر خاك

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

تو گل شادابی

به ره باد مرو !!!

غافل از باد مشو

ای گل صدپر من

همه گوهر شکنند

دیو کی ارزش گوهر داند ؟

دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من

تو که تک گوهر دنیای منی

دل به لبخند حرامی مسپار ، دزد را دوست مخوان !

چشم امید به ابلیس مدار

ای گوهر تابنده بی مانند

خویش را خار مبین

آری ای دخترکم

ای سراپا الماس ، از حرامی بهراس …

قیمت خود مشکن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

( مهدی سهیلی )


روزدخترروبه همه ي دخمل خانم هاي عزيزتبريك ميگم.


درهمه ي جاده ها به دنبالت ميگردم


قائم باشك كه بازي كرديم

توقائم شدي

وماباشك پيدانكردنت...



گرگ هايي

كه هرچه گشتيم پيدايت نكرديم

چشم گذاشتيم به روي نبودنت...



وهي مانديم وشمرديم ومانديم...

امابازهم پيدايت نكرديم

آقااين گرگ هاديگرگرسنه نيستند



ازفرط نبودنت رام شده اند

بازي راتمام كن

بگذارپيدايت كنيم



مگرفرقي هم ميكند

                           ديگركدام جاده

                                                من درهمه ي جاده ها

                                                                               به دنبالت ميگردم

اي بهارزندگي

                     اي نورعالم

                                        نكندتپش هاي قلبم بايستد

                                                                               وتونيامده باشي...





شعر"ضميرمفردغايب"اثربهارايمان راد

نثر"جادهاچشم به راهند"قلم خودم بود

بيا!ديرميشود

امشب دلم براي توتكثيرميشود


دراين غزل كه نام توتفسيرميشود


درشعرهاي حضرت حافظ پياله اي است


ازآن به چشم هاي توتعبيرميشود


وقتي خداميان نگاهت نشسته است


خيلي عجيب نيست كه تكبيرميشود


ذكرمدام و وردلب آسماني ام!


خورشيددرنگاه توتصويرميشود


بايدتمام عمربرايت بغل شوم


بايدتمام عمر...بيا!ديرميشود


هرروزبوسه هاي مكرر;ولي بگو


دل ازشراب سيب مگرسيرميشود؟


سخت است ازتوشعربگويم اميدمن


اين دل به پاي قافيه هاپيرميشود


تازنده ام براي توميگويم ازخودم


ازشاعري كه بي توزمين گيرميشود



 شعري بودازدوست شاعرم:پرستوعلي عسگرنجاد




بهارآمد

بهارآمدجواني راپس ازپيري زسرگيرم

 

كنارياربنشينم زعمرخودثمرگيرم

 

به گلشن بازگردم باگل وگلبن درآميزم

 

به طرف بوستان دلدارمهوش رابه برگيرم

 

خزان وزردي آن رانهم درپشت سرروزي

 

كه درگلزارجان ازگلعدازخودخبرگيرم

 

پروبالم كه در دي ازغم دلدار پرپرشد

 

به فروردين به يادوصل دلبربال وپرگيرم

 

به هنگام خزان دراين خراب آبادبنشينم

 

بهارآمدكه بهروصل اوبارسفرگيرم

 

اگرساقي ازآن جامي كه برعشاق افشاند

 

بيفشاندبه مستي ازرخ اوپرده برگيرم

 

غزلي عارفانه ازامام خميني‌‌(ره)

 

دوستاي مهربونم سال 1391كم كم داره تموم ميشه,


اميدوارم ديگه خونه تكونياتونووب تكونياتونم تموم شده


باشه وتوشب چهارشنبه سوري همه خستگياتون توي آتيش


بسوزه,سرسفره هفت سين دلتون جايي هم براي من


بازكنيدويادي ازهمه دوستاتون كنيد منم براتون


دعاميكنم بهترين نعمتهارو...


اميدوارم سال خوبي داشته باشين وبه آرزوهاي قشنگتون


برسين.


يادتون باشه زندگي كوتاه  پس بياصادقانه عاشق باشيم


نزاريم غصه هامانع ازخندهاي قشنگمون بشن وكينه


هارومثل گردوغبارخونهامون ازدلامون بشوريم.


خيلي دوستتون دارم


سال 1392روبه همه ي شماتبريك ميگم.

قلبم             شاپركم


  شاپركم راروي موهايم گزاشت.نميدانم درميان انگشتانش چه ديده بودكه آنقدرتأمل برانگيزبدان


مينگريست,كنجكاوي امانم رابريد دستانش رادرميان دستانم گرفتم هيچ نبود..هرچه بوددرذهنش


بودوپريد;به چشمانم نگاه ميكردپرسيد:اگه     اگه كسه ديگه اي توزندگيم باشه      اگه كسه ديگه


ايرودوست داشته باشم توچه كارميكني ؟ بالبخندي تمام تراوشات ذهنم راپاك  كردم گفتم:خب كه


چي ميخواي منوازسرخودت بازكني ياداري شوخي ميكني؟ هيچ كدوم به حال من فرقي


نداره...هنوزحرفم تمام نشده ازجاپريد 


  چي؟برات مهم نيست؟فرقي برات نداره!


دستانش ازميان دستانم رهاشد;مات ومبهوت شده بودم به حركات لبهايش ,ديگرگوشهايم تاب


شنيدن نداشت ...دنياسكوت كرده بودواوحركات پانتوميم اجراميكرد      شاپركم حرفهايش


راترجمه كرد,ميگه دوست نداره ,دلشروبه يكي ديگه باخته,نگاش كن حلقه ي عشقشونم


خريدن.اين حرفهاتوي كت من نميرفت!شاپرك چي شده نميفهمم.تمام بدنم مانندتكه اي يخ شده


بودويك سوال تمامي سلول هاي مغزم راميخورد«چرا؟» وزيرلب گفتم:آره براي من فرقي نداره


چون بازم دوستت دارم. رفت ولي ندونست شاپركم توآتيش عشقش سوخت وپرپرشد..ندونست


شاپركم قلبم بودكه بهش داده بودمواون ردش كرد. 


الهام مخلص ابادي فراهاني 



گاهي يك سنجاقك به تودل ميبندد


وتوهرروزسحرمينشيني لب حوض


تابيايدازراه ازخم پيچك نيلوفرها


روي موهاي سرت بنشيندياكه ازقطره ي آب كف دستت بخورد


گاهي يك سنجاقك همه معني يك زندگي است

يارسول الله

يارمن ازچهره ميگيردنقــــاب


يابرآمدبارديگرآفتـــــــاب



آمده ميلاد هادي  ســــبـــل


البشــــــارت آمده ختم رسل



آمنــــــه سرگرم لالايي بــود


قرص ماه اوتماشــــايي  بــود



سرفرازي سرفرازي آمنـــــــه


زين پسرامشب بنازي آمنـــــه



يارســـــول الله من  مست توام


من گداي چشم بردســــت  توام



آمدي اي من فداي خوي تـــــو


بوي جنت ميوزداز كوي تـــــو



لعل لب هاي توخندان چون گل است


پيچ وتاب گيســـــويت  گل  بود



اي حريم توبهشـــــــــت آرزو


ميبردجبرئيــــل نامت باوضــو



اي حريمت جنـــت  المأواي  من


گرمراازدربراني واي مـــــن



بي توهمچون لاله ي  صحراييــم


افتخارم بس كه من زهراييــم



 يارسول الله         يامحمّد

اشك

دستاي توخيس خيس بودازبارون چشمـات


زانوهات خميده بودازسنگيني غمهـات


شاپرك روموي تونوازش ميكردگونه ي تو


دستاي فرشته جون پاك ميكرداشكاي تو


ردپاي عاشقت آتيش ميزدقلب تورو


اوني كه اون بالاهاست نگاه ميكردروح تورو


اشكاي دونه دونه ميريزه روي گونه


آخه اين چه عشقي كه دل شده ديوونه


گل من گريه كني آب حوض اون چشات تموم ميشه


ماهي هاي توچشات ديگه عمرشون فناميشه


نگاهي كن به درخت خونتون ميبيني داره واست ناله ميكنه


حتي اون ستاره ي آسمون واسه ماهش زجه ميكنه


ابرهاي آسمون دارن گريه ميكنن


گلهاي سربه گريبون دارن شادي ميكنن


بروكنارپنجره نگاه بكن به آسمون


شايداينهاهمه باشن براي دخترك پريشون


 

اين هم يكي ديگه ازشعراي خودم بود

شنل دستباف مادر

هوامه گرفته بود انتهاي جاده ي درختان كاج وسرو;سفيدبودانگاريك تكه ابردرهمان


نقطه ي دوردرآغوش درختان به خواب رفته بود.معلوم نبودشب گزشته آسمان به


ابرهاچه گفته بودكه اين چنين دلشان پر بود و زارزاز گريه ميكردندوهرچه ماه


برايشان لالايي خواند;آرام نگرفتندوتاصبح خوابشان نبردودست آخرهم آفتاب دست


نوازشي برسرشان كشيدودلداريشان داد تاكه آرام شدند.


انگارتنهاكسي كه ديشب خوب خوابيده بودزمين بود ;پتوي برگهايش رابرسرش كشيده


بودوآرام خوابيده بود وحالاحالاهاقصدبيدارشدن نداشت   فكركنم ساعتش رابراي


بهاركوك كرده بود...


دخترك كه شنل دستباف مادرش رابرشانه هايش داشت برروي برگهاي تروخشك


ريخته برزمين قدم ميگذاشت ونگاهش به انتهاي پارك دوخته شده بود


هرروزبايدازاين پارك عبورميكردتابه خانه برسد.همه جاي آن پارك راميشناخت


وباتمام درختهايش حرف زده بودولي امروزحال وهواي پارك ودلش


جورديگربود.بعدازمدتهاقدرت گفتن"نه"راپيداكرده بودوبه پسري كه


هرروزبرسرراهش سبزميشدوبانگاه هاوحرفهايش آزارش ميداد نه گفته بود ودست


  رد به سينه اش زده بود.


ديروزخوشحال ازپيداشدن توانايي گم شده اش بودوامروزنگران ازخش خش هاي


پشت سرش .احساس ميكردكسي بافاصله ي چندده قدمي پشت سرش راه مي


آيداماجرات برگشتن نداشت ;صورتي كه هميشه گلگون بودديگررنگ نداشت.قدم


هايش راتندتركرده بودولي انگارخون به مغزش نميدويدواحساس ميكردنميتواندراه


برود,صداي خش خش هانزديك ترميشد چيزي به انتهاي پارك نمانده بود.دردلش


ميگفت:سمازودترحركت كن چيزي نمونده زودباش .صدايي ازپشت سرمي


گفت:خانومي چراانقدرتندراه ميري ازنفس افتادم ميخوام باهات حرف بزنم


برگردكارت دارم من كه ازت چيززيادي نخواسته بودم جز...دخترك باصدايي كه به


سختي شنيده ميشدگفت:چراولم نميكني؟وبه راهش باقدم هاي تندترادامه

 

ميداد."حالاديگه به من پشت ميكني؟بهت ميگم برگرد ميدوني چيه


باشماهابايدهمينجوررفتاركرد"


احساس سردي وسوزش كل بدن دختررافراگرفته بودديگرهيچ صدايي رانميشنيدبه


قدري تندراه ميرفت كه درحال دويدن بود.بلاخره به خانه رسيد.وقتي مادرش چهره ي


دخترراديدرنگ ازرخش پريد وحالش بدترشدوقتي شنل بافته ي دست خودش


راسوراخ سوراخ ديد...


خداچقدررحم كرده بودكه اسيدبه بدن سمانرسيده بودولحظه اي دخترك برنگشته بود.


اين داستان هم اثرخودم بوداميدوارم خوشتون اومده باشه دوستاي عزيزم

جامونده ازقافله

 شبنم روزاي پاييز;لبخندت يادم نرفته 

  

                                      كوچولوي نازنينم;گريه هات يادم نرفته


تنهامون گزاشتي رفتي                                   

                                      قاصدك روزاي ابري


نم نم بارون روگونه  

                           

                                       مثه نفس لب بومه


تشنه ي روي بابايي گل پونه

                     

                                       ياده بابات تودل همه ميمونه


روي موهاي قشنگت ستاره بايدميشسته 

 

                                      اماخاكهاي بيابون كرده موهاي توخسته


دل من پرميزنه براي چشماي سيات

        

                                      قربون بارون ريزون چشات


آه كه مرواريدچشمات توصدف گمشده باز

 

                                      لباي تشنه ي توبازم شده غرق نياز


دستاي كوچيك توديگه جوني نداره 

      

                                     آخه انگشتاي نازت ديگه خوني نداره


قلب گنجيشكي توبه عشق بابا ميزنه  

          

                                     امااون نميدونه باباجون غرق خونه


صداي قلب توروفرشته هاهم ميشنون 

                                       پرنده هاي بي قراربال ميزنن;هي ميپرن


پاهاي بي جونتو;باباهنوزنديده باز   

         

                                     فقط خاراي بيابون ميكنن اوناروناز


جيگرت داره ميسوزه ;يه قطره آب پيدانشد

                                                             كاشكي دل اين آسمون يكمي باروني ميشد


حالابزارمن بميرم بشم فداي اون نگات


                                                      خانم جونم به قربون تبسم روي لبات


پرنده ي كوچيك من به قربون بابا; بابات 


                                                          به قربون گرفتگي توصدات


به قربون تشنگي روي لبات

                                                            به قربون ترك روي دست وپاهات


خانم جونم به قربون تموم زخماي تنت 

      

                                حالا ميشه دستي بكشي برسراين مهمونت


حالامنم جامونده ازقافله ديارمون

        

                                 حالامنم منتظريه نيم نگاه مهربون


اين شعرهم تكه ي كوچيكي ازاحساسات من نسبت به خانم رقيه دخترسه ساله امام حسين بوداميدوارم موردقبول واقع بشه.

 

بادبادك

نيمه هاي آبان بودتقريباْهيچ برگ سبزي روي درخت هاي بيدمجنون  وسروديده نمي شد.هرچي بودبرگهاي نارنجي ,قرمز,قهوه اي و زرد;باد هم بيكارنبودميرفت وميامدوشاخه هاراتكان ميداد انگارميخواست گردوهايي كه درشاخه هاي بالايي جامانده بودندودست هيچ كسي به آنهانرسيده بود را برروي زمين بياندازد.كلاغ هاهم سروصدايي راه انداخته بودندوصداي قارقارشان تمام  ده  رابرداشته بود ولي اين سروصداهابه خاطربادنبود به خاطرپسربچه اي بودكه داشت ازدرخت بالامي رفت وميخواست بادبادكي راكه براي خواهرش ساخته بودوبين شاخه هاگيركرده بودرابردارد.بقيه پسربچه هاهم پايين درخت ايستاده بودندونگاهش ميكردند وباهم حرف ميزدند" علي چطوري ميخوادازدرخت سروبالابره؟كارخيلي خطرناكي اگه بيفته معلوم نيست چه بلايي سرش بياد!"امادرميان هياهوي پسربچه ها,دختركي باچشمان نگران نگاهشوبه بالاي درخت دوخته بودوميترسيدداداشش ازبالاي درخت مثل دفه ي قبل بيفته وپاش بشكنه.علي به پايين درخت نگاهي انداخت وچشمش به نرگس افتادكه زل زده بودبهش وازچشماش نگراني ميباريد.امامونده بودچه كاركنه اگه بره بالاترحتماْميفته واگه بيادپايين بچه هامسخرش ميكنن تودوراهي مونده بود كه انگار خدافرشته ي نجاتش روفرستاد!بله عموحسن كهنه فروش باگاري كه به قول ننه زهراازشيرمرغ تاجون آدميزادتوش پيداميشد داشت ازانتهاي كوچه باغ هامي امد.علي يهودادزدبچه هاعموحسن وبانگاهش انتهاي كوچه باغ رانشان داد.بچه هاپشت سرشون رونگاه كردندوتاچشمشون به عموحسن خورد دويدن به سمتش وصداي شاديشون بلندشد.علي آروم ازدرخت پايين اومد,نرگس كه ديگه طاقت نداشت به طرف علي  دويدودرحالي كه اشك امونش نميداد گفت:من بادبادك نميخوام داداش علي .علي اشكاي نرگسروپاك كردوگفت ديگه نبينم گريه كنيامن طاقت اشكاي توروندارم خواهركوچولو.وهردوباهم به طرف گاري عموحسن دويدن تاپوليروكه ننه زهرابهشون داده بود آدامس بادكنكي بخرن.

باد دست نوازشي بربادبادك كشيدوآزاديش رابه اوارمغان دادتابارديگردردل آسمان به رقص درآيد...

چكيده اي ازقلم خودم

خلقت زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟"
خداوند پاسخ داد: "دستور کار او را دیده‌ای‌؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود. بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند." فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."
خداوند گفت : "نمی شود!!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم. از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد." فرشته نزدیک شد و به زن دست زد. "اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی." "بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام. تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد." فرشته پرسید : "فکر هم می‌تواند بکند؟"
خداوند پاسخ داد :
"نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد." آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
فرشته پرسید : "اشک دیگر برای چیست؟"
خداوند گفت:
"اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش." فرشته متاثر شد: "شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند." زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند. همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند. سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند. بار زندگی را به دوش می‌کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند. وقتی خوشحالند گریه می‌کنند. برای آنچه باور دارند می‌جنگند. آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید. قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد. کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!"
فرشته پرسید: "چه عیبی؟"
خداوند گفت: "قدر خودش را نمی داند . . ."

كفشهاي وصله دار

بادي ملايم مي وزيد برگهاازشاخه هادست به دست هم مي دادندومانندنوعروس ودامادي درباد به رقص درمي آمدندوآهسته روي سنگ فرشهاي يكي درميان پياده رو مينشستند ودوباره بادآنهارانوازش ميكرد,گويي اينبار زني دامني برتن كرده ازبرگ هاي زربافت طلايي وكودكش رادرآغوش ميكشد.آن سوترروبه روي ويترين پرزرق وبرقي پيرمردي باسني كمترازآنچه چهره اش نشان ميدهد چادرهمسرش راگر فته بودودست روي شيشه ي ويترين مغازه گزاشته وكفشهايي كودكانه رانشان ميداد"زري ببين قيمتش چقدره توكه چشات ميبينه" "نميدونم چقدرنوشته چشام ديگه سونداره فكركنم سه هزارتومنه" "توميگي ايناقدپاي ليلاهست؟" "آره گمون كنم مگه اون بچه چقدرپاداره,بيابانخ اندازه ي پاشوگرفتم بيابريم توبراش بخريم مطمئنم خيلي ذوق ميكنه, هرچي باشه نوه مونه ديگه كلاس اوليه رفته مدرسه چهارروزديگه زمستون ميادبايديه جفت كفش براش بخريم كه پاهاي كوچيكش يخ نزنه كفشهاي پارسالش ديگه هيچ نايي ندارن"پيرمرد دست زنش روميگيره وهردوباهم ميرن تومغازه.پسري جوان وخوش قامت ميگه:سلام پدرجان خوش اومدين,بفرمايين انتخاب كنين تابراتون بيارم.پيرمرداشاره به ويترين ميكنه وميگه پسرم اون چكمه هاي قرمزبچه گونه اوناكه پشت شيشستوميخوام براي يه دخترهفت ساله.پسرشماره كفشرونگاه ميكنه وميگه قيمتش سي هزارتومنه وميره توي انبارتاكفشوبياره.پيرمرد دست توي جيبش ميكنه وبانگاهي سردبه چنداسكناس ميگه:زري فكركنم بشه كفشهاي پارسال ليلاروبديم مش رضاوصلشون كنه .وصداي بسته شدن دربه گوش ميرسه...

 

چكيده اي ازقلم خودم