واقعیت تلخ...!!

سهراب سپهری در جشن تولد یک سالگی فرزندش گفت :
عزیزم ! یک بهار٫ یک تابستان ٫ یک پاییز ٫ و یک زمستان را دیدی !!!
از این پس همه چیز تکراریست ...

سهراب سپهری در جشن تولد یک سالگی فرزندش گفت :
عزیزم ! یک بهار٫ یک تابستان ٫ یک پاییز ٫ و یک زمستان را دیدی !!!
از این پس همه چیز تکراریست ...
در دنیا جای کافی برای همه هست پس بجای اینکه جای کسی را بگیری سعی کن
جای خودت را پیدا کنی .....


هرچه مینویسم ناخوانده می ماند، تازه آنها هم که می خوانند نمی فهمند
چه دلمان بخواهد،
چه دلمان نخواهد،
خدا یک وقت هایی دلش نمیخواهد،
ما چیزی را که دلمان میخواهد
داشته باشیم...
هرگز این سیب را عادلانه قسمت کنند !!!
تو به سهم خود فکر میکنی!من به سهم تو!
هر آنچه از من داری...
از من که چیزی کم نمی شود...
فقط بگو با ودانت چه می کنی؟!
شاید...؟!
نکند آن را هم پاک کرده ای؟!!!
نه!! شدنی نیست..
.
نمی توانی آنچه را که نداشتی پاک کنی!!!!
تنها چیزی که از تو برایم باقیست اشکهای خشک شده بر گونه هایم است شاید
کم باشد کهنه باشد امابه اندازه تمام لحظه های بی تو بودنم غم دارد..

ایـن شــعرهـــا
بـــرونــد بــه جــهنّم
مــن فقــط
دیــوانـه ی آن لحــظه ام…
که قــــلبت…
زیــــر ســـرم
دسـت و پـــا بزند….
دیگر از تنهایی خسته شدم..به کلاغها زیر میزی میدهم تا قصه ام را تمام کنند....


میکوشم غم هایم را غرق کنم اما
بی شرف ها یاد گرفته اند شنا کنند..
از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند :
شما چطور شصت سال با هم زندگی کردید؛
گفتند : ما متعلق به نسلی هستیم که ،
وقتی چیزی خراب می شد؛
تعمیرش می کردیم نه تعویضش!
![]()

چرتکه می اندازم روز های نبودنت را
این روز ها بدهی ات دارد زیاد می شود...
.
.
نمی خواهی بازگردی؟
نترس !
.
.
ارزان حساب می کنم!
اگر برگردی قول می دهم تمام بدهی ات را
.
.
به آغوش پرمهرت بفروشم ..!!!
به حال خودم هم گریه ام نمی گیرد این روزها...
نمی فهمم...
باز سگ شده ام یا سنگ ...؟؟

این روزها غصه ها یکی یکی نمیان...
آژانس میگیرن همگی با هم میان....

نمی دانم
دل به کسی بستم که مسافر بود
یا مسافر شد کسی که دل به او بستم

آنقدرها هم روی وقار من حساب نکن…قطب زمین هم که باشم تورا که میبینم یخ
هایم آب می شود…

دل من همانند اتوبوس های شهر شده !!!! غصه ها وارد میشوند ٫ فشرده به روی
هم و من راننده ام که فریاد میزنم : دیگه سوار نشید !!! جا نیست ...
ساعت را روی “هیچوقت” کوک کنم …
از اون دیوار ترک خورده و کوتاه رفاقت فاصله بگیر ٫ بارها روی من ریخته است !!
کنج گلویم قبرستانیست پر از احساس هایی که زنده به گور شده اند به نام بغض !!!

مرد کسی نیست که گریه نکند !!
مرد کسی است که به گریه نندازد ...