نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
![]()
![]()
بيائيد يه كمي عاشق باشيم ، بيائيد كمي صندوق دلامونو وا كنيم ، بيائيد يه بار ديگه فرياد كنيم بيائيد داد بزنيم و بگيم كه هيچ چيزي توي دنيا ثروت دلامون نيست الا وجود مقدس خدا و عشق به بنده هاي اون![]()
آره مهربونم اون موقع است كه قلب مهربون خوش سيمات سبز سبز مثل جنگلهاي شمال مي شه و به شادي ما زميني هاي خاكي لبخند مهر مي زنه بيا مهربون كه فردا ديره...................![]()
![]()
![]()
![]()
امروز خیلی دلم گرفته .نمیدونم چراولی میدونم خیلی دلم برای خدا تنگ شده.تواین روزهاادم بیشتراحساس میکنه که خدا چقدربهمون نزدیکه.خدا اینقدرمهربونه ودوسمون داره که بهمون فرصت توبه رو میده.اینقدربزرگه که بااین همه گناه بازم حاضره پای حرفامون بشینه خوب گوش بده.ولی ما............بعضی ازماهاحتی حاضرنیستیم تواین شب ها که خدابهمون فرصت داره خودمونوعوض کنیم.تمام قول هایی که میدیم اعتبارش فقط تاهمون مجلسه بعدخیلی زود فراموش میکنیم وبازم به کارامون ادامه میدیم.
میخوام تواین شب ها هموفراموش نکنیم وبرای هم دعاکنیم تاقدرثانیه ثانیه ازاین روزهاوشب هاروبیشتربدونیم.التماس دعا
من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در ان بالاها
مهربان، خوب، قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد...
من عاشقم پس یروم تا به معشوقم برسم.عاشق واقعی کسیه که معشوقش خداست .اگر عاشق خدا باشیم میتونیم عاشق واقعی
بنده های خدا هم بشیم چون اول خداست بعد ما مخلوقاتش .ما ادما برای همه چیز تلاش میکنیم به جز چیزی که باید تلاش کنیم.
تا حالا به معنای (انا لله وانا الیه راجعون )دقت کردی ما ازخداییم باید تلاش کنیم تا به خدا برسیم.
به نظر من زندگی یه جادست که اخرش به خدا میرسه ولی اطرافش چیزایی است که شیرینه وچشم ادم رو
میگیره .بعضیها بی توجه به اطراف میرن و به خدا میرسن بعضیها هم اینقدر تو زرق وبرق اطراف این
جاده غرق میشن که نمیتونن به خدا برسن ولی به قول بابابزرگم راه راست هیچ وقت گم نمیشه
پس اگه ما اراده کنیم میشه حتی اگه خیلی راهمون گم شده باشه .این لذتها شیرینه ولی ارزش
از دست دادن رضایت خدا رو نداره.
تو گر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس را لذت ندانی
راستی دوستان اگه میشه درباره شعر پایین یه کم فکر کنین خداییش ارزش داره سرسری رد نشین.
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
زندگی ، اوج درخشندگی مهتاب است !
.
قالَ امام مهدی ( علیه السّلام ) :
· در دخت پیامبر خدا (ص) برای من سرمشقی نیکوست٬ و زودا که نادان را پستی عملش به نابودی کشاند٬ و کافر بداند که فرجام نیک از آنِ کیست٬ خداوند به لطف خویش٬ ما و شما را از تمامی مهلکه ها و بدیها و گزند ها و بیماریها نگه دارد که اختیار این همه در دست اوست و بر انجام آنچه خواهد تواناست٬ و او حامی و نگهدار شماست.
منبع : البحار 53/180

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میان تمام دوست داشتن هایم
تو را به بی بهانه ترین دلیل خواهم کشت
من از لطافت حرف های خویش می ترسم
|
|
|
پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود. و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد.... حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت. پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟ مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم. اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟ پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند. پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به عبادتگاه بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود. کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟ آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟ وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند. |
ویلیام شکسپیر گفت :
I always feel happy, you know why?
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
Because I don't expect anything from anyone
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم
Expectations always hurt ...
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...
Life is short ...
زندگی کوتاه است ...
So love your life ...
پس به زندگی ات عشق بورز ...
Be happy
خوشحال باش
And keep smiling
و لبخند بزن
Just Live for yourself and ..
فقط برای خودت زندگی کن و ...
Before you speak ؛ Listen
قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن
Be ؛ Feelfore you write ؛ Think
قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن
Before you spend ؛ Earn
قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش
Before you pray ؛ Forgive
قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش
Before you hurt
قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن
Before you hate ؛ Love
قبل از تنفر ؛ عشق بورز
That's Life …
زندگی این است ...
Feel it, Live it & Enjoy it
احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر
دیشب خواب دیدم كه ماه به گل سرخ كنار طاقچه ،شبنمی از شیفتگی دل خسرو عطا كرد.دیشب خواب دیدم ساحل ،مواج دریا را تنگ در آغوش خود كشیده.دیشب خواب دیدمكه ستاره چشمك زد بر شهابی سرخ رنگ.خواب دیدم كه پروانه خجل شد از رویش گل.در جاده ی پاییزی ذهنم نوری است.صبحگاه فهمیدم كه دیشب درون قلبم غوطه ور بوده ام!
تو مرا می فهمی
من تورا می خواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی
از تو گفتن کار هر کس نیست ای زیبا غزل
از برای گفتنت باید که مولانا شوم
جلسه محاكمه عشق بود، عقل قاضی ، و عشق محكوم ....
به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداری از عشق
آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی؟
ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی ؟
وشما پاها كه هميشه مشتاق رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ،
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:
ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟
قلب ناليد و گفت:
من بی وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم
اگر تنهاترین تنهایان شوم, باز تو هستی!
آری تو که از پدر و مادر بر من مهربانتری!
ای عزیز ماندنی! ای ناب سخت یاب!
تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من!
ای خوب خواستنی!
اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفریت می گشایم و از تو برای همسایه مان که نان ما را ربود, نان!
برای یارانی که دل ما را شکستند, مهربانی !
برای عزیزانی که روح ما را آزردند, بخشش!
و برای خویشتن خویش, آگاهی,
عشق, عشق و عشق
مطلبیم!
آمین!
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است
|
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. |
|
زندگی کوتاه است | |
|
|
|