زندگی مثل چای است
نگران فردایت نباش، خدای دیروز و امروزت، فردا هم هست.
سلام به تمام دوستای گلم
خوب، چندتا سرفه کنم اول گلوم وا شه
بعدشم اینکه بازم یه کم دیگه سرفه کنم
ای وای خدا اصلا حرفم نمی آد که
آها آها یادم اومد
می خواستم بگم قابل توجه آخرین اثر عزیزم که می گه چرا خودم دلنوشته نمی نویسم اینجا بذارم؟
راستی چراااااااااااااااااا
نمی دونم والا
خودمم نمی دونم![]()
اصلا می دونید چیه منو چه به درد دل؟! از بس اینجا من می حرفولونم حرفی نمی مونه تو دلم که بشه دلنوشته
تازه اشم همه بهم می گن کاشکی یه ثانیه زبون به دهن بگیرم
نمی تونم که، من بدون حرف زدن زندگانی کنم
اینو آروم بخونید
گفتم حالا که اینا اینقدر می گن یه کم ساکت باش خووووووووووب؟ آخرین اثر جونمم گفت خودت بنویس خوووووووووووب؟ و اینکه داش هادی اعتراضیدن به من که چراااااااا دخمل خوب این شعر و دیگه ورنمی داری از اینجا و مطلب جدید بذاری بوخودا شاعرشم خسته شد، خوووووووووووب؟ باعث شد اینا مشوق اصلی من باشن که بیام اینجا دل نوشته بنویسم
به به دل نوشته
هر چند که سخته اما خوب از اینجا شروع می کنم که همین هفته یعنی ۵ شنبه عروسیه داداشیمه و اینکه هم خوشحالم هم ام اینکه راستش خسته شدم از این همه مهمون راه دور که اومدن و من روزاش سر کارم و شبا هم کوزت خانواده در امر خطیر خانه داری کمک می کنه
خلاصصصصصصصصصصصه که ما خیلی الان سرمون شلوغه از فردا هم دیگه یونی نمی رم که به کارا برسیم، البته این قسمتش خوبه لااقل تا ۱۰ می خوابم، جانمی جااااااااان![]()
واسه همین هم گفتم شما حوصله اتون سر نره و بیکار نباشید من دل نوشته بنویسی ام و شما بخونید و با ارایه نظراتتون خستگی رو از تنم بیرون کنید
اصلا نمی دونم چه چرت و پرتایی نوشتم، حالا خدا کنه زیاد به این ادبیاتم نخندید راستش همیشه انشام بده
شمام سعی کنید به روی مبارکتون نیارد
اِ اِ اِ من می گم ایراد نگیرید نگیرید دیگه
قولوبم می شکنه ها![]()
واسه امروزم بسه بعدا میام تعریف می کنم تو عروسی چه خبر بود
دوستتتتتتتتتتتتون می دارولونم![]()
دیدم دل ام گرفته
هوای گریه دارم
تواین غروب غمگین
دور از رفیق و یارم
دیدم دل ام گرفته
دنیا به این شلوغی
این همه آدم اما
من کسی رو ندارم
دیدم غروبه اما
نه مثل هر غروبی
پهنای آسمونو
هرگز ندیده بودم
از غم به این شلوغی
دیدم که جاده خسته س
از این که عمری بسته س
اون ام تموم حرفاش
یا از هجوم بارون
یا از پلی شکسته س
اون ام تموم راهاش
یا انتها نداره
یا در میونه بسته س
من و غروب و جاده
رفتیم تا بی نهایت
از دست دوری راه
یکی نداشت شکایت
گم شدیم از غریبی
من و غروب و جاده
از بس هوا گرفته
از بس که غم زیاده
پر از غبار غم بود
هرجا نگاه میکردی
کی داشت خبر که یک روز
میری که بر نگردی
مسعود فردمنش
بدون اراده متولد می شویم
با حیرت زندگی می کنیم
و سپس با حسرت می میریم
اما آنچه هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد دوستی های پاک و بی آلایش است.
این هفته هفته ی بهترین دوسته
بهترین دوست تو کیه؟![]()
پسر کوچکی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، اسکناسی 100 تومنی پیدا کرد
او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد
این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش
را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد
در مدت زندگیش او 296 سکه ی 100 تومنی
48 سکه ی 50 تومنی ،19 تا اسکناس 500 تومنی 16 تا
اسکناس 1000 تومنی و 2 تا اسکناس 2000 تومنی
و یک اسکناس مچاله شده ی 5000 تومنی پیدا کرد
یعنی در مجموع 66 هزار و 500 تومن
و در برابر به دست آوردن این مبلغ
او زیبایی دل انگیز طلوع خورشید
درخشش 31369 رنگین کمان و
منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد
او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی که
از شکلی به شکلی دیگر درمی آمدند، ندید
پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشید
و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.
=========================

من اگر عمر دوباره داشتم همه چيز را آسانتر مى گرفتم
فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم.
به مسافرت بيشتر مى رفتم.
از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم.
بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج و سبزیجات كمتر.
مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى و خیالی كمترى.
من همیشه از اون دسته آدم هایی بوده ام كه
بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام،
ساعت به ساعت، روز به روز.
همه چیز مرتب و سر جای خودش
من هرگز جايى بدون یه در جه ی تب ، يك شيشه شربت گلو درد ،
يك پالتوى بارونى و يك چتر نمى رم.
اگه عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگه عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم
و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم.
از مدرسه بيشتر جيم مى شدم.
گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم.
سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم.
ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم.
سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم.
به سيرك و سینما هم بيشتر مى رفتم.
و
در روزگارى كه تقريباً همه وقت و عمرشون رو وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند،
من به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم.
زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد:
شادى از خرد عاقل تر است
![]()
سلام دوستای گلم ![]()
ببخشید اگه خیلی دیر آپ کردم- دلم برای همه ی شما دوست جونای خوبم تنگ شده بود
اما به
قدری حجم کارام زیاد بود تو این ماه های اخیر و به قدری تغییر و تحول داشتم که شرمنده ی دوستای
گلم شدم
به هر حال خدا رو شکر می کنم
و خوشحالم
که بازم اومدم بهتون سر بزنم و
دیداری تازه کنم- دوستون دارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
طوفان، داستانی تامل برانگیز !!!! ...
کشیش سوار هواپیما شد.
کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.
در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطهور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهرهها اثری ظاهر نشد، گویی همه میکوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمیشود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهرهها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.
طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هماکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که میخواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را میخواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسودهخاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهرهاش را در خود فرو برده بود.
هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد.
کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او میخواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت میکرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.
دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است." گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه میکند و به مبارزه میطلبد. طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار میسازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی میسازد، آنچنان که هیچ ارادهای از خود نداریم و نمیتوانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم. همه اینگونه اوقات را تجربه کردهایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسانتر از آن است که روی هوا، در پهنهء آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.
امّا، به خاطر داشته باشیم، که پدر ما که در آسمان است، خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دستهای آزموده و ماهر خویش آن را در پهنهء بیکران زندگی هدایت میکند. او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک میداند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند. نگران نباشید.
![]()
![]()
![]()
![]()

Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do
هر جایی كه میخواهی برو
هر آنچه كه میخواهی باش
چون فقط یك بار زندگی می كنی
و فقط یك شانس داری
برای انجام آنچه میخواهی
