آرزویم این است . . .

آرزویم این است
نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنكه تو را میخواهد
و به لبخند تو از خویش رها می‌گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت می‌خواهد...

دوستت دارم . . .

« دوستت دارم» را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است.

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن

که فشانی بر دوست،

 

راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم – به خدا

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید.

 

تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو

« دوستم داری » را از من بسیار بپرس

دوستت دارم را با من بسیار بگو

 

"تقدیم به همسر عزیزم"

بهترین بهترین من


زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهای سال  صبحهای زود

در کنار چشمه سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر
گیسوان خیسشان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگها شکفته در زلال عطرهای گرم
می تراود از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه ، بهترین سرود

مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد  مرا سبکتر از نسیم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو
زرد و نیلی بنفش
سبز و آبی و کبود

با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه ها و عطرها
بهترین هرچه بود و هست
بهترین هرچه هست و بود
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشتها گذشته ام
من به بهترین بهارها رسیده ام

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پرشده ست
آه ، در تمام روز، در تمام شب،
در تمام هفته، در تمام ماه  ، در فضای خانه، کوچه، راه
در هوا، زمین، درخت  سبزه ، آب
در خطوط درهم کتاب
در دیار نیلگون خواب

ای جدائی تو بهترین بهانه  گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام

در بنفشه زار چشم تو  
برگهای زرد ونیلی و بنفش عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشیده ساز می کنند بهتر از تمام نغمه ها و سازها

خوب خوب نازنین من نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو   اگرچه بهترین سرود زندگی است
من تو را  به خلوت خدائی خیال خویش
بهترین بهترین من خطاب می کنم
بهترین بهترین من.

تو را دوست می‌دارم . . .

تو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی‌بینم میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

 "تقدیم به همسر عزیزم "

گفتی بارانم . . .

من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها
یک عالم گله و خدایی بی ادعا
گم شده بودم میان دیروز و فردا
تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم

صدایت در گوشم پیچید
نگاهت در چشمانم نقش بست
نشان دادی به من آنچه بودم
آری، با تو رسیدم من به اوج خودم

نامم را خواندی.. گفتی بارانم
بارانی شد دل و چشمانم
آری بارانی شدم تا ببارم
اما ای کاش بدانی تویی آسمانم

بی تو نه معنا دارد باران
نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان
ای که شبیه تر از خود به منی
بگو تا آخر راه با من هم قدمی

به مناسبت ۲۱ و ۲۴ و ۲۹ اردیبهشت ۹۱

اسلام علیک یا فاطمه الزهرا . . .

 

ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم


محتاج عطا و کرم فاطمه ایم

ولی حالا چرا . . .

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوش‌داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
این‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا

شهریار

باران . . .

 

تو را دوست دارم
در این باران
می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم

لبخند تو را در باران می‌خواستم
می‌خواهم
تمام لغاتی را که می‌دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم…

احمدرضا احمدی بیرجندی

عید آمد . . .

بی قرار توام  . . .

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست


مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب


در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست


آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد


بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست


بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است


مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست


باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق


وسکوت تو جواب همه مسئله هاست


 فاضل نظری

سرو آزاد . . .


زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم

مي مخور با همه كس تا نخورم خون جگر
سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم

زلف را حلقه مكن تا نكني دربندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم

يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نكني ناشادم

رخ بر افروز كه فارغ كني از برگ گلم
قد بر افراز كه از سرو كني آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را
ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در كوه
شور شيرين منما تا نكني فرهادم

رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس
تا به خاك در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي
من از آن روز كه در بند توام آزادم

برف و باران و باد ...

با اشاره‌ ای می‌شکند

با اشاره‌ای آب می‌شود

با اشاره‌ای نیست می‌شود و با اشاره‌ای هست ...

این است راز زمستان در برگ و برف و باران و باد ...

طفل زمین خورده  . . .

بغض فرو خورده ام چگونه نگریم؟

غنچه پژمرده ام چگونه نگریم؟

 

رودم و با گریه دور میشوم از خویش

ازهمه آذره ام چگونه نگریم؟

 

مرد مگر گریه میکند؟چه بگویم!

طفل زمین خورده ام چگونه نگریم؟

 

تنگ پراز اشک و چشم های تماشا

ماهی دلمرده ام،چگونه نگریم؟

 

پرسشم از راز بی وفایی او بود

حال که پی برده ام ، چگونه نگریم؟


فاضل نظری

اسلام علیک با ابا عبدالله