اثبات عشق
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
وضوح حس می کردیم…
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
وضوح حس می کردیم…
ما معمولاً عادت داریم در توصیف اشخاص زیرک و باهوش و اکثراً رند و مکار از اصطلاح آدم هفت خط استفاده کنیم. اما چرا؟
شوتيه عينكش را دور دستش می چرخونه بعد میزنه چشمش، سرش گیج میره میخوره زمین هوا ميره ، نمیدونی تا کجا ميره
---------------------------------------------------------------
پسره تو خواستگاری از یه دختره می پرسه اسم شما چیه؟ دختره می گه اسم من توی تمام باغچه ها هست. پسره می گه: آهان فهمیدم ، اسمتون شلنگه
---------------------------------------------------------------
از یه کچل می پرسن اسم شامپوت چیه؟ می گه من شامپو لازم ندارم از شیشه پاک کن استفاده می کنم!
---------------------------------------------------------------
يارو لنگ بوده با کشتي ميره سفر...وقتي برميگرده رفيقش ميگه خب سفر خوش گذشت؟؟ ميگه نه بابا همش استرس داشتم هي مي گفتن لنگرو بندازين تو آب
شقایق گفت با خنده نه تب دارم، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش، حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی، نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز، نشان عشق و شیدایی
خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.
خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و...
علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.
خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟
این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!
![]()
- دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجودى پستاندار عظیمالجثهاى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چطور پینوکیو و پدر ژپتو به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از پینوکیو و پدر ژپتو مىپرسم.
معلم گفت: اگر پینوکیو و پدر ژپتو به جهنم رفته بودند چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.
- پسر یك شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یك ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد: برلین فوقالعاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یك مقدار احساس شرم میكنم كه با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی كه تمام دبیرانم با ترن جابه جا میشوند.
مدتی بعد نامهای به این شرح همراه با یك چك یك میلیون دلاری از پدرش برایش رسید: بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یك ترن بگیر!
- مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت. «پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»
«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»، «اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد» ...
«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»
«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟» «چی می خوای بپرسی پسرم؟»
«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟» .
- مردی میخواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سیگار را ترك كنم.لباس بهتر بپوشم، قماربازی نكنم، در سهام سرمایهگذاری كنم وحتی مرا عادت داده كه به موسیقی كلاسیك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اینها كه میگویی كه چیز بدی نیست! مرد گفت: ولی حالا حس میكنم كه دیگر این زن در شان من نیست !
![]()
- شعر غضنفر برای نامزدش: صبح كه دره پنجرمون وا میشه، عصر كه در پنجرمون وا میشه، شب كه در پنجرمون وا میشه، وای كه چقدر پنجرمون وا میشه !!!
- پس از اعدام 10 قاچاقچی جسد 11 نفر بر جای مانده بود، کمی آن طرف تر پیرزنی در حال گریه می گفت: آخه ننه جون چقدر بهت گفتم اینجا صف روغن نیست.
- غضنفر میره عیادت یکی از دوستانش، وقتی می خواد بره به اقوام دوستش که اونجا بودند، می گه: این دفعه مثل دفعه ی قبل نکنید که مریضتون مُرد و منو خبر نکردیدها !
- دو تا خجالتی با هم ازدواج می کنند بچه شون آب می شه.
- غضنفر یک سکه میندازه هوا، شیر میاد، فرار میکنه !!!
- غضنفر تو مسابقه دو دوپینگ میکنه، از قضا آخر میشه! رفقاش میپرسن، بابا چرا آخر شدی؟ میگه: آخه نمی خواستم بهم مشکوک شن !!!!
- از غضنفر می پرسند: می دونی چرا غواص ها به پشت می پرن تو آب؟ می گه: چون اگه به جلو بپرن می افتن تو قایق
صبح سر کار کیفمو زدن بدبخت شدم به مامانم جرأت نکردم بگم همه ی زندگیم توش بود شناسنامه، کارت ملی 5/2میلیون پول 14 سکه ی تمام بهار آزادی یه شاخه نبات یه دست آیینه شمعدان یک جلد كلام الله مجید آیا بنده وکیلم؟
به پشه میگن چرا زمستونا پیداتون نیست ؟!! میگه:نه اینکه تابستونا خیلی برخوردتون خوبه!!!
- به غضنفر میگن به زنبورایی که از کندو محافظت می کنن چی میگن؟ میگه: میگن خسته نباشید!
آلفرد
نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی
وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که
برادرشلودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف
(مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن
آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین
سلاح بشری مرد!"سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!
حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!
دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .
سلام به همه ي افرادي كه واقعا به من لطف دارند و آمدن شما را به وبلاگم كه در حقيقت وبلاگ شماست را خوش آمد مي گويم. فقط از شما لطف داران خواهش ميكنم همينطور كه من را فراموش نكردي نظر لطفتون را فراموش نكنيد. خيلي دوستتون دارم
ژنرال و ستوان
جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و
زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و
وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه
بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی
که افتاده بود تعبیر خودش را داشت
خانم جوان در دل گفت: ...
از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی
خجالت کشیدم
مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار
میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید
اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم
ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او
فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند
یرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم
شب عروسیه، آخره شبه ،
خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن
برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و
ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را
باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می
شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ
عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه
نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم
میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر
میداره، بازش می کنه و می خونه
سلام عزیزم. دارم برات نامه
می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی
می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که
بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با
هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو
هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی،
من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می
دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی
مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.
حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل
یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که
دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی
من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب
هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری
تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام
خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو
اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی
حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی
که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو
قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به
عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست
آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم
هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم.
نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام
اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس
چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام
ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ،
کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند
که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در
یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه،
صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش
بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم
اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده
ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده
و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده
گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
تو تک ستاره قلب تنهایی من بودی ولی رفتـــــــــــــی و رفتــــــــــــــــــی....
شاید با رفتن تو دوباره عشق گذشته در ذهنم تداعی می شود
انگار دل من تنها شده تنهاتر از گذشته اما نه خدا هست خدا هیچ وقت مرا تنها نمیگذارد خدا همیشه
تکیه گاه بندگانش است .خدایا در این جاده تنهایی زندگی ام دوست دارم مرا مثل همیشه تنها نگذاری دوست
دارم شن های ساحل را بر کویر خشک بیابان پهن کنم تا کویر هم بویی از محبت ببرد
شاید هم هر چقدر از محبت در دل کویر بخوانم گوش جان نسپارد.چون کویر زندگی من سراب بود و من تنها
در سراب با کویر خود زندگی می کردم .کویری که تشنه محبت بود اما انگار مجبور بود برود .بار اول کویر
زندگی ام را در دل دریایی ام پیوند زدم اما انگار کویر من در خواب بود چون هر چه نجوای عاشقانه در
گوشش می خواندم باز علاقه ای نهفته در دل من پنهان می شد
می خواهم از تو بگوییم تو یی که می خواستی دوستم داشته باشی اما کس دیگری داشتی کسی جز من .نمیدانم
چرا ولی حس کردم عشق تو زود گذر است عشق تو پناهی برای با هم بودن و باهم ماندن نبود
می خواستم صادقانه یک بار بگویی به خاطر تو جان را در کوی دوست فدا می کنم اما همه حرفهایت جز
شعار چیزی نبود شعاری برای همیشه حرفهایی پر از خیال و پر از رویا های دروغین
میخواهم بگویم برو اما یادت باشد تو تنها معشوق جاده انتظارم بودی اما بدان تنها ترین در قلب من دیگر
نخواهی بود برو برو مسافر برو تا دل من آرام تر شود بـــــــــــــــــــــرو.................
پنجره های مه گرفته دلتنگی را کنار میزنم و به اسمان بارانی خیره میشوم اه باران همان که تجلی
هزاران هزار خاطره در روز عشق است باران؛ من عاشق چک چک قطره های تو هستم من عاشق ان
هنگامم که من و معشوقم زیر تو دست در دست هم خیس خیس شویم و در شرشر باران در کوچه پس
کوچه های دلتنگی و انتظار قدم بزنیم هر جا رویم معشوقان را بینیم که در کنار دلداده خود از ان روز
احساسی غرق در شادیند
برای هم از عشق بگویم و از درد دوری کنیم شکی نیست که ان روز ثانیه ها زودتر از همیشه درگذرند
ومیرویم و میرویم و میرویم
از ان کوه به این کوه از ان رود به این رود و ما چنان در لذت باهم بودنیم که نمیبینم باران احساسیمان
کوله بارش را بست و خورشید تابان امد اری ان روز یک بار دیگر خاطره ای بانام روز بارانی در دفتر
خاطراتم حک شد
امروز برایتان تا در توان دارم از باران و عشق دل انگیزش میگویم به خاطر بسپار زندگی با عشق زیباست
و بی عشق رویاست و در بهترین جمله زندگی بی عشق حصاری است که غم ها میله های ان
حصارند و تو گرفتار انی
من امروز و امشب کوله بار درد را میبندم غرق در شگفتی باران میشوم میروم و پشت پنجره تنهایی ها
مینشینم. باران میچکد بر پشت بام خانه باران میچکد بر گلهای زیبای در باغچه حیاطمان و باران میچکد
و هزاران هزار درد را میشوید باران بیا و روزگار عاشقانه ما را؛ صحنه یک رنگی صداقت و وفاداری کن باران
بیا و دلهایمان را سیراب از عشق کن
باران ای خاطره انگیزترین خاطره ها بیا
((شیشه پنجره را بارن شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست))
![]()
![]()
معشوق من دردی است نهفته در قلبم.درد دوری زهر تلخی بر چشمان
منتظر نگاشته.درد دوری ناله
خروشان و برق اسای وجود دلدارت را احاطه کرده.امشب کنار ساحل؛ دل
برموجهای دریا سپردم .ساحل
هم تشنه معشوقش بود تشنه دریا .او نزدیک دریا بود اما ناچار بود فقط محو تماشای او شود و منتظر
موج خروشان تا بیاید و ساحل را در آغوش بگیرد.معشوق من ساحل و
دریا هر ثانیه محو تماشای همند
اما همیشه و هر لحظه در انتظار آغوشی گرم و دلنشینند.
امشب انگار چنگ زدند بر دل بیتاب
امشب انگار زهر زدنند بر دل بیمار
.امشب انگار سخت گذشت بردل این یار
انتظار شنیدن نجوای دل انگیز کلامت را نمیدانی چقدر لذت بخش و طنین انداز تصور میکنم
.
انتظار صدای پای تو را دارم تا مثل همین دریا ارام ارام نزد ساحل بیایی
و بار دگر ساحل را در اغوش گرم
خود بفشاری
انتظار دارم ثانیه ها در گذر باشند و من محو تماشای چشمانت باشم و با دریایی از دلتنگی و باهزار هزار
مهر و عاطفه به تو خیره شوم و عین دیوانه ها با دلی سرشار از عشق بار دگر گویم دوستت دارم
انتظار دارم شب هنگام بر بالین تو آیم و بوسه ای از لبت بگریم و با
نوازشی عاشقانه کنار تو با ارامشی
عجین خفته و به رویاهای زیبا سلام گویم
پس میگویم
ای انتظارها تا کی ادامه خواهید داشت؟و آیا زمانی که به پایان رسیدید
باز هم بهانه برای زیستن باقی
خواهد ماند؟


من همون
تنهاترینم که دلم رو به عشق تو سپردم
تو همون
امید بودنی که به امید تو هنوز نمردم
من همون
خیلی دیوونم که همیشه عاشقت میمونم
تو همون
معشوق نابی که روز و شب اسمتو میخونم
من همون
خسته ترینم که دیگه طاقت دوریتو ندارم 
تو همونی
که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم
من همون
دریای دردم که میخوام دورت بگردم
تو همونی
که اگه بخندی منم با خنده هات میخندم
من همون
عاشق ترینم که اگه بخوای واست میمیرم
تو همون
فرشته نجاتی که یه روز میای و نمیذاری من بمیرم
من همون
بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم
تو همون
ماه و ستارم که با تو دیگه هیچی کم ندارم

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در ر اه
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…