پست ثابت...!

چه زیباست بخاطر تو زیستن
و برای تو ماندن به پای تو بودن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست
چه زیباست بخاطر تو زیستن
ثانیه ها را با تو نفس کشیدن زندگی را برای تو خواستن
چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن
بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی
چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت
برای با تو بودن و با تو ماندن برای با هم یکی شدن
کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی

ای کاش می دانستی مرز خواستنم تا کجاست ...!

بی بازگشت!

 

روزی که برای اولین بار

 تو را خواهم بوسید

           

یادت باشد کارِ ناتمامی نداشته باشی

 یادت باشد حرفهای آخرت را 

 به خودت و همه گفته باشی

 

فکرِ برگشتن به روزهای

      قبل از بوسیدنم را از سَرَت بیرون کن !

 

تو در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری

  که شباهتی به خیابان های شهر ندارد

 

چه با تردید آمده باشی چه بی تردید !!!

 

كوچه خاطرات

نمیدانم چه بَر سَرِ من و این خیابان ها آمده ؟!
که هر جایی میخواهم بروم
به کوچه ی خاطراتمان میرسد

دلقك

چه فرقي مي كند در سيرك يا در خانه
خنده ات كه تلخ باشد،
دلت كــه خون باشد،
تو هم دلقكي..!!
 

نقاشي

من که نقاشیم تعریفی ندارد!
 خودت راهت را بکش و بـــــــرو...!!

راه بي انتها...

دیگران می پرسند چگونه ای؟
می گویم رو به راهم
ولی نمی دانند 
رو به راهی هستم که سالهاست به آن نمی رسم...!

بخش من و تو!

دوستت دارم رابخش کن
بخشی برای من
بخشی برای تو...
کشیدن صداهایش را اما
بگذار برای روزی که بخشهایمان را به هم می بخشیم!

خط اشك!

بی حس شده ام از درد !
از بغــض !
فقط گاهـي
خـط ِ اشکی میسـوزانـد صـورتـم را.
 

آخرين ايستگاه عاشقي...!

دستی نیست ، تا نگاه خسته ام را نوازشی دهد
اینجا باران نمی بارد
فانوسهای شهر ، خاموش و مرده اند
دست های مهربانی ، فقیرتر از من انــــد
نامردمان عشق ندیده خنجر كشیده اند بر تن برهنه و بی هویتم
دلم می خواهد آنقدر بنویسم تا نفسهایم تمام شود
آنقدر دفترهای كهنه را سیاه كنم تا سرم فریاد كنند
می خواستم واژه ای پیدا كنم ، تا دلتنگی كهنه و بی خاصیتم را عرضه كند
ولی
واژه ها باز هم غریبی می كنند
می خواستم كاغذی بیابم ، منت نگذارد
تنش را بدستانم بسپارد ، تا نوازشش دهم
امّا ! اعتمادی نیست
این لحظه های لعنتی باز هم مرا عذاب می دهند
این دقیقه های بی وفــــا ، بی وجدانترینِ عالم اند
آیا اینجا آخرین ایستگاه عاشقیست ؟

ادامه نوشته

دوست دارم تنها باشم

دوست دارم تنها باشم
با خیالی ؛ خالی از با تو بودن ها
دوست دارم به یاد آن روزهای گذشته
در خلوتی
کنج آرام این اتاق خالی
به یاد آن روزگاران خاطراتم را یاد کنم
حس سفید و خاکستری شدن اینجا !
نشانه ی دوباره جوانه زدن است
چند سطر آبی می شوم
چند سطر سفید
و گاهی خاکستری
سایه ها
انگار حرف می زنند این روزها
سایه من ؛ همدم تنهایی ام شده است...

دریا ببار...!

چقدر ساده ایم
لبخند آمرانه ای کافی ست تا هر جا و هر کجا
سفره ی یکرنگ دل را حراج کنیم
دیدی؟! دیدی چه ساده از شب و ستاره سخن گفتیم؟!
دیدی چراغ معرکه تا صبح نپایید!
حالا دیده بیار و دریا ببار...!


نياز كن...!

باران می بارد به حرمت کداممان
نمیدانم!
من همین قدر میدانم باران صدای پای اجابت است
و خدا با همه ی جبروتش دارد ناز می خرد
نیاز کن...!


خیلی دیر...

دیر باریدی باران

خیلی دیر...

من مدتهاست در حجم نبودن کسی خشکیده ام!

فاصله ها ...

گاهی باید به فاصله ها خوش آمد گفت

شاید آمده اند تا بخشی از حماقت هایمان را جبران کنند...!

سر به فلک

سر به شانه های تو هم نشد مهم نیست!

سر به فلک میگذارد این تنهایی...

متن های کوتاه عاشقانه جدید برای دل شکسته

روزه سكوت...

روزه سکوت میگیرم
به نیت تمام حرف هایی که کسی منتظرشان نبود
و همه ی معادلاتی که در زندگی حل نشده باقی ماند
سه نقطه
زیباترین شعر دنیاست
پر از رمزو راز و حرف های یواشکی
که آغوش بی انتهایش برای من و دلتنگی هایم جا دارد
قلم برای نوشتن دلتنگی هایم رنگ نمیدهد
با کاغذ غریبی میکند
گویی او نیز پی برده که پلکان نردبان اعتماد پوسیده است
بی قراری ها را فراری میدهم
و یک پیاله خاطره بدرقه راهشان میکنم
به این امید که دیگر هیچگاه در وادی احساسات من سبز نشوند!

شك

گـآهـی به ایـن مَن هَم شک میکنـم
چطور میشـوَد کـه انقـدر نـآگهـانی
از همـه چیـز سیـر میشـوَم .... ؟
چطور میشـوَد کـه انقـدر نـآگهـانی
قیـد ِ همـه چیـز را میزنـم .... ؟
حتـی قیـد ِ خودَم را
گـاهـی نبـودن
نیـست شـدن
سکـوت کـردن
پـآسخ ِ منـآسبی بـرای ِ خیلـی چیـزهـآست

عکس عاشقانه تنهایی

سكوت

سکوت که میکنم میگویی خــــداحافظ !
لطفا دیگر سکوت هایـــــــم را تفسیر نکن

اگر می توانستی معنی آن هـــــــا را بفهمی که،
کارمان بــــــه خداحافظی نمی کشید ...

انصاف نيست...

اِنـصـــآفــــ نـیـستــــــ

کــه دُنـیــآ آنـقـَـدر کـوچَـکـــــ بـآشـَــد
کــه آدَمـ هــآےِ تـکـرآرِے رآ روزے صـَـد بــآر بــِبـیـنــی
و آنـقـَـدر بـُزرگــــــ بــآشَــد
کــه نـَتـَـوآنـی آن 
ڪٙﺳﮯ رآ ڪﮧ دلـَــ ـ ـتـــــ
 مـیـخواهــَـد، 
حـَـتــی یـِکــــ بــآر بـبــیـنــــی...!   

آرام من

آرام من

آزارم می دهی

به عمد یا غیر عمد

نمی دانم

خدا می داند

اما من آن قدر خسته ام

آن قدر شکسته ام که هیچ نمی گویم

حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است

سکوت می کنم و تو ...

هم چنان ادامه می دهی ...

نفرینت هم نمی کنم

خیالت راحت

شکسته ها نفرین هم بکنند گیرا نیست

نفرین ته  دل می خواهد

دل شکسته هـم که دیگر سر و ته ندارد ..