من برای " تو " ویران شده ام تو مرا... آنقدر آزردی.. که خودم کوچ کنم از شهرت.. بکنم دل ز دل چون سنگت.. تو خیالت راحت.. می روم از قلبت.. می شوم دورترین خاطره در شب هایت تو به من می خندی.. و به خود می گویی: باز می آید و می سوزد از این عشق ولی.. بر نمی گردم نه!!! می روم آنجایی که دلی بهر دلی تب دارد.. عشق زیباست و حرمت دارد.. تو بمان.. دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت سرد و بی روح شده است.. سخت بیمار شده است.. تو بمان در شهرت


از سرِ عادت نیست
که وقتی میروی
تا دم در همراهی ات میکنم

و بعد تا آخرین چشم انداز
تا جایی که سر میچرخانی
لبخند میزنی

مبهوت رفتنت میشوم باز

آخر چیزی از دلم کنده میشود
که میخواهم با چشمانم نگهش دارم

لعنت به رفتنت که قشنگ میروی

.........................................
زندگی بی تو زندگی نیست


من به اختیار خودم نیامدم!!!
که بازم میگردانید!!!
مرا اورده اند....
چشم بسته و گم کرده راه.
و از طول راه...
تنها نشانه هایی به یادم میاید.
مثلا شهاب هایی که همواره میگذشتند...
یا زمستانی که برهنه طی کردم
و حتی
باجه ی تلفنی که طعم استعاره داشت.
حالا هم اگر بگویید برگرد
نخواهم رفت.
من می مانم.
هرچند زیستن دشوار است.
اما می مانم
تا روزی که ان ستاره ی دور
از ان من باشد.

و وفـــا از جـــایی آغــاز می شــود ....
کـــه تـــو راه دوم داشـــته باشــی،
ولــی مـنتــظر کــسی بــمــانی ؛
کــه شــایــد هــرگــز بـــاز نگـــردد .......

گاهی وقتا موضوعی باعث سوء تفاهم میشه و هر چی سعی میکنی

با متانت و مهربونی سوء تفاهم رو برطرف کنی ، طرف مقابل ضمن

توهین ، رفتار درست و انسانی تو رو که سرشار از مهربونیه ،

...

به حساب ضعف و ناتوانیت میذاره .

به قول جبران خلیل جبران ؛

شاید بهتر باشه در اینگونه موارد سکوت کرد و از صحبت با کسانی که

اهانت رو شجاعت و مهربونی رو زبونی و خواری میدونن ، پرهیز نمود .

 

بدبختى آدمايى مثل ما اينكه
تو اوج بى كسي مون به پست آدمايى ميخوريم كه خیلی ناكس هستن ):

فقط میخواهم تنها باشم

با خودم

با آسمان و باران

میخواهم تنها باشم

میخواهم به جایی بروم که هیچ کس آنجا نباشد

دلم بد جور هوای تنهایی و باران دارد

تنهایی هایم را دوست دارم.

شب ها وقتی فکرت مشغول باشد

هرچه چشمانت را برهم بگذاری

خوابت نمیبرد...

هرچه ستاره ها را بشماری

از یک تا هزار هم که باشد

بازهم پلک برهم نخواهی گذاشت

فکرت جای دیگریست

این خیالات بزرگ و کوچک تمامی نخواهند داشت

و تو همچنان خیره به سقف

و غرق در افکارت

و در این فکر که

چرا زودتر صبح نمیشود.......

همه چیز بین ما تمام شده

همه چیز

درست مثل یک فیلم،

که تیتراژ پایانی اش رفته باشد

اما بخواهی ببینی اش،

دوباره ..

آدم ها فکر می کنند ...
بعد از رفتنشان
باید مانند صندوق پستی زنگ زده

و باران خورده
درست در نقطه ای که رهایت کرده اند
تا ابدیت منتظر پیغامشان بمانی
اما نه ..
همیشه این طور نیست
آدم ها دل دارند ...پا دارند
بند دلشان که پاره شود
بند کفش هایشان را محکم می کنند و
می روند
دوست داشتن فصل دارد
دوست داشتن زمان دارد
کدام باغی را دیده ای زمستان که می شود لباسی از شکوفه بپوشد ؟
کدام مسافر ی را دیده ا ی که  چمدان به دست سالها در ایستگاهی متروکه چشم به ریل ها بدوزد؟
تو دیر به سراغم آمدی
تو دیر برآورده شدی آرزوی کوچک من
مثل بر آورده شدن آرزو ی کودکی ام در بزرگسالی ؛
دوست داشتنت دیگر به کارم نمی آید ؛دیگر اندازه ام نمی شود ...
گفته بودم نه..؟
دوست داشتن فصل دارد
دوست داشتن زمان دارد...

هم‌شب و هم‌گریه‌ایم، درد ِ تو درد ِ منه
بگو هم‌غصه بگو، دیگه وقت ِ گفتنه
بغض ِ ما نمی‌تونه، این سکوتو بشکنه
مُردم از دست ِ سکوت، یکی‌مون حرف بزنه ...........................

کاش بر میگشتم به روزایی که حتی اگه گرفتاری داشتم ولی وقت داشتم تا اینجا خودم رو خالی کنم ولی حالا دیگه وقت اینجا اومدنم ندارم  خیلی سخته خیلـــــــــــــــــــــی

دورم پر از آدمه . خونوادم شوهرم همه هستن ولی من تنهام بازم تنهام

تمام بار زندگی رو دوشمه

خسته شدم

کم آوردم

خدایا کمکم کن

خیلی تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــام  :((

تنهایی ام را زیر دوش حمام میبرم...
بغضم را
میان شرشر آب داغ میترکانم
تا همه فکر کنند...
قرمزی چشمانم از دم کردن حمام است...

کاش ندیده بودم تو را ، کاش آن روز که در وجود من طلوع کردی از تو روی برمیگرداندم تا در سایه وجود خود بمانم.

کاش نمی خندیدی و مرا به گریه مهمان میکردی ، قبل از آن دلخوشی تلخ که بر سر سفره اش نشستیم.

کاش تو را دیگر نمی دیدم ، کاش خزان تو را زودتر از من میگرفت.

اکنون جدایی بین ماست و دیوار تنهایی در کنارم، بر سرم سقف ندامت و در زیر پایم فرش حماقت.

الهی خزان شود زندگیت و طوفان ، سبزی بهار زندگیت را به زردی خزان برساند ، که بهار زندگیم را خزان کردی.

به دیدارم نیا، حتی در تنهایی ذهنم. که دیگر نمی خواهم حتی در رویاهایم با تو باشم. هر روز تنهاتر از دیروز ، هر لحظه خوشحال تر از قبل که دیگر نمی بینمت. اصلاً کاش هرگز ندیده بودم تو را

اتوباטּ ها چه میفهمنــב از انـــב وه آבҐ تنهـا
בر פــجم یک ماشیــטּ...
که فشار پایش روی پـــב ال گاز
بستگــے به شـــב ت بغض گلویش בارב...!!!

عادت ندارم درد دلم را ،
به همه کس بگویم ..! ! !
پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم.. ،
تا همه فکر کنند . . .
نه دردی دارم و نه قلبی

لعنت به تو

لعنت به تو ای عشق

داغــــــــــــــــــــونم

خیلی تنهام :((

یـه وقتـایی آدم عمـداً

کـه فـقـط از بــ ــازی بیـاد بیــرون . .‌ .

سخت ترین لحظه اونه که
به هق هق افتاده باشی و
مراقب باشی صدای هق هقتو کسی نشنوه...
سخت ترین لحظه اونه که
با خوندن و نوشتن هر متن عاشقانه ای اشکات بریزه و
بپرسی واقعا چرا ؟
سخت ترین لحظه اونه که حس کنی
بدجور باختی ..خیلی بد...
سخت ترین لحظه ..
نداشتنِ اونه .. توو اوجِ بی باوری .

حکـــــــــــــــــــــایت من…

حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…

دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…

حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…

زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…

گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…

حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…

پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود…

کاش گاهی مرد بودم
می شد تنهاییم را....
به خیابان بیاورم
سیگاری دود کنم و نگران نگاه های مردم نباشم
کاش گاهی مرد بودم
می شد شادی ام را....
به کوچه ها بریزم....
با صدای بلند بخندم...
و هیچ ماشینی.....
برای سوار کردنم....ترمز نکند
کاش......!!!!!!

ای یادگار روزهای زرد پائیز، مهم نیست!!! اکنون دلـــت برای کســی دیگـر می تپد... مهم آن است که من برای همیشــه تنهایــم، آنهم فقط به خاطر تـــو ... ... فقط تـ ـــ ــو ..

نشسته ام خالي ترازخودم

ويك صندلي

جاي تورا پرمي كند.

سكوت مي كنند درختان تا من خودم را فرياد بزنم درگلويي كه نيست

دلم از تمام دنیا گرفته خیلی سخته همه فکر کنند دیگه تنها نیستی ولی فقط خودت می دونی که چقدر تنهایی داره کمرت رو خم میکنه

داغونم داغــــــــــــــون

 


اندیشه ی زرد فصل خزان
جوانه های سبز فصل تازه بهارم را ریخت
آخر چرا !!؟
این عدل، منصفانه نیست
که بهار …
کوتاه ترین فصل زندگی من باشد

هیاهویی در دل اگر ندارم
از بی رونقی نیست
از آنست که رویایی در سر ندارم
تنهایی بشکست رویای نا تمام مرا

راستش را بگویم؟
… سوختم!

سوختم و دم نزدم!
خواستم بگویم، فریاد بزنم…
اما باز هم سکوت کردم.. با سه نقطه!

همه ی نگفته هایم را می گذارم برای روز مبادا
روزی که در قصه ی من هرگز نمی آید…
روزی که در سرنوشت من طلسم شده است..

راستش را بگو..
بُردی؟!

زری محتشم

می خندم ...

ساده میگیرم ...

ساده می گذرم ...

بلند می خندم و با هر سازی میرقصم ...

نه اینکه دل خوشم!

نه اینکه شادم و از هفت دولت آزاد!

مدتی طولانی شکستم. زمین خوردم. سختی دیدم. گریه کردم و حالا...

برای "زنده ماندن" خودم را به " کوچه ی علی چپ" زده ام!

روحم بزرگ نیست !دردم عمیق است ...

می خندم که جای زخم ها را نبینی...

1392/09/17

گــاهــي مــجــبــوري بــراي راحــتــ کــردن خــيــال ديــگــران ...
خــود را خــوشــحــال نــشــان بــدهــي...
ولـــــي چــه حــيــفــ کــه درونــتــ....
غــوغــاســتـــــ ...