|
شیشه نازک احساس من را دست نزن.....چندشم میشود از لکه انگشت دروغ
|
اوریانا فالاچی
چقدر حس خوبی دارم که خوندمش
ترس
درد
لجبازی
بی حسی
تنهایی...............
هربوسعت یک قسمت از کابوس هایم بود ............
مخاطب خاص نوشت : سراب من چند بار کامنتت رو خوندم اما هنو شوکم چطوری باهات تماس بگیرم کامنتات رو باز کن
پ.ن : هیس دختران فریاد نمیزنند با من مادر هستم .....
یخم...
تهی ام...
نه شادم و نه غمگین...
دلم هیچ چیز نمی خواهد...
حس بدیست این خالی بودن...
یخبندان وجودم...تهی بودن دلم...
پ.ن : داشتم آرشیمو میخوندم عوض شدم .... شایدم عوضی
اما دیگه هیچی مثل قبل نیست
دستام تو جیب پالتومه این خامانه نیست ، فکر میکنم یه روز برام مهم بود امروز روز جهانی منع خشونت علیه زنان بود دیگه نیست میگم به من چه ،یه آدم سطحی راحت تر زندگی میکنه ،به پوچی عادت کردم عادت....
سایه شدن هم............
با تو از خاطرهها سرشارم
با تو تا آخرِ شب بیدارمگرمیِ دستِ تو رُ کم دارم
ﺍﺯ ﻣـﻌﺠﺰﺍﺗـﺶ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ
ﺁﻏﻮﺷﺶپ.ن : یعنی درست فکر میکنم فاصلم تا اغوشش خیلی زیاده ؟؟؟
پ.ن 2 : چقدر خوبه تو این دنیا بشه هنو رو قول بعضیا حساب کرد
تا نرفتی بگویم :
باز آ كه در فراق تـو، چشم ، اميـدوار
چون ،گوش روزهدار ، بر اللهاكبر است.
سعدی
من از سرگردانی می آیم . من از هزار ویرانی آمده ام . من می دانم که ویران یعنی ساختن خود برای عشق ، و می دانم که سرگردانی جز اضطراب لحظه های بی خویشی نیست . من از متنِ باد و طوفان گذشته ام و می دانم تزلزل یعنی چه ! من از دست ناپایدار تزلزل شربت وحی چشیده ام ! خدای من باد است ! من از انتهای هستی ، پشتِ باران ، کوی غربت ، از واهی ترین وادی " امید " عبور کرده ام ...
دست هایم را از پشت خواهم بست
پاهایم رابه زمین میخکوب خواهم کرد
دهانم را مهر و موم میکنم
اما چشم و گوشم را باز خواهم گذاشت
آخر این من باید یاد بگیرد ببیند یاد بگیرد اما کاری نکند حرفی نزند و قدمی برندارد
فقط ببیند و بشناسد !