فین فین


علم پزشکی با همه ی دبدبه و کبکبه و پیشرفت های عجیبی که کرده هنوز نتونسته اعتماد منو به خودش جلب کنه، من موندم این علمی که بز شبیه سازی شده تحویل ملت میده چطور نمی تونه یک سینوزیت ساده رو به طور قطع درمان کنه؟! این دکترها هم که فقط دارو های شیمیایی به خورد آدم می دن که عملکردشون شبیه مسکنه و کوتاه مدت، و عملکرد دراز مدتشون هم فقط تولید مرض های جدیده. اصلا من پشگل خر رو به این قرص و دارو ها ترجیح می دم. بله پشگل خر که مادر من از یه علفیات فروش خریده و من باید دود بدم و استشمامش کنم شاید از شر این گرفتگی بینی خلاص بشم .

همانا شاید شِفا در پشگل خر باشد و شما نمی دانید.


ضعف های وبلاگ نویسی من


ثبات نوشتاری ندارم: شاید مهم ترین ضعفم باشه و معنیش نداشتن زبان نوشتاری واحده. مثل لحن نوشتار عامیانه یا کتابی، طنز یا جدی بودن، کوتاه یا بلند نوشتن، احساسی، شاعرانه، رئال نویسی، روایت گونه یا تخیلی. به نوعی دلیل موفقیت وبلاگ نویس های خوب اینه که یک روند مشخصی در نوشتن دارند که باعث می شه تمرکز و تلاششون روی همون باشه.

بفهم چی می گم: اعتراف کردن به این ضعف سخته. ناتوانی در بیان درست و انتقال کامل مفهومی که تو سرم می گذره. به تجربه از کامنتایی که گرفتم فهمیدم در رسوندن مقصودم مشکل دارم البته در نوشتن و این به "مبهم نویسی" و "سرو ته شو هم بیار "هم مربوطه و ممکنه بخشی از مشکل از گیرنده باشه نه از من.

مبهم نویسی: بارها بهم گفتن که مبهم و گنگ می نویسم و این دلیلش این نیست که می خوام مرموز جلوه کنم بیلکه بر می گرده به ویژگی های شخصیتم از جمله درون گرا بودن. ولی خب لزومی هم نمی بینم همیشه همه چیز رو واضح و روشن بنویسم.

سر و تهشو هم بیار: این ضعف بیشتر در مکالمه های من اتفاق می افته وقتی می خوام در مورد چیزی حرف بزنم موقع بیان ناخودآگاه سعی می کنم کلامم رو خیلی کوتاه کنم چون فکر می کنم مخاطب حوصله نداره و باید اصل حرفو بهش بزنم و زیاده گویی نکنم و این باعث میشه اصل حرفم درست منتقل نشه. به خصوص زمانی که لازمه در مورد موضوعی کامل و دقیق و با جزییات توضیح بدم. و تا حدی در نوشتن هم این موضوع صدق می کنه و جلوگیری از زیاده گویی مطلب رو بی معنی می کنه.

خلاقیت خلاقیت خلاقیت: ندارم ندارم ندارم... کلا آدم خلاقی نیستم و این در نوشتن هم تاثیر داره، به کار بردن کلمات و اصطلاحات خاص، نوشتن به شیوه و شکل خاص، ایده های خاص یا کلا هر چیز خاصی که چهارنفرو به وجد بیاره و تحسین برانگیز باشه.

آخرین کتابی که خوندی چی بود؟: خب چند وقته خیلی سمت کتاب خوندن نرفتم به جز مواردی که چندتا کتاب سمتم اومدن به اضافه ی مطالبی پراکنده تو نت مطالعه ای نداشتم خب پر واضحه که خوندن و مطالعه کردن و بیشتر خوندن عامل مهمیه برای تقویت در نوشتن که متاسفانه . . .

پیگیری در حد سه پیچی: با وجود علاقه ای که به نوشتن دارم اما چندان پیگیرش نیستم هر از گاه هوس نوشتن می کنم دوست دارم به شکل جدی بهش بپردازم اما به جز این وبلاگ هیچ تجربه ی دیگه ای در زمینه نوشتن ندارم. درکل پیگیر و جدی نیستم و توقعی بیشتر از این نمیشه داشت.

ترس نداره که دخترم جسور باش: خودسانسوری از ترس اینکه دیگران چی فکر می کنن؟! ترس از قضاوت ها و برداشت ها باعث میشه بعضی از موضوع ها نوشته نشه یا بعضی از نوشته ها ثبت نشه یا بعضی از ثبت شده ها پاک بشه. یا در نوشته های ثبت شده همه چیز گفته نشه.



نگید نگفتی!


یک وقت اگر با مورد مشکوکی بر خورد کردید مثلا یکی از اعضای خانوادتان یک جای دنجی به طور مرموز و مشکوک با موبایلش حرف می زد. در همان حال که نگران شده اید و شاخک های تیز کنجکاویتان وول وولی می کند راهتان را بگیرید و بروید. پوآرو نشوید. به مکالمه اش گوش ندهید. سر از کارش درنیاورید. چون تجربه ثابت کرده که ممکن است پی به رازی ببرید که دود از کله تان بلند کند یا غمی بر غم هایتان اضافه کند بی آنکه کاری از دستتان برآید صرفا حرص بخورید و رازی نصفه نیمه را بر دوش بکشید. کلا دانستن بعضی وقت ها خیلی دردسر ساز می شود و ندانستن خیلی بهتر است اگر باور کنید. دانستن و دم نزدن و تظاهر به ندانستن ممکن است در حد مرگ روح شما را ذوب کند. بی اعتنا بگذرید. با دانستن های بی هوده و اضافی خودتان را درگیر نکنید. کلا بی خیال... مگه باید از همه چی سردربیاری؟ گوشاتو بگیر رد شو برو... برو دیگه.


یا کافی


از بعضی دردهای جگر سوز نمی شود حرف زد، نه میشود ازشان نوشت نه به زبان آورد فقط میشود غروب ها را بیشتر به خود پیچید و به رفیق از آشوب دل گفت و نماز های هر روزه را کش داد تا خود خودش که همه چیز را می داند حواسش به ما هم باشد و همین کفایت می کند.

وَ مَن یَتَوَکَّلُ عَلَی اللِه فَهُوَ حَسبُهُ


اصلا مرد هیز خوب است


چه میشود گفت به مردهای از آن ور بوم افتاده؟! همان هایی که وقتی برای عرضِ کوچکی بهشان تلفن می زنی تا صدای زنی غریبه را بشنوند گوشی را بدهند به حاج خانوم یا شاید دختر مکرمه شان تا بعد از پرس و جو که چه کسی هستی بتوانی دو کلام معمولی با ایشان حرف بزنی و عرضت را بگویی. طی همین روند هم حساب کار دستت بیاد و  بفهمی با چه مرد نجیب و اهل خانواده ای طرف هستی و مبادا خیال از راه به در کردنش را داشته باشی. اصلا مرد هیز صدبهتر از همچون مردی که توهم شیخ صنعان بودن دارد و همه ی زن های دنیا را مارهای خوش خطو خالی تصور می کند که با عشوه و مکر می خواهند آبرو و وجیهه ی چندین و چندساله اش را پیش خدا ببرند. این مرد پرمدعای مثلا خداشناس که جرات و جسارت مقابله با زن را ندارد و می ترسد فریب بخورد... بلغزد... ایمانش از کف برود... نمی داند که همین رفتار کوچک و بی اهمیت چطور می تواند دلِ نازک یک زن را پشت تلفن بشکند. و شاید این گناه بزرگتری باشد.


هم کیش پنداری


مراقب آدمایی باشین که عادت دارن همیشه حرفا و خواسته هاشونو غیر مستقیم بگن، حتی حرفای ساده رو هم در لفافه می پیچن و بیان می کنن و پشت حرفاشون نیشه و کنایه می زنن، واقعا خطرناکن.

اینا همیشه دچار سوء تعبیر هستن، خیال می کنن پشت هر کلمه ای که می شنون معنای دیگه ای هست و همه ی حرف های دنیا بو می دن... اوووووووم.... یعنی بودارن. از هر لفظ و کلمه و اشاره ای برداشتی غیر واقعی و تخیلی دارن، تا شما حرف می زنید سریع و شاید ناخودآگاه شروع می کنن به رمز گشایی، برعکس شما که خنگین و متوجه اصل حرفاشون نمیشین اما اینا (به نظر خودشون) چنان تیزن که همیشه متوجه نیات شوم مستتر در حرفاتونو روده ی ناراست شما می شن.

خلاصه که هر چیزی رو با ذهنیات خودشون تفسیر و برداشت می کنن و دنیایی دارن که همه ی مخلوقات بشری رو موذی می دونن حتی اگه خلافش ثابت بشه، اینا واقعا ذهنشون مریضه، خدا شفاشون بده.


رضی الدین آرتیمانی


دردِ دلِ ما نمی کنی گوش

دردِ دل از آن گرفت ما را


خانِ اول


آخر هم سر همین جاه طلب نبودن و آرزوهای دور و دراز نداشتن به فنا میریم.


از حرف تا عمل


يه عمر تا حرفش بود مي گفتم اصلا من درس مي خونم براي كاركردن... كه فعاليت اجتماعي داشته باشم، كه شان و منصبي داشته باشم، كه استقلال مالي داشته باشم و دوره ي خانه نشيني زن گذشته و زن بايد در اجتماع باشه و از اين حرف ها و حرصم مي گرفت وقتي زني مي گفت پدر يا همسرش اجازه كار كردن بهش نمي ده و ژست روشنفكرانه مي گرفتم كه اي بابا . . .

دوروزه ميرم سر كار حالا آرزوم داشتن پدريه كه نذاره در محيط مردانه كار كنم و يا شوهري كه بگه من پول درمي آرم تو بشين خونه خانومي كن و به من برس. . .



صیغه ی مثنی

 

 

نمی دونم این چه صیغه ایه؟! دوستات تا وقتی مجردن تا صحبتش میشه، صحبت از زمونه ی قحط الرجاله و کو مردِ مثلِ کوه که بشه بهش تکیه کردو مرد دیدی سلام منو برسونو از این آه و افسوسا، اما بعد از اینکه متاهل میشن تا می بیننت با تعجب و شعف بخصوصی می گن: شما چرا ازدواج نمی کنین؟ ازدواج کنین دیگه!

چشم دوستم حالا که امر فرمودی...  به زودی

 

بی کاری یا بیگاری؟!

 

 یه بار هم بعد از مصاحبه برای کار به جای شنیدن "بررسی می کنیم بهتون خبر می دیم" ما گفتیم: " حالا ما فکرامونو بکنیم" که هنوز جملهه تموم نشده یارو بی هیچ حرفی دستش رو به سمت در خروجی دراز کرد که یعنی هرری . . .

 

 

+کار عار نیست اما بیگاری شدیدا عاره ...

 

تریبون!


یه مدل از آدما هستن (یه نوعِ کاملا معمولی) که میان (می آیند) حرف های نیمه خصوصی و رازهای نیمه مرموزشون رو برات واگو می کنن، اون هم بدون حتی یک بار اشاره به جملات تاکیدیِ شبیه این: "بین خودمون بمونه ها" "به کسی چیزی نگی ها" "من به رازداریت اعتماد دارم اینارو گفتما" تنها با این نیت پلید که شمای بی خبر از نیت پلیدشون بشینی اینورو اونور اون حرفا رو پچ پچ کنی یا تو بوق و کرنا کنی و همه بشنون، بفهمن، با خبر بشن، مخصوصا به گوش فلان کَسَک هم برسه... اما کور خوندن... من در این جور مواقع از هر موقع دیگه ای رازدارتر عمل می کنم و هیچ وقت چیزهایی رو که شنیدم به زبون نمیارم تا اونها بفهمن رو بد کسی سرمایه گذاری کردن... من هرگز و هرگز اجازه نمی دم کسی ازم استفاده ی ابزاری کنه اون هم ابزاری مثل تریبون! D:


ویران مکن مرا . . .


خندان اگر نمی‌کنی گریان مکن مرا

 آباد اگر نمی‌کنی ویران مکن مرا

خوشبخت اگر نمی‌کنی از بخت دم مزن

شادان اگر نمی‌کنی نالان مکن مرا

دنیا ندیده وعدهٔ دنیا مده به من

دریا ندیده تشنهٔ طوفان مکن مرا

حیران دل نبوده‌ای یک لحظه خود به خود

با لاف و با گزافها حیران مکن مرا

جانت تهیست از غم جانسوز عاشقی

دست تهی تو این همه دستان مکن مرا . . .

 

+ اگر اشتباه نکرده باشم شعر سروده ی "لایق شیرعلی" شاعر تاجیکه :)

 

 

خَز

 

پاییز و خش و خش و پاییز

پاییز و عشق و پاییز

پاییز و برگ ریزون و پاییز

پاییز و مهر و پاییز

پاییز و غمنامه و پاییز

پاییز و احساس و پاییز

پاییز و خاطره و پاییز

پاییز و پاییز و پاییز و پاییز و . . .

بی خیال بابا پاییزه که پاییزه، یکی یه حرف تازه تر بزنه لطفا

"من از سُلاله ی درختانم، تنفس هوای مانده ملولم می کند" "فروغ فرخزاد"

 

که تو از دوری خورشید چه ها می بینی؟!

 

از اونجایی متوجهش شدم که با اشتیاق به کسی که پشت خط موبایلش بود گفت: تو چی دوس داری من همونو درست کنم. همون اشتیاقی که تو لحنش بود باعث شد همونطور خیره بهش نگاه کنم و  به مکالمه اش گوش بدم، بعد گفت: من هنوز با سلیقه ی تو آشنا نیستم و حرف از قرمه سبزی به میون اومد و  زن آروم چشماشو رو هم گذاشت و گفت رو چشمم... یه زن حداقل ۳۵ ساله با ظاهر معمولی که از حرفاش معلوم بود تازه ازدواج کرده و شوهرش پشت خطه، اون چیزی که خیلی برام جالب بود برق چشم ها و فرم لبخند زن موقع حرف زدن با موبایل بود، به نظرم اومد از اون زناییه که با تمام وجود به شوهرشون عشق می ورزن و هر لحظه (به جای ناله کردن و غر زدن به جون شوهر) قربون صدقه اش میرن، از اون زنای صبور و با گذشت و مهربون که کمیابن و احتمالا هر مردی آرزوی مالکیتش رو داشته باشه. از اون زنایی که با صداقت و جادوی مهرشون، محبت شوهرشون رو جلب می کنن نه با عشوه های خرکی و اداهای مثلا دلبری.  اما افسوس خوردم برای زنی که سال های زیادی رو احتمالا تنها بوده و کسی رو نداشته که عشقش رو نثارش کنه و از محبت لبریزش کنه و اندازه ی وفاداریش رو بهش نشون بده ... یعنی سالهای زیادی کسی رو نداشته که ازش بپرسه غذا چی دوست داری برات درس کنم تا به خاطر عشقش، وفاداریش و حتی دستپختش تحسین و نوازش بشه، این زن که حتما وجودش پر از احساس و دوست داشتنه چطور این همه سال بدون ابراز احساسش به کسی دووم آورده و از شدت عشق بالقوه ای که تو قلبش بوده و فرصت بالفعل شدن نداشته دق نکرده؟!

 

 

+ عنوان، مصرعی از شهریار