اين پست تكان نخواهد خورد.

با اين كه خیلی وقته كه اين وب رو راه انداختم,ولي تا حالا به فكر يه پست ثابت نبوده ام.گفتم بهتره يه سري شروط رو بذارم تا هم شما از مطالب استفاده ي خوبي بكنين و هم من راضي باشم.شروط من زياد نيست,دور از انتظار هم نيست.پس چه دلتون بخواد چه نخواد بخونيدش لطفا"!

1- من از اون ادم هايي نيستم كه نسبت به تعداد نظر ها حساس باشم,پس اگه دلتون خواست نظر بدين و اگه هم دلتون نخواست ندين.براي من فقط خوندن مطلب مهمه.

2- چون تمام مطالب اين وب رو خودم مينويسم و از هيچ جاي ديگه اي جز مغز خودم در نمياد, لطفا" مطالب رو كپي نكنين و اگه هم كردين با ذكر منبع باشه.

3- اگه هم موافق با تبادل لينك بودين,توي قسمت نظرات همين پست اعلامش كنين.خوشحال ميشم لينكتون كنم.

4-  حرف آخر هم اين كه من انتقاد پذيرم, پس از اين كه از وبم بد بگين خجالت نكشين.باهاتون بد برخورد نخواهد شد البته اگر با انصاف باشين!

ساني 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


راستی؛این هم بنر وبلاگ هست که هر کس دوست داشته باشه میتونه بذاره توی وبش،هر کس هم خواست تبادل لینک کنه میتونه...جای زیادی هم نمیگیره.چون توی وبم راست کلیک نمیشه کرد،کد رو select کنین و بکشینش توی صفحه ی تنظیمات وبلاگ.امیدوارم ازش خوشتون اومده باشه!





http://www.8pic.ir/images/4fn29nfeianktwwlmqqy.gif


ذرات آفتاب



هر آنچه که از دیروز باقی مانده بود را پشت سر می گذاشتم و می رفتم.می دانستم که اگر صبر کنم،ممکن است تو عاقبت پیدایم کنی؛ولی تمام شجاعتم را جمع کردم و تصمیم گرفتم خودم دنبالت بگردم.نمی توانستم تا ابد جایی بمانم که به آن تعلق نداشتم.
خش خش برگ های خشک و سرد را زیر پایم احساس می کردم و در این فکر بودم که این زمستان ممکن است روزی تمام شود، یا نه. ذرات آفتابی کم رمق در اطرافم پرواز می کردند و سایه ها کم کم رنگ می باختند.به گذشته فکر می کردم؛گذشته ای که هیچ وقت درست نمی شد و زخم هایی در قلبم که هیچ وقت بهتر نمی شدند.دستی روی زخم کهنه ی قلبم گذاشتم و آرزو کردم...قبلا" ایمان داشتم که روزی دوباره تو را خواهم دید؛ولی حالا دیگر فقط آرزویی از ته دل بود وبس.نسیمی که نمی توانستم حسش کنم،برگ های خشک را کنار زد.رویم را برگرداندم.فکر می کردم که آرزویم هیچ وقت برآورده نخواهد شد.آماده بودم تا همه چیز را پشت سر بگذارم و بروم؛ولی رویم را که برگرداندم،دیدمت.
با خوشحالی لبخند زدم و دویدم به سویت.
بالآخره پیدایت کرده بودم.



اشک آسمان


قدم هایم را روی خیابان خیس برمیداشتم.بی هدف،به هر جا که می شد می رفتم؛انگار چیزی را گم کرده باشم.هوا دیگر همان هوای قدیم نبود؛تغییر.بوی تغییر می داد.پهنه ی آسمان فیروزه ای رنگ بود و ابر های صورتی،آن را پوشانده بودند.حس می کردم  دیگر پاهایم توانایی راه رفتن ندارند.چراغ های خیابان،سایه های شب را کنار می زدند و انگار،با این کارشان می خواستند به روشنایی آن راه کم رهگذر کمک کنند؛ولی نمی توانستند این کار را به خوبی انجام دهند.در تاریک روشن خیابان،شاخه گلی را دیدم که روی زمین سفت و بی رحم افتاده بود.برش داشتم.بوی رنگین کمان می داد.درون تمام قطرات شبنمش هم رنگین کمان داشت.به راه افتادم.ابر ها نم نم می گریستند و آسمان تیره تر می شد.انگار قرار بود عشق دوباره به سر و روی من و گل سرخ رنگین کمان ببارد.نسیم،قطرات هستی بخش را از مسیرشان منحرف می کرد و با موهای من ،بازی.چشم هایم را بستم و تنها به یک چیز فکر کردم...به او.

و لبخند زدم.


unny$

به بزرگی درخت

      

      یه دریای بی کرانی هست       

کمی بالاتر از این رود

همون جایی تو این دنیا

که آغاز نهالی بود


نهال،کم شاخه و کم برگ

اگرچه تک و تنها بود

ولی یک آرزویی داشت

که مثل دریا بی انتها بود


ادامه نوشته

سالن امتحان

میدونم این شعر زیاد خوب نشده؛ولی خوب توی مدرسه گفتمش و فکر می کنم درد دل همه ی ما هاست!


این ساعت امتحان است

باز پچ پچ،باز خش خش

امروز درس خوانده ام و

برگه ام پر از درخشش


این دفعه دیگر نیازی

به تقلّبی ندارم

هر چه کاغذ ریزه است من

در زباله دان میذارم!


ما نشسته روی نیمکت

برگه ها در دست استاد

این صدای قلب من نیست

آن چه خوانده ام،رفته بر باد

بقیه در ادامه!

ادامه نوشته

سری دوم  عکس های متن دار-کاملا" خود ساخته










unny$

وصیت نامه ی خیالی

از وقتی خبر فوت حاج مش قلی حسین رو شنیدم،همون جایی که بودم،موندم و با خوودم فکر کردم آخه تو ی حموم هم جای فکر کردن به ارث و میراثه؟ چند دقیقه قبل،داشتم آواز های خارجی رو با چهچهه ی بلبل و در حال شامپو ریختن روی سرم تمرین میکردم،Jazz Bassکه یکدفعه مامانم از بیرون حموم داد زد:«بابام؟بابا م مرده؟به دیار باقی جیم شده؟وای خدا!»

این طوری شد که چهچهه رو ول کردم و چسبیدم به فکر ارث و میراث!آخه حاج آقامون خیلی پولدار بود،کلی زمین توی صحرای بزرگ آفریقا داشت و طبقه ی پانصدو دهمین برج بلند دبی به نامش بود.حالا باید حدس میزدم که برای من و مامان و البته پدرم چی به ارث گذاشته.Yatta

از اون جایی که کادو ی تولدم همیشه یه گیره ی سر از طرف بابابزرگ بود،Sighداشتم فکر میکردم که موقع جیم شدن از این دنیا هم به فکر مال و اموالش بوده یا نه.این طوری شد که لباس پوشیدم و خیلی سریع از توی حموم زدم بیرون.                                  

ادامه نوشته

آرزو های کاغذی

در ایام امتحانات ترم

پایین برگه ها

حدودا" 13 عبارت"موفق باشید"به چشم مان خورد

ما هم جواب دادیم:

«ممنون!»                                  Random Icons

غافل از این که

وقتی چشم  هامان به کارنامه مان بیفتد

به پوجی تمام آن آرزو ها پی خواهیم برد!

unny$

این شعر روز چهارشنبه11 مرداد ساعت 12 و 8 دقیقه به ذهنم رسید! 

سری اول عکس های متن دار-کاملا" خود ساخته(حتا عکسش رو هم خودم گرفتم.)

خوشبختی

خوشبختی میتواند وقتی باشد که از نزدیک به یک کفشدوزک نگاه کنی؛یا یک رنگین کمان را به وجود آوری؛یا گلی را در گلدان بکاری و هر روز به امید آب دادنی دوباره پیشش بروی و با او حرف بزنی.

خوشبختی حتما" نباید چیز پیچیده ای باشد؛

حتما" نباید پول باشد.

خوشبختی میتواند زمانی باشد برای آرام شدن در آغوش یک دوست،

برای درد دل کردن.

یا حتا نوازش نسیم بر روی گونه هایت. 

خوشبختی مثل پرواز بادبادکی سرکش  در غروب دل انگیز بهاری است...

یا شاید هم ساده تر از این ها ممکن باشد،نمیدانم.

اما خوشبخت برای من کسی است که بخندد و شاد باشد

در همه حال.

پس شاید انسان خوشبخت خیلی سخت پیدا بشود

با این شرط دشوار!

حالا به من بگو،فقط یک کلمه

آیا تو خوشبخت هستی؟

unny$