نظر سنجی!!!!!!!!


نظر سنجی!!!!!!!!



http://images2.persianblog.ir/754398_k3r6gQ4G.jpg

اشعار شاعران


تک بیتی زیبا از حزین لاهیجی :
 
 
گفتم به بلبلی که: علاج فراق چیست؟
از شاخ گل به خاک فتاد و تپید و مرد!


حرف دل



لحظه ها میگذرند

درک سادگی

از کشف تموم مجهولات این دنیا سخت تره

سادگی ها رو باور کن...



سحر نزدیک است...

خواب رویای فراموشی هاست!

خواب را دریابم،

که در آن دولت خاموشی هاست...

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من می گوید:


گرچه شب تاریک است

"دل قوی دار"


  سحر نزدیک است...


"حمید مصدق"

همانجا بمان...




همانجا بمان...

پشیمان نمی شوی...

رنگش سبز است

منبع:http://rasoultalebi.blogfa.com/

اشعار شاعران




روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســت و خراب از مــی انــگور کنیـــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــرابـــش بدهید...
مست مست از همه جا حـال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلـی از حـــافـــظ

جای تلقـیـن به بالای سرم دف بــزنیــد
شاهدی رقص کند جمله شما کــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیــــد

روی قـبـرم بنویـسیـد وفـــادار برفــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــت
(وحشی بافقی)

داستان



آقای بهرامی که رفت، بابا گفت: مرتیکه رباخوار، اومد به خاطر پونصد تومن، آبروم رو برد».

مامان گفت: کارش همینه. نباید ازش پول قرض می‌کردی». بعد به طرف تلفن رفت و شماره گرفت: بذار ببینم می‌شه از خانم احمدی قرض کنیم».

بابا گفت: ولش کن، با اون شوهر قاچاقچیش!».

مامان گفت: هیس! مثل این که گرفت. الو خانم احمدی! سلام. الهی قربونت برم من! چند وقته کم‌پیدایی. دلم برات تنگ شده بود. زنگ زدم فقط حالت رو بپرسم… من بد نیستم. به مرحمت شما!».

بابا گفت: عرض کنید، سلام مخصوص بنده رو هم خدمت آقای احمدی برسونن».

بابا این جمله را آن قدر بلند گفت که آن طرف گوشی هم بشنوند. مامان دوباره جمله بابا را تکرار کرد. مامان که سیم تلفن را چند باری دور دستش پیچیده بود، گفت: والّا، غرض از مزاحمت، می‌خواستم ببینم یه چند تومنی پول دارید به ما قرض بدید؟…

والّا پونصد تومن!».

بعد، صورت مامان سرخ شد: نه، این چه حرفیه. خواهش می‌کنم! دشمنتون شرمنده» و زود خداحافظی کرد و گوشی را محکم کوبید. در حالی که دست‌هایش را توی هوا می‌چرخاند و دهانش را مثل وقتی من گریه می‌کردم کج می‌کرد، گفت: شرمنده‌ام به خدا. زنیکه معتاد، خدا شرمندت کنه!».

بابا سیگارش را روشن کرد و گفت: گفتم ‌فایده‌ نداره! الکی خودت رو پیش این آدمای بی‌ارزش، کوچیک کردی».

مامان که تازه چشمش به من افتاده بود، گفت: دختر گلم، برو تو اتاقت با عروسکات بازی کن. برو دختر گلم».

فکر کردم اگر بروم توی اتاقم، مامان، دست‌هایش را توی هوا می‌چرخاند و با دهن کج‌کرده می‌گوید: من پفک می‌خوام. من بستنی می‌خوام. دختره بی‌تربیت! بعد بابا یک سیگار دیگر روشن می‌کند و می‌گوید: دختره بی‌تربیت، با اون عروسکای معتادش.

لج کردم و همان جا نشستم. مامان دوباره توی فکر رفت. بعد به بابا گفت: زنگ بزن به آقای بهرامی، با خواهش و تمنّا، چند روزی مهلت بگیر».

بابا گفت: عمراً به اون آدم عوضی التماس کنم».

مامان که کلافه شده بود، بلند شد و گُل‌های قالی را زیر پایش له کرد. بعد گفت: پس چیکار کنیم؛ الآنه که با مأمور بیاد درِ خونه. زنگ بزن بگو قراره هفته بعد وام بدن. یه دروغی سرِ هم کن بگو دیگه. وای که من از بی‌عُرضگی تو دق‌مرگ شدم!».

بابا به طرفِ تلفن رفت و گوشی را برداشت و شماره گرفت: پس بیا خودت بگو».

مامان، گوشی را از دست بابا گرفت و توی گوشی با لبخند گفت: سلام آقای بهرامی. حال خانواده محترم چه طوره؟ شرمنده‌ام به خدا! قراره هفته بعد، یه وامی بهمون بدن. حالا شما لطف کنید و یه چند روز دیگه صبر کنید».

بعد، کمی مکث کرد تا حرف‌های آقای بهرامی را بشنود و گفت: شما درست می‌فرمایید. اشتباه کرده! عصبانی بوده یه چیزی گفته. شما به بزرگواری خودتون ببخشید. من معذرت‌خواهی می‌کنم… . چشم، لطف کردید. إن شاء الله جبران کنیم… حتماً، مطمئن باشید. به خانم سلام برسونید. خداحافظ».

مامان، گوشی را گذاشت و گفت: خدا رو شکر. این آقای بهرامی هم آدم بدی‌ نیست ‌ها!».

بابا گفت: تا حدودی هم حق داره بنده خدا، پولش رو می‌خواد».

مامان، دوباره به من نگاه کرد و گفت: تو که هنوز این جایی؟ مگه بهت نگفتم برو تو اتاقت؟».

بلند شدم و به طرف اتاقم به راه افتادم. تا حالا حتماً عروسک‌هایم پشت سرم کلّی حرف‌های بد بد زده بودند. من هم دیگر از هیچ کدامشان خوشم نمی‌آمد. به بابا می‌گویم برایم یک عروسک تازه که از همه‌شان خوشگل‌تر باشد بخرد. رفتم توی اتاقم، دیدم همه عروسک‌هایم نشسته‌اند و الکی به من لبخند می‌زنند. من هم الکی گفتم: سلام عروسکای خوب و خوشگلم. من شما رو با هیچ چی تو دنیا عوض نمی‌کنم.


106115_308.gif

1 -در صورتیکه حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید - بنفش!
2- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط دایره قرار دارد خیره شوید . نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید.
3- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید پس از لحظاتی نقاط بنفش آهسته آهسته ناپدید خواهد شد

کودکان کار.

چه كسي ساماندهي مي‌كند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دشت شقایق.

دشت شقایق - مزارع گندمروستای اماموردیخان قوچان

عکاسخانه


شما اول ملـــــــــــــکه بودن خودتو ثابت کن

بعد منتظر يک شاهزاده با اسب سفيد باش عـَــــــــزيزم


اشعار شاعران.



 

تاکی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

در میکده رهبانم و در صومعه عابد

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید

دیوانه برون از همه آیین تو جوید

تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید

هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست

هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید کرم توست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه


شیخ بهایی

 

ساده که باشی!!!!


 

ساده که میشوی

همه چیز خوب می شود

 

خودت

غمت

مشکلت

غصه ات

هوای شهرت

آدمهای اطرافت

حتی دشمنت

 

یک آدم ساده که باشی

برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست

 

ساده که باشی

همیشه در جیبت شکلات پیدا می شود

همیشه لبخند بر لب داری

زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی

 

آدم برفی که درست میکنی

شال گردنت را به او میبخشی

  

ساده که باشی

همین که بدانی بربری و لواش چند است

کفایت میکند

نیازی به غذای چینی نیست

آبگوشت هم خوب است

ساده که باشی 

 

آدمهای ساده را دوست دارم

بوی ناب آدم می دهند

 

ساده كه مي‌شوي

فرمول نمي‌خواهي

ايكس تو هميشه مساوي ايگرگ توست

ساده كه مي‌شوي

درگير راديكال، انتگرال و مشتق و رياضت‌ها نيستي

هرجايي به راحتي محاسبه مي‌شي

ساده كه مي‌شوي

حجم نداري، جايي نمي‌گيري

زود به‌ياد ميايي و دير از خاطر ميروي

ساده كه مي‌شوي

كوچك مي‌شوي

توي دل هر كسي جا مي‌شوي

....

بنواز!!!






بنواز... که دیرزمانیست جز صدای ضجه و آه نشنیدیم چیزی

بنواز و درد درونت را  بیرون بریز





اشعار شاعران.



اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را



هر بامداد آهویی از خواب بر می خیزد

و میداند که از تندترین شیر باید تندتر بدود وگرنه کشته خواهد شد

هر بامداد شیری از خواب بر می خیزد

و میداند که باید از تندترین آهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگی خواهد مرد

فرقی ندارد آهو باشی یا شیر ،

آفتاب که برمی آید آماده دویدن باش …



http://up.yourcamp.ir/up/ycamp/Pictures/takhti(www.yourcamp.ir).jpg





میزان انسانیت یک فرد  از نحوه برخورد او با دیگرانی که

 برای وی هیچ کاری نکرده اند، مشخص می شود...


نظر دکتر شریعتی در مورد فقر را بدانید

اسلام بر خلاف مذاهب دیگری که توجیه کننده ی فقر را مناسبات زندگی اجتماعی میدانند، بزرگترین آموزش یافته ی مکتبش ابوذر میگوید: “وقتی فقر وارد خانه ای میشود، دین از درب دیگر خارج میشود” و یا پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) که بنیانگذار مکتبی است که همه ما مسلمانان به آن اعتقاد راسخ داریم چه شیوا و ساده بیان فرموده است: “من لا معاش له لا معاد له” کسی که زندگی مادی ندارد زندگی معنوی هم نخواهد داشت. چون؛ شکم خالی هیچ ندارد، جامعه ای که دچار کمبود اقتصادی و مادی است مسلماً کمبود های معنوی بسیاری خواهد داشت و آنچه را که در جامعه های فقیر، آنرا اخلاق و مذهب می نامند، متاسفانه معنویت در آن جایی ندارد.


میخواهم بگویم؛ فقر همه جا سر میکشد …

فقر ، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست …فقر ،حتی گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند…

 فقر ، چیزی را “نداشتن” است ؛ ولی آن چیز پول نیست ؛ طلا و غذا هم نیست …

فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند …

فقر ، اعجوبه ایست که بشکه های نفت در عربستان را تا ته سر میکشد …

فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند …

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند …

فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند …

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود …

فقر ، همه جا سر میکشد …


فقر ، شب را “بی غذا”  سر کردن نیست …

فقر ، روز را “بی اندیشه” سر کردن است …



همه روز روزه بودن ، همه شــب نماز کردن


همه ســـــــاله از پی حج سفر حجاز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خــــدای راز گفتن

ز وجود بـــــــــــــی نیازش طلب نیاز کـــردن
به خدا قسم که کس را ثمر آن قدر نبخشد

 

که به روی مســـــتمندی در بسته باز کردن


بدون شرح!!!!!


جملات زیبا گیله مرد

بدون شرح!!!!!



دیالوگ ماندگار



جدای نادر از سیمین

 

 

 

ﻧﺎﺩﺭ : ﺍﯾﺸﻮﻥ ﯾﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﭼﺮﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﭘﺎﺷﯿﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﺧﺎﺭﺝ؟ 
ﺳﯿﻤﯿﻦ : ﺗﻮ ﯾﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﯿﺎﺭ ﭼﺮﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻤﻮﻧﯿﻢ؟ 
ﻧﺎﺩﺭ : ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺮﺍﺕ ﻣﯿﺎﺭﻡ.
ﺳﯿﻤﯿﻦ : ﯾﮑﯿﺸﻮ ﺑﮕﻮ.
ﻧﺎﺩﺭ : ﯾﮑﯿﺶ ﭘﺪﺭﻡ ، ﻣﻦ ﭘﺪﺭﻣﻮ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﻭﻝ ﮐﻨﻢ، ﺑﺎﺯﻡ ﺑﮕﻢ؛
ﺳﯿﻤﯿﻦ : ﻭﻟﯽ ﺯﻧﺘﻮ… ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﻭﻝ ﮐﻨﯽ!
ﻧﺎﺩﺭ : ﻣﻦ ﮐﯽ ﺗﻮﺭﻭ ﻭﻝ ﮐﺮﺩﻡ ؟ 
ﺗﻮ ﻣﻨﻮ ﮐﺸﻮﻧﺪﯼ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ، ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺩﺍﺩﺧﻮﺍﺳﺖ ﻃﻼﻕ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﯼ!
ﺳﯿﻤﯿﻦ : ﺍﻭﻥ نمــــــی فهمه ﮐﻪ ﺗﻮ ﭘﺴــــــﺮﺷــــــﯽ؟
ﻧﺎﺩﺭ : ﻣـــــــــﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ ﺍﻭﻥ ﭘـــــــــﺪﺭﻣـــــــــﻪ . . .

تصاویر برگزیده


 عباس کیارستمی: این عکس روی تپه هایی گرفته شده که برای فیلم "طعم گیلاس" بدانجا رفته بود،
او توانست در سال 1997 جایزه نخل طلای کن را (به طور مشترک با فیلم ژاپنی «مارماهی») به خاطر این فیلم ببرد.

 شاهکار های عکاسان معروف جهان (قسمت دوم)