اهرام و خدایان


آن زمانی که چو آئینه مرا سنجیدند
خیل اهرام و خدایان ز چه رو جنبیدند ؟

 

بتِ بتخانه قسم خورد و تبر هم برخاست
تبر و بت ز چه رو در شک و در تردیدند ؟

 

من که هابیل زمانم ز ازل میدانند
همه قابیل من اند آدم و حوا دیدند

 

ای که در شاه شدن شهره خونین کفنی
همه بیدار دلان از فَزَع خویش چرا خوابیدند ؟

 

گر ز چشمانِ منِ دلشده خونها ریزد
بی گمان زاهد و شیخ هر دو به هم خندیدند

 

داد و فریاد از این محکمه کز بهر سکوت
همچو بیدی ز خزان بر تن خود لرزیدند

 

باقر رمزی باصر

دل قلم گرفته است

 

 

 

 

دل قلم گرفته است

 

 

اگر از درد می نویسی ، مراقب کبودی استخوانهایت باش

 

اگر از گریه می نویسی ، مراقب اطرافت باش

 

اگر از گرسنگی می نویسی ، مراقب غذایت باش

 

اگر از فریاد می نویسی ، مراقب گوشهایت باش

 

اگر از زخم می نویسی ، مراقب خونابه هایت باش

 

اگر از قصه می نویسی ، مراقب پریشانی خواب هایت باش

 

اگر از نان می نویسی ، مراقب کودکان همسایه ات باش

 

اگر از غصه می نویسی ، مراقب ناله هایت باش

 

اگر از انزوا می نویسی ، مراقب مویه هایت باش

 

اگر از ناله می نویسی ، مراقب پوزخند و استهزا باش

 

اگر از زیبایی می نویسی ، مراقب کِبر و منیّتَت باش

 

اگر از شیطان می نویسی ، مراقب فرشته ات باش

 

اگر از دین و مذهب می نویسی ، مراقب تزویرت باش

 

اگر از هوس می نویسی ، مراقب اَمیالَت باش

 

اگر از سبز می نویسی ، مراقب شاخ و برگت باش

 

و اگر احیانا می خواهی از « حق » بنویسی

 

مراقب باش

 

آهسته . . .

 

آرام . . . .

 

که :

 

دلِ قَلَمت نَگیرد !!

 

جانِ قَلَمت نَسوزد !!

 

نوکِ قَلَمت نَشکَند !!

 

چرا که بد جوری آه قلم می گیرد .

 

 

باقر رمزی باصر

 

 

 

کوچه دیوانه ها

 

شنیده‌ام به تو می‌گویند،

 

شاعر کوچۀ دیوانه‌ها. .  . چرا؟

 

بـ بـ ‌بـ‌ به دلایلی ،

 

می‌توانی یکی را بگویی . . .؟

 

بـ بـ بـ به خاطر ایـ ایـ اینکه ،

 

کتابی دارم با عـ عـ عـ عنوان،

 

صد غزل ا ا ا از کوچه‌ی دیـ دیـ دیوانه‌ها .

 

چرا صد غزل از کوچه دیوانه‌ها ؟

 

چو چو چون سالیان درازی‌ست

 

که د در در کوچه‌ای خانه  دارم ،

 

کـ کـ کـ که چند نفر دیوانه‌ی ز ز ز زنجیری ،

 

د د د در آنجا زندگی می‌کنند .

 

این کتاب اشعار کیست ؟

 

هـ هـ هـ هر دیوانه‌ای ،

 

‌یـ یـ یـ یک شعر گفت و من،

 

نِوِ نِوِشتم

 

و همه را به نام خودم . . .

 

چا چا چاپ کردم .

 

چرا این اشعار دست شماست ؟

 

بـ بـ بـ به خاطر اینکه مـ مـ مـ من ،

 

رو رو روشنفکر بی‌سوادم .

 

روشنفکر بی‌سواد ؟

 

بـ بـ بـ بله .

 

مسؤول آن کوچه کیست ؟

 

مـ مـ مـ من .

 

تو؟

 

بـ بـ بـ بله .

 

چرا تو؟

 

چون من ا ا ا امیر کـ کـ کـ کشور فـ فـ فـ فقرم .

 

خب، چرا تو رئیس دیوانه‌ها بودی ؟

 

چو چو چو چون...

 

چو چو چو چون... چون من از همه‌ی دیـ دیـ دیـ دیوانه‌ها

 

دیوانه ‌تر بودم.

 

 

باقر رمزی باصر

 

 

تنها جهت یاد آوری

به نام او

که میکِشد از خمیر مو

 

عروسی خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد.

صندوق ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکی رقصيدند.

قربانيان در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست های بريده کف زدند

و جهانيان يک چشم خشم ويک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.

چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوری گذشت.

شيطان خنديد و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت.

************

آقای خامنه ای،

**

که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟

ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده

 

وصال دولت بيدار ترسمت ندهند

که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده

 

درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان يار دلنوازم شکری است با شکايت." نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد.

شادم که آخر الامر آه سحرخيزان به گردون رسيد و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما ردای رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ريخته و دست های بريده و دامانهای دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشيدگان و ستم ستيزان نگذاشتند.

"پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن،" قصه جمهوری ولايی شما بود. و اينک خدا را شکر که پرده عصمت دروغين اين ديو دريده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانيان با خشم و حيرت آن را برهنه مشاهده کردند.

ادامه نوشته

 

 

 

 

کتاب تازه تالیف شده :

 

 

جامعه رنج پنهان

 

مخصوص بیماران مظلوم و محروم جامعه

 

و فعالین مسیر بهبودی و حامیان بیماران

 

باقر رمزی باصر

 

 

 

 

تازیانه تکبر

 

میخواهم برایت از گذشته ای

 

در همین حوالی بگویم  .

 

از کسی که همه روزه

 

دستانش برای بازی کودکانه

 

تا آرنج در رنگها فرو میبرد .

 

اوکه دمادم حافظ زمزمه های خلقت بود

 

و انگشتانش

 

با تمام زبانهای دنیا مرطوب می شد

 

و به تورق آئینه می پرداخت .

 

او که پیوندهای ناکسستنی را

 

کشف کرده بود

 

و تازیانه تکبر را در پشتش

 

احساس میکرد ، رفت .

 

شما فکر می کنید چگونه باید بیابم

 

کسی را که بیرق صلح را در طول و عرض

 

شبانه روز در آسمان می گرداند ؟؟

 

وسعت کلامش که مانند پژواک

 

آبهای راکد بعد از ضربه سنگ

 

بود را کسی نمیتوانست

 

اندازه گیری کند و چنان به عمق تکلم

 

فرو می رفت که گویی

 

به خلسه ی افیون فرو رفته است .

 

شبی که دیرآمد همه ترسیدیم

 

شبی مات و خاکستری

 

شبی بی روزنه ی نورعارفی دلشده .

 

بیاد داری روزی را که

 

در زندان تن برایت سند منگوله دار

 

کومه اش را وثیقه گذاشت

 

تا تو آزاد شوی ؟؟

 

در آغوشش هیچگس نگران نبود .

 

همه برای یکدیگر دست تکان میدادیم

 

ولی حیف که دست بی رحم زمانه

 

او را بیش از این نصیب ما نکرد .

 

او که سینه اش

 

تبختر بی بدیل نرگسها بود ، رفت .

 

دست و پا زدن حتی برای دیدن

 

رویای او هم بی فایده است .

 

ولی من می بینم که در

 

خوابهای پریشانی ام کماکان

 

لطافت خود را هدیه می دهد .

 

نمازهای به موقع اش ما را

 

از لطف به جا آوردن قضا

 

محروم کرد .

 

باقر رمزی باصر

 

این شهروندان چه گناهی کرده اند ؟؟؟

 

 

این شهروندان چه گناهی کرده اند ؟؟؟

 

 

 

 

 

 

نفرین ولعنت به آن جیب هایی که فقط به فکر منافع خود

 

و هفت نسل بعد از خود هستند .

 

و هیچگاه پر نمیشوند و مردم را در مظلومیت تمام گرسنه نگه داشته اند...

 


آهای خامنه ای واقعا اینها را نمی بینی ؟؟


آهای روحانی واقعا اینها را نمی بینی ؟؟

 

آهای برادران لاریجانی واقعا اینها را نمی بینید ؟؟


آهای ظریف واقعا اینها را نمی بینی ؟؟


آهای قالیباف خالیباف واقعا اینها را نمی بینی ؟؟


آهای رئیسی واقعا اینها را نمی بینی ؟؟


آهای حداد واقعا اینها را نمی بینی ؟؟


 آهای جهانگیری واقعا اینها را نمی بینی ؟؟


این مظلومان اصلا به سلاح هسته ای نیاز ندارند .


این محرومان نان شب هم ندارند .


این ملت رفاه و آسایش و آزادی ندارد .


این مردم فهیم و صبور ایران همه چیز را می فهمند و غیرت دارند .


این شمائید که همچون کبک میمانید ای دولتمردان کذایی .


این وطن برای مردم ایران است و شما هیچ حقی نسبت به ایران کوروش پرور ندارید .

 

استعفا دهید و بگذارید افراد لایق مملکت داری کنند .

 

افرادی که درک دارند و با مردم هستند و میتوانند خوب و بد را تشخیص دهند ،

 

شما قدرت تشخیص خوب و بد را ندارید .

 

شما را به آن صنمی که خودتان می پرستید و قبول دارید قسمتان میدهم

 

این مملکت را رها کنید و به گوشه ای بنشینید و

 

نظاره گر مردان قوی و مغزهای متفکر و جوانان غیور باشید .

 

 

فریادی از :

 

( جانباز - ایثارگر و آسیب دیده اجتماعی )

 

باقر رمزی باصر

 

نخود سیاه ملّیت

 

 

 

 

 

نخود سیاه ملّیت

 


در کوچه‌های بن‌بست شیخ عطار نیشابوری

 

به دنبال زبان و بیانی می‌گشتم

 

که اشتهای قلم پیدا کنم

 

شیرجه به اعماق خنجر زدن،

 

علت‌العلل پیروزیِ خون بر شمشیر اهالی اینجا نیست

 

ما روزگاری برای جوهر وجود

 

به دریا می‌زدیم

 

زمانی که ما را

 

به دنبال نخود سیاه ملیّت فرستادند

 

به یاد داری؟

 

در همان زمان بود که کانتینرهای کمپانی هند شرقی

 

شالوده‌ی شاهدانه را به این دیار آوردند

 

من و خیام در پشت پرچین‌های خس و خاشاک،

 

مخفیانه به کاشت کانابیس مشغول بودیم

 

تا از سر شاخه‌های ماری‌جوانا زخم اثنی‌عشری‌مان را

 

التیام بخشیم

 

در همان سال، نهضت سوادآموزی را

 

رها کردیم و به نهضت تنباکو پیوستیم

 

و در حقّه‌های وافور ناصرالدین شاهی،

 

غرق در توهّم خویش

 

به رؤسای مذاهب و رسولان می‌خندیدیم

 

هر شب با حیدر یغما

 

برای یک جرعه عرق سگی فرهنگ، له‌له می‌زدیم

 

و از ناکامی مکرر در زیر طاق کسری

 

به ظهور خورشید خیره می‌ماندیم

 

مرگ بود که در دامان خشخاش

 

به دنیا می‌آمد

 

و گلهای پژمرده

 

در تلاطم آتش می‌سوختند

 

و آبهای طراوت معنویّت

 

به غَلیان آمدند

 

کودکان با عروسکهای خیالی در حیات  مجازی

 

به آب‌بازی ملکوت مشغول بودند

 

البته پدرم وصیت کرده است

 

که این راز را به اغیار نگویم

 

ولی من نتوانستم.


 
 
باقر رمزی باصر

 

 

 

 

 

سجده نمی کنم

 

لقمه نونم را دزدیدند

 

پای قلمم را شکستند

 

نفسم به هن و هن

 

عادت دارد

 

دیدگانم خشکیدند

 

من همانم . . . . !!!

 

فرخی . . . . !!!

 

لبانم را دوختند

 

تا آمدم بگویم بابا

 

به دستم جغجغه دادند

 

اما در بزرگی نه

 

در کودکی . . .

 

در بزرگی تا فریاد برآوردم

 

به دستم دستبند زدند .

 

ولی من به هقهقه عادت دارم

 

مرا چه کسی میتواند

 

به کودکی ام برگرداند ؟

 

مرا چه کسی میتواند

 

معنا کند ؟

 

دستانم را باز کنید

 

تشنه ام

 

تیمم نخواهم کرد

 

اصلا خود شیطانم

 

من به خدا سجده نمی کنم

 

چه رسد به آدم

 

آدم دو روست

 

آدم دروغگوست

 

آدم از روح او نیست

 

آدم آغشته به ظلم است

 

نحوست دارد .

 

مرا به کودکی ام برگردانید

 

من نمی خواهم بفهمم

 

 

 

باقر رمزی باصر