اهرام و خدایان


آن زمانی که چو آئینه مرا سنجیدند
خیل اهرام و خدایان ز چه رو جنبیدند ؟

 

بتِ بتخانه قسم خورد و تبر هم برخاست
تبر و بت ز چه رو در شک و در تردیدند ؟

 

من که هابیل زمانم ز ازل میدانند
همه قابیل من اند آدم و حوا دیدند

 

ای که در شاه شدن شهره خونین کفنی
همه بیدار دلان از فَزَع خویش چرا خوابیدند ؟

 

گر ز چشمانِ منِ دلشده خونها ریزد
بی گمان زاهد و شیخ هر دو به هم خندیدند

 

داد و فریاد از این محکمه کز بهر سکوت
همچو بیدی ز خزان بر تن خود لرزیدند

 

باقر رمزی باصر

 

 

 

دل قلم گرفته است

 

 

 

 

دل قلم گرفته است

 

 

اگر از درد می نویسی ، مراقب کبودی استخوانهایت باش

 

اگر از گریه می نویسی ، مراقب اطرافت باش

 

اگر از گرسنگی می نویسی ، مراقب غذایت باش

 

اگر از فریاد می نویسی ، مراقب گوشهایت باش

 

اگر از زخم می نویسی ، مراقب خونابه هایت باش

 

اگر از قصه می نویسی ، مراقب پریشانی خواب هایت باش

 

اگر از نان می نویسی ، مراقب کودکان همسایه ات باش

 

اگر از غصه می نویسی ، مراقب ناله هایت باش

 

اگر از انزوا می نویسی ، مراقب مویه هایت باش

 

اگر از ناله می نویسی ، مراقب پوزخند و استهزا باش

 

اگر از زیبایی می نویسی ، مراقب کِبر و منیّتَت باش

 

اگر از شیطان می نویسی ، مراقب فرشته ات باش

 

اگر از دین و مذهب می نویسی ، مراقب تزویرت باش

 

اگر از هوس می نویسی ، مراقب اَمیالَت باش

 

اگر از سبز می نویسی ، مراقب شاخ و برگت باش

 

و اگر احیانا می خواهی از « حق » بنویسی

 

مراقب باش

 

آهسته . . .

 

آرام . . . .

 

که :

 

دلِ قَلَمت نَگیرد !!

 

جانِ قَلَمت نَسوزد !!

 

نوکِ قَلَمت نَشکَند !!

 

چرا که بد جوری آه قلم می گیرد .

 

 

باقر رمزی باصر

فقط جهت یادآوری

به نام او

که میکِشد از خمیر مو

 

عروسی خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد.

صندوق ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکی رقصيدند.

قربانيان در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست های بريده کف زدند

و جهانيان يک چشم خشم ويک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.

چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوری گذشت.

شيطان خنديد و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت.

************

آقای خامنه ای،

**

که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟

ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده

 

وصال دولت بيدار ترسمت ندهند

که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده

 

درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان يار دلنوازم شکری است با شکايت." نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد.

شادم که آخر الامر آه سحرخيزان به گردون رسيد و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما ردای رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ريخته و دست های بريده و دامانهای دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشيدگان و ستم ستيزان نگذاشتند.

"پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن،" قصه جمهوری ولايی شما بود. و اينک خدا را شکر که پرده عصمت دروغين اين ديو دريده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانيان با خشم و حيرت آن را برهنه مشاهده کردند.

ادامه نوشته

 

 

 

کتاب تازه تالیف شده :

 

 

جامعه رنج پنهان

 

مخصوص بیماران مظلوم و محروم جامعه

 

و فعالین مسیر بهبودی و حامیان بیماران

 

باقر رمزی باصر

 

 

تازیانه تکبر

 

میخواهم برایت از گذشته ای

 

در همین حوالی بگویم  .

 

از کسی که همه روزه

 

دستانش برای بازی کودکانه

 

تا آرنج در رنگها فرو میبرد .

 

اوکه دمادم حافظ زمزمه های خلقت بود

 

و انگشتانش

 

با تمام زبانهای دنیا مرطوب می شد

 

و به تورق آئینه می پرداخت .

 

او که پیوندهای ناکسستنی را

 

کشف کرده بود

 

و تازیانه تکبر را در پشتش

 

احساس میکرد ، رفت .

 

شما فکر می کنید چگونه باید بیابم

 

کسی را که بیرق صلح را در طول و عرض

 

شبانه روز در آسمان می گرداند ؟؟

 

وسعت کلامش که مانند پژواک

 

آبهای راکد بعد از ضربه سنگ

 

بود را کسی نمیتوانست

 

اندازه گیری کند و چنان به عمق تکلم

 

فرو می رفت که گویی

 

به خلسه ی افیون فرو رفته است .

 

شبی که دیرآمد همه ترسیدیم

 

شبی مات و خاکستری

 

شبی بی روزنه ی نورعارفی دلشده .

 

بیاد داری روزی را که

 

در زندان تن برایت سند منگوله دار

 

کومه اش را وثیقه گذاشت

 

تا تو آزاد شوی ؟؟

 

در آغوشش هیچگس نگران نبود .

 

همه برای یکدیگر دست تکان میدادیم

 

ولی حیف که دست بی رحم زمانه

 

او را بیش از این نصیب ما نکرد .

 

او که سینه اش

 

تبختر بی بدیل نرگسها بود ، رفت .

 

دست و پا زدن حتی برای دیدن

 

رویای او هم بی فایده است .

 

ولی من می بینم که در

 

خوابهای پریشانی ام کماکان

 

لطافت خود را هدیه می دهد .

 

نمازهای به موقع اش ما را

 

از لطف به جا آوردن قضا

 

محروم کرد .

 

باقر رمزی باصر

 

معجزه انسانیت و احترام  درود     درود     درود

 

 

تقدیم به افتادگان بپاخاسته

 

 

معجزه انسانیت و احترام

درود     درود     درود

 

 فکر می‌کنید اگر دوست دوران کودکیتان را ببینید که مفلوک و بی خانمان گوشه‌ای از خیابان افتاده چه می‌کنید؟ احتمالا بیشتر ما به روی خودمان نمی‌آوریم که او را می‌شناسیم و به راه خود ادامه می‌دهیم تا کسی ما را با او نبیند و باعث شرمندگی ما نشود. اما انسان‌های بزرگی هم هستند که حتی در بدترین شرایط هم به احترام دوستی هرچند کوتاه مدت خود تمام تلاششان را برای کمک به دوستشان می‌کنند. 

 

انسانیت مثال زدنی یک زن در مقابل دوست کودکیش


 پاتریک هینگا مرد معتاد و بی خانمان و از دست رفته‌ای بود تا اینکه به طور اتفاقی همکلاسی سابقش، وانجا را ملاقات کرد و زندگیش دگرگون شد. پاتریک به خاطر اعتیادش سال‌ها با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می‌کرد. ابتدا به علت مصرف سیگار و ماریجوانا از مدرسه اخراج شد و این آغاز انحطاط او در زندگی بود.

 

مادرش سعی داشت به او کمک کند و بدین منظور پاتریک را به یک بیمارستان روانی برد تا اعتیادش را ترک کند. پاتریک چند بار از بیمارستان فرار کرد و دوباره پذیرش شد. او بسیار شکایت می‌کرد و به همه می‌گفت: به او دارو‌های روانی می‌دهند و مثل یک بیمار روانی با او رفتار می‌کنند، در حالی که بیمار روانی نیست. و به همین دلیل از بیمارستان فرار می‌کرد. اما وقتی از بیمارستان خارج می‌شد، کاملا برهنه در خیابان‌ها می‌چرخید یا بین زباله‌ها سرگردان بود.

 

پاتریک در بیمارستان روانی اعتیادش را ترک نکرد بلکه با یک ماده بدتر آشنا شد. وقتی پاتریک هیچ نشانه‌ای از بهبودی نشان نداد، سرانجام یک بار برای همیشه فرار کرد و در خیابان‌ها پریشان و سرگردان شد و از هر کجا که می‌توانست موادش را تامین می‌کرد. مادرش هنوز با آوردن غذا سعی می‌کرد به او کمک کند. مردم همیشه به آن‌ها خیره می‌شدند و می‌خندیدند و آن‌ها را مسخره  می‌کردند. 

 

انسانیت مثال زدنی یک زن در مقابل دوست کودکیش


تا اینکه یک روز گوشه‌ خیابان همکلاسی قدیمی خود وانجا را دید. وانجا شروع به صحبت با پاتریک کرد. پاتریک از آرزوی خود برای ترک زندگی در خیابان و شروع یک زندگی جدید گفت. وانجا فورا او را به یک مرکز توانبخشی برد و برای درمان او از طریق شبکه‌های اجتماعی حمایت و کمک مالی دریافت کرد. او برای بعد از بهبودی پاتریک هم برنامه ریزی کرد و کمک کرد کسب و کار خودش را راه بیندازد و فروشگاهی به نام هینگا راه اندازی کند.

 

انسانیت مثال زدنی یک زن در مقابل دوست کودکیش


بعد از سم زدایی پاتریک از موادمخدر و ترک اعتیادش، زندگی جدید و باورنکردنی او شروع شد. او از وانجا به خاطر شانس زندگی دوباره که به او داده سپاسگزار است. تصاویر قبل و بعد از این تحول باورنکردنی است، به نظر می‌رسد او واقعا یک مرد دیگر است. داستان پاتریک ثابت می‌کند که با کمی کمک از طرف انسان‌های خوب، هرگز برای تغییر در زندگی دیر نیست.

 

انسانیت مثال زدنی یک زن در مقابل دوست کودکیش

 

انسانیت مثال زدنی یک زن در مقابل دوست کودکیش

 

انسانیت مثال زدنی یک زن در مقابل دوست کودکیش

 

انسانیت مثال زدنی یک زن در مقابل دوست کودکیش

 

انسانیت مثال زدنی یک زن در مقابل دوست کودکیش

 

انسانیت مثال زدنی یک زن در مقابل دوست کودکیش

 

باقر رمزی باصر

افتاده بپاخاسته

این شهروندان چه گناهی کرده اند ؟؟؟

 

این شهروندان چه گناهی کرده اند ؟؟؟

 

 

 

 

 

 

نفرین ولعنت به آن جیب هایی که فقط به فکر منافع خود

 

و هفت نسل بعد از خود هستند .

 

و هیچگاه پر نمیشوند و مردم را در مظلومیت تمام گرسنه نگه داشته اند...

 


آهای خامنه ای واقعا اینها را نمی بینی ؟؟


آهای روحانی واقعا اینها را نمی بینی ؟؟

 

آهای برادران لاریجانی واقعا اینها را نمی بینید ؟؟


آهای ظریف واقعا اینها را نمی بینی ؟؟


آهای قالیباف خالیباف واقعا اینها را نمی بینی ؟؟


آهای رئیسی واقعا اینها را نمی بینی ؟؟


آهای حداد واقعا اینها را نمی بینی ؟؟


 آهای جهانگیری واقعا اینها را نمی بینی ؟؟


این مظلومان اصلا به سلاح هسته ای نیاز ندارند .


این محرومان نان شب هم ندارند .


این ملت رفاه و آسایش و آزادی ندارد .


این مردم فهیم و صبور ایران همه چیز را می فهمند و غیرت دارند .


این شمائید که همچون کبک میمانید ای دولتمردان کذایی .


این وطن برای مردم ایران است و شما هیچ حقی نسبت به ایران کوروش پرور ندارید .

 

استعفا دهید و بگذارید افراد لایق مملکت داری کنند .

 

افرادی که درک دارند و با مردم هستند و میتوانند خوب و بد را تشخیص دهند ،

 

شما قدرت تشخیص خوب و بد را ندارید .

 

شما را به آن صنمی که خودتان می پرستید و قبول دارید قسمتان میدهم

 

این مملکت را رها کنید و به گوشه ای بنشینید و

 

نظاره گر مردان قوی و مغزهای متفکر و جوانان غیور باشید .

 

 

فریادی از :

 

( جانباز - ایثارگر و آسیب دیده اجتماعی )

 

باقر رمزی باصر

 

 

 

 

رویای نافرجام

 

قصه ی دنباله دار مرد نا آرام شب
گام های بیقرار عابر گمنام شب

 

بغض هایش ریشه زد ، در باور بی باوری
اینچنین آغاز شد ، رویای نافرجام شب

 

قصه ی مردی که شعرش ، از نفس افتاده و
سایه های آه او ، افتاده بر اندام شب

 

چشم های منتظر ، در ته نشین دلهره
ساعت شماطه دار و زنگ بی هنگام شب ،

 

زل زده بر تاس های جفت پوچ سرنوشت
بی رمق در انتظار آخرین پیغام شب

 

پچ پچ اندوهبارش ، با غبار آینه
اشک های ناصبوری ، می چکد در جام شب

 

تا بپایان می رسد ، پرونده ی تقدیر مسخ
خوش خیالی های او ، در بستر ناکام شب ،

 

سووشون آخر و پایان مرد ناتمام
بارش یکریز غم ، بر روی پشت بام شب

 

نعش او بر روی دوش سال های دلخوشی
روح سرگردان او ، در چاله ی ابهام شب

 

در "شب اندیشناک خسته "، اما یکنفر
آنطرف خوابیده در گهواره ی آرام شب !!

 

سروده ای زیبا از استاد :

محمد جوکار

" یاس خیال " 1399.11.21

باغ اگر سوزانده شد دیوار میخواهد چه کار

 

 

 

رنجیده دل


باغ اگر سوزانده شد دیوار می خواهد چه کار ؟
دل اگر رنجانده ای غمخوار می خواهد چه کار ؟

 

می رود در کنج عزلت با خود خویش عاقبت
با غم بی همدلی ها یار می خواهد چه کار ؟

 

سر به دار خویش باشد با توکل در سپهر
پا به غل ، یا کام باز افطار می خواهد چه کار ؟

 

در گرو دارد کماکان ارث رنج و درد و خون
کو خرد ، کو آشنا رخسار می خواهد چه کار ؟

 

قوت خود را می طلب نی در لباس شوخ و شیخ
کین لباس از نحس خویش ادرار می خواهد چه کار ؟

 

یارب این سوزی که بر لب دارم از داغ دل است
این تن آلوده ام زنگار می خواهد چه کار ؟

 

در نسیم و باد و طوفان در خزانم این چنین
جانِ من ، این جانِ من اقرار می خواهد چه کار ؟

 

هر که را دیدم به طبل هوشیاران می زند
آخر این دیوانه تن هشیار می خواهد چه کار ؟

 

 

باقر رمزی باصر

شفای مسلمین

 

 

 

 

شفای مسلمین

 

هر شب زیارت می کند هر کس تو را پیدا کند

با تو عبادت می کند هر کس تو را پیدا کند

 

از تنگدستی بگذرد با حوری هم بستر شود

آدم بزاید در بلد هر کس تو را پیدا کند

 

گندم گذارد در کمین بهر شفای مسلمین

غوغا کند در ملک و دین هر کس تو را پیدا کند

 

از ساغر خیامها نوشم هزاران جامها

قاشق برد بر کامها هر کس تو را پیدا کند

 

زنبورها گیرد عسل وز شعر و دیوانها غزل

نیکی کند در هر عمل هر کس تو را پیدا کند

 

در برزخ تاریک شب دیگر نبیند داغ تب

شیرین کند کام از رطب هر کس تو را پیدا کند

 

بشنو در این ویرانه ها دیوانه اند فرزانه ها

افتد پی بتخانه ها هر کس تو را پیدا کند

 

شادم در این پائیز نو نوشیده ام از آب جو

باید رود گندم درو هر کس تو را پیدا کند

 

در کشور انگورها گشتم میان گورها

دیدم هزاران نورها هر کس تو را پیدا کند

 

در جامه ام صد پینه است هر پینه ام آئینه است

چون صافی بی کینه است هر کس تو را پیدا کند

 

باقر رمزی باصر

میل حیات ( بنام شجریان )

 

 

 

میل حیات


ترک وفای خود مکن چونکه وفات می کنم

موقع مرگ من رسید میل حیات می کنم

 

بوسه به من نداده ای گونه شکار می کنی ؟

سیلی و زخم می زنی من که صلات می کنم

 

چاره غم نمی کنم چونکه غم است مستدام

سجده به حق حرام شد تکیه به لات می کنم

 

در نی خود دمیده ام تا که رسم به یارها

تلخی مرگم آرزوست ترک نبات می کنم

 

نامه غم نوشته را حاجت کلک و خامه نیست

کز سر فیض خیزران دیده دوات می کنم

 

سیل روان اشک ها بر همه استتار شد

این چه بلاست در برم فکر فرات می کنم

 

درد و غم و اسارت است در سفر طواف تو

در صف کاروان شبی فکر نجات میکنم


باقر رمزی باصر

 

 

 

بسوی هوشیاران

صحبت زیب آمد و چشم بهاران باز شد

لاله روئید از چمن لبخند یاران باز شد

 

هر نفس در سینه ام احساس شادی کرد و ماند

سینه ام چون مرغ وحشی در حصاران باز شد

 

در سبو ریز ای فلک خود باده ای در جام جم

صحبت از جام آمد و چشم خُماران باز شد

 

تازه بین هر کهنه را نوروز بی پایان رسید

فصل گل با بوسه ی شب زنده داران باز شد

 

کاخ بدکاران دون در چرخ گردون ریخت ریخت

در ازایش ساحلی در بولِواران باز شد

 

نغمه ی مرغ سحر هم گر چه دیری بسته بود

پای صد مرغ سحر در بوته زاران باز شد

 

بسته شد ، زنجیر شد وین دل سراسر پیر شد

لیکن این چشمان به سوی هوشیاران باز شد

 

باقر رمزی باصر

 

 

جون ننت

 

جون ننت

 

ای شیخ بیا پیاده شو جوون ننت

از این خر لنگِ مملکت بس سِت‌نیست

 

آدم شو و با اراده شو جوون ننت

هفتاد و دو رنگه مملکت بس سِت‌نیست

 

با بهره و استفاده شو جون ننت

هر چند جفنگه مملکت بس سِت‌نیست

 

این بار حلال زاده شو جون ننت

از بس پر ننگه مملکت بس سِت‌نیست

 

با مخرج مرگ ساده شو جون ننت

از ظلم تو تنگه مملکت بس سِت‌نیست

 

این بار کلید کرونا را تو نساز

با قفل قشنگه مملکت بس سِت‌نیست

 

#بیژن_عظیمی

 

 

یک مشت بغض

آنشب نگاه پنجره تب داشت
آنشب ته سیگار بر لب داشت


آنشب صدای زوزه می آمد
حتی لباسی نامرتب داشت

 

جامانده چندین عکس و یک نامه
افسار ، دست بغض خودکامه


تا خواستم لب وا کنم ، او رفت
از او فقط جا مانده پیژامه

 

شاید زمینگیر نگاهی بود
درگیر چشمان سیاهی بود


بیرون زد از کنج اطاق و رفت
انگار در پایان راهی بود

 

در دوردست شاید و امید
چشم کسی او را نمی پایید


از او خجالت می کشید ابر و
انگار بارانی نمی بارید

 

او قرن ها هر نیمه شب تنها
فریاد میزد خاطره ها را


یک زخم چرکین در ته پوچی
بخت بدش مانده ست پابرجا

 

او در هزار و سیصد و ... انگار
در پچ پچ بغض و در و دیوار


یعنی از اول صحنه سازی بود ؟
این زلزله با اینهمه آوار ؟

 

سهم دل او یوسف است و چاه
مثل پلنگی در خیال ِ ماه


حوای او در قعر تاریخ است
یک اعتماد نابجا و آه

 

تلفیقی از سوت قطار و بغض
یک عصر پاییز انزجار و بغض


آتشفشان در سینه اش پیداست
بهت و سکوت مرگبار و بغض

 

سال هزار و سیصد و ...  درد است
حالا تمام فصل ها زرد است


او رفت و هرگز بر نمی گردد
اما نگفت این عشق نامرد است ....

 

محمد جوکار " یاس خیال

جامعه رنج پنهان

 

کتاب :

 

جامعه رنج پنهان

 

مروری بر تفکّرات ، احساسات و خلقیّات

 

بیماران محروم و مظلوم آسیب دیده اعتیاد

 

تألیف : باقر رمزی باصر

 

زمستان 1398

 

 

 

تقدیم به سپیدپوشان زمان

 

 


ای دل بیا که بهاران خزان شده
جانا ببین که زخمها عیان شده


همه بر دارِ سپیدیّ و پرستار سپید
همه بیمار سپید و غم و غمخوار سپید
همه بر خاک سپید و جامۀ پاک سپید
همه افلاک سپید و دل غمناک سپید


اشکی که در دیدۀ مردم روان شده
دردیست که بر تن این زمان شده


همۀ ساز سپید و بمَ و آواز سپید
همه آغاز سپید و تن سرباز سپید
همه بال سپید و کمر دال سپید
همه چال سپید و شده امسال سپید


باران ببار شب هجران نهان شده
سربازِ جان فدای پرستارِ جان شده

 

باقر رمزی باصر

بدشانس

 

 

بدشانس

 

 درخیابان راه میرفت، حرف میزد با خودش

 حرفهایش درب وداغون مینمود، همچون خودش

 یک مشت حرفِ  بی ربط ، مشتی حرکات ،

 بازارِمکاره ای درست میکرد در ذهن ... تماماً ازخودش

 ظاهرش کثیف بود وباطنش پُر ازخروش

 ظاهراً چیزی نبودش دربساط ،

 نه برای یک خرید ، نه برای یک فروش

 

 از عزیزی من شنیدم :

 

 دنیایِ کارتن خوابها

 دنیای مرموزی ست ،

 همچون خواب ها

 آن عزیز که این حقیقت گفت به من ،

 صد مرامِ خاص داشت

 ازبین کارتن خوابها، چند تا رفیق خاص داشت

 می گفت عده‌ای دکترمهندس بین آنها دیده است

 شاید یک شکستِ عشقی، ویرانیِ یک زندگی ،

 شاید بدشانسی ای مهلک ،

 او را، به اینگونه ی زشت ، مبدل کرده است

 

 حالا برویم به صدر شعر

 

 او که داشت حرف میزد با خودش

 مثل یک دفترخاطراتِ پُرخط خطی بود ،

 خیلی نامحسوس، چیزهایی شنیدم ازخودش

 اینکه : با هرکه رفاقتی نموده، " خصم مادرزاد " شده ست

 اینکه : چشم سبزِ یارش ، عامل خیانتی بس رسوا ،

 برعلیه ش شده است

 آبرویش ریخته است

 اینکه : با جدایی ازمعشوقش، زندگی اش متلاشی شده است

 من به اوحق دادم ، آنقدراو شمرد بدبختی هایش را،

 روحم ازشنیدن آنهمه، داغون شده است

 

 بین حرفهایش ، کلماتی بس حکیمانه وعلمی ، پُر بود

 آنطوری که از حرفهای او یافتم ، او دکتربود

 ولی دردنیای بی حاصل خود ،

 خیلی کسر آورده بود

 

 یاد گفته ی دوست عزیزم ، من افتادم

 آنچنانی که زخوابی ترسناک ،

 وسط حقیقتی ترسناکتر، با ملاج افتادم

 

 هرجمله که میگفت ،

 درآن یک بدشانس، به خود هم میگفت

 ما چه میدانیم ؟ شاید او راست میگفت

 به خودش هی می گفت : کاش میمردم، تا که راحت گردم

 به خودش هی می گفت : من به دنبال چه چیز می گردم ؟

 

 با اینکه ، با تأنی و آرامی ،

 درپیاده رو، دنبال چیزی میگشت

 انگار پایش گیرکرد به مانعی ، چون دیدم ،

 همچو نقشی درهم ، روی سنگفرش میگشت

 مانند هواپیمای درحال سقوط ،

 با تمامِ هیکلش، واژگون گشت

 

 شانس بد ، ازسر و کولش بارید

 وقتی از درون جوی آب ، درش آوردند ،

 مثل ابرِی در بهاران ، بارید

 

 بعد از آن بیهوش شد

 

 وقتی به جهان برمیگشت

 درخاطرمن، یک چک برگشتی بود ،

 که دوباره باز به خود ، برمیگشت

 

 بهمن بیدقی 98/10/8 

 

****

 

 

 

می‌دانی عطش بعد از باران چیست؟

می‌دانی بارش بارانهای

سیاه روغنی چیست؟

من دقیقاً در میان مهره‌های مار

و پیچ‌های گردنه‌ی راهزنان دشتهای پوشیده از کاکتوس

کمر همت خود

را با واشرهای تیتانیوم بستم

تا به عمق غارهای قبل از بیگ بنگ

دست یابم.

در همان زمان بود که هاله‌ای از

رنگین‌کمان باران و آفتاب

در صخره‌های استتار

شیرین و فرهاد را آموختم

و گَرده‌ی نطفه‌ی انسان هزاررنگ

در زمین تکثیر شد.

هنوز پشتم از لبخند تمسخر تفتان می‌لرزد.

روانم در هیچ برکه‌ی تزویری

آرام و قرار ندارد.

ببینید که در این حوالی،

قبیله‌ی استرکنین ریاکارانه

به ریه‌هایمان رحم نمی‌کنند.

ای دخترانی که قبل از بلوغ جنسیّت

یائسه می‌شوید!

شما به عقیمی زودرس مبتلایید

و به خود می‌بالید؟

بدانید که هر کسی که علت‌العلل تخریب شما بوده و هست،

مادرش هنوز باکره می‌باشد.

چیزی دیگر به عملهای زیبایی

نقاط حساس اندام جنسیت نمانده است.

پویش هجوم به مؤنثان آسیب‌دیده،

کارناوال سرنگونی بکارت را آغاز کرده

و عادت ماهانه‌ی سقط تحمیلی

در همه جا رونق یافته است.

 

باقر رمزی باصر

**** ولاتجسسو ****

 

 

**** ولاتجسسو ****

 

 

عزیز من :

 

ای ترکیب به هم آمیخته ی

 

وامق و عذرا !!

 

ای مقدمه ی بی پایان

 

به نام او !!

 

ای فهرست زیباترین واژگان الهی !!

 

ای منزوی ترین و دورترین

 

خانقاه شاهدانه !!

 

من اکنون آئینه وار

 

در آئین شکسته ی هزار تکه ی خود

 

تکرار می شوم

 

و زخم اثنی عشری سوره ی والتین را

 

با روغن زیتون

 

حوالی فدک

 

التیام می بخشم .

 

دیشب کسی شبیه مهاراجه در

 

کتاب خال هندوی یوحنا

 

آیه ولاتجسسو را در اوراق فرقان

 

زمزمه می کرد .

 

بیا بذر اندوهم را به انبوه ملخهای

 

ویرانگر صحراگرد ببخش

 

و در لحظه ی شلیک

 

پرنده ی بی دانه را هم نوازش کن .

 

ای دوشیزه ی الهام !!

 

بیا در گردهمائی سجاده های تزویر و ریا

 

آتش هزاره ی زرتشت را

 

بر منبرهای بی بنیان

 

بیندازیم و نگذاریم

 

تاریخ تورات حقانیت

 

و انجیل عیسوی حواریون

 

به دهستان نهایی تاریخ بپیوندد .

 

آخر کدام سیاه چادر را

 

برای چله نشینی شبانه روزی ام

 

که در حاشیه شبستان است

 

انتخاب کنم ؟

 

تا کسی رهزن رازهای

 

درونی ام نشود ؟؟

 

باقر رمزی باصر

 

 

 

 

کعبه حرام شد !!!؟؟؟

 

 

فرهاد

 

 

فرهاد

 

اى دريغا كز زمان تنها به ما فردا رسيد
كو رسيد اما چه سودى زو شب يلدا رسيد

با تو هر دم يار ديرين واژه ‏ام منظور بود
بى تو اى محبوب خوبان جمله بى‏ معنا رسيد

جان و دل ار سوخت از سوداى افيون بود و چشم
چون نظر افكند و نوميد عاقبت اينجا رسيد

يا رب اين غوغاى بر جا مانده از تقويم چيست؟
كين زمان در پاى گلها سايه‏ ى يغما رسيد

دل چه خوش بود از سبويى از مى پيمانه‏ اى
سنگ جهلى چون شكست پيمانه را صهبا رسيد

بس كه بر دل وعده‏ ى امروز و فردا داده ‏ام
دل بهر گل مى‏ رسد گويد كه آن رعنا رسيد

خار دوران را به چشمم گر نهادند جاهلان
دم فرو بستم به عزلت گفتم از دانا رسيد

جام پاكى را به سر كش باصر از لطف خداى
اين بود پيمان او كو از لب زيبا رسيد


 

 باقر رمزی باصر

 

 

سیستان مظلوم

 

اینجا سیستان و بلوچستان

 

همسایه من و تو

 

آیا نمیتوانید خرج سفر مکه خودتان را برای ساخت

 

یک پل

 

برای کودکان دبستانی خرج کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ننگتان باد ای دولتیان

 

باقر رمزی باصر

میانه شهری مظلوم

 

ای مدّعیان مسلمانی


اینجا شهر میانه است .


همسایه نزدیک من و تو


چگونه حج بر تو واجب است

 

وقتی اینها را می بینی ؟؟؟؟؟

باقر رمزی باصر

حمله ور شــد در میـــان مــرد و زن          از میــان ظلــمت آن سرمــای تــــن
منجــمد گشتــی بدان احسـاس ما فــارغ از ادراک و فـــهـم هدیــه هــا
یـک طـرف آتــش فــراســو زمـهریــر خسته و وامانده در بــنــد و اســیــر
در اسـارت لــحـظــه های زنــدگــی وامــدار و جــیــــره‌خـــوار بـــردگــی
دست و پامان بسته دور از نغمه ها خمر تاریکی چو بستی چشمه هــا
چشم‌هامان کــور شـد از گــریه ها آه حســرت بود جـــای خــنــده هــا
تا کــه نــورش بــر دلارامـی رسـیـد کــاردانــی، کهــنــه کــاری بـرگزیــد
ســال‌ها درگیــر پــیــکـاری عـظیــم زخم ها خوردی درآن عمـق جـحیـم
تـــا ز آتـــش آب کــــردی انــجـمــاد تــــا بـــری از آدمــی حــس جمـــاد
اذن حق علمش شدی ابـزار دسـت دست مردی کز‌محبت گشته مست
یک به یک مردان زنان سوی حـیـات شـاد و خـــرم بیتشان شهـدو نـبات
بـیـتـشــان گـشتــه سرای زنـدگی دور بــــادا اهــــرمـــن درنـــدگــــی
شـد پــیــام جــمــله دلــــداده هــا شــاد بــاش و خــرم ای مــرد خـدا
چهـارده سـالی که شد پــایـان درد بـــس مـــبـــارک بـــاد بــر آزاد مرد
   

سراینده: آقای امین دژاکام

ای که افتادی به دام اعتیاد

 

 

ای که افتادی به دام اعتیاد
خانه کردی در مسیر تند باد

از بلندی جانب پستی شدی
اندک اندک ساقط از هستی شدی

ظلم کردی بر خود و بر عائله
سوختی در آتش این غائله

گام اول عزّت خود باختی
سوی بدبختی به سرعت تاختی

گام دوم ذوب کردی جسم خویش
ناگهان بردی ز خاطراسم خویش

گشت آباد از تو هر قاچاقچی
آن که در معنا بود اوراقچی !

تا که تنبل گشتی و راحت طلب
زندگی کردی به رؤیا روز و شب

اعتبار و کار خود دادی ز کف
هم شدی بی خاصیت هم بی هدف

چون که باشی نشئه در اوج خیال
از برای خویش می سازی دوبال

سیر در آفاق و انفس می کنی
آنور جو هم تنفّس می کنی

می نوردی زهره و مریخ را
در تحوّل می بری تاریخ را

می شوی فرمانده کلّ فضا
می روی در فکر تغییر قضا

هرچه می خواهی مسخّر می کنی
آنچنان را آنچنان تر می کنی

لیک چون وقت خماری می رسد
اضطراب و بیقراری می رسد

می رود از دست ناگه نای تو
رعشه می افتد به سرتاپای تو

با تقلا پلک بر هم می زنی
ساعتی یک مرتبه دم می زنی

آب بینی گشته جاری تا ذقن
می گشایی یک وجب چاک دهن

می کشی خمیازه های باصدا
هر نفس همراه اطوار و ادا

کاخ آمال تو چون گردید کوخ
می نشینی گوشه ای همچون کلوخ

باز در فکری که بفروشی مگر
از اثاث البیت خود چیزی دگر

تو توانایی نداری فین کنی
کی توانی خویش را تأمین کنی

تا فراچنگ آوری قدری مواد
می بری ناموس را حتی ز یاد

بسکه خواهان ترحّم بوده ای
خصم خود سربار مردم بوده ای

تا بسازی خویش را کردی خراب
خانه ی امید خود را با شتاب …

تا شوی مقبول در نزد عموم
وارهان خود را ازین گرداب شوم

«شاطر» آنکو شد اسیر اعتیاد
دودمانش می رود یکسر به باد

احترامش را نمی دارد کسی
هست در دنیا و عقبا مفلسی

 

شاعر : عباس خوش عمل کاشانی

خطر در کمین دختران!حتمابخونید

 

خطر در کمین دختران!حتمابخونید


چندی پیش دختر جوانی با مراجعه به کلانتری 148 انقلاب تهران ماجرای عجیبی را پیش روی پلیس قرار داد که تازگی داشت. دختر 21 ساله در تحقیقات گفت: «می‌خواستم به دانشگاه بروم که سوار اتوبوس شدم. زن جوانی که در صندلی کناری‌ام نشسته بود خیلی باکلاس و شیک به نظر می‌رسید، دیدم که به صورتم خیره شده است تا اینکه لبخندی زد و سرصحبت را باز کرد. وقتی شنیدم که با یک پزشک پوست آشناست و دستمال مرطوبی سراغ دارد که باعث از بین رفتن لک و جوش صورتم می‌شود خوشحال شدم. می‌گفت دستمال‌ها بی‌خطر هستند و هر شب باید آن را روی صورتم بگذارم تا پوستم ترمیم شود. «فریماه» همان لحظه یک سری دستمال مرطوب به من داد و خواست شماره موبایلش را داشته باشم و اگر دستمال‌ها تاثیر خوبی روی صورتم گذاشتند با وی تماس بگیرم تا سفارش بدهد. از اروپا برایم بیاورند. همان شب دستمال مرطوب را روی صورتم گذاشتم. حس خوبی به من دست داد. از آن به بعد هر شب این کار را می‌کردم. یک هفته نشده بود که با فریماه تماس گرفتم و بسته جدیدی از دستمال‌ها را سفارش دادم. همدیگر را دیدیم و او با گرفتن 20 هزار تومان دستمال‌ها را به من فروخت». دختر دانشجو افزود: «هر شب مرتب دستمال‌ها را استفاده می‌کردم و اگر آنها را به صورتم نمی‌گذاشتم نمی‌توانستم بخوابم و نیمه‌های شب از خواب می‌پریدم. اصلا تصور نمی‌کردم که معتاد دستمال‌ها شده‌ام. رفته رفته وقتی از دستمال‌ها استفاده نمی‌کردم خمار و خواب‌آلود می‌شدم. خواهرم که از نزدیک شرایط من را دنبال می‌کرد ترسیده بود، طوری حرف می‌زد که انگار مطمئن است من مواد مصرف می‌کنم اما نمی‌پذیرفتم. هر بار با فریماه تماس می‌گرفتم قیمت دستمال‌ها را چندین برابر بالا می‌برد. سومین بار بود که 100 هزار تومان خواست، ناچار بودم بپردازم. هر هفته وقتی با فریماه تماس می‌گرفتم چون می‌دانست وابستگی شدیدی به دستمال‌ها دارم قیمت را بالاتر می‌برد. خواهرم که بیشتر متوجه رفتارها و بی‌تابی‌های من شده بود خانواده را در جریان قرار داد. اصرار داشتند آزمایش بدهم. من تصور نمی‌کردم چنین جواب عجیبی بشنوم، به خاطر همین پذیرفتم و آزمایش دادم. نتیجه باورنکردنی بود.در خون من یک نوع ماده مخدر به نام «ال‌سی‌من» وجود داشت که از راه پوست و دستمال‌های مرطوب من را معتاد کرده بود. وقتی با فریماه تماس گرفتم و شنید می‌دانم چه بلایی بر سر من آورده است تماس را قطع کرد و از آن به بعد گوشی‌اش خاموش است. من از این زن که می‌تواند دخترهای دیگر را نیز فریب دهد، شکایت دارم». ماموران با شنیدن ادعاهای دختر دانشجو به بررسی‌های تخصصی دست زدند و پی بردند «ال‌سی‌من» یک نوع ماده مخدر سوییسی بوده و از طریق اروپا وارد ایران شده است. ماموران دریافتند که فریماه با اطلاع از اینکه دستمال‌ها اعتیاد‌آور هستند، سوار اتوبوس‌ یا مترو به جذب مشتری از میان دختران جوان پرداخته و با استفاده از عدم آگاهی آنان به خطری که در پیش دارند ابتدا با قیمت‌های پایین دستمال‌های «ال‌سی‌من» را در اختیارشان گذاشته سپس با اعتیاد طعمه‌هایش پول زیادی به جیب می‌زند.

خواهشا به دیگران اطلاع دهید
١٠٠ بار ١٠٠٠ بار هرچقد ميتوني کپی كن همه بفهمن....این یک پیام پیشگیرانه است

 

باقر رمزی باصر

طنز پس پریروز

 

طنز پس پریروز- رضا احسان پور

اهل دودم! هر چه می‌آید به دستم، می‌کشم
بی برو برگرد، آن را زود، در دم می‌کشم

 

برخی از اجناس را البته باید نرم نرم،
دود کرد، آن وقت‌ها آرام و نم نم می‌کشم

 

گاه کوکم، کوک کوک کوک کوک کوک کوک!
پس لذا با �نقطه‌چین� و شاد و خرّم می‌کشم

 

گاه امّا وضع من از �چاد� و �گینه� بدتر است
آه! از آن وقتی که جای جنس، هی غم می‌کشم

 

در خماری حاضرم هر چیز را آتش زنم
دود از خود در کند، قدر مسلّم می‌کشم

 

تا بیابم یک نخود یا قدر یک ارزن مواد
منّت هر بی سر و پا را، جهنّم! می‌کشم

 

سنّتی و منقلی هستم نه اهل چیز و میز
ساده‌ام من! بی‌تعارف، بی خم و چم می‌کشم

 

یک نفر را می‌شناسم مثل اگزوز دودی است
منصفانه پیش او من جان تو کم می‌کشم

 

بیش از این‌ها پا نکن در کفش من، شاعر! برو
بد خمارم! ناگهان دیدی تو را هم می‌کشم

 

باقر رمزی باصر