زیر هشت

من یه زیره هشتیم

این وبلاگ دوباره شروع به کار می کند

همه پست ها نوشته خودمه و از جایی کپی نمیکنم

پس لطفا با دقت بخون و نظرتو بگو

و لطفا تا پست رو نخوندی ننویس وب قشنگی داری به منم سر بزن

ممنون

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:5 توسط ایمان | |

سلام بچه ها این شعر از داداش احسانمه  من که خیلی خوشم امیدوارم شمام خوشتون بیاد

زمستان است و چهله و برفش تمام

از قشنگی اش برایم آنچه مانده سرماست

بی خیال که اگر فصل تابستان هم بود

میوه هایش بهر اغنیا و سهمم گرماست

در پاییز هم بارانش برای چتر به دستان و

برگ زردی که از درخت می ریزد بهر من تنهاست

شکوفه های بهار برای درختان سبز است

درخت خشک من در انتظار آب از دیروز تا فرداست

خدا را شکر که باز هم 4 فصل بیشتر نیست و گرنه

همه می گفتند طرف سهام دار شرکت غم هاست

مطمئن ام اگر قرار بود در یکی از دو قطب باشم

آن قطبی بودم که در سال سهم بیشترش شب هاست

اگر از اتفاق روزگار گلی هم بزنم

داور سوت زند و گوید که خطاست

همه نالند که سیم حسن فری شان گره می خورد

حسن من کچل است و سیم اش نارساناست

یه عمر نوشتیم علم بهتر است یا ثروت ؟

ارواح خاک عمه ات یک نفر نگفت به چه خوش سیماست

عذب مانده ایم و غرق در افکار خود

اندیشه دهه 70 تادی ها در تینا و میناست

آنان مانده اند میان شیلا و آزیتا

انتخاب من میان اقدس و کبری است

بهر یک چیز همگان دورم جمع می شوند

گویند این چشم شورش چه خوش گیرا است

در تقسیم نقش های فیلم زندگی هم

پروانه تویی و آنچه رسد به من نقش شمع هاست

صبح شروع می شود تا شب

مصیبت امروز چیست؟ذکر این لب هاست

از میان 32 میلیون رنگ گوشی های s4

رنگ سیاه است آنچه سهم این چشم هاست

در بازی در مجلسی نشسته بودیم ناگهان سخن اول با من است

همه گویند طرف از جمله خر ترین خر هاست

شاعر گوید چشم ها را باید شست چشم شستیم

با آب مروارید دیدن دنیا چه زیباست

در بحث مادی هم دیگر نگو که غم ندارم

راستی یادش بخیر محمود کجاست

در گذر عمر هم ساعت چون ثانیه ای

زمان خسته نباشی سرعتت چه بی پرواست

در وادی علم و دانش و معرفت هم

خیر سرم دکترم  واژه خفشو جایش اینجاست

با همه بی کاریم بی عاریم بی قالی ام

پا شدن از سر فیسبوک سخت ترین کار دنیاست

این همه آزمایشات DNA و گروه خونی

کاش گویند طرف با پسر میلیاردری جا به جاست

گه گاهی نیز به زندگی امیدوار می شوم

بد شانس تر از من نقش حاجیان در سریال تا ثریاست

باد صبا پیامم رسان به مدیری و رسام

داستان زندگی ام اسکار طنز سینماست

خواستم شعری بگویم در بیچارگی  طنز شد

شعر هم اسکلم کرد و فهمید کفش هایم تا به تاست

سرت را درد نیاورم که در بدبختی

سر من سری در میان سرهاست

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:55 توسط ایمان | |


در دنیایی زندگی میکنیم که :

امید در زندگیمان رنگ مهتابی ست

سقف آرزوهایمان همیشه فولادی ست

زندگی رو زو شبمان حمالی ست

قلبمان از نفرت و کینه جاری ست

دلهایمان از محبت و شادی عاری ست

آسمان بالای سرمان هم گه گاهی آبی ست

جای مجنون و فرهاد عجیب خالی ست

عاقبت همه مان در آخر تنهایی ست

پیرهن پدرانمان همیشه خاکی ست

فرش زیر پایمان هم قالی ست

نهار امروزمان فکر کنم شامی ست

به رسم قافیه تلفن های عمومی مان هم دیگر کارتی ست

درس خواندن هایمان برای گرفتن نمره پاسی ست

در حالی که دانشگاه هایمان تفکیک جنسیتی ست

آخر حرف زدن دختر  پسر پلیس آگاهی ست

مدل های مویمان همه غربی ست

حال و احوال کردن هایمان همه زوری ست

فیسبوک رفتن هایمان از روی بیکاری ست

سیگار کشیدن ها انگار که اجباری ست

کار روز و شبمان اس بازی ست

عکس هایمان فتوشاپی ست

در باغ افکارمان بی آبی ست

باطن خیلی هامان پوشالی ست

بماند که کار هممان چشم چرانی ست

ولی در محرم خیلی دلمان روحانی ست

بعضی حسین حسین گفتن هایمان هم ریا کاری ست

خلاف دین حرف زدن ها روشن فکری ست

کی گفته همچی تو مملکت قاطی پاتی ست ؟

مسئولان گفته اند مشکلی نداریم همچی عالی ست

اصلا کی گفته در مملکت ما دوشواری ست؟

باز خدا رو شکر که رئیس جمهورمان روحانی ست

این ها که گفتم همه گذشتنی ست

بیایید برای هم دعا کنیم تا وقت باقی ست

ایمان حسینی .کات

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:12 توسط ایمان | |

روزی در خانه نشسته بودم و در ذهن پریشانم سرچ می کردم .

بلند شدم و تصمیم گرفتم ....

بس است چرت و پرت گفتن و نوشتن..

میخواهم نوشته ای عاشقاه بگویم که بس پر طرفدار است

................... ادامه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:43 توسط ایمان | |

ما از اون نسلیم که با کولر ماشین سرما میخوریم

و با خوردن آش رشته گرممون میشه

در بستنی رو لیس میزنیم

آخر نوشابه هامونو جا میزاریم

ایمان حسینی"کات"

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ساعت 17:24 توسط ایمان | |

آخر شب بود و من جغد صفت بیدار و چون از صبح به امید کسب لقمه نانی حلال از برای احد و عیال

پای نت نشسته بودم و خسته و درمانده از فیسبوک و بلاگفای.... تن رنجور خود را به چهار پاره چوب

تختم سپردم که ناگاه زنگ در به صدا درآمد .......واااااااااا این موقع شب؟؟؟؟؟؟؟؟ینی کیه؟؟؟؟؟؟

صدای باز شدن در آمد و احوال پرسی های پدر و مادرم با آنها .....یعنی مهمان اند؟؟؟؟؟؟؟

عجب مردم آزار هایی......ارتش سرخ چین نیز در این هنگام به راهبه ها حمله نبردند .

یک لحظه مادرم را دیدم سراسیمه سمتم آمد .ایمان برو لباس درست و حسابی بپوش خواستگار

برایت آمده...... دهان من چون دروازه شهر بیستون بااااااااااااااز....خواستگار؟؟؟؟؟؟؟؟برای من؟؟؟؟؟

به زور موندلیاچگی مادرم شروع به تعویض لباس نمودم و وارد سالن شدم تا خواستگار را ببینم....

پسری آنجا نبود فقط دختری بود به ظاهر شبیه فاطی کماندوهای گشت ارشاد...و پدرم را که گاه

او را عروسم مینامید. یا خدااااااااااا .چه فکر می کردم و چه شد.جلو رفتم و سلامی کردم از آن سلام

هایی که از هزار تا فحش بد تر است و پدر عروس که گفت خب بریم سر اصل مطلب .....خدایا

شنیده بودم زمانه عوض شده ولی نه دیگه اینجوری ....قطعا ظهور نزدیک است .....

پدر عروس مرا به صندلی کنار خود کشاند و مصاحبه آزمون دکتری شروع شد ....

خب آقا ایمان شغلت چیست؟بیکارم و از جیب مبارک پدر تغذیه میکنم .به به چقدر عالی...

خب سطح تحصیلات؟دانشجوی چوس ترم رشته ی حمالی و عملگی در دانشگاه آزاد در مکانی

ناشناس باز هم گفتند به به چقدر عالی ...وای خدا چه غلطی بکنم که ناگاه صدای زنگ در آمد

و فردی با عبا و عمامه وارد شد و همه او را حاج آقا برای خواندن خطبه عقد خواندند.واویلاااااا

بد بخت شدم رفت در عرض پنج دقیقه سفره ای چیدند و 2 صندلی و تا به خود جنبیدم خود را در کنار

آن دختر دیدم که به نسبت سبیل مردی بود برای خودش و حاج آقا شروع کرد به خواندن خطبه

دوشیزه مکرمه ........... وکیلم؟؟؟؟تو دلم می گفتم جون مادرت بگو نه نه نه نه نه نه نه نه که با خوردن

لگدی بر پهلویم دیدم مادرم بالای سرم است و می گوید لنگه ظهره بچه ها مردم الان سره کارن اون

وقت تو ............

وای چقدر خوب همش خواب بود

ایمان حسینی "کات"


نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 15:48 توسط ایمان | |

روزی از سر بیکاری و علافی به خیابان رفته و مشغول متر کردن آن بودم که ناگاه

یکی از دوستان قدیم را دیدم و دهانم از تعجب باز ماند.علف هرز با کود اورگانیک

نیز اینگونه رشد نمیکند. کی این چمنزار روی گونه هایش روییده بود؟به روی مبارک

نیاورده و بعد از سلام و علیک یاد ایام گذشته و عیش و نوش کرده که بعد از آنی

بحث را ماهرانه عوض کرد و اصول و فقه سخن گفت.استادش را به من معرفی کرد

که در ارائه فضل و ادب و کمال و جمال و اصغر و اکبر عارفیست چیره دست و نفسی

گرم دارد و در فلان ساعت و فلان مکان مجلس وعظ دارد و الاصرار که حتما برو

و من این سخن را نیز همانند نصایح بزرگان از گوش در عبور داده و مجوز عبور از

دروازه ی دیگر را نیز صادر کردم و بعد از صحبت فراوان یکدیگر را بدرود گفتیم .

ایام بگذشت و روزی که باز مشغول متراژخیابان بودم خود را نزدیک آن مکان مجلس

دیدم و نگاهی به ساعت انداختم و دیدم که انگار قسمت است و راه افتادم

هوا بسیار گرم بود و گویی پرندگان در آسمان بر سیخ بودند و با پرواز خود را

مغز پخت میکردند .محوطه ای بود بسیار بزرگ و کلاس های فراوان .کلاس را پیدا

کردم و دیدم فردی مشغول جفت کردن کفش هاست و کودکی در بغل دارد

ابتدا بسیار تعجب کردم اما فهمیدم آفتاب روی سرم به صورت عمود تابیده و توهم

فیلم طلا و مس را برداشته ام .وارد مجلس شدم و دیدم همه ی حضار در لباس

اهل ایمان اند و من لکه ی چرکینی بودم در لباسی سفید.وای کولر گازی روشن

بود و آنجا چون سیبری بود .رفتم و در گوشه ای از مجلس نشستم و آن عالم

ربانی را بر منبر دیدم که سخن می راند و با آمدن من علاوه بر 2 چشمی که از

خدا و استاد عینک ساز گرفته بود 2 چشم دیگر قرض گرفته و زل زده بود به چشمانم

و هرازچندگاهی به حضار آشنا چشمکی می انداخت و توجه آنان را به من خیره سر

جلب می کرد و خنده ای خبیثانه بر لبانش می آمد.سایر شاگردان را دیدم 2به2 پچ

پچ می کردند و نگاهی به من کرده و با سرشان کباب باد می زدند.من هم برای

عدم توجه به حرکاتشان به سخنان گوینده گوش میدادم وبس .مجلس پایان یافت.

و همهمه در گرفت من نیز برخاستم اما......اوه اوه شیخ اعظم داشت به سویم

می آمد و با آمدن او سایرین نیز آمدند و من منتظر بودم تا گوشی هایشان را

از جیب در آورده فیلم بگیرند.به طنز و تمسخر پرسید:از این مجلس چیزی آموختی؟

و من نیز بلبل زبانی ام گل کرد و در پاسخ گفتم بلی.و فقط چند سوال.

شما در آغاز در باب تحقیر فرد مسلمان و حفظ آبرویش سخن گفتید و چند بار

با چشمانتان باعث خنده دیگران به من شدید و در آخر نیز از گناه بزرگ غیبت

گفتید و مشاهده کردید که حضار در ابتدا تا انتها پچ پچ کرده و پشت سر من سخن

می گفتند .من از این مجلس نکته ی بسیار مهمی را آموختم :

اتامرون بالبر و تنهون انفسکم

این را گفتم و از مجلس برون شدم و خود را در افق محو نمودم

ایمان حسینی "کات"

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر ۱۳۹۲ساعت 15:33 توسط ایمان | |

شبی با چندی از عارفان و درویشان و اوباش عزم رفتن به سفره خانه ای کردیم تا

قلیانی بکشیمو پا از این دنیای وا نفسا به جهان بالا و فاز حالی به هولی نهیم و

تحفه ای آوریم دوستان را....کام اول و دوم سوم را به سلامتی خود و دوستان

و حسن و محمود و اسفندیار گرفتیم و اما یکی از دوستان که ریه ای که چه

عرض کنم اگزوز خاوری بس گرم و پویا داشت تنباکو مادر مرده را سوزانده بود

و من با گرفتن کام از آن گوه گیجه گرفتم و دنیا چون چرخ و فلکی جلوی

چشمانم تاب تاب عباسی می کرد دوستان را بدرود گفته و فحشی نثار روح

پر فتوح خود و عمه محترمشان کردم و راهی خانه شدم و کماکان این فلک

7رنگ چرخ و فلکی بود 1000 رنگ در پیش چشمانم ...در راه کمی راست

و کمی چپ و اندکی هم به راه مستقیم می رفتم و تلو تلو می خوردم که ناگاه

دستی لباسم را از پشت چسبید و تا برگشتم خود را گور خری دیدم در چنگال

شیر .پیراهنی سبز داشت با ستاره هایی روی دوش.کلاهی روی سر.. و آرم

نیروی انتظامی .همان دم یاد شعر محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

پروین افتادم خدایش بیامرزد زن خوبی بود .داد زدم هی برادر این تیشرت

مارکدار است افسار نیست .گفت چرا 6و8 راه میروی روانت در حال نیست ؟

منم دیدم قافیه جور است گفتم مشکل از راه رفتن من نیست ره هموار نیست

صورتش چون زغال سرخ شد لب به سخن گشود و گفت خفه شو این اشعاری

که تو داری نش خوار میکنی من سال ها پیش آروغش را زده ام .حال بیا برویم

و تست الکی بگیریم و ببینیم خوب بوده یا ناخالصی داشته ...من کمی تا

قسمتی ابری گرخیده بودم گفتم داروغه خواب است بیا تا به مسجد رویم آنجا

بخوابم بگفتا مسجد جای مردم بدکار نیست .....

بگفت حال و حوصله نیست بگو تا چه داری تا جریمه را نقدا تقدیم نمایی.

دست در جیب فرو بردم و آنچه بود برون آوردم گوشی 1100.ایرانسلی دارم

تو را با آنها کار نیست .بدون هیچ کلامی دستبند بر دستم بزد اما دستبند که

عار نیست .سوار بنزی شدیم آخ جونمی جون دیگر پیکان نیست .الانم در آگاهی

هستم می خواهند آزمایش گیرند ازم اما در مثانه ی من هیچ ادرار نیست

ایمان حسینی "کات"


نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۲ساعت 17:24 توسط ایمان | |

سازم راکوک کردم و آماده شدم تا ترانه زندگی را بسازم

خب اول باید بنوازم و بعد روی آن شعری بسرایم

شروع میکنم نت اول:............. راستی آهنگ زندگی شاد است یا غمگین؟

کدام نت را در کجا بگذارم؟؟؟؟؟؟

بیخیال کسی به این چیز ها کاری ندارد

میخواهم آهنگم شاد باشد و هر جنبنده ای را به اندک قری وادار کند

صبر کن ببینم ............زندگی مگر شاد است؟؟؟؟؟

اهههههههه ولش کن آهنگش را می دهم به سرنوشت تا بسازد

خودم شعرش را می سرایم که تو چشم تر است

آهان شروع می کنم ...........

ای بابا ...... ای یار مبارک بادا بنویسم یا عجب رسمیه رسم زمونه؟؟

میخواهم زندگی را شاد بسرایم پس واویلا لیلی ....دوستت دارم خیلی...

این صدا دیگر چیست که در گوشم هی میگوید خفه شو

خودت خفه شو اااااااااااااااااااااااا

اهههههه خسته شدم ........شعرش را هم می دهم به تقدیر بنویسد

پس من در ترانه زندگی چه نقشی دارم ؟؟؟؟

همش تقدیر و سرنوشت؟؟؟؟؟؟پس من چه؟؟؟؟؟

ای بابا بیخیالش ترانه را پخش کن یه تکونی به خودمان بدهیم و حال کنیم

و این است حال و روز ما انسان ها "بیایید خود زندگی را بسازیم"

ایمان حسینی "کات"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:19 توسط ایمان | |

سلام به همه دوستان عزیز این وبلاگ تا اطلاع ثانوی آپ نمیشه

لطف کنید به این وبم بیاید

http://iman1372.blogfa.com


نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 22:20 توسط ایمان | |


آخرين مطالب
» پست ثابت
» احسان
» دنیای ما
»
» ما از اون نسلیم
» خواستگاری
» مجلس وعظ ....
» محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت ....
» ترانه زندگی ...
» اطلاعیه

Design By : behnam.com