Egret

آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

بقعه ارامگاه امام زاده میر محمد حنفیه - جزیره خارگ
ای دوست
برایت آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .

خوب می دانم که کجایند
آنهایی که می خواستم و می خوااااااهم
می خواهم و می شوم...

يه سفر عكاسي چند ساعته با دوستان رفتيم شهر كلمه
دوستان رو خدمتتون معرفي مي كنم آقا رحيم رضا زاده ، داش صابر زماني و اوستا مرتضي زنده بودي و بنده حقير
البته هوا خيلي در هم و برهم بود معلوم نبود ابريه يا آفتابيه ، يه وقتي باد شديد ميومد يه وقتي هم بارون مي زد خلاصه قاطي پاطي اما خوش گذشت
از همون اول صبح صبحانه توي اهرم (آش گرم با فلفل زياد كه رحيم زده بود بهش با نون گرم) و هواي خوبي كه روستاي كلمه داشت توي همون اول صبح ساعت 8
كنار جاده زمين هاي كشاورزي زيادي بود و الان هم بيشتر فصل گندم كه همشون آماده درو بودند و فصل كاشت تنباكو بود

چند سال پيش رفته بودم مزرعه تنباكو اما صاحبش اجازه عكاسي بهم نداد و دعوامون هم كرد اما خداروشكر اينجا خيلي مردمون خوبي داشت و خوش صحبت و مهمون نواز
بچه ها توي مزرعه هاي مختلف پخش شدن و من هم توي زمين اين آقا كه فاميلش زارعي بود و توي زمينش تنباكو ، پياز ، پرپين و ريحون كاشته مشغول عكاسي ازش شدم .

مي گفت كه سربازيش رو توي اردبيل سال 1340 گذرونده و بدون يك روز مرخصي 24 ماه پشت سر هم خدمت كرده ، آدم خوش صحبتي بود برام پرپين از توي باغش جدا كرد كه برم خونه بكارم و گفت كه برم باغ پسر خواهرش كه تنباكو كاشته و خيلي از باغش تعريف مي داد و گفت اسمش آقاي اميري هست.

رفتيم مزرعه آقاي اميري ديديم كه مرتضي زنده بودي اونجاست داره عكاسي ميكنه آقاي اميري توي باغش بود همين كه ما رو ديد اومد طرفم و ما هم از دور كه داشتم ميرفتم طرف يه سلام گرم و نرم كرديم و گفتيم آقاي اميري ، او هم گفت بله خيلي خوش آميدين و ما هم خيلي شلوغش كرديم انگار كه پسر خالمونه
مرتضي هاج و واج واستاده بود و ما رو نگاه مي كرد اومد گفت كه مگه اينو ميشناسي؟ گفتم نه گفت پس چرا اينجوري تحويلت گرفت؟گفتم همينطوري
مزرعه تنباكو خوبي داشت و عكاسي كرديم و يك عكس پانوراما هم از مزرعش كه كنار يك مزرعه گندم بود گرفتم.يه دوست خوب دارم توي كلمه كه از سه سال پيش باهاش آشنا شدم كه از بچه هاي فعال شهر كلمه هست آقاي احمد آذربان
همون اول صبح كه رسيدم بهش زنگ زدم خدارو شكر كلمه بود چون كه احمد محل كار و درسش جزيره خارگ هست. از شانس خوب من اون روز كلمه بود خلاصه احمد اومد البته چند ماهي ميشد كه نديده بودمش

احمد اون روز خيلي به ما لطف داشت اول اينكه ما رو چند جاي خوب واسه عكاسي برد يكي يه خانواده عشاير كه يك جا نشين شده بودن كنار خود شهر كلمه و ديگه هم يه مزرعه باحال و جديد به اسم مزرعه گلرنگ خيلي زيبا بود
دوم اينكه زحمت ناهار رو كشيد و ما رو دعوت كرد به يه باغ خيلي زيبا كه تركيبي بود از نخل ، انگور ، ليمو و انجير كه مال يكي از دوستاش بود

خلاصه ناهار هم يه كباب توپ زديم كه البته از اول فرايند پاك كردن مرغ تا تيكه تيكه كردن و سيخ زدن مرغ و كباب كردنش گردن من بود البته آتيشش رو احمد و مرتضي زحمت كشيدنند

راستي احمد يكي از دوستاش رو هم به زحمت انداخته بود آقاي حسين خرسند كه معلم راهنمايي توي تنگ ارم بود .آقا حسين خيلي زحمت كشيد
البته خيلي مطالب ديگه هست كه واسه يه پست ديگه ميذارمش
خلاصه مطلب خيلي حال داد و خوش گذشت

راستي خيلي از ماجراهايي كه اتفاق افتاد رو هم مي تونيد از زبون بقيه بچه ها بشنويد كه اوليش مرتضي زنده بودي تو وبلاگش نوشته


جزیره ام الگرم- منطقه حفاظت شده مند-بردخون-استان بوشهر
منتظر نظرات دوستان هستم...

ما خیلی مخلص دوستان هم هستیم....

بعد از این همه مدت که نبودم حالا اومدم که یه خبری رو بهتون بدم....
توی این مدت خیلی سفر رفتم اما خبرم در مورد سفر عکاسی یا عکس نیست...
به خواست خدا و توکل بهش زندگی جدید من شروع شد ... در شب ولادت آقا امام زمان (عج) ...
خدا رو شکر به خیر و خوشی توی این شب یک دوره جدید از زندگی من و همسرم آغاز شد و ما دو تا توی این شب به عقد هم در آمدیم...
از دوستان خوبم آقایان محمد نبی درویشی ، مرتضی زنده بودی و صابر زمانی که خیلی توی این مراسم لطف کردند و زحمت کشیدن ممنون و ان شاالله بتونم توی شادی هاشون جبران کنم...
برامون دعا کنید دوستان عزیز...

توی این نوشته اصلا در مورد عکس یا سفر نمی خوام صحبت کنم و فقط می خوام یک مطلبی را بگم که به یاد خودم بمونه و حواسم باشه به دنیای اطرافم و اون هم اینه که...
امروز یک سال دیگه به عمر من اضافه شد...
خیلی خدا رو شکر می کنم واسه همه چیز....
واسه امروز هم ازت ممنونم که هدیه خوبی بهم دادی....

ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم...
البته اینکه برای روز تولد از عکس گل استفاده کنم رو از محمد خیرخواهیاد گرفتم که هفته گذشته تولدش بود...
وبلاگ نویسی ما هم افتاده تو سراشیبی و داره همین طور سیر نزولی پیدا می کنه .خدا رو شکر الان همه چی خوبه و کار و بار هم جوره...اما واقعا فرصت پیدا نکرده بودم حتی ایمیل هام رو هم چک کنم.هفته ی قبل و قبل تریش که درگیر جشنواره منطقه ای سینمای جوان - منطقه یک کشور بودیم ، از صبح ساعت8 تا ساعت 2 شب گرفتار و بین اون روزها هم که چه مسائل جالبی واسه ما اتفاق افتاد که حتما واستون می گم.

اما توی این هفته خدا نصیب قسمت کرد و ما تونستیم به یک سفر عکاسی خیلی خوب و سخت بریم ، حالا به کجا رفته بودیم و واسه چی جالب هست.....
من و محسن حلوایی بعد از هماهنگی های بسیار و تماس ها و برنامه ریزی های مکرر از اول فروردین تا این هفته آخر تونستیم بریم به جزیره نخیلو برای عکاسی از تخم گذاری لاک پشت ها که توی این فصل انجام میشه.اسم اون ها هم لاک پشت های نوک عقابی بود.البته به قول آقای پور سالم مسئول منطقه حفاظت شده مند 99 درصد از لاک پشت ها که توی این جزیره تخم گذاری می کنند نوک عقابی و 1 درصد لاک پشت سبز هستند.

سفر بسیار جذاب و خاطره انگیزی بودو پر از اتفاق های ریز و درشت که برای ما بوجود اومد.اول از همه هوا که خراب بود ،کیسه خواب ها رو فراموش کردیم ، لباس گرم یادمون رفت بیاریم، زیر انداز نداشتیم و می خواستیم شب اونجا بمونیم و مهم تر از همه نور افکن رو که برای روشنایی آماده کرده بودیم توی بردخون جا گذاشتیم ووو...

اما هوا نسبتا خوب بود فقط اواسط شب هوا خیلی سرد شد و بچه ها(محسن و آقای پور سالم و آقای فولادی قایق ران) تا صبح نخوابیدند ولی من که تا اذان صبح تخت خوابیدم البته بعد از عکاسی مفصل از 10 - 12 تا لاکی با حال....

هر کدوم از لاک پشت ها بعد از یک عملیات بسیار ماهرانه خاک برداری در حدود 100 دونه تخم میذارن و بصورت بسیار حرفه ای اونجایی رو که گود کرده بودن می پوشونن و استتار می کنن...
لاک پشت ها فقط شب ها میان به جزیره و تخم گذاری می کنن . بخاطر خنکی هوا و نبود مزاحم...البته ما اون شب خیلی براشون مزاحمت ایجاد کردیم...توی روز نمی شه لاک پشتی دید که به جزیره اومده باشه و بشه از اون عکاسی کرد.

یکی از دوستان یک روشی به ما یاد داده بود که چطور از لاک پشت ها توی روز عکاسی کنیم و اینجوری بود که یکی از لاکی ها رو بعد از تخم گذاری قبل از اینکه به دریا بره بگیریم و برعکس کنیم تا صبح که بتونیم ازشون عکاسی کنیم اما این موجود خیلی مظلوم و نازه که آدم دلش نمیاد اون رو برعکس بذاره و اون هم هی دست و پا بزنه... بخاطر همین هم این کار رو نکردیم و صبح بعد از نماز کل جزیره رو کامل گشتیم اما دیگه از لاکی خبری نبود که نبود....

این لاکی رو هم که میبینید توی عکس ها هستش رو خدا خودش رسوند .لاکی عکس های من مثل که شب بعد از تخم گذاری مسیر دریا رو اشتباه می ره و توی یک آبگیر وسط جزیره گیر میافته و از شانس خوبش ما صبح اون رو دیدم.اگه یک ساعت دیر تر رسیده بودیم گرمای آفتاب اون رو می کشت... خیلی از لاشه های لاکی های دیگه تو جزیره بود که به همین خاطر مرده بودند.

خلاصه خدا خودش روزی رسونه ما هم خدا رو شکر کردیم اما برای برگشتن از جزیره هوا خیلی خراب شد و دریا طوفانی ...شانس آوردیم که زنده رسیدیم به ساحل...این هم جریان عکاس لاکی اما گلهای بارون هم واسه خودش یه داستان واقعی داره که بعدا براتون می گم......

عید همه مبارک ، سالی پر از سلامتی که هیچ چیز بهتر از آن نیست و بعد پر از موفقیت.این تنها عیدانه من واسه همه دوستان هست...دوباره می گم که ان شاالله همیشه سلامت باشین...
بیش از 5 هفته گذشت و من هم با آنها گذشتم ، تا به این سال جدید رسیدم.خیلی خبر ها و اتفاقات خوب و بد توی این هفته هایی که گذشت برای من داشتند، اما همیشه می گم خدایا به خاطر همه چیز ممنون.
خیلی امیدوارم........اما تونستم تصمیم بگیرم.........
توی این مدت خیلی عکاسی کردم و عکاسی نکردم...مجالی برای همه ی آنها نیست. ببخشید.اما سعی می کنم که توی چند تا پست جدید همه رو بگم...حالا هم این شعر را و چند تا عکس که پنجشنبه آخر سال در بهشت زهرا بوشهر هست رو تقدیم می کنم...قدر عزیزانتون که کنارشون هستین رو بدونید که خیلی عزیز هستن....

(( بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهیدودی وسط سفرهی نو،
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستگی مو در میکنم!

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخوردهی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستهگیمو در میکنم!
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بتههای نور،
برق کفش جفشده تو گنجهها،

با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستهگیمو در میکنم!
عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،

با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستهگیمو در میکنم!
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی،

با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستهگیمو در میکنم!))
جای همه ی دوستان سبز روز چهارشنبه سر تمرین صخره نوردی هماهنگ شد که فردا صبح ساعت 5 حرکت برای یک کوهنوردی 2 روزه توی کوه های پشت کوه (تنگ فاریاب )...حالا با چه زحمتی وسایل رو آمده کردن و تدارک غذا واسه دو روز توی کوه و باقی ماجرا که نتونستم یک کیسه خواب ناقابل رو پیدا کنم واسه سفر بماند... ساعت 5 صبح 5شنبه حرکت کردیم واسه تنگ فاریاب و یک کوهنوردی خیلی باحال و جذاب ... این سفر واقعا کوهنوردی بودو همه ی دوستانی که بودند همه کوهنورد حرفه ای بودند...
++++گزارش تصویری در خبرگزاری فارس


روز اول که واقعا خوب بود ... هوای بسیار عالی و کوهستان زیبا ... کوه جای خیلی خوبیه چرا ؟ چونکه اونجا نه به فکر تلفن یا موبایل نیستی ... اونجا اصلا آنتن نمی ده خیلی آرامش داره... جای خیلی خوبیه واسه نفس عمیق......شب که حال و هوای عجیب تری داره... آسمون پر ستاره... کنار آتیش و اون هوای بسیار سرد که تا صبح خواب نرفتم البته دوستان همراه یک کیسه خواب برام آورده بودن... اما چه کیسه خوابی بود تا صبح یخ زدم و خواب نرفتم...



روز 21 بهمن هم به قولی مشعل گاز توی بوشهر روشن شد... اما چه مشعلی و چه روشن شدنی که مشایی هر چه فندک می زد و روشن نمی شد... سالی که نکوست از بهارش پیداست... اصلا هم نتونستم از اون مراسم عکس خوبی بگیرم.....
روز 22 بهمن هم مثل همه ی راهپیمایی ها که عکاسی از شون رو دوست ندارم و مثل موظفی می مونه و باید عکس بگیرم عکاسی کردم و مثل همیشه به قولی پارتیزانی باید عمل کرد و یک مرتبه برای هماهنگ کردن با انتظامات و مدیریت ساختمان های که از بالای اون ها عکاسی می کردم فقط می دویدم و عکس می گرفتم... بد نشد....




این مطلب رو حتما بخونید... محمد خیرخواه وبلاگ خوبی داره و من همیشه مثل عادت به این وبلاگ سر می زنم ... این مطلب هم که خیلی جالبه....برام خیلی جالب بود خیلی آدم ها به همون جیزی فکر می کنن که آدم های دیگه فکر می کنن.... توی کوه که بودم تا دلتون بخواد افکار زیادی بود که توی مخم می یومد... حالا پرتقال فروش رو پیدا کنید....
اگه خدا بخواد یه سفرهای خوبی در پیش دارم...اگه هماهنگی هاشون انجام بشه... و کارهایی می خوام انجام بدم ( البته کار خوب )... تصمیماتی می خوام بگیرم.... برام دعا کنید....

اول از همه سلام خدمت همه دوستان... ما خیلی مخلصیم باید ببخشید که چند وقتی نبودیم... قول داده بودیم که همه ی کار ها تعطیل بجز فتوبلاگ اما برعکس شد... همه جا رفتیم و خیلی مشغول بودیم بجز فتوبلاگ....خیلی خلاصه و فشرده این چند هفته رو می گم...
یک کم کار هام کم شده بود و بیشتر مشغول کارهای پایان نامه بودم و بیشتر استراحت می کردم البته روزهای زوج میرم تمرین صخره نوردی ...این یکی تازه هست یه دو ماهی میشه که شروع کردم ...ورزش خیلی باحال و جذابی هست حالا چه طور شد که ما این رشته رو انتخاب کردیم ( یکی دو تا از دوستام همین شته رو کار می کنن من هم هوایی شدم و رفتم این رشته )بین خودمون بمونه... ولی حتما یک بار سر تمرین های این رشته برید و نگاه کنید خیلی جذاب و پر انرژی هست....همین طور مشغول بودیم که خبر ورود بزرگترین کشتی باری به اسکله بندر بوشهربا ظرفیت 30000 تن رو روی سایت خوندم و همون لحظه با اداره بندر هماهنگ کردم و دوستان اداره بندر (مهدی ابوالحسنی ) هم خیلی لطف داشتند و واسه فردا صبح طبق معمول من و محسن حلوایی رفتیم اداره بندر واسه عکاسی از این کشتی بار که بارش هم برنج بود که از ویتنام آورده بود ...
گزارش کامل ورود کشتی ایران آزادی به اسکله بندر بوشهر در خبرگزاری فارس




توی همون هفته مجبور شدم واسه مراسم فاتحه یکی از دوستان (مرحوم حمید آل یوسف ) از بچه های خوب نشریه بیرمی توی اهرم بود که بر اثر تصادف رحمت خدا رفته بود باید می رفتم اهرم...توی راه برگشت هم این عکس نصیب ما شد... همچین فضایی رو توی یکی از عکس های استاد و دوستم کریم فائقیان دیده بودم خیلی برام جالب بود و توی ذهنم ماندگار شده بود.خلاقیت عجیبی توی گرفتن و شکار همچین مناظر و نماهایی داره... اون روز عصر موقع برگشت فضای عجیبی بود و حاصلش هم این عکسه و عکس اولیه...

خیلی اتفاقی یکی از دوستای قدیمی ( منصور رضازاده ) رو دیدم و توفیق اجباری شد که برم خونشون ... حالا چرا توفیق اجباری ؟برای اینکه منصور از همون اول دبیرستان که با هم بودیم کفتر باز حرفه ای بود ...البته از اون آدمای علاف و بیکار نیستا... خیلی هم فعال و پر کار هست و یه برقکار حررفه ای ساختمان ...ماشالله هم الان خونه ، ماشین و ... عکاسی از کبوتر هم خیلی سخته و هم جذاب....

همون روز غلام احمدی از دوستان زنگ زد که می خوام یه فیلم کوتاه بسازم و بیا کمک... از اون ور هم با کریم فائقیان هماهنگ کردم و به عنوان دستیار تصویر و عکاس پشت صحنه همون شب رفتیم عمارت گلشن ( همون عمارتی که دفتر خودم هم اونجاست )و یک فیلم کوتاه کوتاه کوتاه کار کردیم... خیلی فیلم جالب و جمع و جور و خوشمزه ای بود...بازیگرمون یه پیرزن بود...
تمام گروه هم شش نفر و نصفی بودیم...از راست به چپ می گم ... مصطفی غضنفری ( دستیار کارگردان و دستیار صدا ) غلام احمدی ( کارگردان ) کریم فائقیان ( تصویر و نور ) کریم محمودی (صحنه آرا ) مادر کریم محمودی ( بازیگر ) خودم ( دستیار تصویر و نور و عکاس ) نوه ی مادر کریم محمودی ( نخودی )


از چند وقت پیش محسن حلوایی می گفت که بریم کوه نمک برای عکاسی و خیلی تعریف اونجا می داد ولی تنهایی که نمی شد...باید با گروه و راهنما اونجا رفت و می گفتم باید با جایی هماهنگ بشه و توی برنامه گذاشته بودیم که به طور اتفاقی اطلاعیه همایش کوهنوردی بانوان به کوه نمک رو دیدم و با هیئت کوهنوردی هماهنگ کردم و جای همه دوستان سبز یک کوهنوردی با حال توی کوه نمک که واقعا توی خلقت خدا آدم می مونه رفتیم با محسن حلوایی ... ساعت 5 صبح از بوشهر راه افتادیم روز جمعه... اما همون روز یه بارونی گرفت که نگو... رعد و برق و بارون و باد شدید... توی جاده ، با مینی بوس... اما بخیر گذشت و حدود ساعت 9 ما رسیدیم به کوه پایه ... بارون کم شده بود اما هنوز می بارید . توی همون بارون راه افتادیم...خیلی با حال بود....
گزارش تصویری کوهنوردی در خبرگزاری فارس



توی این چند مدت هم چند اتفاق خوب افتاد که مهم تر از همه پول دوسالانه عکس ایران رو دادند و دوستم آقای اسحاق آقایی از عکاس های خبرگزاری فارس توی یاسوج زحمت گرفتن هم پول و هم تندیس و کتاب رو برام کشید و همین دیروز تندیس و کتاب به دستم رسید .. البته پول رو فردای همون روز اختتامیه به حسابم ریخت...دستش درد نکنه عامو... اتفاق دیگه این که توی جشنواره بین المللی هنر های تجسمی فجر عکس کریم فائقیان و من هم پذیرفته شد و آخیریش هم توی جشنواره عکس ماه ریز هم که با موضوع مرد بود لوح تقدیر گرفتم که خبرش رو فضیلت سوخکیان همون روز بعد از مراسم اختتامیه بهم خبر داد ...
تا این هفته تموم شد اما چند سفر توی هفته آینده دارم و چند خبر دیگه بماند تا اخر هفته دیگه که بهتون می گم....راستی اون سفری هم که منطقه حفاظت شده مند رفته بودیم واسه عکاسی از فلامینگوها گزارش تصویری اون هفته پیش رفت روی خط...


امسال نشد که برم بندر دیلم ...هر سال می رفتم و یاد سال گذشته که با دوستم آکو سالمی که از تهران اومده بود هم از مراسم بوشهر عکاسی کردیم هم دیلم ، بندر ریگ و هم گناوه .....عکس آخری که از طبل گرفتم رو سال گذسته بعد از ظهر عاشورا توی بندر گناوه گرفتم...اونجا مراسم عاشورا رو بهد از ظهر اجرا می کنن....


شاید امسال از کم سعادتی من بود نمیدونم، اما با توفیق اجباری که امسال نصیبم شد مجبور شدم پای چند منبر و روضه بشینم و گوش بدم و بهترینش هم سخنرانی الهی قمشه ای که شبکه 4 روز عاشورا پخش کرد و یه منبر هم توی شهر اهرم شنیدم که سخنرانش یه شیخی بود به نام فرامرزی...خیلی کلام نافذی داشت...حالا این توفیق اجباری هم این بود که همراه یک هئیت از مسئولین بودم که سفارش عکاسی از سفرهاشون توی استان داشتند....
ان شاءالله به امید خدا و گوش شیطون کر می خوام از این هفته نوشتن پایان نامه کارشناسیم رو شروع کنم و تمامی کار ها تعطیل تا پایان پایان نامه بجز نوشتن توی فتوبلاگ....
اینها هم آدرس عکس های متنخب سال 2008 میلادی که هر ساله خبرگزاری ها و آژانس های عکس دنیا از کار های همون سال انتخاب می کنن ...البته خبرگزاری فارس هم این کار رو انجام میده اما آخر سال شمسی ....این آدرس ها رو از وبلاگ جواد منتظری ( عکاس world picture news و دبیر عکس همشهری جوان ) گرفتم.....عکس های msnbc و New York Times رو حتما ببینید.....
Time
http://www.time.com/time/specials/2008/personoftheyear/article/0,31682,1861543_1861868,00.html
msnbc
http://www.msnbc.msn.com/id/28114960
reuters
http://www.reuters.com/news/pictures/rpSlideshows?articleId=USRTX8VHS#a=1
New York Times
http://www.nytimes.com/packages/html/photo/2008-year-in-pictures/?hp
people choice
http://www.pixcetera.com/pixcetera/2008-pictures-of-the-year-peoples-choice/43257
http://www.golfdigest.com/golfworld/2008/12/photos_poy
http://www.gregorrohrig.com/2008/pictures-of-the-year-2008/
http://photos.nola.com/tpphotos/2008/12/2008_pictures_of_the_year_14.html
Times-Picayune
http://pouyashome.com/toweb/index.php?q=aHR0cDovL3Bob3Rvcy5ub2xhLmNvbS9n
YWxsZXJ5LzQ1MDAvVGltZXMgUGljYXl1bmUgaW1hZ2VzIGZyb20gMjAwOA%3D%3D
Editor and Publisher
http://www.editorandpublisher.com/eandp/resources/photo_contest/photos_year2008.jsp
Boston Globe
http://www.boston.com/bigpicture/2008/12/the_year_2008_in_photographs_p.html
The World Almanac
http://worldalmanac.com/vieweditionpages-learning-resources.aspx?year=2008&file=WA2008__193_YIP___Page-005.jpg&title=2008%20World%20Almanac:%20The%20Year%20in%20Pictures
Channel4
http://www.channel4.com/news/articles/politics/international_politics/pictures+of+the+year+2008/2888877
Telegraph
http://www.telegraph.co.uk/news/picturegalleries/pictures-of-the-year/3796092/Pictures-of-the-year-spectacular.html
United States Army
http://www.army.mil/yearinphotos/2008/
AFP
http://www.news.com.au/gallery/0,23607,5035841-5007150-1,00.html
Niagara-Gazette
http://www.niagara-gazette.com/onlinefeatures/local_story_342005312.html?keyword=secondarystory
BBC
http://news.bbc.co.uk/2/hi/in_pictures/7785711.stm
UPI
http://webview.upi.com/?ss=POY
Best 50 Astronomy photos of the year
http://www.itvnews.tv/Blog/Blog/best-50-astronomy-pictures-of-year-2008.html
Sydney morning herald
http://www.smh.com.au/interactive/2008/world/photos-of-the-year/index.html
Best 2008 photo of the day of National Geographic
http://photography.nationalgeographic.com/photography/photos/pod-best-of-2008.html
Best of National Geographic: Pictures of the Year 2008
http://www.scribd.com/doc/209928/Best-of-National-Geographic-Pictures-of-the-Year
فلامینگو ها و چند چیز دیگر
سلام به همه دوستان
توی این دوهفته یعنی از جشن تصویر سال تا به حالا که دوهفته ای میشه بشترش سفر بودم.اول از همه دوسالانه و سفر به یزذ اصلا خوش نگذشت بجز اینکه با تعدادی از عکاس های خوب آشنا شدیم وگرنه توی این سفر که نشد خوب عکاسی کنیم بخاطر بی برنامه بودن و ناهماهنگی های زیاد گروه اجرایی و دوم اینکه از همون روز اول با یک خوش آمد گویی خیلی خوب یزدی ها مواجه شدیم اون هم این بود که بار اول که ما رو بردند واسه عکاسی توی یکی از محله های قدیمی یزد ( محله ی فهادان ) مردم اون محله با چاقو و آجر و فحش از ما پذیرایی کردند.توی این دعوا حسن سربخشیان و من خیلی شانس آوردیم و الا یا چاقو خورده بودیم یا دوربین هامون می شکست ...بگذریم خاطره خوبی نبود .

بعد از یک اتوبوس سواری بلند مدت حدود 15 ساعت از یزد به بوشهر رسیدم و دوباره کار توی بوشهر شروع شد فردای همان روز یک مانور پدافند غیر عامل توی پایانه های پخش فرآورده های نفتی اجرا شد که این مانور خیلی پر برنامه و سنگین بود و عکاسی از اون باز هم خیلی سخت....

رزمايش پدافند غيرعامل در پايانه نفتي بوشهر ( خبرگزاری فارس )
بعد از اون هم با رفیق همیشگی مون آقا محسن حلوایی رفتیم منطقه حفاظت شده مند برای عکاسی از فلامینگو....البته هماهنگی و نامه نگاری ها ی این سفر خیلی طول کشید...توی این سفر یکی از دوستان عکاس ایرنا از گچساران( هادی فخر احمد ) هم توفیق شانسی آوردند و با ما همون روز که اومده بود بوشهر همسفر شد...خیلی سفر خوب و پر باری بود ....

واقعا بر و بچه های محیط زست خیلی زحمت می کشن ، منطقه حفاظت شده مند خیلی وسیع و گسترده است و تنها با 6 نفر کل منطقه را حفاظت می کنند که یکی از آدم های با حال این منطقه که حدود 32 سال سابقه کار توی محیط زیست داره با اینکه پاش هم شکسته بود توی این سفر با ما بود... ما صداش می کردیم عامو کریم....این عامو کریم از اون عاشقای سرسخت طبیعته و آهو ها رو بچه های خودش می دونه....بقیه دوستانی که ما رو همراهی کردن هم دستشون درد نکنه آقای پور سالم که خودش رئیس منطقه بود تمام سفر با ما همراه بود و خیلی کمک کرد و یکی از محیط بانان خیلی خوش اخلاق که اگر اون نبود ما اصلا نمی تونستیم اونجا ها بریم و پرنده ها رو ببینیم.اقای لیاقت عکسش بالاست که کنار محسن واستاده از عشایر بوده که 4 سالی می شه توی اینکار اومده و از اون حرفه ای ها شده که از چند صد متری خیلی خوب حیوانات رو شناسایی میکنه و مناطق رو خیلی خوب میدونه....

شب را در خود منطقه و در برجک نگهبانی ماندیم و صبح زود همراه مامورین منطقه برای عکاسی از فلامینگو راه افتادیم. حدود 25 کیلومتر پیاده روی کردیم و خیلی جالب بود این گونه عکاسی کردن ....


ظهر همان روز دوباره با خود بچه های محیط زست راه افتادیم و رفتیم پارک ملی نایبند که بعد از عسلویه قرار دارد... اونجا خیلی با حال تر بود.... پر از جنگل های حرا و پر از پرنده های جور واجور و کوه ها و صخره های خیلی بزرگ و قشنگ کنار دریا..... توی این سفر باز هم خیلی شانس آوردیم ...نزدیک بود چند بار دوربینم توی آب بیفته و حتی مچ پام هم پیچ خورد و کتفم هم ضرب خورد و چند تا از این مشکل ها واسه خودم و دوربین که بقیه رو فاکتور میگیرم که خیلی شور نشه ولی خدا رو شکر آخر رسیدیم خونه و استراحت مطلق......


چند روزی هست که اومدم تهران،حالا واسه چی بهتون می گم....
1 - مثل سال گذشته جشن تصویر سال برگزار شد و دوباره مثل پارسال عکس داشتم...سال گذشته واسه اولین بارم بود که یه سفر واسه جشنواره عکس می رفتم .خیلی شوق و ذوق داشتم و واقعا خیلی سفر خوب و پر باری بود هم از لحاظ اینکه خیلی چیز ها یاد گرفتم و هم اینکه محیط حرفه ای عکاسی با آدم های حرفه ای و هم اینکه با خیلی دوست عکاس آشنا شدم ......خیلی مراسم خوب و به یاد موندنی بود و جالب تر اینکه توی عکس یادگاری که همه جمع می شدن من جلوی همه با یک لباس نارنجی آستین کوتاه توی اون سرمای تهران (البته خیلی سرد نبود ) خیلی مشخص وایساده بودم...
جشن امسال هم عکس داشتم توی 2 بخش ، بخش نگاهی دیگر و بخش خبری...امسال هم اومدیم واسه جشن تصویر سال ...اما امسال خیلی خلوت بود و خیلی از دوستان و عکاسان نیومده بودند و مسائل حاشیه رو کار ندارم...تفاوت سفر امسال یکی این بود که سفر از بوشهر با یکی از دوستان عکاس( احمد طاهر پور) که از ماهشهر اومده بود به تهران اومدیم..خیلی جوان با حالیه،از همون بوشهر من و احمدخندیدیم و حرف زدیم تا صبح که تهران رسیدیم وباقی ماجرا بماند.....و تفاوت دیگه این بود که توی بخش رقابتی امسال جوانان زیر 25 سال یه جایزه بردیم... در اصل توی بخش نگاهی دیگر دیپلم افتخار گرفتیم و توی بخش خبری هم تقدیر شدیم..........
2- دلیل دیگه واسه سفر به تهران انتخاب عکسم برای دوسالانه عکس ایران بود که به یزد دعوت شدیم...و دوشنبه صبح از تهران به یزد با هواپیما می پریم.....


1- شب تلفن زنگ زد ، محسن حلوایی بود...گفت که روز عید قربان که تعطیله بریم عکاسی ، من گفتم که کجا؟ گفت عکاسی از شتر ها....
2- صبح یه صبحونه توپ سر سفره با تمام اعضای خانواده چونکه اون روز تعطیل بود و همه خونه بودن...بابا سر سفره گفت :خوب، امروز همه خونه هستیم ( من و برادر هام ) باید بریم بالای ساختمون ( آخه هنوز خونه ما کامل نشده البته باید گفت پروژه برج میلاد خانواده ما چون که هر سال یه طبقه به خونه اضافه می کنیم و الان هم واحد سوم رو داریم درست می کنیم ) و باید که فلان کار و فلان کار رو انجام بدیم که مثل همیشه یه نگاهی به من کرد و منتظر جوابم بود که من هم یک مرتبه گفتم شرمنده امروز برنامه عکاسی ریختم و چرا از قبل هماهنگ نکردی و از اینجور حرفا و بابا هم که مثل همیشه عادت داشت از اینجور برنامه های من گفت تو آزادی و من خوشحال لباس پوشیده آماده ، خداحافظی کردم و ....
3 - ظهر خسته و تشنه توی بیابون های اطراف بوشهر (25 کیلومتری ) و بعد از طی مسیر با تاکسی سر جاده و گرفتن آدرس و آشنا شدن با ساربان کوچولوی شتر ها و صحرانوردی با تاکسی تلفنی و مقدار خیلی زیادی با موتور 3 نفره و پیاده با شترها (50 تا 60 شتر) همراه شده بودیم( البته خیلی شانس آوردیم که مشکلی پیش نیومد) ...از همون اول از دیدن این حیوون مظلوم متعجب و شگفت زده بودیم و مثل ندیده ها نگاه می کردیم و سوال های زیادی بود که هی می پرسیدیم این شتر چرا این رنگیه؟این چرا بزرگه؟این چرا اینجوریه ؟ اون چرا اونجوریه؟قیمت این چنده؟اسم این چیه ؟ ووووو
4 - بعد از ظهر بعد از یک بیابان گردی و عکاسی از شتر باز هم به دنبال اون ها هم پیاه می رفتیم و هم با موتور ، بخاطر اینکه موتور هر دقیقه توی اون گل های چسبناک بیابون گیر می کرد ...از همون اول کار منتظر غروب بودم که می دونستم عکس های زیبایی میشه گرفت .واقعا اون همه خستگی و آفتاب سوختگی و گرسنگی و اون فلافل سرده با اون کیک های مونده که اون ساربون کوچولو از روستای نزدیک واسمون خرید می ارزید....
5 - شب کنار جاده بوشهر بعد از مسافت خیلی زیادی پیاده روی تا پلیس راه منتظر ماشین بودیم...خیلی خسته بودیم با اون لباس های گل گلی و پاچه های شلوار کشیده بالا و پاره شده(سر زانو شلوار محسن ) ، خوشحال رفتیم بوشهر.....
++ گزارش کامل در خبرگزاری فارس







همون اول صبح که تازه از خواب بیدار شده بودم تلویزیون روشن بود. اخبار داشت خبر تبادل شهدا سر مرز شلمچه رو می گفت : فردا صبح در مرز شلمچه جنازه ۴۱ شهید ایرانی با ۲۰۰ جنازه عراقی تبادل می شود....
تو دلم گفتم ای کاش می تونستم منم برم اونجا عکاسی ،خیلی دلم می خواست اما گفتم من کجا و شلمچه کجا خیلی دوره و نمیشه ، بی خیال شدیم تا اینکه از مانور زلزله تازه برگشته بودم که یکی از دوستان زنگ زد (محسن حلوایی )عکاس ایسنا توی بوشهره ، تازه به گروه عکاسان خبری بوشهر پیوسته،البته از بچه های خود انجمن سینمای جوان بوشهر هم هست...گفت که می خوام برم عکاسی از تبادل شهدا و اگه تو می یایی که با هم بریم..من که هم دلم می خواست و هم بوشهر خیلی کار داشتم گفتم که باید فکر کنم و یه آماری هم از بچه های خرمشهر بگیرم...
خلاصه قسمت بود که بریم سر مرز واسه عکاسی و همین جور هم شد..با دوستم هادی آبیار که عکاس فارس توی خرمشهر هست هماهنگ کردم و اون هم تمام هماهنگی های لازم با نیروهای اونجا انجام داد و ما ساعت ۶ بعداز ظهر که دیگه هوا هم تاریک شده بود راه افتادیم...اتوبوس که نبود ،ما هم مجبور شدیم با سواری بریم...از بوشهر تا گناوه ، از گناوه تا دیلم و از دیلم تا آبادان و در آخر هم از آبادان تا خرمشهر و ساعت ۱۲ شب جلوی فرمانداری خرمشهر هادی آبیار اومده بود دنبالمون و رفتیم خونه و خسته و کوفته خوابیدیم به امید فردا.....
فردا با چه مکافاتی توی اون باد و سرمای خرمشهر که شب قبلش هم یک بارون درست و حسابی زده بود خودمون رو رسوندیم سر مرز...تازه ساعت ۸:۳۰ صبح بود اما تا دلتون بخواد شلوغ بود از زائرین کربلا و نظامی های نیروی دریایی و نیروی زمینی و نیروهای شخصی ومردم خرمشهر و مهم تر از همه عکاس ها که ماشاءالله...همه منتظر بودند ....
کانتینر هایی هم اومده بودند پر از تابوت های عراقی و ما هم مهلت نمی دادیم و چلیک چلیک عکس می گرفتیم ....برنامه با یک ساعت تاخیر شروع شد و قبل از برنامه اصلی تبادل شهدا جلسه ای هم بین مسئولین امر گذاشته شد که حدود یک ساعت و نیم برنامه عقب افتاد....
ادامه دارد.............






زمان : شنبه ۹ آذر ۸۷ ساعت ۱۰ صبح
مکان : بوشهر - مدرسه راهنمایی امیر کبیر
موضوع : مانور سراسری زلزله و ایمنی مدارس کشور
----------------------
ما هم صبح زود خودمون رو آماده کرده بودیم واسه یه عکاسی مانور و پر از هیجان ولی از اونجا که هیچ
وقت اون شرایط عالی واسه عکاسی پیش نمیاد ، از همون اول کار هیجان خیلی بیشتر شد.
اون رابط خبری که به ما اخبار رو داده بود توی زمان بندی نیم ساعت اشتباه کرده بود ولی من چون عادت
دارم ربع ساعت قبل شروع برنامه حاضر بشم فقط یک کمی از برنامه عقب بودم و بقیه رو با تاکسی
دربست و دویدن ۵ دقیقه ای تا اون مکان جبران کردم........
همه چیز در حال اجرا بود که من رسیدم حالا این ور بدو یا اون ور .....اما من عکس هایی که
می خواستم به هر زحمتی بود گرفتم البته توی وقت اضافه.....این رو هم بگم که چرا این قدر دیر این
پست رو میزارم چونکه همان ظهری که از مانور برگشتم بلافاصله بعد از فرستادن عکس ها برای
خبرگزاری رفتم به طرف مرز عراق (شلمچه) برای عکاسی از تبادل شهدا......








هفتم آذر به نام روز نیروی دریایی هست ، به همین سبب هر ساله یه مراسم های خاصی برگزار میشه. البته این رو هم بگم که توی این چنین روزی ناوچه ی پیکان هم غرق شده ، بعد از انهدام نسبتا کامل نیروی دریایی عراق...البته نسبتا کامل . چون که یک ناوچه کمین شده زیر سکوه های نفتی عراق مخفی شده بوده و حتی خلبان هواپیمای پشتیبانی ناوچه هم اون رو ندیده و بعد از اتمام محل جنگ توی ناوچه پیکان اون ناوچه عراقی با پرتاب موشک ناوچه پیکان رو غرق می کنه.
با هماهنگی یکی از دوستان ( رضا ملایی ) از بچه های عقیدتی سیاسی منطقه دوم دریایی بوشهر با یکی از واحد های دریایی به نام کنارک همراه با خانواده های شهدا و جانبازان هفتم آذر رفتیم دریا برای گلباران و یادبود شهدای ناوچه پیکان........



البته یک مطلب دیگه بگم تابستون گذشته همراه با یکی از دوستان (نصیر درویشوند) یک فیلم مستند درباره ناوچه های نظامی نیروی دریایی کار کردیم . در حدود ۱۰ روزی من و آقای درویشوند که کارگردان کار بود همراه با یکی از ناوچه های نظامی به نام زوبین یک سفر دریایی کامل رفتیم .واقعا بسیار سخته روی این واحد ها کار کردن ، سر این فیلم ما هم مجبور شدیم یک سفر واقعا سخت و کار خیلی خیلی سخت و حساس این واحد نظامی و کارکنانش رو همراه اونها تجربه کنیم.سختی کار وقتی بیشتر می شه که زمان فیلم برداری ما تابستون مرداد ماه و مکان مسافرت ما منطقه یکم دریایی بندر عباس و محدوده آبهای دریای عمان بود با اون گرمای وحشتناک.
خدا رو شکر با پیگیری و پشتکار کارگردان این فیلم هفته گذشته تدوینش با لطف دوست بسیار خوبم آقای محسن اولیایی تمام شد و پس از چندین بازبینی و نظرات دوستان نظامی نیروی دریایی بوشهر و تهران تمام تمام شد.این فیلم هم هفتم آذر هم از شبکه استانی بوشهر پخش شد.... راستی اسم این فیلم مستند ما هم هست......یک روز نیلگون......

اول سلام عرض می کنم خدمت همه دوستانی که نسبت به بنده و فتویلاگم لطف داشتند و دارند.دوم هم عذرخواهی می کنم بخاطر اینکه این قدر دیر فتوبلاگ رو بروز می کنم ،راستش شاید به قول یکی از دوستان پلاچی( تنبلی ) در می آورم ولی راستیش این مدت خیلی از کارهام قاطی شده و حجمه کاری زیاد شد و فقط وقت های اضاف اندکی هم ، صرف خواب می شد.باز هم از همه دوستان ، آشنایان ، فامیل و غیر فامیل و بستگان و منصوبین و همه بر و بچه ها نهایت تشکر به خاطر لطف به بنده را دارا هستم ولی بریم سر اصل مطلب.......
نمی دونم راجع به معماری و بخصوص درب و پنجره های قدیمی چقدر اطلاع دارید ولی توی شهر من بوشهر که زمانی واسه خودش یه بندر بزرگ و پر رونق بوده از اون معماری قدیم و باقی موندش یکی همین درب ها و پنجره های رنگی قدیمیه که خیلی جالب هستند.البته دیگه خیلی از اون ها باقی نمونده و این یه ذره هم به خاطر حواس پرت آدم هاست که سالم موندند.
دفتر کار من توی یک عمارت قدیمیه که خود اون عمارت هم توی یکی از چهار محل قدیمی شهر بوشهر هست. اسم این عمارت ، عمارت گلشن هست که با معماری سنتی قدیمی و درب ها و پنجره ها و اتاق های زیاد.
هفته گذشته به طور اتفاقی متوجه یکی از اتاق های قدیمی عمارت شدم که همیشه در اون قفل بود ، ما هم از سر کنجکاوی یه سری به اون اتاق زدیم ،پر از لوازم اضافی ، میز و صندلی و تا دلتون بخواد خاک که ، همه جا نشسته بود ولی توی این همه شلوغی و خاک تنها درب و پنجره های رنگی اتق بود که حس آرامش بخش و زیبایی به اون جا میداد.شروع کردم به عکس گرفتن....فرم های بسیار زیادی که توی این معماری به کار رفته بود ، چه بجا و مناسب از رنگ ها و اشکال استفاده کرده بودند و یک نظم و ترکیب خاص توی اون همه اشکال و رنگ ها.واقعا رنگ ها آدم رو مسحور می کنند ،توی نگاه اول نمی دونید که رنگها رو نگاه کنید یا فرم ها رو . یکی از یکی زیباتر و چشم نوازتر ...
توی همین احوال و افکار بودم و اصلا حواسم به زمان نبود که با صدای نگهبان عمارت متوجه شدم که چقدر من اونجا بودم، نگهبان می خواست در رو ببنده و هی می گفت که بذار برای یه وقت دیگه ولی من باز هی اون رو با حرف نگه می داشتم و دوباره عکس می گرفتم .وقتی از عمارت بیرون می رفتم با اون گیجی که از اون فضا داشتم به خودم قول دادم که حتما یک مجموعه از معماری درب و پنجره های قدیمی بوشهر کار کنم....ان شاءالله..







روز دوم و سوم جشنواره بیستم....
توی روزهای دوم و سوم جشنواره دو تا کار دیگه اجرا شد که نمایش اول اسمش تیترون بود.تیترون اسم یه پرنده هست "البته فکر می کنم "موقع اجرای این نمایش سالن به اندازه منفجر شدن پر بود از تماشاگر... از خانواده های بازیگران گرفته تا دانشجوهای تئاتر و خود تئاتری های بوشهر و دوست و آشناهای هرچی تئاتری و تئاتر دوست بود اومده بودند.اگه یک کم غافل می شدی سریع جات رو می گرفتن ، تا اونجا که نمی شد به همین راحتی عکاسی کرد ،تمام صندلی ها که هیچ تمام پله ها و راه پله ها هم پر بود، از اونجایی که دیگه هیچ جایی نمونده بود من هم صندلی خودم رو دادم به یکی از دوستان خوبم و خودم روی پله نشستم.
وقتی سه پایه رو باز کردم چند نفر مجبور شدند که جابجا بشند و سه پایه باعث شد که یه خورده بیشتر جا داشته باشم واسه عکس گرفتن ، اما از کار تیترون بگم که تمام عومل این نمایش از بهترن های تئاتر بوشهر بودند ، کارگزدان که حیدر مظفری بود و تمام بازیگران هم از بازیگران خوب بوشهری بودند، فرشید تربیت که خودش متن نمایش رو هم نوشته ، احمد قربانی،حشمت غضنفر،جهانشیر یار احمدی ،لیلا خرمایی پور و فرانک بلورزاده.
اجرای نسبتا خوبی بود ولی آنچنان راضی کننده نبود و به خاطر همین ،حرف ها و حدیث های زیادی زده شد که توی جلسه نقد و بررسی حیدر مظفری همه ی نقدها رو پذیرفت و دلایل خاص خودش رو هم گفت.متن کار خوب بود و حتی بازی ها راضی کننده تا اونجا که بازی حشمت غضنفر و لیلا خرمایی پور قابل تحسین بود ولی .....





کار آخری که اجرا شد اسمش " کایوس " بود ، کارگردانش هم رامتین مرادی بود.موقع اجرای این نمایش که واقعا سالن منفجر شده بود که حتی تا زیر آوانسن هم تماشاگر نشسته بود.نمایشی پر از پرسوناژهای متفاوت و گوناگون که اگه از اول نمایش رو نمیدید اصلا حساب تعداد بازیگران و شخصیت ها خیلی سخت بود.به گفته ی دوستان قدیمی کار تئاتر ، که کارهای قبلی رامتین مرادی رو دیده بودند این کار مجموعه ای از تمام کارهای قبلی رامتین هست که سالهای قبل انجام داده بوده البته با یک متن و ایده جالب که مسافرین یک هواپیما که هر کدام خود نماینده ای از اقشار مختلف اجتماع بوده و در یک پرواز که به علل نامعلوم از جو زمین خارج شده و چه ماجراهایی که پیش نمیاد...




بعد از ۳ سال که جشنواره های تئاتر فجر استانی حذف شده بودند و برگزار نمی شدند،امسال به خوشی و میمنت و صد البته گوش شیاطین کر برگزار شدند. قرعه امسال هم به نام ما افتاد و شدیم عکاس جشنواره امسال استان بوشهر .
عکاسی تئاتر کار یک کم مشکل هست و خواهد بود.خیلی سرعت عمل و هوشیاری می خواهد که در لحظه ، بهترین کادر بندی و ترکیب بندی و نورسنجی و .... را انجام بدهی تا بتونی عکس تئاتر خوب بگیری. یادم هست که اولین کار تئاتری که عکاسی کردم توی جشنواره تئاتر دشتستان سال ۱۳۸۲ بود که با دوربین آنالوگ قدیمی و دوست داشتنیم براون sr2000 بود . تجربه خیلی سنگین و خوبی برای شروع کار عکاسی تئاتر ُ بعد از اون دیگه شروع کردم عکاسی از تئاتر های مختلفُ کارهای بچه های بوشهر و جشنواره های مختلف و کار های بچه های دانشگاه و همکلاسی هام.
توی این دوره از جشنواره چهار تا کار حضور دارند:
۱- گرز گاو رو ( کارگردان : مهدی ضیغمی نژاد )
۲ - فیروزه ای که می خواند ( کارگزدان : اسماعیل شهرستانی )
۳- تیترون ( کارگردان : حیدر مظفری )
۴- کایوس ( کارگردان : رامتین بالف )
این چهار تا کار با حواشی های زیادی که بوجود اومد ، فقط تونستند از هئیت بازبین مجوز عبور بگیرند. حواشی بماند که مجال گفتن اونها رو اصلا ندارم...........
روز اول ۲ تا کار اجرا شد که اولی ( گرز گاو رو ) بود که کار خوشمزه و خوبی بود برای من که اجرا از پشت ویزر دوربین نگاه می کردم ، تا آخر کار حتی فرصت نفس کشیدن هم نداشتم و کار پر از هیجان بود. بازی های خوب ،متن روان و موسیقی و طراحی صحنه مناسب.....




کار دوم هم ( فیروزه ای که می خواند ) بود که کار نسبتا ضعیفی بود که با تمام تلاش گروه اجرایی ای، کار اما نتوانسته بود در خور توجه باشد و مخاطب را با خود درگیر کند. بازیگر های کار که البته خیلی های آنها سیاهی لشکر بودند و در حاشیه قرار داشتند که هیچ اما بعضی از پرسوناژهای اصلی تجربه اول خود را داشتند و این نکته خود به خود در کار تآثیر منفی می گذارد .بقیه عوامل کار هم که در خدمت کار نبودند ، . طراحی صحنه و نور پردازی نا هماهنگ.............ادامه دارد.......




از شانس خوب ما اون روز هم آسمون آبی بود و هم هوا عالی ، از گرما و شرجی آنچنان خبری نبود.وقتی رسیدیم به اسکله همین کشتی سفد و یزرگ که اسمش الزحل ۱ بود واسه تخلیه موز اونجا بود.همه سخت مشغول کار بودن و ما هم زود مسلح شدیم و هی شکار می کردیم البته لحظه ها رو شکار می کردیم .از نکات جالب اونجا یکی این بود که تمام کارگرها اونجا کُرد بودند بجز سر کارگرها و خدمه کشتی،اونقدر تند تند کار میکردند انگار که دارند فرار می کنند وقتی پرسیدم که چرا این قدر سریع کار میکنند گفتند که هر چه در روز بیشتر ماشین بار گیری کنند ،دستمزدشون هم بیشتره.
وقتی که رفتم داخل کشتی تعجب کردم انگار که تمام کشتی یه سرد خونه خیلی بزرگه که آدم ها بین اون همه بسته های موز سبز مثل مورچه ها کار می کنن،بسته های منظم و مرتب موز دقیق چیده شده و کارگر ها اون ها رو روی پالت های بزرگ می چینن و چرثقیل های بزرگ تخلیه می کنن.
کارگر ها خیلی پر انرژی و شاد بودند. خودشون می گفتن که اگه شاد نباشیم نخندیم خیلی زود خسته می شیم و نمی تونیم کار کنیم.نزدیک های ظهر بود که داشت کم کم هوا گرم می شد و کار کردن سخت تر ، وقتی که داشتم خداحافظی می کردم و از کشتی دور می شدم همش توی فکر این بودم که چطوری توی این گرمای طاقت فرسای بوشهر این کارگر ها کار می کنن ؟؟؟؟؟







خلاصه صبح دوشنبه ۱۵ مهر رسیدیم . از بوشهر که خواستم راه بیافتم به حامد حقدوست زنگ زدم و پرسیدم که هوا چطوره ؟گفت که خیلی سرده ٬من هم بنا به گفته اون لباس گرم تا تونستم آوردم.وقتی از قطار خواستم پیاده بشم هم ژاکت و هم کاپشن پوشیده بودم اما با تعجب هوا خیلی خوب بود . نه سرد بود و نه گرم عالیه عالی . پیاده شدم و منتظر ایستادم تا بقیه دوستان هم بیان٬ کم کم تعداد دوستان عکاس زیاد شد و معلوم شد که حدود نصف قطار برای جشنواره فیروزه اومده بودند.
رفتیم هتل و تا ظهر همین طور بی کار می چرخیدیم و اطراف هتل می گشتیم تا بعداز ظهر که اتاق گیر ما اومد و باقی قضایای ثبت نام و گرفتن مدارک بماند. البته یک مسئله رو هم بگم که بچه های دبیرخانه جشنواره اون روز نمیدونم تا کی گرفتار کار های ثبت نام و پذیرش شرکت کننده ها بودند ولی خداییش ۱۵۰ و خورده ای شرکت کننده و کار های آنها خیلی سخت بود . دستشون درد نکنه٬ واقعا زحمت کشیدند .همه ی بچه های دبیر خانه از بزرگ تا کوچک از اون اقای غلامی تا اون خانم ها و آقایونی که من نمیشناسمشون.
دوستان عکاسی که اومده بودند ٬بیشتر مشغول حرف زدن و آشنایی بودند چون مراحل ثبت نام و پذیرش زیاد بود تعداد هم که زیاد ٬پس خیلی طول می کشید.این فقط یک قسمت کوچک از گزدهمایی های دوستان در گوشه ای از لابی هتل که نور و تصویر جالبی داشت....



همون شب افتتاحیه بود٬مراسم خوشمزه ای بود اما خوشمزگی مراسم به آخرش بود که یه جشن تولد به همراه کیک تولد و آواز تولد وعکس یادگاری و باقی مخلفات آن برای آقای اسماعیل عباسی گرفته شد . اون شب اتفاقی تولد آقای عباسی بود و این جشن هم از کار های جالب حسن سربخشیان بود.دستش درد نکنه خیلی خوب بود.........

بعد از اون جشن تولدها ٬ منظورم هم تولد و شروع جشنواره و هم تولد آقای عباسی برای شام رفتیم یه جای واقعا توپ.....بام تبریز ٬اون بالای بالای بالای تبریز . کل شهر زیر پای آدم بود ،اما حیف که فرصت نشد عکس بگیرم.جای همه ی دوستان سبز شام خوشمزه ای بود.ان شاءالله همه با هم یه جشنواره خوب.................ادامه دارد.............
