سلام

خیلی طولانیش نمیکنم. خیلی وقته اینجا نیومدم و تا اطلاع ثانوی هم نخواهم اومد..

اگر دوست داشتید؛ اینجا هستم و گاهی هم مینویسم

خوشحال میشم دوستان و خواننده های قدیمی رو از دست ندم

یا حق.

 



برمیگردم . . .



از این زندگی شگفت آور !

 

خدایــــــــــــا

نمیدونم این چه علاقه‌ای تو داری که چند وقت یه بار سورپرایزم میکنی!؟؟ بابا به جون خودت ما به همون زندگی آروم و روتین خودمون راضی‌ایم!! چرا هی منو تو موقعیتایی قرار میدی که باید تصمیم عظیم بگیرم؟!! هــان؟!!

میدونید چیه؟ یه وقتایی تو زندگی میشینی واس چند سال آینده‌ات برنامه ریزی میکنی.. برنامه ریزی هم نه، اتفاقات‌و میچینی کنار هم؛ میگی خب اینا قراره پیش بیاد! قید یه سری چیزا رو هم میزنی.. بعد ییـــهــو خدا میاد یه دونه از اون اتفاقاتی رو که انتظارش‌و اصلاً نداشتی میذاره تو کاسه‌ت..! تازه از بیرون خیلی هم خوبه و عالی.. کلی هم تبریک میشنوی بخاطرش ولی بخاطر همون ذهنیات قبلیت، نمیدونی که الآن واقعاً این چیه؟؟؟

خدایا به من ربطی نداره! خودت باید مدیریتش کنی!

 

پ.ن: میدونم خیلی دری وری نوشتم !! همش در دم نوشته شده و بعدم پست! شما به بزرگواری خودتون ببخشید..

 

دوازده اردی بهشت...

 

همیشه فکر می‌کردم؛ مخاطب غزل‌های عاشقانه بودن چقـــدر عالی می‌تواند باشد..

فکر می‌کردم خیلی خوش به حال معشوقه آن شاعری است که واژه‌ها در وصف او، اینقدر زیبا، کنار هم چیده شده‌اند..

فکر می‌کردم اصلاً نمی‌شود غزل خواند و لذت برد؛ بی مخاطب...

و حالا.. من چقدر خوشــبختــم که ...

نـه تنـها طعم شیرین مخاطب صدها غزل عاشقانه بودن را چشیده‌ام؛

بلکه از خیلی دیگر از محال‌ها و تصورات دور از ذهنم عبور کرده‌ام..

بـا تـــو . . .

 

+ یکی از غزل‌هایی که باهاش خاطره دارم، در ادامه مطلب... (شاعر: صالح دروند)

 

ادامه نوشته

عـقـبــ ــ گـرد

 

وقتی تمام این سیصد و شصت و نمیدانم چند روز را به عقب نگاه میكنم؛ هستی! بـه گمــانـم همه جا..!

همه را بخاطر ندارم.. یا بگذار بهتر بگویم: خوبی‌هایت، لطفت، مهرت كمتـر و سختــی‌ها بیشتـر یادم می‌آیند.. من نگویم تو كه خوب میدانی، خــوب بلدم نـاسپاسی را.. ولی با همه این ناسپاسی، ممنـونـم..

هركجا از این نمیدانم چند روز را كه نگاه میكنم، رد پایی همراهم، پشت سرم هست.. همــ‌ه جــا! گاهی محکم‌تر و پر رنگ‌تر و نزدیک‌تر.. گاهی هم با فاصله و کم رنگ‌تر... میدانم كه بوده‌ای، در تمام این لحظات كه نه حتی حساب روزهایش، حساب خطاهای خودم را هم ندارم؛ تو بوده‌ای و تنهایم نگذاشته‌ای.. ممنـونـم، با تمـام وجـود...

سال نوت مبارک خـدای مـ‌هـربـانم . . .

 

+ سال نوی همه شما دوستان هم مباركــ... امیدوارم سالی پر از خوشی و نیكبختی داشته باشید و باشیم!

++ بدون شک سال نود مهم‌ترین سال زندگیم بود.. سالی كه مهم‌ترین پیوند زندگیتو با "تا ابد یک نفر"ِ زندگیت ببندی و بقیه زندگیتو باهاش شریک شی؛ كم سالی و كم اتفاقی نیست..

- تأیید حضـار!! -

عكس نوشت : سفـره هـفت سیـن نیـمـه متـأهلی امسال ..

نـ‌هم اسفنـد ِ هـزار و سیصد و هشتـاد و نـه + 1

این قصه طولانی تر از این حرفاست! ولی خب...

نـوشتـم این نیز میگذرد لابد!.. نـوشتـه بـودم كه نیـامده نـه بشنود.. نـوشتـه بـودم كه پــرم از شكـ و تـردیـد.. حتـی نـوشتـم كه تمــام شــد.. (بگـذریم كه همین یكی، همین یكـ پست ناقابل، ثبت شده در همین وبلاگ ناقابل‌تر، باعث شد كه تمام نـشود!!).. ولی بعد از همه این بـالا پـاییـن‌ها، آخـر این قـصه خــوش شد..! چون تــو خـواستی... با تمـام وجـود خواستی كه بـاشم و بـاشی.. خواستیـم كه بـاشیـم...

خـوب یـادم هست.. پارسال همیـن روزهـا بـود كه طاقتـم طاق شده بود.. طاق شده بود كه نمیتوانستم نفس بكشم.. طاق شده بود كه... كه تو با همین یكــ بیت شعر... نفس كشیدم!

هـر قـدر بنویسم بـاز هم طعـم شیـریـن یكـ بیت شعر ِ به قـول خودت چكش خورده، آن هم با خـط خـوش خـود شاعـر، روی كاغذ نمی‌آیـد! میـبینـی؟ همـان طعـم شیـریـن «تكـ تكـ» كه یكـ سال پیش حرفش را زده بودم..!

 

+ بگردیـد دنبـال نكتــ‌ه شعـر كه اختـصـاصی مربـوط به اینـجـانـب باشه ! بلــه!

سپس نوشت: رفتیم این تئاتر "آمدیم نبودید رفتیم" رو دیدیم.. و صد البته که دوستش داشتیم!

 

از سـقـوط كـردن هــا

 

... بعد از نوشتن كاری كه از نظر منتقدین فاجعه بود، یاد گرفتم چطور سقوط كنم. یاد گرفتم چطور هر زمین خوردنی را به پای زیاد شدن شجاعت بگذارم. یاد گرفتم از سقوط کردن‌ها نترسم... همه این حرف‌ها را زدم تا بگویم آدم سقوط می‌کند دیگر! فقط یادتان باشد تنها راه سقوط نكردن این است كه اصلاً حركت نكنید..! اما از من می‌شنوید بگذارید بارها و بارها سقوط كنید و زمین بخورید. بعد خیلی خونسرد بلند شوید، لبخند بزنید و جای زخمتان را به همه نشان دهید.. همین!

 

+ مارشا نورمن، یكی از نمایشنامه نویسان موفق زن دنیا

+ بی‌ربط نوشت: فكر كنم آخرین امتحان عمرم‌و دادم! یادمه زمان كارشناسی روزای آخر كلی افسرده بودم كه خاطرات قشنگ دانشگاه هـنــر داشت تموم میشد.. و میدونستم دلم تنگ میشه و شد.. اما با اینكه ورودم به دانشگاه تــ‌هران با كلی تلاش و آرزوی قبلی بود، نه تنها احساس دلتنگی نمیكنم، حـس آزادی هم دارم!

(البته بگما! پایان نامه كذایی مونده هنوز !)

+ آرزو نوشت: انقد دوست دارم اون بالا، سمت چپ، بنویسم «این وبلاگ هر شنبه به روز میشود!» و واقعاً برسم و این كارو بكنم! انقد دوست دارم نوشتن بشه عادت روزانه‌م.. نمیشه! فعلاً كه هم وقتش نیست، هم استعداد نداشته‌م؛ سر ذوقم نمیاره خب!

 

در تـو هــزار مـزرعـه خشـخـاش تـازه است / آدم بـه خـنـده‌هـای تـو معـتـاد میـشـود

 

خــاطــرات مشتــركــ... هیـچـی مثــه خــاطـرات مشتــركــ.. لحـظات شـاد بـا هم بـودن.. حتــی بـا هم بـودن‌های ساده، خیلی خیلی ساده.. هیـچـی مثــه اینـا، به یـه رابـطـــ‌ه معـنــا نمی‌بـخشـه...

تمــوم فیـلم‌هایی كه بـا هم دیدیـم.. حتـی یه فیلم معـمــولی ایـرانی!.. جــاهـایی كه بـا هم رفـتیـم.. حتـی گیـر كردن تو بانك ملی..! اتفـاقــاتـی كه هـر دو به اونـا خنـدیدیـم.. حتـی قـوریِ تو پـارك لالـه..! و آهنـگ‌هـایی كه بـا هم گـوش دادیـم.. سینـا سـرلـكـ.. رسـتــاكــ.. دنـگ شـو.. و بـاهـاشون خــاطـره داریـم... كه فـرقـشون بـا بقیــه فـقــط تـو كیـفیـت كـارشون نبـوده و نیـست.. تـفــاوت، تـو حــس ِ مشـتــركــ ِ مــا ست...

 

 

و او  آن را كلـمــ‌ه ای پــایـنــده در نسـل هـای بعـد از خـود قــرار داد . . . *

 

* سـوره زخـرف، آیــ‌ه 28

+ برگرفته از مجله همشـ‌هری جوان

 

با نفس ساده تـــو غرق تـرانــ‌ه میشـومـــ

 

همیشه شروع یک رابطه آسان است. سلامی و احوال پرسی و اندکی شرح حال کافی است تا آشنای همدیگر شویم. یک رابطه تا زمانی که در حد  آشنایی ساده  است معمولا مشکل ساز نیست و همه چیز سیر طبیعی اش را طی میکند.

اما همین که روابط عمیق شد، همین که علاقه ای شکل گرفت، به همان نسبت حفظ حریم ها، حفظ رابطه، حفظ و گسترش علاقه، مشکل می شود.

گاهی در اوج عشق، دل میشکنی..

گاهی از شدت علاقه، از شدت خواستن یک نفر کاری میکنی که گند میزنی به هرچه خاطره خوش است..!

گاهی عجول بودنت فرصت پاسخ را از طرف مقابلت میگیرد، و تو به خیال اینکه ادامه این رابطه آنقدر که برای تو مهم است برای او اهمیت ندارد، پیش قدم میشوی برای حرف‌های نزده او..

حرف‌هایی که شاید او هیچ گاه نمیخواسته به زبان بیاورد...

و این میشود که سردی و بی تفاوتی، جای آن‌همه عشق را میگیرد...

این می شود که دیگر از اینکه اسم طرف که روی گوشی ات بیفتد، ذوق نمیکنی و یا پاسخش را نمیدهی یا با سردی به جواب‌های چند کلمه ای اکتفا میکنی 

این می شود که به آرامی برای یکدیگر آغاز به مردن میکنید....

اینــ‌هـا همه گـاهـــی اسـت !

و البته گاهی هم آنقدر ظرفیت و قدرت درک طرفین از یکدیگر بالاست، که اگر اتفاق‌های بالا و نظیر آنها هم بیفتد، نمیگذراند ریسمان علقه شان پاره شود..

به یکدیگر فرصت میدهند 

حـــرفــــ میـزنند

حــرفـــ میـزنند

حـرفــ میـزنند

آنقدر که بفهمند، سوء برداشت ها از کجا ایجاد شده..

آنقدر که بفهمند، برخی دلگیری ها، از اهمیت زیاد این رابطه برایشان بوده..

آنقدر که بفهمند، هنوز بر یکدیگر عـاشـقــنـد...

 

+ برگرفته از وبلاگ دوست عزیز، بانو جـان

 

++ در قفس طلبد هر كجا گرفتاری‌ست/من از كمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

هـمـراه همـیشگـی زنـدگـی‌م . . تـــولــدتـــ مـبـــ‌اركــ...

 

بعداً نوشت: حالا پاییز امسال كه بايد بارون نم نم بزنه تا ما دوتایی زیرش قدم بزنیم مثلاً (!) یا سیل از آسمون میاد یا برف سنگین! والـــااا!