به نام حق
ما چون ز دری پای کشیدیم،
کشیدیم
امید ز هر کس که
بریدیم،بریدیم
دل نیست کبوتر که چو
برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم،
پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز
غلط بود
حالا که رماندی و
رمیدیم،رمیدیم
نام تو که باغ اِرَم و
روضه خلد است
انگار که دیدیم
ندیدیم،ندیدیم
صد باغ بهار است و صلای
گل و گلشن
گر میوه یک باغ
نچیدیم،نچیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم
و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم،
رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم
سخنها
آن نیست که ما هم
نشنیدیم، شنیدیم
( وحشی بافقی)
- گاهی زبان آدم قفل می کند، نه به خاطر اینکه اتفاق خاصی افتاده باشد ، یا اینکه حال خیلی متفاوتی از احوالات روتین زندگی توی آدم جاری شده باشد،...نه.. گاهی می شود که آدم توی جمعیت خودش گم می شود.. دست خودش را ول می کند یکهو ، و بعد سر می چر خاند و میبیند که توی شلوغی های خودش دارد دنبال خودش می گردد، " خودش دو قدم آن طرف تر ، جلو تر یا پشت سر ایستاده! اما .... من فعلا آدم بزرگی هستم که نگران نیستم، چون به هر حال آدم بزرگ ها از گم شدن توی مثلا بازار و شلوغی و این جور جاها نمی ترسند فقط مشغله فکری ایجاد می شود؛ زبان آرام می گیرد که فکر درست و به جا کار کند، کمی طول می کشد، اما به هر حال از وسط شلوغی های خودم به خودم می رسم.. انشا الله
- همه ی لحظه های این دوسال دوست نداشتنی برایم بالاخره عادی شد... همه ی سختی هایش، غیر یک جا، یک سکانس. هیچ روزی لحظه ی خدا حافظی با مونا توی پیچ گود دور برگردان سر میدان صنعت، توی گردنه ی تاکسی ها، برایم عادی نشد.. امروز که روز آخر بود هم، عین عین عین روز اول با یک نا هماهنگی توی فکر و دست و احوالم، خداحافظی کردیم.. اصلا پیچ خداحافظی بعد از کلاس های دانشگاه دوست نداشتنی، مدل دیگری بود..
- هر روز این دو سال صبح به صبح زمزمه کردم: من و سکوت؟!!/ محال است!/ سکوت عین زوال است.... خدایت بیامرزد مصدق عزیز همیشه و همه جوره استاد.
- دوسال نوشت : حباب را نفسی هست تا دهد از دست/ من و تو را ، ای داد! کجا مجال نفس در قفس در این بیداد...
- روز شکر! : خدایا طبق نظر مشهوری دو سال مجازات بودیم با اعمال شاقه! دالتون هام نکشیدن به خدا!..
شکـــــــــــــــــــــــــــ
ـر