به نام حق

 

ز گریه بستگی کار دل زیاده شود 

 

که تر چو شد گره ی سخت، بد گشاده شود

 

 

( _ صایب جان تبریزی _ )

 

 

سلام نوشت اول:  ادمیزاد شلغم  نیست.. برای همین گفته اند: بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی/ آهنگ اشتیاق دلی دردمند را / باشد که بیش از این مپسندی به کار عشق آزار این رمیده سر در کمند را..

سلام نوشت دوم: به دو سال رسید که نبودم اینجا، اما انقدر از قعر دلم صدایم زد تا آمدم.. دلم برای آجر آجر دیوارم تنگ شده بود، و برای هر کسی مه روی آن چیزی نوشته بود به یادگاری.. سلام همیشه بوی خوش آشنایی میدهد، اصلا سلام از ته دل مال آشناست..

سلام نوشت سوم: من هم بزرگتر شدم از چند سال پیش/ اما قدم کمی / کوچکتر از قدیم..

سلام نوشت 4: در من گره بخور / هر ساعت از روز مرا درگیر /صدایت/ نفست/ مرا درگیر حافظه ات کن 

 

 

سلام .

 

 

به نام حق




- وای میسی و میگی فلسفه ی زندگی من اینه! خیلی هم دوسش دارم، همیشم جواب میده .. یه وقت های می رسه با دهن باز وای میسی و هر چی فکر می کنی یادت نمیاد فلسفه زندگیت چی بود!! انگار اصلن ری ست شدی !...  

- ناشناس قلم زدن برای مخاطب، لذت و جسارتی را می زاید و رشد می دهد که با شناخته شدن ذوب میشود، اینکه مخاطب تو ، سطحی از شناخت را نسبت به تو داشته باشد،  ترس از قضاوت ، بد فهمی، خود سانسوری، افشای درون، و حدی از تزلزل در اعتماد به نفس را پدید می آورد... این است یکی از تفاوت های  فیس بوک و وبلاگ!!!

- من ، ما شدیم، و حالا به خانه ی  "مان" نقل مکن کردیم. حالا از چند روز پیش  خانه مامان و بابا را دوست تر میدارم از همیشه های قبل..


- گفتم قلمی تازه کنم ، راه نیامد..

آمد قلم اما دل تو راه نیامد

 دستم نرسید عشق کمی بال زد و رفت

آخر سخن قلب به تقریر نیامد..


- لحظه ی اذان، روز عرفه ، خدایا دعای همه ی بنده هاتو به مصلحتشون قرار بده و اجابت کن...



از کتاب شرح زندگانی من( تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه) _ عبدالله مستوفی _ جلد 1: ص 480

 

شبهای ماه رمضان را به خصوص در تابستان، مردم تا صبح بیدار می ماندند و این کار در تمام طبقات مرسوم بود. بعضی مشغول عبادت و خواندن دعا و قرآن می شدند... زمره ای شبها بیدار می ماندند که صبح ها لامحاله تا نزدیک ظهر بتواند بخوابند و اثر روزه در آنها کمتر باشد. بالاخره دسته سومی هم بودندکه شب را به قمار صبح می کردند و می گفتند اگر به این سرگرمی مشغول نشوند ناچارند بخوابند و روز دیگر خواب نمی روند و روزه برای آنها مشکل خواهد شد! این دسته بیشتر اعیان زاده ها بودند ولی روزه را در هر حال می گرفتند و اگر اشخاصی بودند که می خواستند طفره بروند، چون حتی در خانه خود هم جایی نداشتند، ناچار بودند همرنگ جماعت باشند.

مرحوم احمد منشور می گفت با برادرم "موقر" شبی در مجلس قمار تا صبح مشغول بودیم، چون به سحری نرسیدیم روزه را خورده بعد به منزل آمدیم، خبر روزه خوری ما زود تر از خودمان به منزل رسیده بود!! همین که وارد شدیم مادرم از ما رو گرفت، چند روز با ما مثل جذامی ها رفتار می کردند! قدغن شده بود نوکر و خدمتکار دور و ور ما نمی آمدند، غذا که برای ما می آوردند، در اتاق گذاشته فرار می کردند!، ظرفهای غذای ما را علی حده و مخصوصا در حضور ما کنار حوض خاک مال می کردند!!، تا بالاخره به وساطت برادر های بزرگتر،ما را توبه ی رسمی دادند، آن وقت ما را به عضویت خانه پذیرفتند.

مسافری که بعد از ظهر به شهر وارده شده و روزه نبود اگر از خانه بیرون می رفت، تا برگشتن به خانه لب خشک بود!

ناخوش ها که شرعا باید روزه خود را بخورند، در بیرون خانه همرنگ جماعت بودند. اگر کسی پیدا می شد که بخواهد خود را ناخوش قلمداد کرده و بدین وسیله روزه خوری کند، طبیبی که تصدیق مرض بدهد ولو شفاهی و برای متقاعد کردن اهل خانه هم باشد، گیر نمی آورد. اطبای آن دوره حتی یهودی های آنها، ولو برای روزه خوری هم، احترام تصدیق خود را داشتند و مثل امروز برای خواهش دوست و رفیق و جلب ماده، تصدیق غیر واقع نمیکردند....

 

 

 

 

 

 

-        شاید بشود گفت که بخشی از هویت عاطفی من به این جا وابسته است!

-        با توام دیوار گلی، با همه ی دوستانی که بخشی از تواند :  در تابش تمام دغدغه ها،/ در ارتعاش ثانیه ها/  نام تو روی فرش زبان ، جای نشست تو بر پشت بام عصرهای غریب...

-        ممنونم استاد عکاس، ممنونم یگانه بانو، ترلان بانو، عطیه سادات، نفیسه دوران! و ....

-        عمری است منتظر دم در ایستاده ام/ تنها برای توست اگر ایستاده ام

-        دعا کنیم همدیگر رو توی این شبهای مهمونی..






به نام حق




ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم،بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم،رمیدیم

نام تو که باغ اِرَم و روضه خلد است

انگار که دیدیم ندیدیم،ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوه یک باغ نچیدیم،نچیدیم

سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخنها 

آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم



وحشی بافقی)



- گاهی زبان آدم قفل می کند، نه به خاطر اینکه اتفاق خاصی افتاده باشد ، یا اینکه حال خیلی متفاوتی از احوالات روتین زندگی توی آدم جاری شده باشد،...نه.. گاهی می شود که آدم توی جمعیت خودش گم می شود.. دست خودش را ول می کند یکهو ، و بعد سر می چر خاند و میبیند که توی شلوغی های خودش دارد دنبال خودش می گردد، " خودش دو قدم آن طرف تر ، جلو تر یا پشت سر ایستاده! اما .... من فعلا  آدم بزرگی هستم که نگران نیستم، چون به هر حال آدم بزرگ ها از گم شدن توی مثلا بازار و شلوغی و این جور جاها نمی ترسند فقط مشغله فکری ایجاد می شود؛ زبان آرام می گیرد که فکر درست و به جا کار کند،  کمی طول می کشد، اما به هر حال از وسط شلوغی های خودم به خودم می رسم.. انشا الله

 - همه ی لحظه های این دوسال دوست نداشتنی برایم بالاخره عادی شد... همه ی سختی هایش، غیر یک جا، یک سکانس. هیچ روزی لحظه ی خدا حافظی با مونا توی پیچ گود دور برگردان سر میدان صنعت، توی گردنه ی تاکسی ها، برایم عادی نشد.. امروز که روز آخر بود هم، عین عین عین روز اول با یک نا هماهنگی توی فکر و دست و احوالم، خداحافظی کردیم.. اصلا پیچ خداحافظی بعد از کلاس های دانشگاه دوست نداشتنی، مدل دیگری بود.. 

- هر روز این دو سال صبح به صبح زمزمه کردم: من و سکوت؟!!/ محال است!/ سکوت عین زوال است.... خدایت بیامرزد مصدق عزیز همیشه و همه جوره استاد.


- دوسال نوشت  : حباب را نفسی هست تا دهد از دست/ من و تو را ، ای داد! کجا مجال نفس در قفس در این  بیداد... 


- روز شکر! : خدایا طبق نظر مشهوری دو سال مجازات بودیم با اعمال شاقه! دالتون هام نکشیدن به خدا!.. 



شکـــــــــــــــــــــــــــ

ـر 












به نام حق

 

 

 

-   ف هر وقت آخرين قسمت يه سريال مي شد ، حتي اگه يك قسمتش رو هم نديده بود يا از اون سريال بدش هم مي اومد، چشماش پر ازغصه ميشد و مي گفت "از تغيير متنفرم!"

-    ن هر وقت يه ليوان ذرت مي خورد ، به نيمه هاي ليوان كه مي رسيد مي گفت" تكراري شد! دلم يه چيز نو مي خواد!"

-    م هر يكي دو ماه يه بار آدم هايي رو كه باهاشون در ارتباط بود جايگزين مي كرد، چون حوصلش از همون آدم هاي قبلي سر مي رفت.

-    ه يه جوري طوفان هاي عجيب غريب زندگيشو كه به طور متوسط روزانه هم پيش مي اومد!، با آرامش رد مي كرد كه انگار هر روز همشو تجربه مي كرده و بهشون عادت داشته و انگار نه انگار چيز جديدي پيش اومده، هيچ وقتم كلمه "تغيير " رو از دهنش  نشنيدم..

     م وقتي براش خواستگار مي اومد، فكر تغيير شرایط اونقدر به همش مي ريخت كه مغزش قفل مي كرد و ديگه نيمتونست راجع به اون آدم درست فكر كنه، حتي وقتي ليسانسش تموم شد، نميدونست حالا بهتره كه چي كار كنه و اين تغيير وضعيت اونقدر به همش ريخت كه تا 6 ماه فقط صبر كرد تا به هم ريختگيش آروم شه و بتونه با شرايط پيش آورده توي زندگيش آشنا بشه! هيچ وقت نگفت ،چون نفهميد، اما از تغيير وحشت داشت!

-   هر تغييري براي من سخته، نه اينكه دوسش نداشته باشم ، نه، به وضعيت قبل عادت كردم؛ اگر بود، خوش اومده،‌ ولي اگه نبود دنبالش نميرم؛ ازش دوري نميكنم، پسش نميزنم، اما دعوتش هم نميكنم؛ بهش زود انس مي گيرم، نميذارم باهاش غريب بمونم تا هم تغيير رو اذيت كنم هم خودمو، اما دل كندن از وضعيت قبل هم برام راحت نيست؛ اگر تغييري پيش بياد، مي گردم تا جاذبه هاش رو پيدا كنم و خودمو بسپرم به نيروي جذبش، اما اگر فاكتورهاي جذبش پايين باشه نمي دوم تا تو آغوش بگيرمش؛ حتي اگر سر تا سرش عامل دفع باشه برام ، آروم آروم سمتش ميرم، با زمان سمتش ميرم، با چند تا وسيله، تا يه جاهاييشو چكش كاري كنم تا بالاخره يا فيت روحم بشه يا روحم سايزش بشه.. خلاصه اینکه من بالاخره هر تغییری رو ،روزی با همه ی وجودم دوست خواهم داشت!

تغيير پديده ي لازميه، گاهي دوست داشتني، گاهي تلخ، اگر زياد باشه نديدن نعمت ها رو مياره، و اگر كم باشه فرصت ها رو از آدم مي گيره..

 

 

اسفند .ن ۱: اسفند،ماه شیرینم، آنچنان با شکوه و پر هیاهو  و جاودانه از من عبور کن که تو را گمان نسیم نه، باران نه، نور نه، که گمان بوسه برم...

ا.ن۲: یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم / دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

ا.ن ۳: بسیار به صخره ها سرش را دریا / کوبید بیفتد از سرش شور، افتاد؟

ا.ن ۴:هر زنی کوزه ایست بر دوشش، می برد پای چشمه ی تقدیر /  قسمت این است عاشقت بشوم، سنگی و سمت ظرف می آیی!

ا.ن ۵: زود تر از موعد، عید زیبا و زندگیتون پر باشه از برکت..

 

 

 

 

به نام حق

 

 

زمزمه ی این لحظه های آخر شیوا،این لحظه های آخر شیرین.. :

 الهي به جان خراباتيان

كزين تهمت هستي ام وا رهان

به خم خانه ي وحدتم راه ده

دل زنده و جان آگاه ده

خدا را ز ميخانه گر آگهي

به مخمور بيچاره بنما رهي

كه از كثرت خلق تنگ آمدم

به هر سو شدم سر به سنگ آمدم

بيا ساقيا مي به گردش در آر

كه دلگيرم از گردش روزگار

مي اي ده كه چون ريزي اش در سبو

بر آرد سبو از دل آواز هو

به ميخانه آي و صفا را ببين

مبين خويش را و خدا را ببين

مي اي كو مرا وا رهاند ز من

از اين و از آن و ز ما و ز من

از آن مي كه چون شيشه بر لب زند

لب شيشه تب خاله از تب زند!

تو در حلقه ي مي پرستان در آ

كه چيزي نبيني به غير از خدا

......

بده ساقيا مي كه تا دم زنيم

قلم بر سر هر دو عالم زنيم

سبك باش و رطل گرانم بده

و گر فاش نتوان، نهانم بده

كه در آتش است اين دل روشنم

همانا كه آبي بر آتش زنم

.

.

.

( ـ رضی الدین آرتیمانی ـ )

 

-در "من"، تمام می شود این فصل هم / در نو رسیده قدم های بی نظیر بهار..

- آسمون باز باشه یا که بگیره / روز روشن باشه یا شب تیره/ می خواد آفتاب باشه یا که بباره / تو که با من باشب فرقی نداره

 

 

-شب ۲۸دی ۹۱ نوشت:

بسم الله الرحمن الرحیم

حسبی اله، توکلت علی الله، اللهم انی اسالک خیر اموری کلها..

 

 



 

به نام حق

 

 

گم می شدم...دلت ضربان مرا شناخت
مخفی ترین هجای زبان مرا شناخت

از پشت پرده های صبور سکوت و عشق
آرامِ چشم تو هیجان مرا شناخت

این آخرین عقاب نر کوه های دور
با یک نگاه، برق کمان مرا شناخت

تنها کسی که شعر مرا مزه مزه کرد
تنها کسی که عمق جهان مرا شناخت

بی شک فرشته ای که تو را آفریده بود
بر روی شانه ی تو نشان مرا شناخت!

تنها روانه ی سفری دور می شدم
دستان همدمت چمدان مرا شناخت!

 

 

( ـ نغمه مستشارنظامی ـ )

 

خومانی نوشت ۱: چشمت اگر مجال دهد، ترجمان شوم..

خودمانی نوشت۲: خودمانیم ..چه کنم با این بد بندگی های خودم و، خوش خدایی های تو ؟...

 

 

 

 

به نام حق 

 

به " محبت  او " می نگرم  و همین امشب طلب می کنم :

 

 

... و خداوندا چشمهايم را بركتي ده تا هيچ گاه به نور عادت نكند ..كه فراموش كردن درد گذار از شب به روز، چشم بستن است ميان روز..

و خداوندا دست هايم را تواني ده تا هيچ گاه دست از اميدش نكشد..

و خداوندا كلامم را آرامشي ده تا بادي كه ترسيده و ، خود به هياهو كشيده است، نسيم گردد، و  برگ با خيالي آسوده به زمين ريزد و شب به امید سحر نفس کشد..

و خداوندا نگاهم را عمقي بخش كه پناهگاه تمام بي پناهي ها باشد..

و خداوندا تمام مرا از غير خود خالي و با هر آنچه تويي لبريز ساز..

 باشد كه دنيا و آخرتي،  داشته باشم خالي از بي قراري

سرشار از تو

قرين فهم

و

لبريز از سپاس

 .

.

 

 

( شکر نامه - تقاضانامه ی مورخ ۱۴/آذر/۱۳۹۱ ش- مرقوم به ۱۲ نیمه شبی بسیار عزیز)

 

 

والسلام..

 

 

 

 

به نام حق

 

 

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من! از عقل میاندیش..
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...

 

 

( - محمد علی بهمنی- )

 

 

 

 

ه م ی ن

 

 

 

 

 

 

به نام حق

 

 

لبخند نوشت۱-  لذت نان شدن زير دندان او / گندمم را سوي آسيا مي كشد

لبخند ن ۲- حضور نداشتن نه يعني نيستي، برعكس همه،  رنگ نبودن تو پر رنگ تره  از حتي بودنت

لبخند ن ۳- لذت نان شدن زير دندان او / گندمم را سوي آسيا مي كشد

لبخند ن ۴- مثلا اگه باشي چي فرق مي كنه توي دلم كه حالا كه نيستي ؟، يعني اين جوري اصلا بگم ، بود و نبودت فرقي نداره نه يعني بودنت هم شبيه نبودن! يعني نبودنت هم شبيه بودنه

لبخند ن ۵-  داري ديوونم مي كني..

                مثل كرم پيله كردي و مي خزي..

                نخز!! بپر.. پروانه شو و توي صورتم بپر.. بال بزن توي صورتم ، محكم و يكهو كه بترسم..

لبخند ن ۶ - يكي هميشه هست براي نگفتن هاي هيچ وقت و به زبون نياوردن هاي ابدي. نزديك تر از نيست.. فقط بگرد

لبخند ن ۷ - ديدار خضر بود و چه بسيار سبز و سبز.. خضر ها ممکنه اصلا اون شکلی که خیال می کنی نباشن ..چه بسا همسن خودت باشن با شلوار لی و عینک آفتابی ..

لبخند ن ۸- لذت نان شدن زير دندان او / گندمم را سوي آسيا مي كشد

لبخند ن ۹- تلاشت رو بکن ، تا جایی که اختیاری داری. از اون به بعدش با اونه که خدایی کنه..