لباس المپیک و طعم خوش دموکراسی (رژه دموکراسی)

توجه به برخی مسایل که شاید چندان هم مهم بنظر نرسد گاه میتواند ما را نسبت به موارد مهمتر راهنما و راهگشا باشد. در کشور ما خصوصا پس از انقلاب با توجه به اولویت یافتن جنبه معنوی بر جنبه مادی رویدادها ،   به برخی مسایل تشریفاتی و حاشیه ای مناسبات که در سطوح بین المللی شاید بازتاب هایی داشته باشد، گاها وقعی گزارده نمی شود حال آنکه بالعکس سابقا در توجه به این فروعات و برجسته نمودن این مسایل افراط صورت میگرفت.

در جریان اخیر لباس رژه تیم المپیک جمهوری اسلامی ایران اینکه تیم المپیک ایران با چه پوششی در افتتاحیه شرکت نماید شاید تا حالا برای ما چندان مهم نبود و بحثی پیرامون آن صورت نمی گرفت . و کمیته ملی با کت و شلوار های معمول ستاره های ورزش را روانه مسابقات مینمودند. لیکن امسال کمیته ملی المپیک به سیاق دیگر کشورها برای نخستین بار مراسم رونمایی از لباس رژه تیم المپیک را برگزار نموده و در واقع بنوعی طرح و نظر خود را در منصه آرای عموم قرار داد ، بلافاصله پس از این اقدام ، طرح پوشش ارایه شده با بازخوردها و انتقاداتی در فضای مجازی و رسانه ای از سوی مردم و گاها هنرمندان و ورزشکاران و ورزش دوستان مواجه گردید که این بار کمیته ملی با دیدگاهی منطقی و توجه به نظر عموم در حالیکه فرصت چندانی تا برگزاری المپیک نبود - و قطعا اسپانسر تمامی هزینه های البسه را پرداخته بود - سر تعظیم در مقابل افکار عمومی فرود آورده و با پذیرش نظر جمع نسبت به طراحی جدید و تغییر البسه اقدام نمود.این تغییر رویکرد و انتقاد پذیری کم سابقه کمیته المپیک و توجه به نظر اکثریت موجی از رضایت مندی و شادابی را در قشر جوان کشور ایجاد کرد ، که با یک نگاه گذرا به فضای رسانه ای - مجازی اینروزها براحتی میتوان رضایت مندی و تحسین این کار کمیته و استقبال از طرح های ملی جدید را بوضوح نظاره گر بود. جالب و قابل تامل است که جامعه کنونی ما چقدر سطح توقعات اینچنینی خود را نزول داده که با انجام چنین عکس العملی اینگونه سپاسگزار و خوشنود میشود و خود را صاحب نظر در امور دیده و غرور ملیش احیا میگردد. حس اعتماد ملی حسی بسیار خوشایند برای مردم و حکومت هاست که قطعا مد نظر هر حاکمیتی نیز قرار گرفته و میگیرد .در واقع باید مسیولین وجود چنین مردمان کم توقع و سپاسگزاری را شاکر بوده و بیش از پیش در جهت خدمت به ایشان و رضایتمندی آنان گام بردارند. خارج از هر دیدگاهی ، توجه به این موضوع از این منظر جالب بود که هر جا دیدگاه عمومی بر یک رویداد ملی نظارت نموده و فرصت نقادی و ابراز و اعمال  نظر جمعی حاکم باشد نتیجتا بنفع عموم بوده هم رضایت عمومی را در پی خواهد داشت و هم حاصل کار دلپذیرتر و مقبول تر خواهد بود.

طرح مجانی لباس المپیک که رد شد! +عکس           طرح قدیمی، علی کفاشیان و فحاشی کابران اینستا به طراح لباس المپیک(+عکس)

                                             نمایی از طرح قدیم و جدید البسه المپیک

سفری به باکو (8)

شب را در منزل يكي از بچه هاي مشت آقا كه اتفاقاً طلبه هم بود گذرانديم . منزلش تقريباً نوساز و در حاشيه شهر بود كه حياطي بزرگ داشت.ميگفت كه خانه را باتفاق برادرش با هم ساخته اند(بنا كرده اند) و ظاهراً در امور ساخت خانه و .. اقوام نزديك با هم همكاري داشتند و جزء وظيفه خود ميدانستند. نكته اي كه در ساخت خانه هاي آذري متفاوت از خودمان ديدم اين بود كه كف اطاقها از زمين عموماً فاصله داشت و بجاي سراميك و موزائيك كلاً با چوب پوشیده شده بود (ظاهراْ بخاطر رطوبت بسیار زیاد زمین اینگونه طراحی و اجراء میشوند). از نظر تزئينات داخلي ساختمان عموماً بسيار ساده و بي تكلف و خيلي معمولي ميساختند و حتي در خيلي از موارد پرده ولوستر و.. هم وجود نداشت و حتي در آپارتمان هايشان هم همين گونه بود . ولي از نظر نماي بيروني و ظاهر ساختمان تقريباً سنگ تمام مي گذاشتند و جلوه هاي زيبايي از ساختمانها را ميشد ديد.  يكي از دوستان آذری ميگفت كه خانه هاي ايران مثل كاخ هستند . عكس منزل ما را كه در موبايل بهش نشون دادم ميگفت مثل كاخ است. ميزبان ما "جميل"نام داشت و بيش از حد سيگار ميكشيد و بارها از طرف يوسف و من مورد ارشاد بي نتيجه قرار گرفت.

آن شب بندگان خدا براي پذيرايي از ما سنگ تمام گزاردند مخصوصاً اينكه بعد از چند روز بالاخره با غذاي گرم پذيرايي شديم و برنج را بمقداري البته كم سر سفره ديديم. دستشان درد نكند بمن كه حسابي حال داد."جميل" نيز در منزلش پرورش مرغ و ماكيان داشت . او تصميم گرفت كه زمانيكه ما بخواهيم به ايران برگرديم با ما به ايران بيايد و بقصد زيارت به مشهد مقدس برود كه من استقبال كردم و البته يوسف به تركي بهش گفت كه دوستم ميگويد مشروط به اينكه در ماشين سيگار نكشي؟ و ظاهراً اون بيچاره هم پذيرفته بود.

خلاصه فردا صبح با يكي ديگر از بچه هاي محل بنام "جيحون" عزم مناطق و مكانهاي ديدني اطراف كرديم كه منجمله به جايي بنام " يانار داق" رفتيم . جيحون بسيار از يانار داق تعريف ميكرد كه مكان عجيبي است و روزانه بسيار بازديد كننده خارجي دارد و... پس از گذر از چند شهر بسمت بياباني رفتيم و در جاده فرعي با تابلوي بسيار بزرگي كه به آذري نوشته بود "Yanardağı " به محوطه اي وارد شديم كه نگهبان داشت و هزینه ورودي نسبتاً بالايي هم ميگرفتند .

خانمي بعنوان راهنما كنار ما قرار گرفت با لباس فرم مخصوص و شروع كرد به توضيح دادن كه اينجا نقطه عجيبي از كره زمين است كه از دل صخره آتش بيرون مي آيد و هزاران سال قدمت دارد و خاموش نشده و زردشتيان جهان سالي يك مرتبه براي ديدن اين آتش مقدس در اينجا جمع ميشوند و ... بسيار براي اين محل هزينه شده بود در سینه کوه مقابل با سنگهای تزئینی کلمه یانار داق را خیلی بزرگ چیده بودند به سبک دهکده هالیوود در آمریکا !! و پلكان در دل كوه با ساختمانهاي متعدد و تعدادي فروشگاه و.. خلاصه جلوتر كه رفتيم فكر ميكنيد با چه مواجه شديم؟ دقيقا" با اين تصوير:

بله درست دیده اید یک شعله آتش که از دامنه یک تپه شعله ور شده!!! مات و مبهوت ماندم .ما در جنوب ايران سمت خوزستان بسيار از اين گونه شعله هاي حاصل از اشتعال گاز از زمين ديده ايم و بي تفاوت از كنارش عبور كرده ايم و حالا اينجا اين آتش اينهمه مشهور شده و اينهمه جاذبه گردشگري برايش ساخته اند و از سراسر دنيا براي ديدنش مي آيند و ميروند. كاري جز افسوس خوردن نميشد كرد.حيفم اومد اينهمه راه كه اومدم و اين هزينه ورودي كه دادم .بيش از آتش نگاهم به گردشگران خارجي بود كه با حيرت به آتش مينگريستند و چپ و راست عكس ميگرفتند.

بله این همه موهبت خدادادی و آثار باستانی چند هزار ساله که ما در ایران داریم و بعضاْ بر اثر بی مبالاتی خود و بی مسئولیتی مسئولان تخریب میشود و از بین میرود و هیچ استفاده از آن نمیشود و اما در کشوری مثل آذربایجان از این آتش ناچیز اینهمه تبلیغات و جاذبه ساخته بودند.

ادامه دارد..

سفری به باکو (7)

ساعت حدود چهار عصر را نشان ميداد. به يوسف گفتم گرسنه ام برويم جايي نهاري چيزي تهيه كنيم. مغازه ها عموماً متفاوت از فضاي حاكم بر شهرهاي خودمان بود .مثلاً شما براحتي ساندويچي يا غذاهاي فست فود نمي تونيد پيدا كنيد. مخصوصاً شهر جديد مشت آقا كه به مثابه روستايي بزرگ شده بود و مغازه هايي پراكنده كه عموماً به مايحتاج لازمه مردم اختصاص داشت . نكته اي كه براي خودم نيز بسيار جالب بود اين بود كه در آذربايجان خيلي از مشاغل را به خانم ها سپرده بودند مثل نانواها كه همگي خانم بودند و يا تنظيف معابر يا همون مامورين شهرداري همه خانم بودند يعني آنجاهايي كه بحث پخت و پز و رفت و روب و اينها بود را خانمها انجام ميدادند و فكر كنم اين كارها با حوصله و روحيه خانمها هم بیشتر عجين باشد .

به هرحال راهي نبود جز توسل به مغازه اي شبيه يك دكه بزرگ كه انگار شيريني هاي مخصوصي طبخ ميكرد شبيه باميه خودمان .و نان هايي كه آغشته به شيريني جات و برخي گياهان محلي بود. من اصولاً تا جايي كه لازم نيفتد و مجبور نباشم شيريني نمي خورم وليكن آنروز واقعاً گرسنگي امانم را بريده بود .مقداري خريديم و يوسف گفت برو سمت ساحل .

به ساحلي خارج از شهر رسيديم بنام ساحل "بيل گه"bilgah .ساحلي با ماسه هاي نسبتاً درشت و كاملاً شسته شده و تميز از امواج خروشان خزر. دريا طوفاني بود و موجهاي خزر بي محابا به ديواره ماسه هاي ساحلي برخورد ميكرد و با قوسي شديد به درون خود بر ميگشت. من سالهاست كنار درياي جنوب زندگي ميكنم ولي واقعاً امواجي اينگونه سهمگين و خروشان با اين هيبت را نديده بودم مخصوصاً اينكه در برگشت موج دقيقاً بزير دريا بر ميگشت و قادر بود هر چيزي را در خود بغلطاند.خاصيت ساحل درياي خزر سمت خودمان هم چنين است كه در سال قربانيان زيادي ميگيرد.

كنار دريا نشستيم خلوت بود مقداري از نان شيريني خورديم كه به فاصله خانواده اي با ماشين آمدند و فرش پهن كردند و برخي لباس شنا "مايو" پوشيده داخل دريا رفتند. باورم نميشد اصلاً اين دريا در آن شرايط قابل شنا نبود ولي بي پروا مثل مرغان آبي بر روي موجها بالا و پائين ميرفتند . چند جوان دختر و پسر از كنارمان دوان گذشتند و مشغول جواني و شوخي و بازيگوشي بودند تا دور شدند.

يوسف گفت بيا تني به آب بزنيم .من گفتم هرگز تو هم نرو خطرناك است و او كلي برايم روضه خواند ولي موثر واقع نشد. خودش بسيار جسور و ورزيده است و در سفرهاي مختلفش كارنامه روشني در عبور از رودها و نهرهاي بسيار خطرناكتر از اين را داشت..بگذريم. درون آب رفت و بر بال موجها سوار شد. موج تا ارتفاع بالا او را ميبرد و مي انداخت و او ريلكس روي آب شناور شده بود و خود را به امواج سپرده بود. براي يك لحظه ترسيدم .گفتم نكند بلايي سرش بيايد و من غريب نا آشنا با اين مردمي كه حتی زبانشان را هم نميدانم چه بايد بكنم. چند بار خواستم بيرون بيايد ولي نه تنها قبول نكرد بلكه همچنان توصيه و خواهش ميكرد كه نترسم و من هم داخل شوم. اعتماد بنفسش موثر واقع شد و من هم مهيّاي ورود به آب شدم . آب نسبتاً سرد بود ولي كم كم عادت كردم گفت خودت را رها كن و سعي كن زير آب نروي كمي شنا كردم و با موج به كناره ها برده و آورده شدم كه يكمرتبه با موجي بلند به هوا برخاستم و بعد بزير كشانده شدم. هر چه تقلا ميكردم انگار نتيجه عكس ميداد و بيشتر به كف دريا ماليده ميشدم هيچ اختیاري نداشتم . هيچكاري نميتوانستم بكنم .كه در حال دست و پا زدن نميدانم چطور به سطح آب اومدم يوسف هم دستم را گرفت . از ادامه منصرف شدم. به ساحل برگشتم و از خيرش گذشتم.

 چند جوان كنار ساحل نشسته بودند كنارم آمدند و شروع كردن به تركي صحبت كردن. من متوجهشون كردم تركي نميدونم تا يوسف اومد فهميدم كه اينها دو نقاش ساختمان هستند و از اينكه تو اين شرايط طوفاني به آب زديم حسابي تعجب كرده بودند. يوسف هر چه تلاش كرد آنها به آب نميزدند تا بالاخره اينقدر روضه خواند تا يكي از اونها با يوسف به آب رفت. يه نكته ديگر هم عرض كنم اينكه در آذربايجان جوان بيكار من نديدم براي همه كار بود البته نه كار دولتي بلكه هر كس شغلي داشت كشاورزي دامداري مغازه داري و .. و منتظر دستگاههاي دولتي هرگز براي كار نبودند و بهتر اينكه در آذربايجان جوان معتاد نمي بيني و خيلي ازآنان اصلاً با مواد مخدر آشنايي نداشتند .برخي از آنان ميگفتند تنها به ايران كه آمده اند معتاد ديده اند و جايي ديگر نديده اند...

ادامه دارد..  

سفری به باکو (6)

آن شب حدود ساعت سه بود كه به خانه پدر طالع در باكو رفتيم. خواب بودند و ما آروم يه گوشه اي پيدا كرديم و خوابيديم. صبح با صداي گرفته و آروم  پدر طالع كه داشت با خانمش صحبت ميكرد بيدار شدم. سلام كردم و پشت ميز صبحونه نشستم.مادر طالع اما بيمار بود و بيماري روماتيسم شديد خيلي اذيتش ميكرد تمام اعضاي خانواده متاثر از بيماري ايشان بودند . مادر طالع يك مدیر فرهنگي آموزش و پرورش بوده كه فكر كنم بازنشسته بود . زوتر از حد انتظارم من را صميمانه پذيرفتند و در جمع خود جاي دادند. طالع دو خواهر داشت بنامهاي عشقانه و شاهانه كه عشقانه ازدواج كرده بود و صاحب يه پسر 7 ساله مودب و آروم بود.او بخاطر مراقبت از مادر مجبور بود در طول روز بیشتر با خانواده پدر باشد.شاهانه اما مجرد بود و در يك آزمايشگاه شيمي شركت پتروشيمي مشغول كار بود .او در حاليكه براي رفتن به محل كارش عجله داشت سر ميز صبحانه ديالوگی منقطع و كوتاه به زبان انگليسي با من داشت البته خيلي مسلط بزبان انگليسي نبود وليكن ميتونست منظورش را منتقل كند. پدر طالع از فعالين قديمي سياسي بود و پختگي و متانت خاصي داشت  از جنسي كه انسان دوست داشت او حتي به آذري صحبت كند و شما شنونده باشي.غمي كهنه و دردناك در كلامش موج ميزد.ظاهراً از احزاب مخالف دولت بود كه اين ايام قبل از انتخابات رياست جمهوري مشغله زيادي برايش فراهم آورده بود.

اينجا يه مطلب در پرانتز عرض كنم كه روزي كه از مرز آستارا رد شديم متوجه شدم يكسري آذين بندي با نوارهاي رنگي روي درب منازل كنار خيابان بود كه از دوستم پرسيدم گفت براي بار اولست كه ميبيند و ميگفت شايد جشني باشد وليكن جلوتر كه آمديم ماشينهاي عجيب و غريبي را ديديم كه با سرعتي عجيب از روبرو مي آمدند و سعي داشتند ما را متوقف كنند و بابلندگو به كنار جاده راهنمايي ميكردند . بالاجبار مثل ساير خودروها كنار واساديم تا رد شدند بعد از بنرهاي تبليغاتي و سوالي كه پرسيديم متوجه شديم جناب الهام علي اف براي بازديد از مناطق جنوبي و تبليغات قبل انتخابات به جنوب كشور آمده بود.بگذريم..

مادر طالع با هر تكاني كه ميخورد ناله ميكرد و اشكهايش جاري بود بدجور متاثر شدم . پرسيدم مگر درمان نتيجه نداده گفت كه اينجا پزشكان خوبي ندارد و و داروخانه ها تنها داروهايي را مي پيچند كه دولت به آنها اعلام كرده و تشخيص پزشكان هم اصلاً خوب نيست و هزينه بسيار بالايي بر بيمار تحميل ميشود كه عموماً بي فايده است. مردم بيشتر براي درمان به ايران مي آيند و طالع گفت كه حتي چند بار به اردبيل رفته ايم ولي افاقه نكرده مقداری دارو و قرص آرامبخش و معده و.. داشتم که بهش دادم و توضیحاتی هم پیرامون موارد استفاده آنها .بنده خدا فکر میکرد من دکترم ولیکن گفتم نه ولی بشوخی گفتم تو ایران همه دکترند و دارو تجویز میکنند. توصيه كردم در برگشت به تهران برايشان نوبت پزشك حاذقي بگيرم .حیاط خانه پدر طالع حیاط بسیار بزرگ و زیبایی بود که درختان زیادی هم در آن کاشته بودند. فکر نمیکردم در باکو هم منازل اینچنین باشند.

خلاصه همان روز خداحافظي كرديم با راه آهن و مترو به سمت دوستم يوسف در روستايي بنام مشت آقا حركت كرديم . یوسف را در منزل يكي از دوستانش ملاقات كردم و طالع خداحافظي كرد و به جليل آباد بازگشت. من منتظر نهار ظهر بودم و گرسنه بودم از يوسف پرسيدم كه مگر نهار نمي آورند كمي تامل كرد و بعد گفت راستش را بخواهيد من نميدانم و بعد از نماز تا الان اينجا هستم بلند شديم و خداحافظي كرديم .من متعجب بودم كه اين چجور دعوت و مهماني دادن است كه يوسف گفت اينجا ساعت خاصي براي نهار يا شام براي دعوت ندارند و امكان دارد شما را براي صرف يك وعده غذا مثلاً در صبح يا عصر دعوت كنند و اين را من چندين نوبت بعداً متوجه شدم و ديدم كه همينگونه است..

ادامه دارد..

سفري به باكو (5)

هر چه به باکو نزدیک تر میشدیم کیفیت جاده ها بهتر میشد. یکساعت مانده به باکو جاده یکطرفه و اتوبان شد و فقط دوربین های سرعت سنج نصب شده بود که مسیر را کنترل میکرد.حول ساعت ۵ عصر بود که بدروازه باکو رسیدیم .

شهر در دامنه کوهی استوار بود که ساحل دریای خزر قوسی شکل آنرا محدود کرده بود .جاده ورودی شهر از بالا به سمت پائین بود در ورودی شهر مقبره بی بی هیبت قرار داشت که گویا خواهر حضرت معصومه (س) بود.مردمان آن دیار به این بانو ارادت خاصی داشتند و معمولاْ در بدو ورود به شهر خدمت ایشان سلام عرض میکردند. ما هم پیاده شدیم. بادی نسبتاْ شدید میوزید که اغراق نباشد آدم را از جا میکند. سوال کردم از دوستم ایشان با خنده ای پر معنی گفتند مگر نمیدانی اینجا کجاست گفتم باکو گفت نه نام قدیمش بادکوبه است و بخاطر همین کوه بغلی و وجود پهنای دریاچه خزر دائماْ بادهای این شکلی میوزد .

جالب این بود که برای زیارت از مقبره مجلل این بانو افراد خصوصاْ خانمها تکلیفی برای رعایت حجاب نداشتند و همه خیلی راحت می آمدند و زیارت میکردند و میرفتند. دوست من طالع زیاد سیگار میکشید. اصولاْ آنجا در این قلم اسراف داشتند و در خوردن چای و شکلات.شهر از نمای بالا بسیار مجلل و به سبک کاملاْ اروپایی توسعه یافته بود. بیشتر به شهرهای ایتالیایی شبیه بود .بداخل شهر که سرازیر شدیم متوجه شدم که رانندگی در این شهر بسیار دشوار است .سرعت بالای خودروهای مدل بالا با آشنایی که آنان از مسیرها داشتند و خودرو سمند بیچاره من و من که نه مسیر را میشناختم و نه تابلو ها برایم آشنا بودند و مضافاْ اینکه انگار مردم این سرزمین در رانندگی بسیار شتاب زده و عجول هستند و کلاْ اعصاب رانندگی پائینی دارند.(چیزی بدتر از تهران ما) .

دوستم طالع پیشنهاد داد که شب در باکو باشم .یوسف اما میخواست سریعتر خود را بدوستانش در شهری بنام مشدآقا برساند.ناگزیر من و طالع از یوسف جدا شدیم. آنشب در باکو خاطره جالبی را پشت سر گذاشتم همان شب بود که من با دوستان طالع یعنی عاقل و تراب آشنا شدم. عاقل پسری بود نسبتاْ خوش اندام که شغلش جواهرساز بود عاشق اهلبیت و خصوصاْ امام حسین ع بود اینرا از دستبندی که منقش بنام آنحضرت بود و از میان کلامش متوجه شدم و عاشق ایران و ایرانی .او ایران را مثل غریبی وطن پرست دوست میداشت و از شوق و ولع از ایران میگفت و کلیپهای ایران را که تماماْ در موبایلش بود بمن نشان میداد.فارسی نمیدانست ولیکن طوری شمرده شمرده ترکی را ادا میکرد که من فارسی زبان متوجه منظورش میشدم .برایم جالب بود که اشعار زمان جنگ ما را بفارسی حفظ بود"ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش" و میگفت که ایران دارای اقتدار است و زیر بار زور نمیرود و .. انسانی اکتیو و پر انرژی بود برخلاف تراب که انسانی آرام بود و بجز لبخند چیزی نمیشد از او دریافت.

 آنشب در یکی از کافی شاپ ها میهمان عاقل بودیم . ومن آنجا متوجه شدیم که ساندویچی دارند بنام دونار که شبیه همبرگر خودمان بود البته با گوشت خالص و .. شهر از نظر نورپردازی لنگه نداشت بسیار زیبا و سحر انگیز بود . طراحی شهر تلفیقی از معماری کلاسیک و نوین بود. بطور مثال کافی شاپی که بودیم دقیقاْ وسط بولوار یک خیابان واقع بود و حس خوبی به انسان میداد. باتفاق دوستان و با ماشین فکر کنم آزرای تراب به بالای شهر رفتیم .مجموعه ای نوین ساخته بودند .برجی شبیه میلاد خودمان البته در سایزی کوچکتر بهمراه سه برج که بشکل شعله آتش معماری و نورپردازی شده بود و نماد آذر و بقولی شاید زردشت بود.خیابانی داشتند بنام خیابان شهداء " شهدا خیابانلر".که در آن پیکر شهداء جنگ با ارامنه دفن شده بود با تصاویری از آنان که آداب خاصی هم باید در آن خیابان رعایت نمود.

شهر از آن بالا بسیار دل انگیز آرام و زیبا و درخشان دیده میشد. بنظر میرسید که دولت آذربایجان خصوصاْ الهام علی اف بیشتر هم و غم خود در توسعه کشور و زیبایی شهری را در باکو یعنی پایتخت ریخته است. هتلهای آنچنانی بناهای بسیار منقش و تراشیده.که در اینمورد باید گفت صنعت سنگ بری و سنگ تراشی انگار آنجا بسیار رونق داشته و پیشرفت چشمگیری داشته است. تا بخودم آمدم ساعت ۲ونیم شب شده بود .با دوستان خداحافظی کردیم و به سوی منزل پدر طالع که در باکو بود روانه شدیم..

ادامه دارد.

سفري به باكو (4)

روز بعد نيز با اصرار جناب فكرت براي نهار مانديم من واقعاً از اينكه زبان تركي نمي دانستم معذب بودم سوال كرديم كه آيا كسي هست كه  اينجا فارسي بلد باشد كه گفتند بله اتفاقاً يكي از آشنايان فارسي را بصورت آكادميك خوانده با او تماس گرفتند و خيلي زود ايشان كه "طالع" نام داشت پيش ما آمد من كه انگار گمشده ام را پيدا كرده باشم با او به صحبت از جاهاي مختلف پرداختم نسبتاً خوب صحبت ميكرد .

با هم زديم بيرون تا گشتي در محلشان بزنيم ابتدا من را به منزل خودش برد مثل ساير خانه ها ايشان هم حياط بزرگ و باصفا با انبوهي از درختان مختلف و خانه اي بزرگ وسط آن داشت. وايواني زيبا و دل انگيز كه در وسط درختان محصور شده بود.طالع دو دختر كوچك داشت بنامهاي "اسرانور و دريا نور" با هم به خانواده مادر خانمش هم سري زديم كه به گرمي از ما پذيرا شدند.

در اينجا بايد يك پرانتز باز كنم و به فرهنگ مردم آذربايجان و آنچه كه ملموس بود و بعينه قابل مشاهده بود اشاره اي داشته باشم.آذربايجان متاثر از همسايگان خود خصوصاً ايران فرهنگي بسيار شبيه به ايران دارد و در ميان مردم كه صحبت ميكني هنوز خود را ايراني ميدانند در اين ميان نقش خرده فرهنگهاي قفقازي تركي كردي روسي با لعابي از اسلام در اين فرهنگ غيرقابل انكار است. لهجه تركي بيشتر با موكده هاي روسي بيان ميشد و در ظاهر با زبان تركهاي خودمان "قشقايي" متمايز بود هر چند دوست قشقايي من يوسف براحتي با آنان مراوده و گفتگو داشت و تفاوتها را بسيار اندك ميدانست.نكته ديگر اسامي جالبي بود كه مردم آنجا بر فرزندانشان مي گزاردند اسامي پسرانه مثل آدم-عاقل-فكرت-طالع-تراب-جيحون-گل آقا-معرفت-و نامهاي دخترانه مثل عشقانه-شاهانه-ثمر-و نامهايي كه برعكس ما بر پسران ميگذاشتند مثل الهام و نسيم براي مردان و برخي نامهاي مردانه براي زنان فراوان بود.اين كشور اكثريت مسلمان و شيعه بودند و از نظر معماري اسلامي و بناهاي تاريخي يكي از كشورهاي نامدار بود.زبانهاي تاتي(بسيار شبيه فارسي قديم)  تالشي -كردي –تركي- قفقازي -ارمني -روسي و لزگي رايج بود.اقتصاد آنان بر پايه نفت استوار بود و از نظر كنترل تورم رتبه نخست را در جهان دارا بود چون دولت نرخ  تورم را از مثبت 411 به منفي پنج رسانده است.از نظر سياسي نوعي ترس از حكومت در مردمان آن مشهود بود و كمتر كسي جرات نقد دولت را داشت آزاديهاي اجتماعي بجز آزادي سياسي وجو داشت .مردم به اين پندار رسيده بودند كه در بحث سياسي كاره اي نيستند و انتخاباتي كه دولت برگزار ميكند فرماليته است و نقش و نظر مردم را بسيار كمرنگ ميدانستند(البته اين موارد را بسيار سخت ميشد از ايشان اعتراف گرفت چون فضاي سياسي بسته بود) بگذريم..

 عصر آنروز از طالع خواستم كه ما را در سفر به باكو همراهي كند.تقريباً سه ساعت با باكو فاصله زماني بود در راه ابرهاي بارانزا بر فراز درختان انبوه جلوه خاصي به مسير بخشيده بود.ماشينهاي گشت پليس برخلاف ايران هرگز باعث احتياط بيشتر يا ترس رانندگان نميشد و انگار بيشتر از مامورين ما باور داشتند كه وظيفه شان نگاهباني از مسير و ماشينهاست تا مچ گيري و مجازات .احساسم اين بود كه راننده هاي آذري با ديدن ماشينهاي پليس احساس خوبي داشتند و نگراني و استرسي در آنان مشاهده نميشد من هرگز در طول سفر با اين همه ماشينهاي پليس نديدم كه ماشيني را نگهداشته يا جريمه كنند بالعكس بسيار ديدم ويراژ رفتن ماشينها جلو چشم مامورين پليس!!!

ادامه دارد..

سفری به باکو (3)

آستارا در واقع شهری است که دو تیکه شده . یه قسمت سهم ما و یه قسمت بزرگتر سهم اونا..آستارای آذربایجان ولی به آبادی و شهریت آستارای خودمون نیست. در واقع انگار یه روستایی بود که حومه پهناوری داشت.دقیقا" تو همون آستارا که رد میشدیم تفاوت پوشش -عموما" خانمها- با ایران را میشد دید-توضیح اینکه طرز پوشش خانمها بشکل ایران یا تهران قدیم بود .تی شرت یا پیراهن باضافه دامن- جاده ای که داشتیم میرفتیم دو طرفه بود و مشخص بود که خیلی سال از احداثش میگذره. کیفیت خوبی نداشت و تقریبا" باریک بود.مناظر آنهم کمی شبیه نوار ساحلی خودمون بود البته بیشتر جنگلی و پر درخت بدون کوه .بیشتر دشت بود.

جالب اینکه نام شهرهای آنطرف اکثرا" شبیه شهرهای آذری یا شمالی خودمون بود.مثل آستارا. مغان. ماسالی.بيله سوار .لنکران ..

از لنكران و ماسالي گذشتيم هوا ابري بود و مرطوب .بيشتر مناطق روستانشين بودند. دقت ميكردي ريلهاي قطار فراواني در كنار راه وجود داشت كه انگار بلااستفاده بوده و متعلق به زمان تسلط روسها بود.طرز خانه سازي و شكل خانه ها متفاوت با خودمان بود. بيشتر خانه ها تک وسط مزرعه ای بود.با نگاهی گذرا به محله ها فیلمهای مربوط به جنگ جهانی دوم به ذهن تداعی میشد.انگار بيشتردامپروري و باغداري ميكردند. ماشينها عموما" بنز بودند و بقول خودشون مرسدس.و اندك ماشينهاي قديمي روسي .از آنجا كه ارزش پول آنها از دلار گرانتر بود خيلي راحت ماشينهاي خارجي را ميخريدند و حتي در مسافركشي هم از هيوندا و ماشينهاي با كيفيت بعضا" در روستاها هم استفاده ميشد.

هوا داشت تاريك ميشد .به جليل آباد كه روستاي بزرگ يا شهر بود رسيديم .كنار يك مسجد بزرگ ايستاديم.عجيب بو.د بناي اين مسجد عظيم در آن منطقه .شبيه مساجد جامع خودمان بود با گنبدي بزرگ و حیاط و باغ و ... داخل كه رفتيم بجز يكنفر كسي نبود .او كه متوجه لباس يوسف شده بود پيش آمد و شروع كرد به صحبت كردن من تقريبا" متوجه ميشدم چه مي گويد .بحثش اين بود كه چرا علما نوشتن اسماء متبركه را بر روي مهر نماز ممنوع اعلام نمي كنن.چون صورت و دست و بدن كثيف است و رساندن بدن به اين اسماء خود گناهيست - مسئله و مشكل را داشته باشينا- و با حرارت خاصي سعي در جا انداختن موضوع داشت .دوست ما هم ميگفت كه عرق و رطوبت بدن انسان نجاست نيست كه مانعي داشته باشد و ...

يكي يكي وارد ميشدند. مهر و تسبيح و يك كلاه -شبيه كلاهي كه حجاج بسر ميگذارند-از قبل روي يك نوار سبز شبيه جانماز بلند مرتب شده بود و هر كس مي آمد پشت يكي از اين ها مينشست كلاه بر سر ميگذارد  تسبيح بر ميداشت و شروع به گفتن ذكر ميكرد..بالاخره پيش نماز آمد و پس از تعارفات معمول با شيخنا نماز گذارد .قصد كرديم شب همانجا بيتوته كنيم .كه پيش نماز (شخصی بود با نام فکرت)با اصرار ما را به منزل خويش دعوت نمود.

روحيه مردمان آنجا در نظر بسيار صميمي مي آمد و صداقت و اعتمادی که به يكديگر داشتند انسان را به ياد گذشته هاي نه چندان دور سرزمينمان مي انداخت.احساس غربت نداشتم حسم این بود که انگار به یکی از شهرهای آذری خودمان رفته ام.

 منزل ايشان مثل ديگر همسايگان در حياطي بزرگ و چند هكتاري محصور با درختاني بلند -بجاي ديوار- مزرعه و ساختماني بزرگ بود. رسمي كه در تمام آذربايجان من ديدم اين بود كه يك ميز با چند صندلي در حياط داشتند كه مهمان به محض ورود آنجا مينشست و پذيرايي ميشد و بعد فقط براي استراحت و خواب به اطاق ميرفتند.غذاهايشان بيشتر گوشتي بود .آبگوشت با يكسري دسرها و ناني كه تا آخر سفر نتوانستم باهاش كنار بيام .ناني شبيه نان فانتزي خودمون منتهي در ابعاد بزرگتر كه با چاقو تكه تكه شده بود حالا تصور بفرمائيد اين نان را با آبگوشت و خيار و گوجه بخواهي ميل كني. برنج جزء غذاهاي معمول يا مرسومشان نبود.اصرافشان در خوردن چای و کشیدن سیگار مشهود بود.جالب اینکه بطور کلی آب بشکلی که خودمان استفاده داریم نداشتند یعنی اینکه آب را مخصوصا" بگذاریم سرد شود و با گاهی آب بخوریم من ندیدم در کل انگار آب نمیخوردند.حتی میزبان ما آقای فکرت وقتی چند بار تقاضای آب کردم و ازچاهی که در حیاط داشتند آب کشیدند و برایم آوردند از یوسف پرسید مگر دوست شما قند خون دارد؟؟!!!!!!!!!

ورودی شهر آستارای آذربایجان(عکس)

ادامه دارد..

سفري به باكو (2)

یه پل کوچک چوبی را که رد کردیم با دیدن شکل و شمایل متفاوت مامورین گمرکی متوجه شدم که به خاک آذربایجان وارد شدیم. مامورین برخورد جالبی نداشتند و عموما" با هیاهو و تندمزاجی با افراد برخورد میکردند.. مضافا" اینکه من زبونشون را نمی فهمیدم و مدام باید به دوستم -یوسف-نگاه میکردم تا اگه مربوط به من باشه برام ترجمه کنه..

چندین توقف گاه و کنترلگاه داشت که بعضی مربوط به کنترل پاسپورت و ویزا بود و برخی مسائل و اسناد ماشین منجمله اینکه چند مامور کهنسال و خوشتیپ بودند که میخواستند ماشین ما را بیمه آذری کنند و اونجا با هزار دنگ و فنگ و چانه زنی نهایتا" ۵۰ مانات از ما کش رفتند-توضیحا" بما قبلا" گفته بودند که باید چانه زنی کرد- ..جالبتر اینکه ما را تک تک به داخل اطاق بردند و درخواست -حرمت- یا همون رشوه و شیرینی از ما داشتند.برام قابل هضم نبود این درجه های آویزان شده اونا با این درخواست..به هر حال ما با خواهش قسر در رفتیم و چیزی ندادیم .

ماشین را کلا" وارسی کردند و زیر و بمش را گشتند و کل وسایلش را تخلیه کردیم و از نوار عبور دادند.از ماشین عکسهای مختلف گرفتند .تو همین شرائط مامور جوونی بود که یه پلاستیک کوچک از پشت صندلی راننده-من -درآورد که ماده قهوه ای روشن توش بود و سرش هم گره زده بود.بمن نشون داد و پرسید این چیه ؟؟ خدایا من هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نیومد..اصلا ندیده بودمش فکر کردم دارن برامون پاپوش درست میکنن.گفتم نمیدونم .


با تعجب گفت راننده تو هستی گفتم بله گفت یعنی چی نمیدونی؟؟بسته مکشوفه که شباهت زیادی به بسته های مواد مخدر -تریاک- داشت را برداشت و بسمت مامورین دیگر رفت همه مامورین دورش حلقه زدند .دلم مثل سیر و سرکه میجوشید اشهد خودمو خونده بودم که میخوان با این بهانه اذیتمون کنن. بازش کردن بو کردن سر در نمی آوردن..گفتم "یا امام حسین" یه مرتبه تو ذهنم جرقه خورد یادم اومد که این تربت اباعبدالله است که در سفر کربلا یکی از دوستان بهم داده بود چند سال پیش منم گذاشته بودم تو جیب صندلی ماشین.

یکمرتبه گفتم خاک کربلاس ..خاک کربلاس.دوستم هم سریع ترجمه کرد و اونا بهم پوزخندی زدند و بسته رابهم برگردوندند.خلاصه بخیر گذشت .البته لازم بذکره که دوست من یوسف روحانی است و علیرغم خواهش و اصرار من با لباس روحانیت اومده بود بخاطر همین سعی میکردن بیش از بقیه ما را وارسی کنن. حتی صندلی عقب ماشین را کندند و سر پمپ بنزین را با پیچ گوشتی باز کردن ..

در آخر مایوس شدند از ما یه عذرخواهی ساده کردند .

 سوار شدیم و از درب خروجی گمرک وارد آستارای آذربایجان شدیم..

ادامه دارد..

سفري به باكو (1)

خيلي دوست داشتم به يكي از كشورهاي جدا شده از شوروي سابق در حوزه درياي خزر مسافرتي داشته باشم اين مهم مقدور نميشد تا بالاخره امسال تابستان با يكي از دوستان  قرار سفر به آذربايجان را گذاشتيم.

ايشان از چند منظر گزينه مناسبي براي مسافرت به آن ديار بودند اول اينكه از اقوام حقير بودند دوم اينكه تجربه چندين مسافرت به آذربايجان را داشتند سوم و مهمتر اينكه به زبان آذري تسلط كامل داشتند و آخر اينكه دوستان بسيار خوبي در آن كشور داشتند كه دائما" با ايشان مراوده و ارتباط داشتند.

 قرار  گذاشتيم كه به صورت زميني و با ماشين شخصي مسافرت برويم . ويزا را از سفارتخانه آذربايجان در تهران تهيه كرده بوديم . تجربه اولمان بود كه با خودرو شخصي از كشور خارج میشديم. قوانين و مقرراتش را نمي دانستيم .قرار خروج ما از مرز آستارا بود .عصري به آستارا رسيديم به گمرك كه مراجعه كرديم بما گفتند كه بايد ماشين را كاپتاژ كنيد(يعني مجوز خروج آنرا بگيري) گواهينامه ات بين المللي باشد – اين موارد را براي استفاده دوستاني عرض ميكنم كه شايد در آينده تصميم به اينگونه مسافرتها داشته باشند-سند ماشين بايد بزبان انگليسي ترجمه شده باشد.و پلاك جديد بين المللي يا همان ترانزيت براي ماشين صادر شده باشد. كه همه اين موارد بايد قبلا" انجام ميشد .مدارك كامل خودرو را بايد همراه ميداشتيم منجمله سند مالكيت خودرو كه بايد به مالكيت راننده  درآمده باشد و چند تا قطعه عكس..

 من كه پاك نا اميد شدم مخصوصا" اينكه سند مالكيت سبزرنگ خودرو همراهم نبود و جزء موارد ضروري و موكده هم بود.. خلاصه شخصي پيدا شد و گفت كه با دريافت مقداري پول (صدهزار تومان) حاضره كه بحث كاپتاژ را حل كنه .وبقيه مدارك را نيز يك آژانس جهانگردي در عرض چند ساعت براي ما رديف كرد (البته با هزینه نسبتا بالا نزدیک به چهارصد تومان ) وليكن مجبور شديم يكشب را در آستارا و در باران شديد و مه غليظ –جاتون سبز-سر كنيم. مقداری پول که داشتیم را تبدیل به پول آذری -منات- کردیم - قابل توجه اینکه منات آذربایجان از گرانترین ارزها نسبت به پول خودمونه بعبارتی هر منات آذری برابر با ۴۲۰۰ تومان ایران بود ..

پلاك را به ماشين چسبونديم –لازم بذكره كه هر خودرو ميتونه داراي دو پلاك باشه يكي داخلي و يكي هم بين المللي -باک ماشین را فول بنزین وطنی کردیم  چون گفته شد اونجا بنزین بسیار گرونه و پس از طي مراحل مختلفه و سرو كله با مامورين گمركي از پل كوچك مشهور مرزي  بين دو كشور عبور كرديم و به گمرك آذربايجان رسيديم. .

ادامه دارد..

ز ن ا

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم :

اى على ! زنا شش پيامد دارد: سه پيامد در دنيا و سه ديگر در آخرت . پيامدهاى دنيايى‏اش اين است كه آبرو را مى‏برد ، مرگ را شتاب مى‏بخشد و روزى را مى‏بُرد و پيامدهاى اخروى‏اش عبارت است از حسابرسى سخت و دقيق ، خشم خداى رحمان و جاودانگى در آتش است.

از قول امیر مؤمنان (ع) نیز نقل شده است که فرمود :« در قیامت به دستور خدا بوى متعفنى وزیده مى شود که تمام اهل محشر ناراحت مى شوند ، در حدى که تنفس بر آنها سخت مى گردد ، منادى ندا مى دهد : مى دانید این بوى متعفن از چیست ؟ مى گویند : نه ، ولى سخت ناراحتیم ; مى گوید : این بوى زناکاران است که بدون توبه از دنیا رفته اند ، پس آنها را لعنت کنید که خدا لعنتشان کرده است ، نمى ماند در محشر کسى ، مگر اینکه آنان را نفرین کرده و از خدا مى خواهند زناکاران را لعنت کند ».

امام صادق(ع) :« کسى که با زن مسلمان ، یا یهودى یا نصرانى یا مجوسى ، آزاد یا کنیز زنا کند و توبه نکرده ، با اصرار بر این عمل از دنیا برود ، خداى متعال در قبرش سیصد در از عذاب باز مى کند که از هر در مارها و عقرب ها و افعى هایى از آتش بیرون مى آید و تا روز قیامت مى سوزد ».

قال الصادق (علیه السلام) :الذُّنُوبُ الَّتِى تَحْبِسُ الرِّزْقَ الزِّنا.

« از گناهانى که جلوى روزى را مى گیرد زناست » .

 قال على (علیه السلام) :الزِّنا یُورِثُ الْفَقْرَ

 « زنا فقر را به بار مى آورد » .

قال الصادق (علیه السلام) :

مَنْ وَطِىءَ فُرُشَ امْرِء مُسْلِم وُطِىءَ فِراشُهُ ،کَما تَدِینُ تُدانُ(3) .

« کسى که به همسر مرد مسلمانى خیانت کند به همسرش خیانت کنند ، به هر دستى بدهى از همان دست پس مى گیرى » .

الإمامُ الصّادقُ عليه‏السلام :

إذا فَشا الزِّنا ظَهَرَتِ الزَّلازِلُ .

هرگاه زنا شيوع يابد ، زلزله‏ها پديدار شود

الإمامُ الباقرُ عليه‏السلام :

وَجَدْنا في كتابِ رسولِ اللّه صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم: إذا ظَهَرَ الزِّنا مِن بَعدِي كَثُرَ مَوتُ الفَجْأةِ .

در كتاب رسول خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم يافتيم كه : چون بعد از من زنا آشكار گردد ، مرگهاى ناگهانى زياد شود .

رسولُ اللّه صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم :

امام صادق (ع) : از مسیح (ع) روایت کرده که میفرمود : موسی بن عمران به شما امر کرد زنا مکنید و من به شما امر میکنم که فکر زنا را هم در خاطر نیاورید چه رسد به عمل زنا زیرا آنکس که فکر زنا میکند مانند کسی است که در عمارت زیبا و مزینی آتش روشن کند پس اگرچه عمارت آتش نگیرد ولی دودهای تیره آتش زیبایی های عمارت را خراب میکند پس فکر گناه هم به همین شکل قلب انسان را تیره و تار میسازد و به صفا و پاکی آن ضربه میزند ولو که عملا مرتکب آن نشوید.  وسائل الشیعه جلد ۵ صفحه

حضرت محمد (ص) : فرمودند چهار چیز است که هرکدام در خانه ای رخنه کرد ویرانش کند و برکت از آن خانه ها رود : ۱٫خیانت ۲٫دزدی ۳٫شراب ۴٫زنا   امالی شیخ صدوق مجلس شصت و دوم صفحه ۳۹۸

هرکه باشد نظرش در پی ناموس کسان

پی ناموس وی افتد نظر بلهوسان

سرطان

قبلنا يادم مياد كوچكتر كه بوديم خيلي به ندرت اتفاق ميفتاد كه يه نفر با مريضي سرطان از دنيا بره. من خودم كه شايد بسختي  دو نفر بيشتر ياد بيارم كه ميشناختم تو محل با اين درد از دنيا رفته باشن.اينروزا ولي به وفور دور و برمون اين بيماري شايع هست و انگار ميشه به اطمينان گفت كه اكثر علت مرگ و مير اطرافيان و نزديكان از همين درد لاعلاج هست. وقتي به آمار بين لمللي هم نگاه ميكنيم ميبينيم كه ايران در رتبه هاي نخست  مبتلايان به سرطان قرار داره. و سومين علت مرگ ومير در ايران همين ابتلا به سرطان هست. يه مدته اصلا نميتونم بهش فكر نكنم همش ذهنم درگير اين بيماريست.مخصوصا وقتي بهش فكر ميكنم كه بيچاره قرباني سرطان با چه دردي بايد مبارزه بيهوده كنه و آخر الامر تسليمش بشه و با وضع رقت باري از دنيا بره..همه جا سرك ميكشم تا ببينم عوامل اصلي پيدايش اين بيماري چه چيزايي ميتونه باشه تا خود و اطرافيان را همواره تذكر بدم رعايت كنن. شايع ترين نوع سرطان در ايران سرطان دستگاه گوارش هست كه متاسفانه رتبه اول جهانيش هم از باب تعداد مبتلایان و هم از بابت شيوع و توسعه بيماري  متعلق به كشورمونه. عوامل بسیاری در شیوع این بیماری نقش دارد که رژیم غذایی نامناسب، سبک زندگی نادرست، نداشتن تحرک و افزایش آلاینده ها بخشی از آن است .كه متاسفانه اطلاع رساني ذقيق هم نميشه و انگار تو اولويت برنامه هاي بهداشت هم نيست هر چند آمار بسيار وحشتناك و تصاعدي هست. من اين موارد را كه تا حالا متوجه شدم عرض ميكنم  شما هم اگه مورد جديدي از علتهاي بروز اين بيماري جايي خوندين يا شنيدين خواهشا" اضاف بفرمائيد ممنون ميشوم.

يكسري عوامل دست ما نيست و متاسفانه كاري نميتونيم كنيم  و پيشگيريش خيلي دست ما نيست مثل:

-          گرد و خاك موجود در هوا كه استشمام ميكنيم .راهش هم فقط ماسك زدنه كه دايم استفاده كردنش واقعا" سخته.

-          دود ماشين ها كه متاسفانه بعد از توليد و خودكفايي بنزين داخلي بسيار تشديد هم شد و عوارض بسيار مهلكي داره

-          امواج راديويي و فركانسهاي مخرب در فضا مخصوصا" نويزها يي كه براي اخلال در تصاوير ماهواره اي فرستاده ميشود بقول كارشناسان امر بسيار خطرناك هستند.حتي در اين مورد امواج خطوط موبايل را هم برخي عنوان ميكنند.در معرض مداوم قرار گرفتن اشعه هاي ناشي از دستگاههاي راديولوژي ..دستگاههاي ظهور عكس و..نيز عامل شمرده ميشود.

-          زندگي كردن تحت سيمهاي انتقال برق فشار قوي كه اگر محل محيط كار يا ساختمان محل زندگي ما زير اين خطوط انتقال برق باشند از ديگر عوامل ميباشد.

-          زير نور مستقيم آفتاب قرار گرفتن نيز عامل مهمي براي بروز سرطان پوست عنوان ميشود.

-          در موارد نادر عوامل ژنتيكي موثر هستند.

-          ولي يكسري از عواملش هم دقيقا" مقصر خود ما هستيم و ميشه پيشگيري كرد مثل:

-          استفاده مداوم از غذاهاي آماده مخصوصا" فست فود ها كه داراي چربي انباشه مضر هستند

-          استفاده مداوم از مواد غذايي كه داراي مواد نگهدارنده زياد هستند كه متاسفانه عموم مواد غذايي ما اين خصيصه را دارند حتي آب هاي معدني بسته بندي شده

-          استفاده از ميوه و سبزيجات كه  اخيرا" بخاطر بحث تحريم وگراني سمومي كه در هنگام رشد ميوه به ميوه ها پاشيده ميشه اكثرا" از سموم خطرناك و بي كيفيت استفاده ميشه كه ماندگاري زيادي هم داره و وقتي بدست مصرف كننده هم ميرسه همچنان آثار مضر اين سموم روي  ميوه وجود داره كه اين قضيه حتي به مجلس شوراي اسلامي و واحدهاي قضايي هم كشيده شد هر چند بي نتيجه ماند .ولي توصيه شده كه حتما" پوست ميوه هايي مث سيب را بايد قبل از استفاده جدا كرد و حتي همين رطب و خرمايي كه استفاده ميكنيم بايد قبل از استفاده شستشو داد ..هر چند بنظرم مزه اصليش را از دست بده ولي از سرطان گرفتن كه بهتره.

-          اسفاده از غذاهاي پرچرب و انباشته از مواد چرب خصوصا" چربي هاي مانده .مثل استفاده از سمبوسه ها كه در جنوب رواج دارد يا فلافل و ساندويچ ها كه عموما" روغن سرخ كردنی اين اقلام بارها بدرجه بالاي ذوب ميرسد و بعد سرد ميشود و روغن هاي سياه شده و چند بار استفاده شده بطور گسترده اي عامل بسياري از سرطانها بخصوص سرطان در ناحيه گوارش ميباشد.

-          چك آپ كردن دوره اي بدن نيز بسيار مهم است و بسياري از سرطانها قبل از گسترش در بدن را ميتوان با اين روش درمان نمود و قابل بهبودي است . كه عموما" بخاطر هزینه های بالای آزمایشات و..  و عدم نهادينه شدن اين فرهنگ در ذهن ما اين موارد تا گسترش كامل و لاعلاج شدن بيماري بيمار را خبر نمي كند.چك آپ مرتب و دوره اي پستان و رحم در خانمها و پروستات در آقايان موكدا" توصيه شده.

-           استفاده مداوم از انواع نوشابه هاي  گازدار رايج در كشور.

-          استفاده از سوسيس و كالباس خصوصا در زمان كودكي.

-          استعمال مواد مخدر و سيگار نقش بسيار پررنگي در ابتلا دارد.

-          كم تحركي و عدم تحرك .

-          افسردگی**

-          عفونت هاي موجود در بدن بصورت مداوم كه در اروپا نزديك به 70 درصد علت سرطان را همين عامل عفوني عنوان كرده اند.خصوصا عفونت معده و رحم .

و عامل تغذيه كه بسيار مهم در سلامت ميباشد..

براي اطلاع از تغذيه سالم و مواد غذايي كه احتمال بروز اين بيماري را در افراد كاهش ميدهند يك صفحه كوتاه پيدا كردم كه لينكش اینجا هست.حتما" مطالعه بفرمائيد..

آرزو ميكنم كه اين بيماري هيچكدام از شما و اطرافيانتان را مبتلا ننمايد..آمين يارب العالمين

و ... پايان

 

رابطه اميد با موفقيت

سلام.

چند وقت پيش پس از موفقيت تيم ملي فوتبال برابر كره جنوبي و راهيابي به جام جهاني فوتبال پيامكي به يكي از دوستان زديم به اين مضمون" پاقدم روحاني..رفتيم جام جهاني"

دوست ما هم در پاسخ نوشت "بله اون توپي كه از رو خط دروازه هم برگردوندند روحاني برگردوند"

پاسخ ايشان چه به طعنه چه به مزاح در واقع كليدي بود به اين واقعيت كه پشت هر موفقيتي اميدي نهفته است.

هيچگاه نميتوان از نقش و رابطه اميد در بروز هر موفقيتي چشم پوشيد.

  آري آدمي به اميد زنده است.و با اميدواريست كه دست به سعي و تلاش ميزند.هر شخص كاري را كه انجام ميدهد با اميدي اينكار را انجام ميدهد..اميد است كه كشاورز را به كشاورزي و افكندن بذر صنعتگر را به تكاپو ، بيمار را به سپردن بدنش به تيغ جراح كامش را به داروي تلخ و جوان را به حركت واميدارد.زيرا كه فطرت آدمي بر اميد استوار است.و اين خصوصيت زماني تغيير ميكند كه انسان از مسير اصلي اميد خارج و بخاطر عواملي دچار ياس و نوميدي گردد.اين عصاره و افسون اميد است كه به زندگي آهنگي ملايم و به روان آرامشي شگفت انگيز ميبخشد.

در سايه اميد است كه موفقيت بغل گشوده و اميدوار را به آغوش ميكشد.

ديشب در بازي تيم ملي واليبال با ايتاليا هم اين اميد باز كارگشا شد و هر چند تيم ملي بارها از حريف نامدار خود عقب افتاد وليكن با همان كليد اميدواري با معجون تدبير و اراده توانستند عقب ماندگي را جبران و به برتري شگرف و غير قابل باوري دست يابند.با اعتمادبنفسی مثال زدنی که حتی در پایان بازی مورد اقرار و اعتراف کاپیتان و سرمربی ایتالیایی ها نیز قرار گرفت.

و اين مهم نيست جز دميدن روح آرامش و اميد در كالبد ايرانيان.بلي بايد باور كنيم كه حماسه اي كه ايرانيان در انتخابات اخير خلق كردند و دولت اميد و تدبير را برگزيدند يكي از موثرترين عوامل پيروزيهاي اينروزهاي عرصه هاي مختلف خصوصا" ورزش ميباشد.يادمان نميرود حماسه ملبورن را که درست چند روز بعد از حماسه دوم خرداد و انتخاب دولت اصلاحات آفریدیم و باز یادمان نخواهد رفت چهارسال پيش را كه در كره چگونه با استرس و دلهره و ترس و نوميدي با كره جنوبی مواجه شديم و همانجا با يك بازي نا اميدكننده حذف شديم..هر چند نويسنده سخت معتقد است كه اين پيروزها پيروزي و حماسه ملت است و حتي آقاي روحاني نيز مديون اين اميدواري است كه ما برگزيديم..

واليبال جهاني..با كليد روحاني

جشن همدلي

دومين قفل با كليد تدبير گشوده شد

پاقدم روحاني

رفتيم جام جهاني

 

جايي كه جومونگ در مقابل رستم زانو زد

مباركباد

حسن روحانی رئیس جمهور شد

در پی پایان شمارش آرای انتخابات یازدهم ریاست جمهوری ، حسن روحانی با کسب بیش از18 میلیون رأی برنده انتخابات شد و از 12 مرداد 1392 ، رسماً رئیس جمهور جدید ایران خواهد شد..
عصرایران - حسن روحانی ، یازدهمین رئیس جمهور ایران شد.

به گزارش عصرایران ، در پی پایان شمارش آرای انتخابات یازدهم ریاست جمهوری ، حسن روحانی با کسب  18 میلیون و 613 هزار و 629 رأی برنده انتخابات شد و از 12 مرداد 1392 ، رسماً رئیس جمهور جدید ایران خواهد شد.

تعداد شرکت کنندگان در این انتخابات،  36 میلیون و 4704 هزار و 156 نفر بود که مشارکتی 72.7 درصد رقم خورده است.

بعد از روحانی ، محمدباقر قالیباف با 6 میلیون و  77 هزار و292 رأی ، دوم شد و سعید جلیلی با 4 میلیون و 168 هزار و 946رأی به رتبه سوم دست یافت.

محسن رضایی هم با 3 میلیون و 884  هزار و  412 در جایگاه چهارم قرار گرفت و ولایتی نیز توانست 2 میلیون و 268هزار و 753رأی به دست آورد و پنجم شود.

در نهایت سید محمد غرضی ، 446 هزار و  15  رأی به دست آورد.

یازدهمین انتخابات ریاست جمهوری ، در روز 24 خرداد 1392 ، برگزار شد

این شور و شیرینی بکامتان ..

این است خواست مردم و دولت مردمی

این پیروزی سترگ بر تمام حماسه سازان ۲۴ خرداد مبارکباد

آن مرد آمد..

آن مرد در باران آمد..

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم ؟

 

با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها
با تو اکنون چه فراموشی‌هاست
چه کسی می‌خواهد
من و تو ما نشویم
خانه‌اش ویران باد
من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی،
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وانکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می‌خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه‌ی هر دشمن دون
آویزد
دشت‌ها نام تو را می‌گویند
کوه‌ها شعر مرا می‌خوانند
کوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه‌ی اندوه زچیست؟
در تو این قصه‌ی پرهیز که چه؟
در من این شعله‌ی عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز - که چه؟
حرف را باید زد!
درد را باید گفت!
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخنی از
متلاشی شدن دوستی است،
و بحث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی ـ
ـ یا غرق غرور؟!
سینه‌ام آینه‌ای است
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی ‌دست مرا،
مرغ دستان تو پر می‌سازد
آه مگذار، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی‌ها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پرمهر مرا سرو تهی بگذارد
من چه می‌گویم، آه...
با تو اکنون چه فراموشی‌ها؛
با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌هاست
تو مپندار که خاموشی من،
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می‌خیزند»

"حميدمصدق"

ازدحام ..

پُرم از ازدحام فکر

دائم

در پس این کوچه های پر هیاهو

در لابلای پیچش این زندگی پرم

در آرزوی رود

چون موج پر خروش

از دغدغه پرم

چون برگه کاه

در بستر پرتلاطم زمان

از نومیدی پرم

من مثل بمب مملو از سکوت

چون سنگ صبر

از درد این ناگفته ها پرم..

نباید مایوس شویم..

اکبر هاشمی رفسنجانی در دیدار اعضای ستادهای انتخاباتی اش با اشاره به وضعیت ایجاد شده و رد صلاحیتش توسط شورای نگهبان گفت:

 ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﻣﺎﯾﻮﺱ ﻧﺸﻮﻧﺪ .

 ﺍﻣﯿﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻧﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﯾﺎﺱ ﻭ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ. ﺭﻭﺯﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ ﻭ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻨﺪ.

به گزارش پارسینه؛ ﻫﺎﺷﻤﯽ ﺩﺭ ﺑﺨﺶ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﺳﺨﻨﺎﻧﺶ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﺷﺪﯾﺪ ﺍﺯ ﻭﺿﻊ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﮐﺸﻮﺭ ﻭ ﻣﺸﮑﻼﺗﯽ ﮐﻪ ﻋﺰﺕ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﺪﺷﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﮔﻔﺖ : «ﺍﮔﺮﮐﺴﯽ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﯾﺰﯼ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻋﻤﺪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺿﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺑﺰﻧﺪ، ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺪﺗﺮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﮐﺸﻮﺭ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﮐﻨﺪ .»

ﻭﯼ ﺑﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﻭﻟﺖ ﺑﻌﺪﯼ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﮔﻔﺖ : «ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺳﺨﺖ، ﺍﮔﺮ ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻨﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮﺩ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﻭ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻢ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ 6 ﻣﺎﻩ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯼ ﻫﺎ، ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺻﻄﻼﺡ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺭﺳﻮﺍ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ .»

ضمنا پایگاه خبری جهش، بخش بیشتری از این سخنان را منتشر کرد:
 
- خدمت رهبری هم رفتم و گفتم در انتخابات نامزد نمی شوم .

- اشاره کردم نگفتم نمی آیم. همین یک جمله کافی بود که لشکرکشی سنگینی کنند. پس از آن بود که سیل نامه ها و تلفن ها از نجف، قم و مشهد که همه از مراجع بزرگ بودند برای نامزدی بنده آغاز شد. چطور می توانستم اینقدر مستبد به رای خودم باشم که به آنها و به خصوص این جوانان نه بگویم؟

- من خود می دانم نباید می آمدم و در جلسات خصوصی هم گفتم که اینها را از هرکس بهتر می شناسم.

- یک روز قبل از نام نویسی این تفکر بر من افتاد که دیگر نمی توان در برابر مردم مقاومت کرد. اینکه شخصا چه کردم بماند چون از آن حرف در می آید. پس از ثبت نام تا نیمه شب بیدار ماندم و به شرایط که ما در داخل و بیرون کشور داریم و این آدم هایی که بوق به دست دارند و البته تک تک آنها را با تفکرات و امیالشان می شناسم فکر کردم.

- با این کوی مشکلات هرکس که راضی به پذیرفتن مسوولیت باشد باید ابتدا قصدش را پرسید که با این بودجه بدون منابع چگونه می خواهد 25 درصد حقوق کارمندان را افزایش دهد؟ دولتی که بیش از 500 هزار میلیارد تومان به بانک ها و پیمانکاران بدهکار است را چگونه می خواهد اداره کند؟

- پولی نمانده و اگر هم باشد قابل انتقال به داخل نیست. پول های خارجی را خوشبینانه به چین دادیم و آنها با دریافت هزینه ای آن را به یوآن تبدیل کردند و بعد هم گفتند به جای پول کالا می دهیم و بعد از آن هم گفتند نه هر کالایی، بلکه آنچه خودمان تعیین می کنیم می دهیم. هند هم آمده نفت ما را با قیمتی خیلی ارزان می خرد اما حاضر نیست حتی روپیه بپردازد. این گزارش وزیر بازرگانی و رییس کل بانک مرکزی است که در یکی از جلسات تلخ مجمع آمدند و گفتند.

- ما کشاورزی کوچکی داریم. با سم های چینی محصولات پارسال و امسال را از دست دادیم حالا ببینید مردمی که داروی چینی می خورند چه می کشند. چند سال پیش با یک تمام بهترین داروهای دنیا را می خریدیم. وضع دارو و غذا این شده و هیچکس نمی داند فردا چه می شود.

- کاسب وقتی جنس می دهد باید جایگزین آن را بخرد اما نمی داند فردا باید به چه قیمتی جایگزین کند و ناچار آن را نگه می دارد.

- افتخاراتی که ایران چه قبل و چه بعد از انقلاب داشت کتمان شدنی نیست و ایران کشوری عزیز بود. من خودم با ماشین همه کشورهای اروپایی را گشتم و رانندگی کردم. از این کشور به آن کشور می خواستم بروم فقط پاسپورت را نشان می دادم. حالا به جایی رسیدیم که مردم امروز می ترسند زن خودشان را با خود به سفر خارجی ببرند چون بی اهانتی می شود.

- در مجلس سنای آمریکا دو طرح خطرناک وجود دارد؛ منتظر انتخابات بودند که تکلیف روشن شود و گویا از این پس فعال می شوند. می خواهند سیستان و بلوچستان و و آذربایجان را تجزیه کنند. بعد هم قرار است اگر اسراییل به ایران حمله نظامی کرد به او کمک نظامی کنند. شاید جنگ روانی باشد اما به قول علما هر احتمالی برای انسان تکلیف می آورد.

- به نظرم بدتر از این حتی با سناریو و راه های تخریبی از پیش تعیین شده نمی شد کشور را اداره کرد. با این وضع اگر کسی راضی باشد که مسوولیت بپذیرد باید خیلی از خود ایثار نشان دهد.

- نمی خواهم وارد فضای اظهارات و تبلیغات آنها شوم اما نادانی انسان را اذیت می کند. اینها نمی فهمند دارند چه می کنند؟ حتی اگر دشمنی و رقابت هم داشته باشند عقل می گوید که بگذارید بیاید و بعد رسوا کنید. می گذاشتید مردم با امید پای صندوق می آمدند و بعد از 6 ماه متوجه می شدند که همه چیز دارد گرانتر می شود. نمی دانند کسی بود که خود را قربانی کند و سپس راه را برای دیگران باز کند. همانطور که پس از جنگ خیلی از نمایندگان به من می گفتند از مقام مطالبه به مقام پاسخگویی نقل مکان نکن اما به خدا توکل کردم.

- همان تجربه پس از جنگ را با مقداری تغییرات یک فرمول قابل حل است. خارجی ها آن دوره به من می گفتند easy man چون خیلی کم طول کشید که درهای خارج به روی ما باز شد. الان هم می شود آن تجربه را به آسانی انجام داد اما با این تفاوت که مردم آن موقع دلسوز بودند. این همه خصومت و افتراق در جامعه وجود نداشت.

- پس از راه اندازی ستادها پیغام دادند که ما با اصلاح طلبان کار نمی کنیم و ستاد اصولگرایان راه اندازی شد. این یعنی در جمع آنها هم انسان عاقل زیادی وجود دارد.

- فکر نمی کردم با آمدنم در کشور موج ایجاد شود. فکر می کردم مثل گذشته باشد. مردم به یاس رسیده بودند که ناگهان موج ایجاد شد.

- مایوس نشوید. در هیچ حالتی انسان نباید دچار یاس شود. برای ما هم این حالت قابل تصور نبود. ممکن است اندکی با تاخیر ضررها ادامه یابد اما روزی می رسد آنها که باید می آیند. اگر نگرانی باشد تنها از طرف دشمنان خارجی است که البته جدی است.

- امید است که در شرایط موجود تصمیم جدی بگیرند و فرصتی دیگر ما و مردم داده شود و خودم امیدوار هستم. از همه مردم هم می خواهم که امیدشان تبدیل به یاس نشود و آرامش خود را حفظ کنند. به هرحال ما چاره ای نداریم و آنها که این کار را کردند نیازی به دشمن خارجی ندارند چرا که مشکلات از درون در حال وقوع است.

- نباید ضربه ای متوجه نظام شود. یکی از ضروری ترین کارها این بود که حماسه سیاسی رهبری محقق شود که نشد و مقدمه حماسه اقتصادی بود.

*****

اسحاق جهانگیری با حالت بغض:

- جریان افراطی که کار کشور را به اینجا رساند فکر نمی کند ظرف یک هفته موج ایجاد شود. موج بلند را که دید به فکر افتاد با استوانه انقلاب برخورد کند. برای ما که هنوز به جمهوری اسلامی باور داریم جزو تلخ ترین روزهای زندگی مان است.

- در کدام دانشگاه مدیریت آمده که سن بالا یا پایین در مدیریت تاثیر دارد؟ ممکن است کسی صبح تا شب بدود اما نتواند یک تصمیم درست برای کشور بگیرد.

***
مجید انصاری:

- ردصلاحیت قهرمان بزرگ تاریخ ایران آن هم به بهانه کهولت سن یکی از تلخ ترین طنزهای روزگار است. از آن طنزهایی که در قرن یک بار برای طنزپردازان فرصتش پیش می آید. این کار از سوی کسانی انجام شده که به دلیل کهولت سن دستاویز همه طنزهای پیامکی دنیا هستند.

- بگویند هاشمی در کدام عرصه مطرح بوده و نتوانسته؟ بگویند خودشان چند جلسه در مجمع غیبت داشتند و با چقدر تاخیر می آیند و با چند ساعت تعجیل می روند؟

- تروریست های حیثیتی امروز حق دارند عصبانی باشند. وقتی خبر نظرسنجی را خواندند که هاشمی 57 درصد رای قطعی و حدود 10 تا 15 درصد هم افزوده خواهد داشت و در مرحله اول با 70 درصد پیروز انتخابات خواهد بود به صرافت برای تغییر روند انتخابات افتادند.

نقل از :"سایت تابناک"

نامزد من کو؟

خوشبختانه در برهه حساس كنوني جوّ مهر و محبت در جامعه پراكنده شده و همه حالت عشق و ازدواج به خودشان گرفته‌اند.

همه افتاده‌اند پي نامزدبازي و احوالات جواني يادشان افتاده. فقط حيف كه اين همه عشق به وصل منجر نمي‌شود. لذا اين روزها به هر كسي كه مي‌رسي  يك جمله را تكرار مي‌كند: «نامزد من كو؟!»

شهرام شکیبا

هاشمی آمد

بسم الله الرحمن الرحیم

هاشمی آمد


آمده ام خدمت کنم