تسلیت

چشمهای خیره شده به جیب پدربزرگ،

کت آویزان شده به چوب لباسی کنار اتاق،

دلهره دزدیدن شکلاتها از جیب پدربزرگ،

صدای تپش قلبها هنگام فراز از دست پدربزرگ عصا به دست

لحن آرام صدای مادربزرگ

آجیل های مخفی شده در کرسی مادربزرگ

تخم مرغهای به ظاهر رنگی عیدی در دستان مادربزرگ

و ناگاه سفره عیدی خالی بی حضور مادبزرگ


پی نوشت:

نیلوی مهربان!

با رفتن هر عزیزی

بخشی از وجود ما هم می رود

میدانیم و تسلیت می گوییم

ما را در غم خود شریک بدان ....

پیام بازرگانی

شنیدید تو بعضی از پیامای بازرگانی میگن

فقط یک روز دیگر باقی است

تا

. . .

زندگی من هم شده یه پیام بازرگانی

چون

فقط یک روز دیگر باقی است

تا

وداع

وداع با این سرزمین

وداع با این آدما

وداع با این درختای سر به فلک کشیده چنار

وداع با این همه مهر و محبت و صفا

و

وداع با همه ی این زیباهایی که اینجا هست و قراره دیگه نداشته باشمون

ولی

هرکجا هستم

باشم

آسمان مال من است،

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین

مال من است

بدرود

 

 

دل شکستگان

فکر میکردم

خوشبختی و شانس

از آن گنهکاران است

نمیدانستم

دل شکستگان

نزد خدا

مقرب ترند

دلشوره

در دلم جشن بزرگی برپاست

اما

شور نبودنت را می زند

خدا

وقت هایی  

که ناگهانی دلم  می گیرد

وقت هایی

که بی بهانه، بهانه می گیرم

فکر میکنم

دلم برای تو تنگ می شود

 خدا

سادگی

آمده ام تا با تو زندگی ساده ای شروع کنم

انتخاب حلقه مان

گواه صداقتم

حلقه ازدواج

تو و من

چشم های تو و من

قصه ی باران و کویر

دست های تو و من

قصه ی موسی و رمه

همیشه

همیشه گرسنه که باشی

سیر میشوی

از این دنیا و از این آدمها سیر میشوی

از این همیشه نبودن ها سیر میشوی

شاید هم از خدا سیر میشوی

آتش جان

آتش به جانم می زنند

وقتی

تو در اوج سرما

برای روشن نگاه داشتن این شعله ی عشق

در پی جور کردن هیزم میروی

دستکش که نداری

لااقل شالگردنم را خوب دور گردنت ببند

قرمزی دستانت کافی است

طاقت دیدن صورت قرمزت را ندارم

 

 

دعا

میگن دعا قضا رو برمیگردونه

حتی اگه آسمونی باشه

حتی اگه محکم باشه

میگن دعا کلید همه رحمت هاست

خدایا به این وقت عزیز

به این اذان دلنشین ازت میخوام

«دلشُ آروم کنی و بذر عشق رو تو دلش بکاری»

ازت میخوام

به حرمت دل کوچیکش

« نذاری هیچوقت دلش، پر از گرد و غبار غم شه و چشاش پر از ابر بارون زا»

الله اکبر