آدرس وبلاگ جدید

سلام

 بعد از مشکلات بلاگفا، کوچ کردم به بلاگ اسکای...خوشحال میشم مهمون خونه جدیدم بشید

http://mehr-negar.blogfa.com

اردیبهشت

سلام

اردیبهشت با همه ماهها فرق میکند...

و ابن اردیبهشت با همه اردیبهشتها فرق میکند...

اردیبهشت شلوغی است...

و من تصمیم های تازه ای گرفته ام...

متفاوت با فروردینی که گذشت...

 

زن کجاست؟!

زن همه جا پیدا می شود

هر جایی که فکرش را بکنی

در هر موقعیتی که فکرش را بکنی

با هر منشی، با هر اخلاقی و با هر طرز فکری

اما لازم است مثل هر پدیده دیگری دیده شود، بررسی شود،

به نیت تواناییهایش بها داده شود، نه به اندازه جنسیتش

باید زن را شناخت

باید زن را پیدا کرد...

 

امسال خانوم اردیبهشتی حول و حوش روز زن سنگ تموم گذاشته و همه حرفهای دل من رو زده. دعوتتون میکنم پستهاش رو بخونید:

هدیه به چه قیمتی

در بزرگداشت مقام زن

کار از خستگی گذشته

سلام

هیچ گاه به اندازه این روزها احساس درک نشدن نداشتم. این روزها چیزهای تازه ای رو تجربه میکنم که نه میتونم بیانشون کنم و نه وقتی بیان میکنم، کسی میتونه واقعیت رو از دید من ببینه!!

احساس تنهایی و غریبگی عجیبی دارم....

احساسی شبیه گم شدن در دنیا...

جالب اینکه در روزهایی که دارم شبیه ترین احساسات به مردم دنیا رو تجربه میکنم، انگار هیچ کس انتظار نداره من هم مثل دیگران باشم!

احساس تنهایی، احساس فهمیده نشدن از جهنم هم بدتر است!

احساس دور شدن از همه آنچه آشنا بود، همه آنچه داشته هایتاست...آنقدر که با خودت هم احساس غریبگی کنی و همه اینها خسته ام کرده است. مثل باری که شب و روز بر دوشم است و نمی دانم کی قرار است در مقصد به زمین برسد؟!!!

پستهای فروردین 93 را که میخوانم، احساس بدی پیدا میکنم...

چقدر فرهیخته بودم! چقدر خوب به اطراف نگاه میکردم! چقدر از خودم و زندگی راضی بودم! چقدر لبخند داشت به جای بغضها و اشکهای این روزهااا! چقدر آن خانم مهندس با این خانم دکتر فرق داشت!

کارهای روزمره و تکالیفم را با کمترین حوصله انجام میدهم، بیشتر از همیشه میخوابم، کمتر از همیشه کارهای فوق برنامه علمی و فرهنگی انجام میدهم، اما بیشت از همیشه خسته ام، غمگینم، از عملکردم و از خودم راضی نیستم، دنبال تفریح نمیگردم، روزنامه ها را نمیخوانم، کمتر تلویزیون میبینم، به اطرافم حساس نیستم، ذوق نوشتن ندارم، ظاهرم را حفظ میکنم اما دل و دماغ هیچ کاری ندارم و احساس می کنم هیچ چیز سرجایش نیست...

امروز که به خودم نگاه میکنم به نظرم کارم از خستگی گذشته، افسرده ام!...

 

خستگی

سلام...

خسته شدم...

نیاز به یکم فکر آزاد دارم...

اطمینان و امنیت...

و تنوع...

خسته ام از ...

 

حس

سلام

سال 93 سرشار بود از احساس...

روز آخر فروردینش پر بود از اشک شوق و احساساتی که توان بروزش با کلمات نبود و مرا با عدد 3 پیوند داد. بهار پر بود از شادی و سرخوشی نزدیک شدن به آنچه برای فرداها در سر دارم...

اردیبهشت مثل همیشه زیبا بود و آبستن قصه ای که اگرچه من از آن بی خبر بودم، اما از لطف اردیبهشتی بودنش کم نمیشود...!

تابستان آرام گذشت، با باشگاهی که برخلاف سال قبل بی انرژی و انگیزه در آن حاضر میشدم. اما رفته رفته قصه ای نوشته میشد که آخرین روزهای تابستان، حس ماجراجویی مرا برانگیزد و 27 شهریور باز هم روز مهمی از سرنوشت من نوشته شد، مثل سالهای 67 و 85...

پاییز اما حسی دوگانه داشت، پر از انگیزه، هدف، رقابت و پر از غم، دلهره، سرگیجه، ندانستن و... زمستان اما برف سردی بر همه این احساسات نشاند و پس از آسودگی از گذر آبرومندانه ترم اول، حس تازه ای پیدا شد، حسی به گرمای نشستن کنار شومینه و تاب خوردن روی صندلی راحتی! اما هنوز دلشوره هایی بود که گاهی اشک میشد، گاهی بیقراری...!

نیمه زمستان حس صبوری را بیدار کرد، صبوری ای که به ده ماهه متولد شدنم هم ربط داده شد!!!!!...

صبوری تا عصر جمعه ادامه داشت و باز هم 22 روی مقدسش را نشان داد، 22یی که با یک نام هم گره خورده بود و یک ساعت و چهل و پنج دقیقه پر بود از تلاطمی روحانی!

هفته بعد چهره علی پهلوان بر شیشه مغازه، انتشار آلبوم پنجم آریان را که سالها منتظرش بودیم نوید داد. اما چشمان غمگین علی و نام خداحافظ به یادم آورد این آخرین است. اما با خاطره بازی با نغمه خداحافظی با آریان و پر از آرزوهای خوب، به سال 94 و روزهای نو سلام میکنم.

 

 

از اونجایی که این پست بیشتر جنبه خاطره بازی با سال 93 برای خودم رو داشت و خیلی واضح نبود، دوست دارم برای تشکر از همراهی دوستای عزیز وبلاگیم در احساساتم، پیشنهاد کنم تو روزهای نوروز احساسات خودمون رو بشناسیم و نام گذاری کنیم. هر روز 5 حسی که تجربه کردیم رو بنویسیم و به علتش و واکنشمون بعد از ایجاد اون حس فکر کنیم. این کار کمک میکنه حال خودمون رو بهتر بفهمیم و بهتر بتونیم وقتی در شرایط مختلف قرار میگیریم راجع به برخورد عاقلانه و مناسب تصمیم بگیریم. امیدوارم با این تمرین خودمون رو بهتر بشناسیم و سالی نیکو بسازیم.

 

سالی سرشار از خوشبختی برای همه مردم جهان و دوستانم آرزومندم

نوروز باستانی خجسته باد

 

چرا پیرزن؟!

سلام

دلم برای شما و وبلاگم تنگ شده....

 

دو روز پیش، مهمترین مقا.م اجر.ایی کشور در یک سخنرانی در جواب نطق یک شخصیت دیگر که به قول عزیزی خور.اک داخلی بود، عبارتی به کار برد که کاملا نشان دهنده فرهنگ عمومی ماست.

"این حرفها، هر پیرزنی را هم به خنده می اندازد."

یعنی در فرهنگ ما هیچ موجودی نفهم تر و بی سوادتر از پیرزن نیست و هیچ لغت دیگری توصیف کننده نفهمی یک شخص نیست. مثلا یک پیرمرد، یک شخص سالخورده، یک بچه پنج ساله، یک بچه قتداقی، یک آدم بی سواد و حتی یک بز!!!

شبیه این عبارت که تا به حال از زبان سایر مسئولان و گروههای مرجع جامعه رسانه ای شده، بیانگر بخش مهمی از عقاید مردمان سرزمین ماست که در خانه ها، تاکسی و حتی قدیمی ترین دانشگا.ه کشور شنیده میشود. عقیده ای که باور دارد، زن کمتر از مرد میفهمد و هر چه پیرتر شود عقلش بیشتر به زوال میرود. اما مرد همیشه بیشتر میفهمد و هر چه پیرتر شود، پخته تر و عاقل تر میشود!!!

قلبم میشکند وقتی یکی از معتبرترین اساتید رشته ام در کلاس میگوید: خب خانمها معمولا کمتر تحلیل میکنند و کمتر در جریان امور هستند و مثلا برای نشان دادن کمی روشنفکری و پررو نشدن زیاد پسرها اضافه میکند البته منظورم این نیست که لزوما همه خانومها اینطور هستند!!...

به شنیدن این حرفها در این جامعه سنتی عادت دارم، اما در یک آکادمی دانشگاهی چرا؟!!

چرا باید همان لحظه لبخند پیروزی بر لبان پسرکان همکلاسم بنشیند؟!

شکستن قلب من و دیگران همجنسانم چه سودی دارد؟ شکستن بی صدای شخصیت نیمی از جامعه چه بر ما می افزاید؟

جز اینکه کارایی نیمی از جامعه را با کشتن اعتماد به نفسش و کارایی نیمی دیگر را با تنبلی ناشی از اعتماد به نفس کاذب میگیریم؟

آیا این کار دشمن شادمان نمیکند؟ همان آقایی که خواستیم با این حرفها به خیال خودمان توی دهانش بزنیم و اقتدارمان را نشانش دهیم با عقب ماندن ما شکست میخورد؟

کی میخواهیم باور کنیم این جنگ جنسیتی دودش به چشم خودمان میرود؟

 

پیوست: به خوندن این پست مرتبط خانوم اردیبهشتی دعوتتون میکنم.

یادآوری: در پاسخ به کامنت گذار محترمی که نگران خصوصی شدن کامنتهای من هستند، باید بگم تا جایی که امکان داشته باشه دوست دارم نظرات به صورت آزاد منتشر بشه ولی بلاگفا به طور خودکار بعد از یک ماه کامنتها رو تاییدی میکنه. پس نگران نباشید همچنان روال این خانه همان است که بود.

 

بین ترم...

سلام

ده روزه امتحانام تموم شده، اما هنوز خسته ام! خیلی خسته....

این روزها کاری به جز خواب و وا.یبر.بازی و یه قرار دوستانه انجام ندادم

حتی حس و حال نوشتن که سرگرمی و دلخوشی همیشگیم بوده رو هم نداشتم....

لپ تاپ رو فقط برای دیدن نمره هام و چند تا ایمیلی که باید میفرستادم باز کردم!

...

اما حالم خوبه

خوشحالم که دوستایی دارم که حالم رو میپرسن و سراغم رو میگیرن

دوستون دارم

 

نیکبختی

سلام

براساس معیارهای کلی مردی که اخلاق، پول، شهرت، قدرت، علم، تیپ و زن زیبا و خوش اخلاق و باسواد داشته باشه خوشبخته و من چند روز پیش فهمیدم استاد راهنمای من چقدر مرد خوشبختی است که همه اینها را با هم دارد، در واقع خانواده خوشبختی هستند.

خانواده ای که چیزی از امکانات مادی کم ندارند و برعکس خیلیها که با وجود اینها زندگیشان رنگ و بویی ندارد، قدرش را هم می دانند. پس از سالها مینشینند از اتفاقات روزشان برای هم میگویند و میشنوند و شاید کنار هم لیلی و مجنونی با امضای خاص میخوانند!

 

روز جمعه در ختم اقوام استاد راهنمای عزیزم شرکت کرده بودم. برای ما که چندان عزادار نبودیم و برای احترام شرکت کرده بودیم و حواسمان به اطرافمان بود، ختم پرحاشیه جذابی بود. از آشنایی با تیپ خانوادگی استاد تا چهره های معروفی که یک جا کنار هم میدیدیم هیجان انگیز بود...

 

اما جذابترین حادثه وقتی بود که همسر استاد که به نظر زن آروم و فروتنی بود، ازم خواست خودم رو معرفی کنم تا به دکتر بگن، در حالی که من این کارو به خاطر اینکه به خاطر سپردن نام غریبه ها کار سختی است بی فایده میدونستم. اما بعد از گفتن اسم خودم و بعد هم دوستانی که داشتم معرفیشون میکردم، در کمال خوشبختی، یهو دیدم تو بغلشم و در گوشم میگه: من کارهاتو دیدم، دکتر همیشه ازت تعریف میکنه. چند لحظه بعدی هم که کنار هم ایستاده بودیم خیلی صمیمی افرادی که بهش تسلیت میکردن رو بهم معرفی میکرد.

از اینجا به بعد روح منم در کنار مرحوم به پرواز دراومده بود و از همیشه بیشتر عاشق استاد بودم و عاشق همسرش که بلدن اینقدر ساده و صمیمی به دیگران نوازش بدن...میتونن حسود نباشن و برخلاف خیلی از آدمها که ترس از سستی جایگاهشون دارند، در مقابل تعریف شوهرشون از یک دختر جوان سریعا نگران از دست دادن طراوت جوانیشون نمیشند که طرف مقابل دیگر جرات حرف زدن نکند تا یک وقت ناخواسته نکته ای از حرفهایشان در نیاید!

خیلی خوشحالم که همیشه هدیه هایی به دکتر دادم که برای خانوم نیکبخت هم قابل استفاده بوده و حتی میتونست به رابطه عاشقانه شون هم کمک کنه...!

 

 

تصمیم گرفتم اگر خدا خواست و همسرم استاد دانشگاه بود، اسم دانشجوهاش رو یاد بگیرم تا بچه های مردم به سرحد ذوق مرگی برسند!...چون انسانها به ویژه جوونها به تایید و تمجید به جا و واقعی بزرگترها به ویژه اونهایی که بیشتر قبولشون دارند نیاز دارند. پس از چهره، لباسها، آرایش، نمرات، کارها، اخلاق و رفتارشون تعریف کنیم و بهشون امید بدیم. من تاثیرش رو در جاهای مختلف خصوصا در رفتار استاد عزیزم که بارها همین جا دربارش نوشتم دیدم...

همچنین بسی خوشحالم از اینکه من به خاطر مدرک همسرم، خانم مهندس یا خانم دکتر نمیشم. هم بدم میاد از اینکه همه جا آدم با عنوانش شناخته بشه و بیشتر از اون از اینکه هویتت دروغین و وابسته به شخص دیگه ای باشه!

 

همیشه در کنار عزیزانتون شاد باشید

و در مراسم شادی شرکت کنید

مثلا من برم عروسی پسر استادم!

 

بازنوازی ترانه

گاهی تراوشات فکری در جوهر خودکار جاری میشه و روی کاغذ جا خوش میکنه، غافل از اینکه هنوز در جان و روان آدمی جریان داره و در بزنگاهی از زمان جور دیگری جاری میشه. فرقی نداره دوری دو روز باشه یا یک ماهه، دختر کوچولوی درون، فضایی برای بارش دلتنگی پیدا میکنه، به بهانه های متفاوت، بهانه هایی که برای خودش هم تشخیص آنها از یکدیگر دشوار است و فقط وقتی رد جوهر را میبیند به یاد می آورد، این ملودی را قبلا با ساز و نوایی دیگر نواخته و ترانه اش را سروده و دارد باز می نوازدش. ترانه ای سرشار از قلبهای بزرگ و اندیشه های بلند و پاهایی روی زمین...

آیا ترانه همیشه در حال نواختن است؟!...

 

 

پ.ن: همنوایی دخترانه یعنی تو یه روز همه دخترای کلاس بدون هماهنگی باهم، غیبت کنن و سختگیرترین استاد نگرانشون بشه. از نظر من که ارتباط ناخودآگاه خیلی موثرتر از ارتباط خودآگاهه. تا حالا شده بخواین شب عید با همکلاسیاتون هماهنگ کنید که کلاسو بپیچونید؟؟ چند بار موفق شدید همه رو هماهنگ کنید؟؟!!