چند کلمه واقعیت ...

تو شاید بدانی !

مغرور نیستم ، فقط نیازی به حرف زدن با هر کسی را نمیبینم ...

ایرادگیر نیستم ، فقط ترسیده ام از فراموشی وعده وعیدها ...

شکاک نیستم ، فقط دل خسته ام از اعتمادهای بیجا ...

خودخواه نیستم ، فقط بی تفاوت شده ام نسبت به همه چیز ...

لال نیستم ، فقط ترجیح میدهم سکوت کنم در برابر گفته های بی منطق اطراف ...

قدر نشناس نیستم ، فقط توقع ام مناسبه جایگاهم است ...

آدم سخت گیری نیستم ، فقط آدم سخت گیر می آورم ...

... اما ...

این روز ها شیشه شده ام ، زود میشکنم ولی دیگر نمیبرم ...

میدانی دوست من ؟ این روزها خودمم ، کمی پیرتر ...

بگذریم ...

دلم عجیب مستی می خواهد ، بلند فریاد بزنم به سلامتیه ...


به سلامتی روزی که من سفید پوشیدمو شما مشکی !

به سلامتی اون چندتا شونه که تابوت من روشونه !

به سلامتی یه صدای بلند و صدای تکرار جمعیت !

به سلامتی صدای صوت قرآن یه بینوا !

به سلامتی اشکایی که میریزه !

به سلامتی خاکا و سنگایی که میشن کل داراییم !

به سلامتی تمام دل کندنا و خاطره ها !

به سلامتی بغض کردنا برای دلبستگیام !

به سلامتی تنهایی زیر خاک !

به سلامتی اونیکه میشه جایگزینم !

به سلامتی اون روز که دیگه نیستمو فراموش شدم ... !!!


به سلامتی تویی که زندگیتو جوونیتو به پام سوزوندی !


باید ساکت بمونم ...

 دلم از همه گرفته ... همش مهم نیست ...

مهم اینه که الان تو هم شدی جز همه ...


ای کاش ...

فقط ای کاش ...

هیچی نمیگم !


 بازم تنها موندم ...


کاش به جای پاییز تو با مهر می آمدی ...!!!


درد اینجاست ...


من عاشقانه هایم را روی همین کاغذ مجازی حک می کنم !

از لج نو ...

از لج خودم ...

که حاضر نبودی یک بار واقعی به حرفهایم دل بدهی ...

و درد اینجاست که همه می خوانند و یاد عشقشان می افتند و تو هنوزم بی خیال منی ... !!!


من د,ستت دارم ... خیلی !

سیب هنوز هم شیرین است !

هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا می فروشد ...

شیطان بهانه بود !

آهای آدمه این روزهای من ، حوایت لبخند را دوخته است به لبانش ...

کجاست قراری که بر قرار بود نه بی قراری !

نمیگذره ...


دیدار ما نه به آب و هوا بستگی دارد نه به ترافیک شهری ...

تنها دل می خواهد که تو نداری ... !

خیلی تلخه همه چیز ...

چه روزایی بود ... چه جوری گذشت ...

روزای الانو ببین ... الان چطور داره می گذره ...

خدایا روزای آخرم چی میشه ؟؟؟؟؟

چه سختیایی، چه بغضایی، چه حرفایی، چه نگاههایی ...

خدایا چطور دووم آوردم و کسی نفهمید ؟؟؟ ... تو دفاع نکردی ازم هیچ وقت !

چرا انقد کم آوردم و صبرم کم شده ؟؟؟

دوباره تموم دلم انگاری زیر و رو شده و زخماش سر باز کردن ... از آدما بیزارم ...

از همه ی اونایی که دوست بودن و خنجرشون از دوشمنم بیشتر میبرید ...

روزای دانشگاه ... روزای سرکار ... یادته چقد شکستم بخاطر سادگیم؟ بخاطر اینکه نمی دونستم

آدمای گرگی که لباس میش تنشونه نمی تونن دوستم باشن ... یادته بخاطر بچگیم چقد

خورد شدم توی اون جمع ؟؟؟

چقد بد بود اون روزا ...

انقد بد بود که بغضه تمومه اون لحظه هایی که باید ادای آدمای بی تفاوت و منطقی رو در می آوردم،

الان داره از چشمام هجوم میاره روی کیبورد ...

تنها موندم این روزا ... تنهای تنها ...

خیلی دلم می خواد بزارم برم ... انقد دور شم از همه که فقط داد بزنم خدایاااااا دست دلمو

ول کردی ... بگم خدایااااا توی شلوغی بنده هات گمم کردی ...

اما خوب می دونم من ازت دور شدم ... من عاشقتم خدا ... یه بار دیگه بغلم کن ...



نه روز دیگه تولدته و یه دنیا احساس پیشکش این روزا و لحظه ها می کنم ...


ای کاش یه پایانی برای نقطه چینای زندگیم وجود داشت !

 

ایستاده ...

نگاه می کند ...

... و ...

لبخند زنان پایش را روی گلویم فشار میدهد !

تنهایی ...

 

نزدیک تر ازینا بودیم ...

در سینه ات چیست ؟؟؟

هر چه هست تنگ نمی شود ... تند نمی زند ...

مراعات را می فهمد اما مراعات نمی کند ... عشق را می خواهد اما خرجش نمی کند ... دروغ را می فهمد

اما احساسش دروغیست ... مردی را می پسندد اما در تنها گذاشتن نامردست ... رحم را دوست دارد

اما مدام بی رحمی می کند ... نگاه را می بیند اما تعبیرش را فراموش می کند ... مهربانی را می داند اما

پرخاش می کند ... لبخند را می پسندد اما اخم را جایگزینش می کند ... احساس را می خواند اما منت

نام می کزارد ...

بانویش را می خواهد اما دعوت نمی کند ...

من را دوست دارد اما باور نمی کند ...

 

روزام خاکستری شده ...

باید صبوری کرد ...

باید ساکت بود ...

باید طاقت آورد ...

به بهانه ای ... به بهاییی !!!

دلم خیلی گرفته از آدما ... خیلی زیاد ...

قشنگترین عشق ... نگاه خدا به بنده هاشه ...

حالا که آرومی از این دوری ... سپردمت به خدا ...

 

دو روز دیگه بیشتر نمونده ...

 

به این دلتنگی عادت دارم هر روز

به قلبی که یه تیکه چوب میشه

به زخمایی که امشب میزنیو

تا قبل دیدنت زود خوب میشه

به این دلتنگی عادت دارم هر روز

به این که ساده دارم میرم از یاد

به چشمایی که بستم یاد میدی

تو همونی که دلش آغوش می خواد

با بی محلیاتم

لحظه به لحظه باهاتم

همیشه چشم به راتم

کی بر میگردی؟؟؟

همیشه ژا به ژاتم

شریک گریه هاتم

تمومه خاطراتم

کی بر میگردی؟؟؟

.

.

.

شدم مثله یه کویر ...

وااااای خدای من!!!

فکرشم نمیکردم اینجوری بشه حال و روزم ........

هر بار صداتو می شنوم کلی دلم آروم میشه ... دلم نمیخواد قطع کنم ...

دلم نمیخواد حرفامون تموم بشه ... هر بار با ذوق شمارتو میگیرم به عشق شنیدن صدای قشنگت ...

ماه منِ آسمونم خیلی وقته تاریک و غمگینه ...

از سوغاتیام که میگی اصلا خوشحال نمیشم ... انگار وعده وعید دیدنتو داری بهم میدی ...

اما من دیگه صبور نمیشم ... دیگه گول نمی خورم ... باید زود بیای ...

من از همه دنیا تورو فقط میخوام ...

دل بی تو غم زده ... چشمامو نم زده

آرامش منو ... دوریت به هم زده     

بخاطره تو این همه دلهره             

این روزا بدجوری دلم ازت پره ...   

 

انقد منتظرتم که روز و شب دارم به اومدنت فک میکنم و نمیخوام آدمای دورو برمو

دیگه هیچ وقت این کارو نکن ...

 

غمه دنیاست !!!

من انقد بیتاب شدم این روزا که حد نداره ...

مسعود واقعا بعد چهار سال این اولین باره که این همه دور از همیم ... من دیگه تحمل ندارم ...

خیلی بودنت خوبه ... تو وجودت مهربونه ...

همش کارم شده آهنگ گوش دادن و گریه کردن ...

تو راه رفت و برگشت آموزشگاه همش دارم اشکامو پاک میکنم ... اونجا هم اصلا حرف نمیزنم ...

من بدون تو کم آوردم ... تو دنیامی ... بابا مسعودمی ... همسرمی ... دوستمی ...

نفس نمیتونم بکشم بخدااااااااااا ...

غم دنیاست وقتی عشقت دور ازینجاست

وقتی دل بی رمق و خسته و تنهاست

غمه دنیاست ...

 

روزای لعنتی تموم شید دیگه ...

 

داره میگذره ...

امروز چهارمه که نیستی و من تنهام ...

شدم سمانه ی قدیم ... کلی راه میرم تو خیابونا و رفتم کوه ...

اما خیلی بی حوصله و کسلم ... نه بوق ماشین میشنوم و نه تیکه ها و صدای آدما رو ...

میبینی ... تو روح منم بردی ...

میشمارم لحظه ها رو تا برگردی

مسافر من ...

سلام شاهزاده اساطیری بابا ... !

الان دو روز شده که رفتی هلند ... من یه جورایی شایدم همه جوره تنها موندم ...

آرزوم خندیدنته اما جکار کنم که سمانه یاد گرفته تو هوای تن تو نفس تازه کنه و با قدمای تو قدم بزنه

دلم برات تنگ شده ...

میدونم سیزده شب دیگه بخوابم تو برمیگردی اما این شبا انقد طولانیه ... اندازه دوتای بچگیم ...

مراقب خودت باش مرد خونه ...

 

به دنیا اومدی...


تولدت مبارک

همیشه بودن و داشتنت یه دلیلی برای

تشکر از خداست...
 

برای تو...

سلام

برای تو می نویسم

برای تو می مانم

و ...

برای تو .....

 

هنوزم ماله منه و هنوزم عاشقانه و عاقلانه می پرستمش

 

با یه دنیا دلتنگی ...

 

سلام ... یه سلام بدون هیچ حرفی ... حتی خالی از سکوت ...

گاهی وقتا توی زندگی آدما لحظه ای متولد می شه

که روح اونا رو وسیع تر از آسمون و رقیق تر از بارون می کنه ...

مثل وقتی که یک نفر و خیلی دوست دارن ...

این جور موقعا آدما حاضرن همه هستیشون رو بدن ...

تا بتونن درست رأس همون لحظه دلتنگی اون فرد رو ببینن.

گاهی وقتا آدما خیلی از هم فاصله دارن چیزی حدود هزار سال نوری!

این جور موقعا حاضرن همه هستیشون رو بدن

تا برای یک لحظه نزدیک هم باشن ...

بتونن طعم صدای همدیگرو مزه مزه کنن ...

لهجه نگاه همدیگرو با تموم وجود حس کنن.

گاهی وقتا آدما می تونن بعد از قرن ها برای چند لحظه دوست داشتنی ترین

فرد زندگیشونو ببینن ...

این جور موقعا حاضرن همه هستیشون رو بدن ...

تا زمان برای همیشه متوقف بشه!

می خوام فقط یه چیزی رو بدونی ... فقط یه چیزو ...

تمام گاهی وقتای زندگی آدما همیشه های زندگی منه !!!

دلم برات تنگ شده ...

 

عاشق آسمونم ... عاشق پروازی ...

 

 دیگه مهم نیست ، چون تو رو ندارم ...

امسال 9 دی ماه، ساعت 2:8 تا 2:11 بامداد، ماه با خوشه ی پروین هم مسیر می شه ...

در واقع این اتفاق هر 200 سال یکبار می افته، ولی این دفعه به علت تغییر در نوع چرخش زمین و

شرایط جوی و دلایل نامشخص دیگه، 23 سال تأخیر داشته ... یعنی223 سال پیش همه ی مردم

دنیا برای پی بردن به همچین رویدادی جمع شدن ...

توی این زمان وقتی رو به شمال بایستی از غرب تا شرق توی یک مسیر مشخص یه عالمه ستاره دیده

می شه ... چون شفق رخ می ده، به جای رنگ سفید همیشگی ستاره ها، اینبار به رنگ طلایی

دیده می شن ...

مثل یه رودخونه ی طلاییه که چون میزان شکست نور توی شفق ایجاد شده روی هر ستاره

انعکاسی متفاوت داره، موج دار دیده می شه ... مثل چشمک زدن ...

قدیمیا بهش می گفتن راه علی، اما الان اسمشو Sheklton یا سبد عشق گذاشتن ...

 

... و من ...

ساعت 12 شب به دنیا اومدم، انتهای 8 دی و ابتدای 9 دی ...

می شد امشب کنار هم ستاره ها رو ببینیم؛

تو هم که عاشق ستاره ای و من بیزارم از ستاره ها ...

آسمونم انقدر گرفته و ابریه که هیچی از اینجا معلوم نیست ...

قسمت نبود، تنها توجیحیه که همیشه جواب میده ... این سبد عشقو به تو که تموم احساسمی

پیشکش میکنم ... دلم می خواد تو شبای نبودنت مخمل سیاه شبم بی ستاره و خاموش بمونه ...

اما خدایی بد روزی رو برای رفتن انتخاب کردی ... همیشه یادم می مونه ...

دلم از آدما گرفته ... جایی واسه فریاد من نیست ... خیلی غمگینم، خیلی ...

فقط می خواستم باشم تا تنها نباشی ... فقط می خواستم دوستت داشته باشم ...

فقط می خواستم مهربونت باشم ... می دونم که یه روزی می پری ... منم که اسیر زمینم ...

این رسمه که روزگار هر چیو دوست داشته باشی زودتر ازت می گیره ...

اما تو عزیزم بودی، همه کسم، عشقم ...

همیشه آروم می باریدم اما اینبار هق هقم داره خفه ام می کنه ... کیه که حالمو بفهمه ... جز تو !

چقدر راحت و بدون هیچ شکی تصمیم گرفتی کنارم بزاری ... اما بدجوری من دوستت دارم ...

با شه یادم نرفته که حق انتخاب با تو بود، تو برو و مردونگیت ... من می مونم و یه دنیا حرف و حدیثی

که تو لحظه های یه زن تنها هست ...

امسالم چشمام به عرش اجابت ... کاش هدیه ی امسالم، نه! هرچه از دوست رسد نیکوست ...

خدایا شکرت بخاطر سالی که گذشت ... تموم می شه همه چی ...

این وبلاگ با تو جون گرفت ... بی تو نمی خوام باشه ...

یادش بخیر، توی اشکای شبونه چه خوبه خدا رو دیدن ... دارم می میرم ... قلبم داره از جا کنده می شه ...

می رم تو دنیای خودم ... همدمه نگفتن و ندیدن و دلتنگیام ... از همه بیزارم بخدا ...

خداحافظ تمام حرفای گفته شده ...

خداحافظ تمام لحظه های دیدن و بودن و داشتن ...

خداحافظ خوب به یاد موندنی من ...

 

این راز سر به مهر ...

.....

آنجا بهشت بود، آکنده از طراوت تسبیح و ذکر دوست؛

حوا و من، به جمع ملائک به احترام؛ بی هیچ معصیت، حتی، گمان گناهی نمی رود

در جمع با سخاوت گل های بی شمار، لم داده زیر سایه طوبی، کنار حوض

بی هیچ زحمتی، نوشیده از زلال گوارای آب رود، تنها به نیتی ...

آری عجیب بود، اول گل سیاه، وآنگه دمیدن از روح خود در او

در بهترین زمانه تقویم کائنات، من را، رقم نمود

احسنت بر خدا ...

اینک، دردانه حریم الهی در این جهان، دستور سجده بر آدم! خلیفه اوست ...

بی معصیت ملک، همه مجذوب و پر سؤال، پروردگار پاک و منزه، خدای ما

ما هر زمان که به تسبیح تو بوده ایم، آخر دلیل خلقت آدم برای چیست؟

مخلوق فاسد خونریز حیله کار، ترکیب پر حکایت از جبر و اختیار

آری ملک، تنها شنیده های خود ابراز کرده بود

وآنگه ندا رسید، می دانم آنچه را که نمی دانی ای ملک

او نام های خود خویش، به من یاد داده بود؛ او با دمیدن روحش به جسم خاک اعجاز کرده بود

آری! بهشت منزل من شد، کنار یار، در زیر آسمان اول و دوم

حوا و من، خیل ملک های بی هوس، لیکن لقای دوست، به معراج بود و بس

انگور بود یا که سیب؛ فرقی نمی کند، شاید بهانه بود تا روح اختیار به گردش در آورد

من مانهد بودم و این راز سر به مهر ...

تقدیر هرچه بود خدایش رقم نمود، حکم هبوط و زمین جایگاه من

باور مکن که رانده درگاه ایزدم، آیا کسی تبعید خلیفه، به ایام دیده است؟

در حکم من، به خط خودش او نوشته بود، اینک خلیفه، به خدا می سپارمت

آری غریب زمینی صبور باش، راه میان آسمان و زمین را نبسته ام

با مهر، راه توبه، به من یاد داد و گفت: تو از منی و به من باز می رسی

برگرد پیش ما، راضی اگر شدی، راضی اگر شدم، دیدار در بهشت، با نفس مطمئن

من آمدم زمین، با عشق و اختیار، تا وانهاده مرکب خاکی به روی خاک

وآنگه امانت خالق به او دهم، تسلیم روح پاک ...

پرواز تا خدا ...

گذشته ... خاطره !!!

 

من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم ، می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم تا به دریا برسم ، شب و آتیش بزنم تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر ، اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر

چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند ، اما دست سرنوشت سر رام یه چاله کند

توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد ، آسمونم نبارید اونم سر گرونی کرد

حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون ، یه طرف می رم تو خاک یه طرف به آسمون

 

آهنگای قدیمی ... چقد خاطره باهاشونه ...

چقد دنیای بچگیم متفاوت بود با همه ... چه کارایی، چه فکرایی ...

اما از این همه دنیا و خاطره چی نسیبم شده؟ سهم من چی بوده؟؟؟

خیلی دلم می خواد بی خیال باشم ... درست مثل اون روزا ...

اما ...

اما نمی دونم چم شده؟ چرا انقد بی قرارم ...

آخه اومد و با اومدنش مجبور شدم توی آیینه نگا کنم ... با دقت ... بدون حرف ...

اون چشمای پر از بغض رو نمی تونم فراموش کنم ... دیگه نمی تونم بیخیال دلم بشم ...

می ترسم ... از تنهایی ... از فردا ... از آینده ای که همه راجع بهش حرف می زنن و ...

آخه می دونم راست می گن، این اضطرابمو بیشتر می کنه ...

می دونم که اشتباهه، این شرمنده ام می کنه ... کاش ورق بر می گشت ...

چقد وقتی فاطیما و پگاه حرف می زنن خندم می گیره ... اینا از چه جنسی ان و جنس من ؟؟؟

حرفا مثل یه آهنگی که همشو حفظم روزی هزار بار تو تاریکی و تنهاییم تداعی می شن ...

آدما خیلی بدن ... حواسشون نیست که چقد دل زود می شکنه ... چقد زود بغض راه گلو رو می بنده ...

همیشه دلم می خواست مرد باشم تا مردونگی رو به همه ی مردای دور و برم نشون بدم ...

یاد بدم ... ثابت کنم ... اما الانم انقدرا فرق نداره، الانم مرد زندگی خودمم ...

از همه خسته ام ... چقدر اتفاقا دارن سعی می کنن منو به ندیدنت عادت بدن ... مگه نه؟؟؟

روزای اول یادته ؟؟؟

می دونی، می دونم یه روزی ام می رسه که واسه همیشه نیستی ...

خوبه که محرم داره میاد ... آره ، خیلی خوبه ...

پس بازم بیخیال ... اینام می گذره ...

 

دوستت دارم ... درست مثل همیشه !

اي به ياد ماندني ترين ....

به يادماندني ترين خاطره زندگي من ....

از پشت پنجره دفتر خاطراتم که مينگرم

تو را در سر سبز ترين باغچه حياط خلوت خانه زندگي ام ميبينم

تو را آنجا ماندگار کرده ام ....

اما تو فراموشم کن .....

ميدانم بودي، برای مدتی کوتاه و دیگر نخواهي بود ....

آخر تو دیر آمده ای هستی که زود خواهی رفت ...

ولي هستي .... نه! اينجا که نه....

در وجودم که سرشار از توست !!!

تو را خاطره کرده ام ....

هر روز به مرورت ميروم .....

مرور خاطره..... مرور تو ... چقدر احساس قشنگیست ...

فراموشم کن .....به حق هفت سین کامل دلت ...

اما من فراموشت نخواهم کرد !!!

 

بهم بگو ... اگه هنوز احساسی هست !!!

 

مثل همیشه ... نه! ... اینبار یه کم فرق می کنه حالم ...

آخه دلتنگیم باعثه ابری شدن آسمون دلم شده ... اینم تکراریه، می دونم!

اما دلم گرفته ازین همه ابر ...

دلم گرفته از این همه سکوت ... سکوت تو ...

چقدر منتظرم ... منتظر دیدن ... منتظر شنیدن ... منتظر ...

6 هفته است که تمام سعیم رو می کنم تا سرم رو گرم کنم ... تا کمتر بهونه

بگیرم ... کمتر ازت بخوام که ...

اما تو این همه مشغله بازم با همه دلتنگیام دنبالت می گردم ...

خیلی برام عزیزی ... خیلی بیشتر از یه حرف ... یه احساس ...

بخدا یه وقت فکر نکنی از پیشرفتت و اینکه کارات درست شده ناراحتما ... نه! ...

فقط می ترسم عادت شده باشم برا لحظه هات ...

آخه اون قدیما انگاری بیشتر دوسم داشتی ... بیشتر حواست بهم بود ...

حداقل تظاهرش برام دلگرم کننده بود ...

من همونم ... ببین منو ... فقط عاشقتر شدم ... همین ...

آخه مگه چی میشه حالا که می دونی دردم چیه، درمونم بشی !؟؟؟!!

یادته بهم گفتی برا من غرور نداری ؟؟؟ ... اما داری ... یه عالمه هم داری ...

پس این سکوتت بخاطر چیه؟ دلم از همین گرفته و غصه دار شده ...

دوسم داشته باش ... یه کم بیشتر ... لب وا کن ... بهم بگو ...

ما که راهمون جداست ... اول و آخر بودنمون مثل روز روشنه ...

پس بزار خاطره هامون قشنگ بشه ... ثانیه هامون ازونم قشنگتر ...

نمی خوام غر بزنم ... نمی خوام گله کنم ...

این تنها خواسته ای بوده که همیشه ازت داشتم ... باهام حرف بزن ... بگو ...

 

دلم هوای جمکران شبه نوزدهم ماه رمضون کرده ...

 

اما دلم برات تنگ شده ...

کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر
رنگ چشمان تو را می دیدم

         کاش در بزم فروزنده تو
         خنده ی جام شرابی بودم
         کاش در نیمه شبی درد آلود
         سستی و مستی خوابی بودم

                     کاش چون آینه روشن می شد
                     دلم از نقش تو و خنده تو
                     صبحگاهان به تنم می لغزید
                     گرمی دست نوازنده تو

         کاش چون برگ خزان رقص مرا
         نیمه شب ماه تماشا می کرد
         در دل باغچه ی خانه ی تو
         شور من ولوله برپا می کرد

کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم تو را می دیدم
خیره بر جلوه ی زیبایی خویش

            

            کاش از شاخه ی سرسبز حیات
              گل اندوه مرا می چیدی
              کاش در شعر من ای مایه ی عمر
              شعله ی راز مرا می دیدی

 

زمن پنهان مکن چشمان ماهت را، زصد نقاش بهتر می کشم ناز نگاهت را ...

 

تو رفتی ...

من از آن ابتداي آشنايي
شدم جادوي موج چشم هايت
تو رفتي و گذشتي مثل باران
و من دستي تكان دادم برايت

تو يادت نيست آنجا اولش بود
همان جايي كه با هم دست داديم
همان لحظه سپردم هستيم را
به شهر بي قرار دست هايت

تو رفتي باز هم مثل هميشه
من و ياد تو با هم گريه كرديم
تو ناچاري براي رفتن و من
هميشه تشنه شهد صدايت


شب و مهتاب و اشك و ياس و گلدان
همه با هم سلامت مي رسانند
هواي آسمان ديده ابري ست
هواي كوچه غرق رد پايت

اگر مي ماندي و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت ميشد
و فكرش را بكن چه لذتي داشت
شكفتن روي باغ شانه هايت

كتاب زندگي يك قصه دارد
و تو آن ماجراي بي نظيري
و حالا قصه من غصه تست
وشايد غصه من ماجرايت

سفر كردن به شهر ديدگانت
به جان شمعداني كار من نيست
فقط لطفي كن و دل را بينداز
به رسم يادگاري زير پايت

دعايت مي كنم خوشبخت باشي
تو هم تنها براي خود دعا كن
الهي گل كند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعايت ...

 

یه بوس کوچولو برای مهربونیات ... !!!

امشب برای الی، دختر همسایمون خواستگار اومد؛ از اونجایی که نوه اشون خیلی

شیطونه، حتما یه دست گلی به آب می داد، واسه همین آوردنش بالا پیش من ...

منم تنها تو خونه و آماده برای یه همبازی ...

دلم می خواست تو این چند ساعتی که مهمون منه، بهش خوش بگذره ...

اما از اونجایی که خیلی پر انرژی بود، تو کمتر از چند دقیقه کل عروسکام رو، که با دقت و

ظرافت شده بودن تزئین اتاقم، آورد پایین ...

اهل نشستن و کارتون دیدن هم نبود ... چه کاری ازم بر می اومد؟؟؟

آخر سر بغلش کردم و نشوندمش رو تختم، مجله ی پر از عکسی رو گذاشتم روی پاهای

سفید و کوچولوش، خودمم رو به روش روی زمین نشستم ... عکسای مجله رو بهش نشون

می دادم و اسم اونایی که احتمال می دادم توی دنیای کوچیکش معنی داشته باشن رو

ازش می پرسیدم ... اگه درست تلفظ می کرد با هم دست می زدیم و هورا می گفتیم ...

اما اگه با الفبای خودش هیجی می کرد، غلغلکش می دادم ...

تقریبا یک ساعتی به همین منوال و با موفقیت گذشت ... کم کم رو تخت داشت راه می

افتاد که به ذهنم رسید با هم شعر بخونیم ... پیشنهاد بدی بود، اما استقبال کرد ...

آخه توی اون شرایط و خستگی از فکرای بزرگونه که توی عالم این موجود پاک کاملا

بی مفهوم بود، هیچ شعری یادم نمی اومد ... اونم از نوع کودکانه !!!

اما کم نیاوردم و چند بیت به صورت آن لاین، توی ذهنم سروده شد و ملودی فوق العاده

خاصی براش طراحی شد ... یه آهنگی که اگه شخص سومی اینجا بود و هیچ وقت گوشش

آهنگ نشنیده بود، خنده اش می گرفت ... چه برسه به تو که ...

حدود سه ساعتی پیش هم بودیم، مامانش اومد بالا دونبالش، تا صدای مامانشو تو راپله ها

شنید، دویید پشت در و با چشمای براق مشکیش که مثل دوتا دکمه توی صورتش می

درخشید، منتظر نگام می کرد تا درو که براش در حکم سدی بود، باز کنم ...

تا مامانش رو دید، خندید و چند قدم دویید طرفش، اما دوباره برگشت و اومد سمت من و

بدون هیچ حرفی دست منو گرفت و یه بوس کوچولو مهمونش کرد ...

از این که احساس کردم مهربونی منو حس کرده، احساس عجیبی بهم دست داد ...

ما آدما توی ارتباطمون با آدمای دیگه چقدر می تونیم مهربونی اونا رو درک کنیم؟

اگه به کسی مهر می دیم، چقدرش خالص و نابه؟ بی توقع و بی چشم داشت ...

یاد امروز خودمون افتادم ... خسته و کلافه بودی ... خسته از چی و کلافه از کی،

نمی دونم ... اما اینو خوب می دونم که امروز همه تلاشت واسه مرد بودن و مخفی

کردن این بی حوصلگیت برام قابل ستایش بود ...

مثل همیشه من بدهکار دلتم و این روزا پر توقع تر از همیشه دنبال مهری می گشتم

که تو، توی هر لحظه امون بهم پیشکش می کردی ...

ممنون مهربونیاتم ... ممنون این همه صبر و سکوتتم ... ممنون این همه غرورتم ...

خنده های قشنگت احساس خوبی بهم می ده؛ ممنونم که اینو خوب فهمیدی و همیشه

بهم هدیه می دیش ...

 

بی حد دوستت دارم ...

 

تو نباشی، رنگین کمون ندارم ...

 

تازه عادت کرده بودم که تو تنهایی بمونم،

ولی وقتی تو رو دیدم دیگه گفتم نمی تونم،

تازه عادت کرده بودم که باشم تنهای تنها،

تا که دیدمت دلم گفت، تویی اون عشق تو رویا،

تازه عادت کرده بودم ...

تازه عادت کرده بودم ...

 

می خواستم برم ؛ اما ...

سلام ...

سلام به همتون که یه جورایی تو این دنیای مجازی کنارم بودین و دل به نوشته هام دادین ...

خیلی وقته حال و روزم تعریفی نداره ... ببخشید هر وقت کلیک رنجه کردین جز آه تو این

نوشته ها نخوندین ...

اول می خواستم دیگه تو این وبلاگ چیزی ننویسم ...

می خواستم برم تا دوباره یه صفحه ی جدید از بلاگفا رو خط خطی کنم ...

می خواستم این صفحه هم مثل صفحه های قبل بزارم تو صندوقچه ی خاطره هام ...

آخه بازم خسته شدم ...

حرف و حدیثایی که پیش اومد رو می زارم پای نوشته های خودم ...

ممنونم از تو که با اومدنت جون دادی به این نوشته ها و متمایزش کردی از تموم

صفحه های خط خوردم ...

ممنونم از غزلی که اولین بار کمک کرد تا این وبلاگ بارونی بشه ...

ممنونم از رویا و مانی ... از هستی ... از سمیرا ... از جوی ... از نامردی و همیشه برای

داداشی دعا می کنم ...

ممنونم از تک تکتون ... نگفتن اسما رو پای بی معرفتی نزارید ... به یاد همتون هستم

تو این وبلاگ اتفاقای جالبی افتاد ... شاید به همین خاطره که دلم نمیاد ببندمش و برم سراغ یه

دفتر مشق دیگه !

5 تاتون ازدواج کردید، 2 تاتون جدا شدید، بعضیاتون عاشق شدید و بعضیاتون دل بریدید ...

بعضیاتونم مسیر یه طرفه ای رو به امیدی می رید جلو ...

ممنونم که منو تو هر اتفاق زندگیتون دعوت می کردین که سر سفره ی دلتون بشینم ...

این لطف شما بود به من ...

اینبار جای ساکت رفتن و ساکت موندن ... جایی واسه حرف نمی زارم ...

فقط می نویسم واسه خودم ... واسه دلم ... واسه خدایی که قدیما بهش نزدیکتر بودم ...

میام پیشتون ...

برای همتون آرزوی شادی می کنم ... آرزوی خوشبختی ... آرزوی موفقیت

 

صبر می کنم ... همیشه !!!

 

من صبورم اما ...

بخدا دست خودم نیست اگر می رنجم ...

یا اگر شادی زیبای تو را، به غم غربت چشمان خودم می بندم ...

من صبورم اما ...

چقدر با همه ی عشق خودم محزونم، و به یاد خاطرات گل سرخ، همه ی تیرگی تنگ غروب،

و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند ...

من صبورم اما ...

آه ؛ این بغض گران، صبر چه می داند چیست !!! ...

 

مهمه ؛ خیلی مهمه ...

 

. . .

 

انگاری تو تنگ این دنیا جای یه ماهیه . . .

 

 

تو همین روزا می رم !!!