


امشب برای الی، دختر همسایمون خواستگار اومد؛ از اونجایی که نوه اشون خیلی
شیطونه، حتما یه دست گلی به آب می داد، واسه همین آوردنش بالا پیش من ...
منم تنها تو خونه و آماده برای یه همبازی ...
دلم می خواست تو این چند ساعتی که مهمون منه، بهش خوش بگذره ...
اما از اونجایی که خیلی پر انرژی بود، تو کمتر از چند دقیقه کل عروسکام رو، که با دقت و
ظرافت شده بودن تزئین اتاقم، آورد پایین ...
اهل نشستن و کارتون دیدن هم نبود ... چه کاری ازم بر می اومد؟؟؟ 
آخر سر بغلش کردم و نشوندمش رو تختم، مجله ی پر از عکسی رو گذاشتم روی پاهای
سفید و کوچولوش، خودمم رو به روش روی زمین نشستم ... عکسای مجله رو بهش نشون
می دادم و اسم اونایی که احتمال می دادم توی دنیای کوچیکش معنی داشته باشن رو
ازش می پرسیدم ... اگه درست تلفظ می کرد با هم دست می زدیم و هورا می گفتیم ...
اما اگه با الفبای خودش هیجی می کرد، غلغلکش می دادم ...
تقریبا یک ساعتی به همین منوال و با موفقیت گذشت ... کم کم رو تخت داشت راه می
افتاد که به ذهنم رسید با هم شعر بخونیم ... پیشنهاد بدی بود، اما استقبال کرد ...
آخه توی اون شرایط و خستگی از فکرای بزرگونه که توی عالم این موجود پاک کاملا
بی مفهوم بود، هیچ شعری یادم نمی اومد ... اونم از نوع کودکانه !!!
اما کم نیاوردم و چند بیت به صورت آن لاین، توی ذهنم سروده شد و ملودی فوق العاده
خاصی براش طراحی شد
... یه آهنگی که اگه شخص سومی اینجا بود و هیچ وقت گوشش
آهنگ نشنیده بود، خنده اش می گرفت ... چه برسه به تو که ...
حدود سه ساعتی پیش هم بودیم، مامانش اومد بالا دونبالش، تا صدای مامانشو تو راپله ها
شنید، دویید پشت در و با چشمای براق مشکیش که مثل دوتا دکمه توی صورتش می
درخشید، منتظر نگام می کرد تا درو که براش در حکم سدی بود، باز کنم ...
تا مامانش رو دید، خندید و چند قدم دویید طرفش، اما دوباره برگشت و اومد سمت من و
بدون هیچ حرفی دست منو گرفت و یه بوس کوچولو مهمونش کرد ...
از این که احساس کردم مهربونی منو حس کرده، احساس عجیبی بهم دست داد ...
ما آدما توی ارتباطمون با آدمای دیگه چقدر می تونیم مهربونی اونا رو درک کنیم؟
اگه به کسی مهر می دیم، چقدرش خالص و نابه؟ بی توقع و بی چشم داشت ...
یاد امروز خودمون افتادم ... خسته و کلافه بودی ... خسته از چی و کلافه از کی،
نمی دونم ... اما اینو خوب می دونم که امروز همه تلاشت واسه مرد بودن و مخفی
کردن این بی حوصلگیت برام قابل ستایش بود ...
مثل همیشه من بدهکار دلتم و این روزا پر توقع تر از همیشه دنبال مهری می گشتم
که تو، توی هر لحظه امون بهم پیشکش می کردی ...
ممنون مهربونیاتم ... ممنون این همه صبر و سکوتتم ... ممنون این همه غرورتم ...
خنده های قشنگت احساس خوبی بهم می ده؛ ممنونم که اینو خوب فهمیدی و همیشه
بهم هدیه می دیش ...
بی حد دوستت دارم ...
