دوباره سلام!

اول سلام!

 هر کدام از ما عقاید و نظرات و خط مشی فکری خاص خودمان را داریم، شاید هیچ دو فردی

یافت نشوند که در تمام ایـن مـوارد تشابه کامل داشته باشنـد اما همیشه یک آرمان مشتـرک و

یک درد همه گیـر ما را گـرد هم می آورد. تنها کافی است اندکی شکیبا باشیـم و عقایـد مخالف

یکدیگر را حداقل بشنویم و آنگاه تصمیم بگیریم.

 بی شیله آمده ایم ثابت کنیـم هر کس رنگ خودش را دارد اما در این دنیای رنگارنگ یکرنگیم.

ای همکلاسی... ای همـدرد... باز دستـم را بگیـر و یکـرنگی ات را به مـن ببخش! ما را در ایـن

قفس هـوس پـرواز است. بیاییـد نفس بکشیـم و دلمان تنگ یکدیگـر شـود، باور کنیـم ساده ایـم و

به این سادگی ببالیم. یکصدا بانگ برآوریم:

"ما بـرای وصل کردن آمدیم               نی برای فصل کردن آمدیـم"

                                                                                               ارادتمند شما سردبیر


راهنما (4)



فراخوان جشنواره شعر "اتفاق"

هدف همایش:

صعودبا بال اراده ومعنویت وعزم راسخ جانبازان ومعلولین

محورهای همایش:

1)حرفی با خدا  2)ناگفته های سرشار 3)کسی میشنود... 4)فرهنگ ایثاروشهادت

شرایط شرکت کنندگان:

1-آثار با یددر قالب های  شعر(نو،کلاسیک)ومتن ادبی باشند.

2-شرکت کنندگان حداکثر2اثردرهر دوبخش می توانند ارسال کنند.

3-اشعار باید در محیط  wordیا pdf  ،برروی یک صفحه A4بافونت نازنین ومشخصات کامل صاحب اثر،ذیل آن درج گردد.(نام ونام خانوادگی،شماره تلفن همراه، نشانی ،رشته تحصیلی ،نام دانشگاه)

تبصره:درصورت دانشجونبودن،مشخصات کامل ذکرشود.

4-صاحب اثرالزاما باید از استان اصفهان باشد.

5-آثارارسالی نبایددرجشنواره های دیگرحائزرتبه شده باشد.

6-شرکت درجشنواره برای عموم آزادمی باشد.

6-شرکت کنندگان باید فرم ثبت نام  و تصویریک قطعه عکس 4*3ازخود را نیز ارسال کنند.

توجه:

در صورت عدم ارسال آثار از طریق سایت شرکت کنندگان می توانند پس از تکمیل فرم ثبت نام آثارخود رابه طورجداگــانه به پست الکترونیکی vashegh91@yahoo.comباعنوان «نام خانوادگی شاعر» ارسال نمایند.

جوایز درهربخش (نو،کلاسیکومتن ادبی:

به 10نفر از برگزیدگان در این همایش جوایزی اهدا میشود.

تقویم:

مهلت ارسال اثر:20/2/94

تاریخ برگزاری مراسم:2/3/94

نحوه ارسال آثار:

شرکت کنندگان جهت شرکت در این جشنواره باید به سایت انجمن ادبی وصال دانشگاه پیام نور شهرضا به آدرس pnuvesal.ir مراجعه کنندواز طریق ثبت نام در ایــن ســایت آثــار خود را ارســال نمایند.ودرصــورت عدم دسترسی به سایت،شماره نمابر03153221182آماده دریافت آثارشرکت کنندگان می باشد.

شب شعر تردّد

 

شب شعر دانشجویی تردّد

موضوع:

دهه فجر و پیروزی انقلاب اسلامی

دوشنبه   ساعت 18 - 14  93/11/20

مکان:

سالن آمفی تئاتر دانشگاه پیام نور شهرضا

شب شعر تردد

دانشجویان عزیز می توانند آثار خود را تا

93/11/18

از طریق فرم ارسال آثار، دبیرخانه دانشگاه و یا ایمیل انجمن ارسال نمایید.

آغاز ارسال آثار

 

یلدایتان آریایی

http://pichak.net/yalda/image/7.jpg

 

شب ولادت ميترا ،الهه ي مهر بر آن شويم همانند پيشينيان
اهريمن وجودمان را مغلوب ساخته تا روشنايي مهر و محبت در دلمان جوانه زند
و بذر عشق و دوستي طولاني ترين شب سال را منور کند . . .
يلدا مبارک

شعر طنز دانشجو

من به یک نمره ناقابل ده خشنودم

و به لیسانس قناعت دارم

من نمی خندم اگر دوست من می افتد

من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم

خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد

اتوبوس کی می آید

خوب می دانم برگه حذف کجاست

هر کجا هستم باشم

تریا ، نقلیه و دانشکده از آن من است

چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها

رخت ها را بکنیم ، پی ورزش برویم

توپ در یک قدمی است

و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است

و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست

و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم

و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می ماندیم

و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم

و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم

و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست

و اگر هست چرا یخ زده است

بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم

کار ما نیست شناسایی مسئول غذا

کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی پیوسته شناور باشیم

روز دانشجو

http://shahriha.ir/wp-content/uploads/2013/11/daneshjo.jpg

روز دانشجو را به تو تبریک نمی گویم
تو را به این روز تبریک می گویم
که این روز بی تو ، و بی حس “ آرمان خواهی ”
و “ ایمانت به حق طلبی ” ، وجودی بی معناست . . .

کو کتاب؟

همایش روز کتاب و کتاب خوانی با عنوان کو کتاب؟
با تلاوت قرآن کریم (سوره نون) توسط آقای قانع در سالن آمفی تائتر برگزار شد و ترجمه منظوم آن  از جلال آل احمد بود توسط خود ایشان خوانده شد و بعد از آن شروع برنامه با خانم عبدالی مجری برنامه آغاز گردید و بعد تفال زدیم بر دل حافظ تا روحمان سیراب شود از آیات قرآن و اشعار دلنشین خواجه شیراز حافظ خوانی توسط خانم مسیح پور اجرا شد و بعد ادامه برنامه که مطالبی درباره آغاز تمدن و رو آوردن به کتاب بود و از آغاز صنعت چاپ تا به امروز مطالبی در بین اجرای خانم عبدالی ارائه شد تا بدانیم که تمدن و فرهنگ کتاب خوانی قصه ای چند هزار ساله دارد و بی نصیب نمانیم از این فرهنگ زیبا در این میان اشعاری توسط شاعران خوش قریحه وصال خانم سمیرمی و خانم مسیح پور خوانده شد و بعد مقاله زیبای آقای حسینی که در رابطه با کتاب و کتاب خوانی بود به اجرا درآمد.و اما کلیپی ساخته شده بود از آقای قانع پر محتواترین کتاب ها که به منظر دوستان نمایش داده شد و درپایان برای بیشتر درک شدن مطلب روز کتابخوانی مسابقه ای طراحی شد که سوالاتی بود از اول برنامه تا آخر برنامه که توسط آقای حسینی به اجرا درآمد و جوایزی هم به دوستان پر ذوق روز کتاب خوانی اهدا شد و اما نقطه اوج همایش کتاب خوانی کرسی آزاد اندیشی بود که توسط بچه های وصال اجرا و به سمع دوستان رسید.


نشست هشتم

              دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز         دروغ وعده و قتّال وضع و رنگ آمیز


نشست هشتم انجمـن وصـال در ساعت 09:30 صبـح بـا گــوش جـان سپـردن به غزلی از حافـظ  مسیحانفـس آغاز شــد.به دنبـال ایـن غزل دلربا، صحبتی چنـد در مورد درستـی فال حافظ به میان  آمد.

در بخش "قطـره ای از احسـاس" دو شعر زیبـا از خـانـم مسیح پور(شکوفا) بانام های ("باز باران" و بی نام) و دو شعر از خانم سمیرمی(شعله) بانام های (" گمان نمی کنی" و "مرسی") مـورد  بررسی قرار گرفت.

پس از آن شعری دلنشیـن از خانم خیرمند شنیـده شـد.

آقای حسینی  دوستــان را دعـوت به شنیـدن دو داستان با نام های ("نامه ای به دانیال" و "سیزده") کرد.

آقای علیزاده شعری با نام "یاد دارم" را تقدیم اعضاء نمود.

در آخر سه شعــر از خانم عبدالی(سارا) با نام های ("به یاد آور"، "تو را به اندازه تمام کسانی که نمیشناسم دوست دارم" و شعری از (فریدون مشیری) بانام "چراغ چشم تو") شنیده شد.

بخـش"کـارگــاه ادبـی"(کارگـاه آمــوزشــی)این هفته که در مورد مباحث نویسندگی  بود توسط آقای حسینی اجرا شد .

در پایان شعری از حسن چاکری زاده خوانده شد.
                                                                                          چهارشنبه 93/09/05

فروغ فرخزاد

 

 http://parik0och0olo0.persiangig.com/image/%5D/fd.jpg
نام: فروغ‌الزمان فرخزاد عراقی

زادروز: 8دی 1313، 29دسامبر1934، تهران

وفات:  24بهمن 1345، 13فوریه 1967 میلادی(32سال)                                                 

آرامگاه: گورستان ظهیرالدوله

معروف به: فروغ فرخزاد

ملیت: ایرانی

پیشه: شاعر و کارگردان

سال های نویسندگی: 1329-1345

آثار نامبرده: 1331 – اسیر، شامل 43شعر

                 1335 – دیوار، شامل 25قطعه شعر

                 1336 – عصیان، شامل17 شعر

                1341 – تولدی دیگر، شامل35 شعر

                1342 – ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل7 شعر

توضیحی در مورد فروغ فرخزاد:

فروغ فرخزاد در دی ماه سال 1313 هجری شمسی در تهران متولد شد. پس از گذراندن دوره

های آموزش دبستانی و دبیرستانی به هنرستان بانوان رفت و خیاطی و نقاشی را فرا گرفت...

شانزده ساله بود که به یکی از بستگان مادرش-پرویز شاپور که پانزده سال از وی بزرگتر بود-

علاقه مند شد و آن دو با وجود مخالفت خانواده هایشن با هم ازدواج کردند. چندی بعد به ضرورت

شغل همسرش به اهواز رفت و نه ماه بعد تنها فرزند آنان کامیار دیده به جهان گشود. از این

سالها بود که به دنیای شعر روی آورد و برخی از سروده هایش در مجله خواندنیها به چاپ رسید.

زندگی مشترک او بسیار کوتاه مدت بود و به دلیل اختلافاتی که با همسرش پیدا کرد به زودی به

متارکه انجامید و از دیدار تنها فرزندش محروم ماند.

نخستین مجموعه شعر او به نام اسیر به سال ۱۳۳۱ در حالی که هفده سال بیشتر نداشت از

چاپ درآمد. دومین مجموعه اش دیوار را در بیست ویک سالگی چاپ کرد و به دلیل پاره ای

گستاخی ها و سنت شکنی ها مورد نقد و سرزنش قرار گرفت. بیست و دو سال بیشتر نداشت

که به رغم آن ملامت ها سومین مجموعه شعرش عصیان از چاپ درآمد.

فروغ در مجموعه اسیر بدون پرده پوشی و بی توجه به سنت ها و ارزشهای اجتماعی آن احوال

و احساسات زنانه خود را که در واقع زندگی تجربی اوست توصیف می کند. اندوه و تنهایی و

ناامیدی و ناباوری که براثر سرماخوردگی در عشق در وجود او رخنه کرده است سراسر اشعار

او را فرا می گیرد. ارزش های اخلاقی را زیر پا می نهد و آشکارا به اظهار و تمایل می پردازد و

در واقع مضمون جدیدی که تا آن زمان در اشعار زنان شاعر سابقه نداشته است می آفریند.

در مجموعه دیوار و عصیان نیز به بیان اندوه و تنهایی و سرگردانی و ناتوانی و زندگی درمیان

رویاهای بیمارگونه و تخیلی می پردازد و نسبت به همه چیز عصیان می کند. بدینسان فروغ همان

شیوه توللی را با زبانی ساده و روان اما کم مایه و ناتوان دنبال می کند. از لحاظ شکل نیز در این

سه مجموعه همان قالب چهار پاره را می پذیرد و گهگاه تنها به خاطر تنوع ، اندکی از آن تجاوز

می کند.

فروغ از سال ۱۳۳۷ به کارهای سینمایی پرداخت. در این ایام است که او را با ابراهیم گلستان

نویسنده و هنرمند آن روزگار همگام می بینیم. آن دو با هم در گلستان فیلم کار می کردند.

در سال ۱۳۳۸ برای نخستین بار به انگلستان رفت تا در زمینه امور سینمایی و تهیه فیلم مطالعه

کند. وقتی که از این سفر بازگشت به فیلمبرداری روی آورد و در تهیه چند فیلم گوتاه با گلستان

همکاری نزدیک و موثر داشت. در بهار ۱۳۴۱ برای تهیه یک فیلم مستند از زندگی جذامیان به تبریز

رفت. فیلم خانه سیاه است که بر اساس زندگی جذامیان تهیه شده ، یادگاری هنری سفرهای او

به تبریز است. این فیلم در زمستان ۱۳۴۲ از فستیوال اوبرهاوزن ایتالیا جایزه بهترین فیلم مستند

را به دست آورد.

چهارمین مجموعه شعر فروغ تولدی دیگر بود که در زمستان ۱۳۴۳ به چاپ رسید و به راستی

حیاتی دوباره را در مسیر شاعری او نشان می داد. تولدی دیگر ، هم در زندگی فروغ و هم در

ادبیات معاصر ایران نقطه ای روشن بود که ژرفای شعر و دنیای تفکرات شاعرانه را به گونه ای

نوین و بی همانند نشان می داد. زبان شعر فروغ در این مجموعه و نیز مجموعه ایمان بیاوریم به

آغاز فصل سرد که پس از مرگ او منتشر شد ، زبان مشخصی است با هویت و مخصوص به خود

او. این استقلال را فقط نیما دارا بود و پس از او اخوان ثالث و احمد شاملو ﴿در شهرهای بی

وزنش﴾ و این تشخیص نحصول کوشش چندین جانبه اوست: نخست سادگی زبان و نزدیکی به

حدود محاوره و گفتار و دو دیگر آزادی در انتخاب واژه ها به تناسب نیازمندی در گزارش دریافت

های شخصی و سه دیگر توسعی که در مقوله وزن قائل بود.

فروغ پس از آنکه در تهیه چندین فیلم ابراهیم گلستان را یاری کرده بود در تابستان ۱۳۴۳ به

ایتالیا، آلمان و فرانسه سفر کرد و زبان آلمانی و ایتالیایی را فرا گرفت. سال بعد سازمان فرهنگی

یونسکو از زندگی او فیلم نیم ساعته تهیه کرد، زیرا شعر و هنر او در بیرون از مرزهای ایران به

خوبی مطرح شده بود.

فروغ فروخزاد سی و سه سال بیشتر نداشت که در سال ۱۳۴۸ به هنگام رانندگی بر اثر تصادف

جان سپرد و در گورستان ظهیرالدوله تهران به خاک سپرده شد.

افسوس و صد افسوس که او ازمیان ما رفت روحش شاد این یگانه دردانه شعرادبیات پارسی

شعر سنگ مزار فروغ فرخزاد :

شعر فروغ فرخزاد :

من از نهایت شب حرف می‌زنم 

 من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می‌زنم

اگر به خانه من آمدی برای من

ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

لحظه های کاغذی

خسته ام از آرزو ها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزو ها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری

(قیصر امین پور)

نشست هفتم

                ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست      منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

در آغاز جلسه مهمـان غزلي از حـافـظ شـديــم و سپس به بــررسي آثــار دوستــان در بخش "قطره اي از احساس" پرداختيم. آثار دوستان در اين بخش شـامل يک متــن و يک دلنوشته ويک شعر از خانم عبدالي(يکي با نام "پيانو" و ديگري "تکرار" و "فاجعه")، ترانه اي از آقاي قاسمي (هم بازي)، سه شعر ازآقاي عليزاده (بـا نـام هاي "غزل"،"راز دل" و"عموي بي پروبال")، دو شعر و يک داستان از آقاي حسيني(بــا نــام هاي "شعري پر از درد"، "وطن و تن" و "سرگيجه") و يک شعر از خانم فاتحي (با نام "بوي تربت") بود. "شاعرانه" را به شنيدن اشعاري از قيصرامين پورنشستيـم و در پايـان جلسه، بخش "پـاره اي  از خط" را با معرفي کتاب هاي ("پيرمرد و دريا" از "ارنست همينگوي"، "تهوع" از "ژان پل سارتر" و صحيفه سجاديه") توسط آقاي حسيني و ("اي هرگز و هميشه (در ستايش حافظ)" از "دکتر شفيعي کدکني") توسط آقاي قانع پيگيري نموديم.

                                                                                          چهارشنبه 93/08/28

پاسخ به نظرات (7)


 پاسخ به دوست عزیز (حمیدرضا):

 سلام

 سپاسگـزار حضـور گرمتـان هستیـم. در خصـوص تبادل لینک لطفا به بخش "راهنما (4)" در

 تفکیک بندی موضوعی مراجعه نمایید...مانا باشید


 پاسخ به شاعر خوش ذوق انجمن وصال (سارا عبدالی):

 سلام

 ایده زیبای شما در اولین فرصت مورد بررسی قرار گرفته و در صورت تأیید اجرا می گردد.

 سپاس از دقت نظرتان


 پاسخ به دوست عزیز (Alireza):

 سلام

 حسن نظرتان را ارج می نهیم

 تشکر صمیمانه ما را پذیرا باشید...


 پاسخ به شاعر بااحساس انجمن وصال (نسترن خیرمند):

 سلام

 کلام شیوایتان نمود شخصیت پربار شما و حضور گرمتان مایه افتخار ما می باشد.

 پیروز و کامکار باشید...


 پاسخ به دوست بزرگوار (کریم ادیب):

 سلام

 نگاه گیرای شما به کلبه محقر ما، سبب سربلندی ماست. نقش زیبای بزرگواران عرصه ادب در

 گذر سالیان، هرگـز تیـره و تار نخواهـد شـد. در آینده ای نزدیک شـرح حالی کوتـاه از این استـاد

 برجسته در این پایگاه قرار خواهد گرفت.

 سپاس از حضورتان...

وفا


نه از آشنـــایـــــان وفــــــا دیده ام               نه در بـاده نـوشـان صفــا دیده ام

ز نـامـردمـــی هـــا نـرنجــــد دلـــم              که از چشم خود هـم خطـا دیده ام

به خـاکستــــر دل نگیــــرد شــرار              مـن از بـــرق چشمــی بلا دیده ام

وفـای تــو را نــازم ای اشک غم              که در دیــده عمـری تو را دیده ام

طبیبــا مکــن منعــم از جــام مــی              کـه درد درون را، دوا دیــــــده ام

حریم خدا شــد چه شب هـــا دلـــم              که خــود را ز عالــم جــدا دیده ام

از آن رو نریزد سرشکم ز چشــم              که در قطــره هـــایش خدا دیده ام

بــرو صاف شـو تا خـدابیـن شوی              ببیـن مــن خــدا را کجـــــا دیده ام

                                                                                   هما میرافشار

نامه


   به شـوق آنکه به سـوی تـو نامه ای بفرستم، شبی سیـاه چو زلف تو تا سپیده نشستم. چو رفتم

 آنکه کنم نامه را به نام تـو آغاز، نـداد گریه مجالم، فتاد نامه ز دستم، میـان آیینه اشک روی تـو

 دیدم که خند ه بر لب و چشمی به سـوی من نگران داشتی، نشـان مهر در آن نقش دلفریب ندیـدم،

 نگاه سوی من و دل به جانب دگران...

   میان گریه نوشتم:ای ستاره بختـم، بر آسمـان وفا خیره مانـدم و ناامید در آرزوی محبت، دل به

 تــو بستــم. چه آرزو؟ چه محبت؟ چه امیـدی؟ کـدام دل؟ چه شــد که رشتـه ایـن عشـق دل افـروز

 بریدی؟ چه شد که جام وفا را به دست قهر شکستی؟

  چـه روزها و چـه شب هـا کـه ای پــرنــده عــرشـی بـه انتظــار نشستــم، به بـام مـن ننشستــی!

 شکوفه ها چو به زلفت بنشست در شب مهتاب، نگاه گفت: که به گــردِ مــاه، ستـاره نشسته. دو

 نسترن به بناگوش خود نهادی و گفتم: به لاله های بهاری دو گوشواره نشسته. صفــای شـانه و

 آن سینه سپیدتر از یاس، ز لطف بوده چو آیینه در برابـر مهتــاب، شــراب نــور چو بــر سینه تـو

 پاشید، چو برف بود که بارد شبی به چهـره سیمـاب. هنــوز بـانگ تــو در گــوش مــن نشسته که

 می گفتی: غریب عشقم و کلبه توست پنـاهــم، به جــز عشق تــو عشق کسی به سینـه نخـواهــم.

 هنوز خانه من بوی عطـر تـو دارد. هنــوز از همه ســو بـانگ نــرم پـای تـو می آیـد. نــوای گـرم

 پریچهــرگان چو بشنــوم از دور، میــان آن همه، در گوش مــن صـدای تو آیـد. سپیده سوزد و آن

 نامه را به یاد تو بستـم. به سوگ عشق گریــزان خـویش اشک فشانــدم. نهادمـش به به لب و به

 روی نامه بوسه ای نشانــدم. بگفتمـش: بـرو ای نامه قاصــد دل مـن باش! بگـو به یـار گریـزان،

 حکایتی که تو داری، تو زودتـر از مـن ای نـامه روی دوست ببینی، چـرا حسـد نبــرم به سعـادتـی

 که تو داری...

اشک ناامیدی


   داشت یک مــرد سوئیسـی زن طناز و نکـوروی و خوش آواز و هنـرپیشه ممتـاز که در فـن

 هنرپیشگی از سایر زن های هنرپیشه جلـو بــود و چـو می شـد وسـط صحنه نمـودار، به صـد

 عشوه و اطوار، دل مــرد و زن و پیـــر و جوان مایل او می شـد و هـر وقت که او داشت رلی،

 دسته گلی بود که از جانب اشخاص بدان شوخ هنرپیشه ی خـوش منظــره تقدیـم همی گشت و

 کسی یافت نمی شد که ستایش نکند بازی آن ماه لقا را.

   لیک بـا ایـن همه زیبایی و طنازی و تـدبیــر و هنــر، عیب بـزرگی که در او بـود، جفاجویی و

 بدخوئی او بـود. ز اخلاق بد او همه بـودنـد به فریاد و فزون از همه کس، شوهر او هر شب و

 هر روز عزا داشت. از آن دم که شدند ایــن دو زن و شـوهــر هـم، هیچگه از صحبت هم شـاد

 نبودند و ندیدند رخ صلح و صفا را.

   شبی از جمله ی شب ها که بدان شوخ رلی سخت غم انگیز محول شده بود، آمد و با شوهـر

 خود گفت: « تو هم خیز و بیا شب به نمایش، مگــر از بـازی مـن کیف کنی.» شـوهــر او هـم

 عقبش رفت. چو شـد صبح، زنش گفت: « مـن آن لحظه که خود را وسـط صحنه به مـردن زده

 بـودم همه گشتنـد بـدان سـان متأثــر که به رخ، اشک فشاندنـد، تو خود نیـز دو چشمانت از آن

 منظـره گردیـد پـر از اشک و دلت گشته پـر از غصه. » چـو آن مرد شنیـد این سخن از همسـر

 خـود، بس که دلش بـود ز بـدخـوئی آن خانـم بی عـاطفه خـون، گفت که: « آری، مـن دلسوخته

 بیش از همه کس اشک فروریختـم و علتش ایــن بـود که دریافتـم آن مــردن تـو مـرگ دروغی

 است، ز بدبختی من مرگ حقیقی نگرفته است گریبان تو بی مهر و وفا را! »

                                                                                   "ابوالقاسم حالت"

پیشکش هفتم


شب ها، ماه را دیده، تو را یاد می کنم          بـا مه فسـانـه گفتـه و فـریـــاد می کنم

شایـد تو هم ماه من، به ماه کنی نگـاه          بـا این خیال، خاطــر خود شـاد می کنم

                                                                                               
                                                                                                شهریار

پـروانه صفت، دیـده به او دوخته بودم          وقتـی که خبـردار شـدم، سـوخته بودم

خاکستر جسمم به سر شمع فروریخت          ایـن بـود وفـایـی که مـن آمـوخته بودم


                                                                                      عاشق اصفهانی



  هـــر روز که مــی رود شبی دنبالش         چـــون نیک کنــی تفحـص احــوالش

   مرگ است که می رسد ز اقلیم عـدم        عمــر است که می رود به استقبالش

                                                                                           استرآبادی



حافظ


 نام: خواجه شمس الدین محمد بن بهاءالدّین شیرازی

 زادروز: حدود 706  خورشیدی شیراز

 وفات: حدود 769 خورشیدی(63 سال)                                                     

 آرامگاه: حافظیه شیراز

 ملیت: ایرانی

 لقب: لسان الغیب

 تخلص: حافظ

 پیشه: شعر، فلسفه و عرفان

 سبک نوشتاری: سبک عراقی

 آثار  نامبرده: دیوان حافظ

 توضیحی در مورد حافظ: شاعر بزرگ ســده هشتـم ایران(برابر قرن چهاردهـم میلادی) و یکی

 از سخنوران نامی جهان است. بیشتــر شعـرهای او غزل هستنـد که به غزلیـات حافـظ شهـرت

 دارند. در نوجوانی قرآن را با چهـارده روایت آن ازبـر کرده و از همین رو به حافظ ملقب گشته‌

 است. شاعری پیشه اصلی او نبوده و امـرار معاش او از طــریق شغلی دیگــر (احتمالاً دیوانی)

 تأمین می‌شده‌ است. او از مهمترین تأثیرگذاران بر شـاعـران پس از خـود شناخته می‌شــود. در

 قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او به گونه‌ای به محافل

 ادبی جهان غرب نیز راه یافت. هرساله در تاریخ 20 مهرماه مراسـم بزرگـداشت حافـظ در محل

 آرامگاه او در شیراز، با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار می‌شود. در ایــران ایــن

 روز را روز بزرگداشت حافظ نامیده‌اند. دیوان حافظ که مشتمل بر حدود ۵۰۰ غزل، چند قصیـده،

 دو مثنــوی، چنـدیــن قطعه و تعــدادی ربـاعی است، تـاکنــون بیش از چهـارصــد بار به اشکال و

 شیوه‌های گوناگون، به زبان فارسی و دیگر زبان‌های جهان به ‌چاپ رسیــده‌ است. شـایــد تعــداد

 نسخه‌های خطّی ساده یا تذهیب شده آن در کتابخانه‌ های ایران، افغانستان، هند، پاکستان، ترکیه

 و حتی کشـورهای غربی از هـر دیـوان فارسـی دیگـری بیشتــر باشـد. حافظ را چیره‌ دست‌ تریـن

 غـزل ســرای زبـان فـارسـی دانسته‌ انـد. مـوضـوع غـزل وصف معشـوق، مـی و مغـازله ‌است و

 غزل‌ سرایی را باید هنری دانست ادبی، که درخور سرود و غنا و ترانه‌ پردازی است.   

   با آن ‌که حافظ غزل عارفانه ی مولانا و غزل عاشقـانه ی سعـدی را پیونـد زده، نـوآوری اصلی

 او در تک بیت‌هـای درخشـان، مستقل و خوش‌ مضمـون فراوانی است که سروده ‌است. استقلالی

 که حافـظ از ایـن راه به غزل داده به میـزان زیـادی از ساختـار سوره‌های قرآن تأثیر گرفته ‌است

 که آن را انقلابی در آفرینش این‌گونه شعر دانسته‌اند. همچون همه هنرهای راستین، شعـر حافظ

 پرعمـق، چنـدوجهی، تعبیرپذیر و تبیین‌ جوی است. او هیچ گاه ادعای کشف و غیب‌ گویی نکـرده،

 ولی از آنجا که به ژرفی و بـا پـرمعنـایی زیسته ‌است و چـون سخـن و شعــر خـود را از عشـق و

 صدق تعلیم گرفته، کار بزرگ هنری او آینه‌ دار طلعت و طینت فارسی‌ زبانان گردیده‌ است.

 

گفتگوی سوم


 الهی در عجبــم از کســی که کــوه را می شکـافـد تــا به معـدن جـواهـــر برسـد، ولی خـویش را

 نمی کاود تا به درون خود راه یابد.

 الهی ظاهری داریم بس شوریده و باطنی داریــم به خواب غفلت، آلـوده و دیده ای پـرآب گاهی در

 آتش می سوزیم و گاهی در آب دیده غرق.

 الهی چون در تو نگــرم از جمله تاجـدارانم و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم خاک بر باد

 کــــردم و بـــر تــن خـود بیــــداد کـــردم و شیطـــان را شــاد.

 الهی اگر پـرسی حجت نداریـم و اگر بسنجی بضاعت نـداریـم و اگر بسـوزی طـاقت نداریــم .مائیم

 همه مسلمـان بی مـایه و همه از طاعت بی پیـرایه و همه محتاج و بی سرمایه.

 الهی در جلال رحمـانـی، در کمال سبحـانـی، نه محتاج زمانـی و نه آرزومند مکانی، نه کس به تو

 ماند و نه به کسی مانی، پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی.


چشم های سخنگو


هــم تبســـم داشت بــر روی لبش، هــم حرف می زد                                  

                                   بـا وقـاری ســر تکان مـی داد و کم کم حـرف می زد

مجـــری بــرنـــامه بــود امــا به جــای واژه هــایش                                  

                                   چشـــم هـــایـش بـــا تمـــــام قلب آدم حـرف مــی زد

تـا که می گفت از شمال انگـار جنگل مـی شـدم من                                  

                                   زیـر و رو می کرد دل را تا که از بـم حـرف مـی زد

ســرخ تــر مـی کـرد گاهـی شرم، رنگ گونه اش را                                  

                                   هــول هـــم می شد ولی زیبا و محکــم حرف می زد

بـا چه آهنگی صـدایـم کــرد تــا شعـــری بخــوانــم!                                  

                                   کاش می شــد باز هــم او جای شعـرم حرف می زد

اشک روی صــورتـش راز و نیـــازی آشنـــا داشت                                  

                                   مثل نیلـوفـــر که بـا یک قطـــره شبنـم حرف می زد

شاعـری از گونه هـای ســرخ حــوّا سیب می چیــد                                  

                                   یک نفس روح القدس، از شوق مریم حرف می زد

روی نجــوای ظــریف مــردمک هـــایش، خـــدایـا!                                  

                                   با دل مــن بـــود یــا بـــا اهل عالــم حـرف مـی زد؟

شعـــر پـایــان یافت امــا دیــدم او بــا چشــم هـایش                                  

                                   بــا مـــن از آن دور حتی بی صــدا هم حرف می زد

                                                                                   قاسم صرّافان

آغازی دوباره...


 سلام

 سلامی به گرمی قلب های مهربان "شما"

 شما دوستانی که گـرد هم آمده اید تا با تمام توان ثابت کنید، این بار آمده ایم که با سبزی بهار

 و سپیدی شکوفه ها، فریادی سر بدهیم تا عرش کبریای هستی که وصالی ها زنده اند ،هستند

 و دلهای خسته و پردردمان هیچوقت تنها نیست.

 و اما...امید است که این عطر بهاری که بـا عنایت پروردگار و تلاش بی وقفه شما دوستــان،

به مشام می رسد، به مذاقتان خوش آید...

 کلام آخر: سی و پنجمین بهار انقلاب را به عنوان قطره ای از این دریای معرفت به یکایک

 عزیزانم تبریک عرض می نمایم. باشـد که مفیــد واقع شویــم برای زنــده نگه داشتــن ایرانی

سرفراز و انقلابی پرشور.

                                                                                             ارادتمند شما سردبیر

مقصود تویی! کعبه و بتخانه بهانه...


حاجی رجب از مکه چو برگشت به میهن                             

                              آورد دوصــد گــــونـه ره آورد بــه خـــانه

اشیــاء  گـــرانقیمت و اجنـــاس نفیســــی                             

                              کــز حســن و ظـرافت همه را بـود نشانه

از رادیـــو و ســاعت و یخچـــال و فریـزر                             

                               تــــا ادکلـــن و حـــوله و آیینـــه و شـــانه

از پـــرده ی ابـــریشـــم و رو تختی مخمل                             

                              تــا جــــامه ی مـــردانه و ملبــوس زنـانه

در جعبــه ی محکــم همه را بسته و چیده                             

                              تـــــــا لطمــــه نبیننـــد ز آفـــات زمــــانـــه

دیــدم که بـرآن جعبه نوشته است ظـریفی:                             

                              "مقصـــود تـــویی! کعبه و بتخـــانه بهانه"

                                                                ابوالقاسم حالت

 

فراموشش کن ای دوست


مــن گفتـه بــــودم عاشقــم، امــا فــرامـوشش کــن ای دوست         

          از عشق اگر یک شعله در من مانده خاموشش کن ای دوست

نشنیــده گیــــر آری اگــــر از عشــق، حـرفــی بــا تــــو گفتـــم         

          مُـــــرد آن عـروس آرزوهــا پنبـه در گــوشش کــن ای دوست

مـــن تــا ســـراب عاشقـــی صـــد بــار از ایـــن دریـــا گذشتــم         

          چـون موج از ایـن افسانه بگذر، ترک آغوشش کن ای دوست

می‌ خــواستـــم بــا عشــق فــــرداهــــــای روشــــــن را ببینـــم         

          دیگـــر نگـاهـــم را بگیـــر از مـن، سیه‌ پوشش کـن ای دوست

خط می‌ زنــــم نـــام تــــو را از خاطـــرم، یـــاد تــــو را نیـــــــــز         

          از مــــن اگـــــر نامــی به یادت مانده مخــدوشش کن ای دوست

عاشــــق شـــــدم تـــــا اتفــــــــاقی تـــــازه در عالـــــــم بیفتـــــــد         

          ایـــن اتفـــاق افتـــــاد، بـــاور کـــن! فرامـــوشش کن ای دوست

                                                                            ناصر فیض

ما چقدر زودباوریم؟!


   دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند، به خاطــر پــروژه ای که انجام داده بـود

 جایــزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفــر خواسته بــود تا دادخواستی مبنی بــر

 کنتــرل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیــدروژن مونوکسیـد» توسط دولت را امضا

 کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

 ۱. مقدار زیاد آن باعث تعریق زیاد و تهوع می شود.

 ۲. یک عنصر اصلی از باران اسیدی است.

 ۳. وقتی به حالت گاز در می آید، بسیار سوزاننده است.

 ۴. استنشاق تصادفی آن، باعث مرگ فرد می شود.

 ۵. باعث فرسایش اجسام می شود.

 ۶. روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.

 ۷. حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

   از ۵۰ نفر موردنظر ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند، ۶ نفر به طــور کلی علاقه ای

 نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی « دی هیدروژن مونوکسید »

 در واقع همان آب است!!!

 عنوان پروژه دانشجوی فوق « ما چقدر زود باور هستیم... » بود!

پیشکش ششم


بهار آیو به صحـرا و در و دشت          جوانی هم بهاری بود و بگـذشت

ســـر قبـــــر جـوانـان لاله رویـه          دمی که گلـرخان آیند به گلگشت

                                                                                 باباطاهر


گفتــم که لبت، گفت لبم آب حیات         گفتــم دهنت، گفت زهی حب نبات

گفتـم سخــن تو، گفت حافظ گفتـا         شادی همه لطیفه گویـان صلوات

                                                                                    حافظ


ببستــی چشــم یعنــی وقت خــواب است        نه خوابست آن، حریفان را جواب است

تــو مــی دانــی که مــا چنــدان نپـاییـــم        ولیکــن چشــــم مستت را شتـــاب است

                                                                                                مولانا

پاسخ به نظرات (6)


 پاسخ به شاعر خوش قریحه انجمن وصال (سارا عبدالی):

 سلام

" خستگی" با حضور سبز یارانی چون شما واژه ای بی معناست.

 مهرتان ماندگار...حضورتان پایدار

  

 پاسخ به دوست عزیز (ش.بهمنی):

 سلام

 برای بارگذاری تمامی مطالب وبلاگ اندک زمانی تأمل بفرمایید. پس از مشاهـده پیام

 خوشامدگویی، موسیقی وبلاگ برای دومین مرتبه بارگذاری می شود. حال می توانید

 از شنیدن آن لذت ببرید... سپاس از دقت نظرتان


 پاسخ به دوست عزیز (الف):

 سلام

 مقصود شما برای ما مبرهن نمی باشد!

 لطفا واضح بفرمایید...سپاسگزاریم


 پاسخ به شاعر خوب انجمن وصال (نسترن خیرمند):

 سلام

 نظـر به فرمایش شما، نظـرات دوستان ارجمنـد، پس از بررسی، همـزمان با نگارش

 بخش جدید "پاسخ به نظرات" تأیید می گردد...سپاس از حضور پررنگتان


 

 پاسخ به دوست عزیز (پریسا):

 سلام

 از کلام شیوایتان لذّت بردیم و خرسندیم که حضور سبزتان مایه مباهات ماست...


 

 پاسخ به دوست عزیز (نیشخند):

 سلام

 دقت نظرتان را می ستاییم و سپاسگزاریم از اینکه ما را مفتخر نمودید...


 پاسخ به دوست عزیز (Salehe):

 سلام

 کلامتان گهربار و حضورتان ارزنده می باشد... سپاس از مهر بی کرانتان


 پاسخ به دوست عزیز (مهدی):

 سلام

 حسن نظرتان را ارج می نهیم و بی صبرانه منتظر حضور دوباره شما هستیم...


تولد سردبیر

 

   می خواهم بنویسم به پاس مهربانیت، برای سقوط آسمانیت اما قلم سر می خورد زیر دستانم...

 شاید او هم می داند که واژه ها حقیرنــد برای ستایشت. رنج جستجـو را به جان می خـرم اما چه

 کنم که به توصیف نمی آیی! خوبی را مگـر می شـود به وصف آورد؟! خسته ای...می دانم! نه از

 کار، نه از زخم زبان! بلکه از... بگذریم جای شکوه نیست که استواری چون کوه... کماکان مـرد

 بمان!!! آغاز نو شدن است، بهار زندگی روح می نـوازد، غصه بر باد ده که تو را نشایـد... لبخنـد

 بـزن ای طراوت بهار که بارانی شــود چشـم تنگ حسودان! بـذر محبتت جوانه زده در سینه هایی

 که منتظر تابش توست. راه دشوار، لیک نزد تو همـوار! پس شـور تازه ای به پا کـن با افتخـار...

 به امید دیدار

سردبیر محترم لمس بودنتان تهنیت باد

آسانسور

 

   آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسیار مدیـدی و

 تقلای شدیـدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهــران، خوش و خنــدان و غزلخوان ز

 سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذر ها و به هر سوی نظـرها

 و به تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.

   در خیابـان به بنائی که بسـی مرتفع و عالی و زیبـا و نکـو بـود و مجلل نظـر افکند و شد از

 دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمـد و مشغـول تماشـا شـد و یک مرتبه

 افتاد دو چشمش به آسانسـور، ولی البته آگاه نبـود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شـده

 ساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد بسویش نظرو چشم بدان دوخت زمانی.

   ناگهان دید زنی پیــر جلو آمــد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و

 به یکباره چراغی بدرخشیــد و دری وا شــد و پیـدا شـد از آن پشت، اتاقی و زن پیـر و زبــون

 داخل آن گشت و درش نیز فروبست.

   دهاتی که همانطـور به آن صحنه جالب نگــران بــود، ز نــو دیــد دگربـاره همان در به همان

 جای، زهم وا شــد وایــن مـرتبه یک خانـم زیبـا و پریچهـره برون آمد از آن. مردک بیچاره به

 یکبـــاره دچــار تعجب شــد و حیـرت چـو به رخســار زن تـازه جـوان خیـــره شـد و دیــد کـه در

 چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.

   پیش خـود گفت:"که مـا در تــوی ده اینهمه افســانه ی جـادوگــری و سحـر شنیدیـم ولی هیچ

 ندیدیـم به چشــم خودمـان همچه فسـونکـاری و جـادو که در ایـن شهـر نماینـد و بدیـن سـان به

 سهولت، سـر یک ربع زنی پیــر مبـدل به زن تازه جوانی شـود افسـوس کـزیـن پیش نبـودم منِ

 درویش از ایـن کار خبـردار که آرَم زنِ فرتـوت و سیه چــرده ی خـود نیـز به همــراه در اینجــا

 که شــود بــاز جـوان، آن زن بیچـاره و مــن هــم سـر پیـری بَـرَم از دیـدن او لذّت و با او به دهِ

 خویش چو بـرگـردم و زیـن واقعه یابنـد خبــر اهلِ دهِ ما، همه ده را بگذارنـد که در شهر بیارند،

 زن خـویش چـو داننـد به شهــر است اتاقی که درونش چو رود پیـرزنـی زشت، بـرون آیـد از آن

 خانم زیبای جوانی"

"                                                                                    ابولقاسم حالت"

 

مولوی


 نام: جلال‌الدین محمد(محمد ابن محمد ابن حسین)

 نام خانوادگی: بلخی(حسینی خطیبی بکری بلخی)

 زادروز: 15 مهر 586 خورشیدی بلخ یا وخش(افغانستان امروزی)

 وفات: 4 دی 652 خورشیدی (66 سال)                                                                

 آرامگاه: قونیه ترکیه

 ملیت: ایرانی

 لقب: جلال الدین، خداوندگار، مولانا، مولوی، ملای رومی، خاموش، خموش، خامش

 مذهب: سنی

 والدین: فرزند بهاءالدین ولد(مولانا محمد بن حسین خطیبی، سلطان العلماء)

 آثار  نامبرده: آثار منظــوم شامل مثنــوی معنوی، دیــوان شمس تبریــزی و آثار منثــور شامل

 فیه مافیه، مجالس سبعه و مکتوبات(مکاتیب) است.

 توضیحی در مورد مولانا: مولوی در زمان تصنیف آثارش (همچون مثنوی) در قـونیه در دیــار

 روم می‌زیست. با آنکه آثار مولوی به عموم جهانیان تعلق دارد، ولی پـارسی‌ زبـانــان بهره ی

 خــود را از او بیشتــر می‌ داننــد، چـرا که حـدود شصت تـا هفت هــزار بیت او فـارسـی است و

 خطبه‌ هــا و نامه‌ هـا و تقـریــرات(تعالیــم او به شاگـردانش که آن را ثبت کردنــد و به فـارسی

 غیرادبی و روزانه است) او نیــز به فارسی می‌ باشــد و تنها حدود هـزار بیت عربی و کمتر از

 پنجاه بیت به زبان های یونانی / ترکی (اغلب به طور ملمع) در شعـر فارسی شعــر دارد. پســر

 مولانا نیز چندان بنا به اعتراف خودش در زبانهای ترکی / یونانی خوب روان نبـوده است. آثـار

 مولانا به علاوه  مناطق فارسی زبان، تاثیر فراوانی در هند و پاکستـان و ترکیه و آسیای میانه

 گذاشته است.

 آثار مولانا تأثیــر فراوانی روی ادبیـات و فرهنگ ترکی نیز داشته‌ است. دلیل این امر این است

 که اکثر جانشینان مولوی در طریقه ی تصـوف مربـوط به او از ناحیه ی قونیه بودند و آرامگاه

 وی نیز در قونیه است. برخی مولوی‌ شناسـان(ازجمله عبدالحسین زرین کوب) برآن‌ انـد که در

 دوران مولوی، زبان مردم کوچه و بازار قونیه، زبـان فارسی بـوده‌ است. جلال الدین همایی در

 این رابطه به این بیت پسر مولانا(که پس از چند بیت عربی آن را سرود) اشاره می‌کند:

                   فارسی گو که جمله دریابند        گرچه زین غافلاند و در خوابند

 مولانــا، پس از مــدت‌ها بیمــاری در پـی تبـی ســوزان در غروب یکشنبه درگـذشت. در آن روزِ

 پـرســـوز، قونیه در یخبنــدان بــود. سیل پرخروش مردم، پیـر و جوان، مسلمان و گبر، مسیحی

 و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند و ۴۰ شبانه روز این عزا و سوگ بر پا بود.

من از اهالی عشقم


نیــامـــدم که بخــواهـــم کنـــار مـن باشـی                             

                              میــان ایــن همـه بیگانه یـــار مـن باشـی

دلــم گرفته تـر از بغض مهربان شمـاست                             

                              مبـــاد آن که شمــا غمگســار مـن باشـی

 تو ای ستاره ی وحشی که کهکشان زادی                             

                              مخـواه روی زمیــن بــر مــدار مـن باشـی

 مــن از اهـالـی عشقــم، نه از حـوالی جبر                             

                              خطــاست اینکه تــو در اختیــار مـن باشـی

ولـی، نـه! مــن که در اینجــا دچــار پاییـزم                             

                              چگــونه از تـو نخـواهــم بهــار مـن باشـی

تو می تـوانی از آن چشـم های خورشیـدی                             

                              دریچـه ای به شب ســرد و تـار مـن باشـی

همیشه کــوه بمـان تــا همیشه نــام تــو را                             

                              صــدا کنــم که مگــر اعتبـــار مــن باشــی

                                                                      ناصر فیض