گُمت کرده ام بین خطِ فاصله هایی که گذاشته ای. حالا من هی دیکته کنم احساس را و تو آن خط های لعنتی را پر رنگ تر کن....
با تیر و کمان غرورت، سنگ می زنی بر شیشه های بی قراریم. زنگ خاطراتم را می زنی و فرار می کنی. فرصتی نیست، فرار نکن! معنی این شیطنت ها را بگو. این بار اگر دلت در حیاط قلبم افتاد، سراغش را نگیر؛ پس نمی دهم، به جریمه زنگ هایی که زدی و فرار کردی . . .
صبح روزی، پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید و من نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعرِ تازه آن قدر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی های من
بوی عشق تازه تر می آید و من نیستم
بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید و من نیستم..
چه سال نحسيه امسال، چه روزای بدی دارم
آهای تقويمِ پُر پاييز، ازت بيزار بيزارم....
هيچ می دونستی .... ماه گذشت؟
بيست و چهارم مرداد بدترين روز توی تقويم زندگيمه، شايد هيچ كس باورش نشه اما خيلی از عزيزانم رو توی اين تاريخ نحس از دست دادم.
وجدانت آرام! که من صبورم وسنگ؛ و چشم می بندم تا تو نبینی چه سخت می گذرم از دل، این روزها..