گاهي..

 

گاهي دلم مي گيرد
از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان با لبخندي گرم فريبت مي دهند
دلم مي گيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند

و نوري كه تاريكي مي دهد

از كلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند

دلم مي گيرد از سردي چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد

و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي بيند

از دوستي كه برايت هديه، دو بال براي پريدن مي آورد

و بعد، پرواز را با منفورترين كلمات دنيا معني مي كند.

دلم مي گيرد به اين همه چشم اميد داشتنم به هيچ؛

گاهي حتي از خودم هم دلم مي گيرد..

باز بارونه..

باز باران باريد

خيس شد خاطره ها،

آفرين بر دل ابري هوا

هركجا هستي باش؛

آسمانت آبي،

و تمام دلت از غصه دنيا خالي...

- هر وقت كه بارون مي زنه،‌ تو رو كنارم مي بينم

حس مي كنم پيش مني، هنوزم عاشق ترينم..

ديوانه!

 

- يادته يه روز بهم گفتي: "هر وقت خواستي گريه كني، برو زير بارون كه نكنه يه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده" ! گفتم: اگه بارون نيومد چي؟

گفتي: "اگه چشماي تو بباره آسمون گريش مي گيره"

گفتم: فقط وقتي چشمام خواست بباره تنهام نذار !! گفتي: "چشم" ...

حالا امروز من دارم يه گوشه خلوت گريه مي كنم اما آسمون نمي باره!! تو هم اون دور دورا ايستادي و داري به من مي خندي..

 

- سهراب؛ گفتی چشم ها را باید شست
شستم ولی..
گفتی جور دیگر باید دید
دیدم ولي..
زیر باران باید رفت
.....رفتم ولی..

او نه چشم های خیس و شسته ام را، نه نگاه دیگرم را
هیچکدام را ندید
فقط زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:
"دیوانه باران ندیده"..

 

..

 

از ساعت متنفرم؛ از این اختراع عجیب بشر.. که مدام جای خالی حضور تو را به رخ دلتنگی های من می کشد..

- زندگی؛ تلخ ترين خواب من است. خسته ام ، خسته از اين خواب بلند...

 

- دست خودمان نيست كه روی حرفمان نمی مانيم.

ما بر زمينی ايستاده ايم كه هرروز خودش را دور می زند..

 

- سال ها دویده ام؛ ‌با قلبی معلق و پایی در هوا.. دیگر طاقت رویاهایم تمام شده است.

دلم ... دلم رسیدن می خواهد..

تو

 

از تو كه می نویسم،‌ هم وزن را رعایت می كنم هم قافیه را.

 اگر خودت هم پیشم بودی كه دیگر همه چیز ردیف ردیف می شد..

 

- آرام تر سکوت کن!
صدای بی تفاوتی هایت آزارم می دهد
..

یک روز..

 

آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست..

 

- ای باعث و بانی پریشانی من

یک روز به هم گذارمان می افتد..

دروغ

 

 - گفتي: بیا كلاغ پَر بازی كنیم؛ روزهای بی تو بودن پَر، فكر بی تو بودن پَر، دوست داشتن كسی جز تو پَر، فقط تو نپر..  اما، آخر هيچ چيز نپريد جز من، آخه خودت پرم دادي..

- فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند؛ دیروز با خاطراتش مرا فریب داد .. فردا با وعده هایش مرا خواب کرد .. وقتی چشم گشودم امروز هم گذشته بود..

- مرگ از عشق پرسید: آن چیست که تو را زیبا جلوه می دهد و مرا تلخ؟ عشق گفت: دروغ هایی که در من هست و حقیقتی که در توست..

- چرا آدما اين قدر راحت دروغ مي گن؟؟ حتي روزگار هم دروغگو شده..

باران

 

- در زندگی باران نباش که دیگران گمان کنند با منت خودت را به شیشه می کوبی؛ ابر باش تا انتظار باریدنت را بکشند..

- حتی در این دوران بی‌مهری، باز هم پاییز زیباست..

قانونِ عكس!

 

وقتي كه مثل پاره اي از وجودم مي خواستمت،

وجودم رو پاره پاره كردي و نموندي.

حالا كه با تمام وجودت من و مي خواي

وجودم بدون تو آروم تره...

پ.ن: نمى فهمم بعد از اين همه سال، چرا سراغمو گرفتى.. من كه دارم زندگى مو مى كنم فقط مى خواستى دوباره يادآورى كنى كه هستى!! چه خوب! خوش باشى... اما بدونِ من!!

بالاخره اومدي..

 

امروز، روز تولدم،‌ اومدي..

سكوت قلبت رو شكستي و برگشتي كه دوباره شروع كني شايد

اما حالا اين قلب منه كه توي سكوت فرو رفته و نمي خواد كه اون رو بشكنه

گفتي كه نمي دوني چت شده؛ كه دلت برام تنگ شده و از شنيدن صدام خوشحالي

ولي نمي دونم چرا من ديگه مثل اون موقع ها از شنيدن صدات آروم نشدم، ديگه آهنگ صدات جادوم نكرد، ديگه دلم براي لرزش صدات نلرزيد، ديگه وا‍‍‍ژه هات توي ذهنم حك نشد، ديگه دلم هواي كنارت بودن رو نكرد. حدس زده بودم كه تموم شدي. فكر كنم يه كمي دير برگشتي..

 

- گاه کوچکم می ديدی و گاه بزرگ ... نه کوچک بودم و نه بزرگ؛ خودت بودي که دور می شدی و نزدیک..

نقطه.

 

مي آيي، نقطه پاياني مي گذاري به تمام چيزهايي كه ناتمام رها كرده اي

مي آيم؛ خطي مي كشم به تمام تمام شده هاي تو...

 

"بعد از اين همه مدت، هنوزم معني اين نقطه ات رو نمي دونم. راستش دونستنش ديگه برام اهميتي نداره؛ چقدر زود برام تموم شدي.."

 

نيامدي..

 

گفتی: قرارمان سپیده، نیمکت رو به روی یاس؛ پیراهن سپیدت را بپوش تا میان یاس و سپیده عادی باشی..

نیامدی...

یاس ها سیاه پوشیده اند تا میان همه چیز عادی باشند..

دلم برای کسی تنگ است

 

ای زندگی!

 خستگی هایم را به شانه هایت می چسبانم . مرا سراسیمه بیدار نکن، من تو را بایگانی کرده ام؛ ورق به ورق، تاریخ به تاریخ ..

 من تا آخر دنیا فقط با خودم می روم؛ من سینه ام را به رگبار بسته ام شاید که دیگران آرام تر نفس بکشند..

 برای تو می نويسم؛ برای تويی كه رفتی برای هميشه و فقط همين دلتنگی سهم من شد از تو..

 

خواستم چیزی بگویم برای کسی، یاد تو افتادم
پی ات گشتم
میان رویاهای پاشیده ام
کنار دیروزهای رنگی
گم شده بودی
یا فراموشت کرده بودم من
که لابه لای تپش های قلبم هم نبودی حتی...
می بینی
بعد از آن همه دیگر نیستی
به همین راحتی!
و قلب من این روزها
تنها زدن را
خوب مشق می کند..

.... ماه گذشت..

 

گُمت کرده ام بین خطِ فاصله هایی که گذاشته ای. حالا من هی دیکته کنم احساس را و تو آن خط های لعنتی را پر رنگ تر کن....

با تیر و کمان غرورت، سنگ می زنی بر شیشه های بی قراریم. زنگ خاطراتم را می زنی و فرار می کنی. فرصتی نیست، فرار نکن! معنی این شیطنت ها را بگو. این بار اگر دلت در حیاط قلبم افتاد، سراغش را نگیر؛ پس نمی دهم، به جریمه زنگ هایی که زدی و فرار کردی  . . .

 

صبح روزی، پشت در می آید و من نیستم

                             قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

                             کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

                           شعرِ تازه آن قدر می آید و من نیستم

بعد ها اطراف جای شب نشینی های من

                           بوی عشق تازه تر می آید و من نیستم

بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است

                           عشق روزی رهگذر می آید و من نیستم..

 

چه سال نحسيه امسال، چه روزای بدی دارم

آهای تقويمِ پُر پاييز، ازت بيزار بيزارم....

هيچ می دونستی .... ماه گذشت؟

بيست و چهارم مرداد بدترين روز توی تقويم زندگيمه، شايد هيچ كس باورش نشه اما خيلی از عزيزانم رو توی اين تاريخ نحس از دست دادم.

 وجدانت آرام! که من صبورم وسنگ؛ و چشم می بندم تا تو نبینی چه سخت می گذرم از دل، این روزها..

من و سارا

 

ديروز با سارا رفتيم فشم.

هوا خنك بود. رفتيم توي يكي از اين باغ هاي خانوادگي، روي يكي از تخت هاي كنار رودخونه نشستيم. كلي حرف زديم، خنديديم، درد دل كرديم، و كلي هم قليون كشيديم. اون قدر كه ديگه سرگيجه گرفته بوديم.

مي خواستيم تا شب بمونيم. اما آقا بالاسرِ سارا زنگ زد و گفت كه تا تاريك نشده برگرديم،‌ وگرنه...

من براي خودم آرزويي ندارم، ولي دلم براي سارا مي سوزه. اميدوارم خدا يا سارا رو از دست اين آدم نجات بده، يا معجزه اي كنه تا اين عوضي آدم بشه و ديگه سارا رو آزار نده،‌ درست مثل ..... كه مثل يه ديوونه از زجر كشيدن طرف مقابلش لذت مي بُرد...

دلم نمي خواد ساراي عزيز من به خاطر يه موجود بي ارزش فنا بشه. آخه خيلي بده كه يه متولد مهر عاطفي، گيرِ يه خرداديه هوسبازِ دو شخصيته بيفته. تجربه شو دارم!!

 

فال امروز

 

دنیا را بد ساخته اند

كسی را كه دوستش داری،‌ دوستت ندارد

كسی كه تو را دوستت دارد، تو دوستش نداری

اما كسی كه تو دوستش داری و او هم دوستت دارد

به رسم و آئین زندگانی به هم نمی رسند.

و این رنج است؛

زندگی یعنی این...

 

امروز حافظ هم با من سر ناسازگاري داره؛

سينه ام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت           آتشي بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت

      تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت                      جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بين كه ز بس آتش اشكم دل شمع          دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنايي نه غريب است كه دلسوز من است        چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت

  چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست           همچو لاله جگرم بي مي و پيمانه بسوخت....

 

نمی نویسم؛‌ چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی

حرف نمی زنم؛ چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی

نگاهت نمی كنم؛ چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی

صدایت نمی زنم؛ زیرا اشك های من برای تو بی فایده است

فقط می خندم؛ چون تو در هر صورت می گویی...... من دیوانه ام!

 

انتظار

 

از میان اشک هایم به زمانه می نگرم که چه بی رحم است و مغرور..

اما من از زمانه مغرور ترم؛

وقتی كه يه عشق توی تابستون متولد می شه و توی تابستون می ميره، آدم هم می تونه توی پائيز بميره وقتي زادهء پائيزه....

 

از تو دوباره می گذرم،‌ ولی از گناهت نه..

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

اگه می خوای بری برو،‌ از تو دوباره می گذرم

نگاه به گريه هام نكن،‌ من از تو بی و فا ترم

تو اشتباه عمرمی، كه ديگه تكرار نمی شی

اين دفعه ديگه برنگرد،‌ تو واسه ما يار نمی شی

نه غم می خوام نه خاطره، ‌فقط بذار رها بشم

تو اين غريبی نمی خوام مجنون قصه ها بشم

از توی قصه هام برو،‌ ديگه تو فكر من نباش

تموم كن اين غائله رو،‌ نمك رو زخم من نپاش

هميشه بی گناه تويی، هميشه تقصير منه

نگاه بی وفای تو هميشه طعنه می زنه

بازم دارم می بخشمت، اين اشتباه آخره

گذشتم از گناه تو،‌ شايد خدا هم بگذره

  

 

بزرگ ترين اشتباه زندگي

 

kalınca sebepsiz bir başıma
hatıralar beynimde dans ediyor
günahlarım dizilip bir bir karşıma
sanki birer birer intikam alıyor
yüreğimden zincire vurulmuşum
anılar her bir halkayı bağlıyor
ben duygularımın esiri olmuşum
hatalar yalan duygularda başlıyor
sen de benim hatalarımdan birisin
sen en büyük günahların bedelisin
senin için harcanan zamana yazık
sen en güzel duyguların katilisin
istemem seni
ne sevgini ne kendini
istemem ben bu hayatı
sözüm ona pembe rengini

 

بدون علت تك و تنها مانده ام

خاطرات در ذهنم می رقصند

گناهانم در مقابلم صف كشیده اند

می خواهند تك تك انتقام بگیرند

دلم با زنجیر بسته شده

اسیر احساساتم شده ام و اشتباهاتم از احساساتم سرچشمه گرفته اند

تو هم یكی از اشتباهاتم هستی

تو بزرگ ترین گناهم هستی

حیف زمانی  كه برای تو تلف كردم

چون تو قاتل زیباترین احساساتم بودی

دیگه نه خودت و می خوام، نه عشقت و، نه این زندگی رو....

 

روزي كه بعد از يه جدايي طولاني برگشته بودي، اين آهنگ رو بهت هديه كردم، بهم گفتي:" معلومه كه خيلي عاشقمي". پرسيدم:‌" آيا توي اين شعر عشقي هم مي بيني؟" گفتي: "آره. اگه عاشقم نبودي اين شعرو بهم نمي دادي"

خواستم انكار كنم،‌ اما سكوت كردم و بازهم توي سكوتم همه چيزو خوندي؛

اما كاش هنوزم مي تونستي از توي سكوتم خيلي چيزا رو بفهمي! حتي از راهِ دور ...

 

 

 

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی؛ روی خندان تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت؛ که مهم نیست زیاد!

 و تکان دادن سر..

چه کسی باور کرد

 جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

می توانستی به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آن چه را می بخشی....

 

آخرين برگ

 

حال عجیبی دارم،

باید كم كم عادت كنم كه از دلبستگی ها دل بكَنم

سخته و تقریباً غیر ممكن،‌ اما چاره ای نیست؛ وقتی كه ناگزیر به رفتنی، انتخابی وجود نداره

باید آماده رفتن بشی

همه چیز بایده، فقط باید بِری

باید دل بكَنی

باید تسلیم بشی

باید عادت كنی

باید فراموش كنی

باید ناخواسته پا روی خیلی چیزا بذاری

باید بتونی تنهایی بر مزار آرزوهات بشینی و یه دل سیر گریه كنی ..

 

نمی دونم چرا همه چیز یه دفعه این جوری خراب شد

اون قدر خراب كه دیگه حتی به نظرم رنگ آسمون هم سیاه شده، اما هنوزم نمی خواد بباره! شاید اونم منتظره من برم و بعد بغضش بشكنه

شاید حتی دل آسمونم نمی سوزه، فقط منتظره پائیزه

آخه پائیز با همه قشنگیش فصل غم انگیزیه

فصل مرگ آخرین برگه؛

همون برگی كه پیرمرد روی دیوار كشید تا امیدِ زندگی رو توی وجود یه انسان زنده كنه

همون برگی كه همیشه توی همون عالم بچگی دلم می خواست نقاشش من بودم!

اون برگ هیچ وقت نمُرد و پیرمرد نقاش با فدا كردن جونش،‌ شد قهرمانِ دنیای كودكانهء من

برای من دیگه برگی نمونده، آخرین برگم رو هم باد بُرد

و نقاشِ من حاضر نشد كه آخرین برگِ زندگیم رو برام نقاشی كنه..

 پائيز؛ هم فصل تولده و هم فصل مرگ. به همين سادگی ......

 

ضربان معكوس

 

تنها امید من كه نا امیده

امید من دوباره ته كشیده

لحظه به لحظه فكر نا امیدی

این لحظات امونم رو بریده

اون كه می گفت با دستای دل من

از قفس بی كسی آزاد شد

چی شد كه با گریه من شاد شد

با شبنم اشك من آباد شد

از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم

خواستم دلم یه گوشه ای بمیره

خسته شدم چه انتظار سختی

یكی بیاد جون من و بگیره

قلب من از تپیدنش خسته شد

نبضم با ضربه های معكوس مُرد

قلب من از خستگی خوابش گرفت

این دل نا امید و مأیوس مُرد

 

Download this song from

http://www.3eke.ir/mohesen-yegane/1167-zaraban-makos-mp3

 

 

 

امروز دلم بدجوري گرفته...

امروز همه چيز بَده، بَده بَد.

دلم هواي بعضي از نداشته ها رو كرده

نمي دونم اين بغض لعنتي كي تموم ميشه

خدا كنه اين چند روز مزخرف هم بگذره و خيلي چيزا تموم بشه...

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

آسمون سايه ابرا رو  بيار

پا به پاي دل من تو هم ببار

پايان

 

امشب قرار است پایان یک سالمان نوشته شود.. برای من که تمام شب را با عشق تو سر می کنم چه پایانی خواهند نوشت؟

پایان من مهم نیست.. اگر خدا قهر نباشد، آن قدر برایت دعا می کنم که خسته شود و تو خوشبخت ترین فرد زمین شوی.. بدون من..!!

...

 

Lips that taste of tears are the best for kissing

نمي خوام

سلام، کسی که تو دلم درخشید
من دیگه دوستت ندارم، ببخشید

بهتره که نپرسی علتش رو
چون که خودت ندادی فرصتش رو

بین تو و اون روزها کلی فرقه
تو آسمونت پُرِ رعد و برقه

نه مهربونی، نه واسم می خندی
هر دری رو من می زنم، می بندی


از چشم من افتادی نازنینم
دوست ندارم دیگه تو رو ببینم

اون کسی که دم می زد از رفاقت
اگه بمیرم نمی یاد عیادت

من کسی رو می خوام که نیست مثل تو
پشیمونم، ‌دوسِت ندارم، برو

من کسی رو می خوام که ناز و کم کم
صدام کنه مثل فرشته، مریم

مثل همون روزهای آشنایی
نه مثل حالا، نه مثل رهایی

دیگه تموم شد اون همه غم و رنج
وقت قرار و شوق ساعت پنج

برو پیش هر کسی که دوست داری
حق نداری اسم منم بیاری

بخوای، نخوای، زود برو به سلامت
خدا کنه بین ما ها قضاوت..

افسوس

 

امروز اتفاقي برام افتاد كه حس كردم چقدر به مرگ نزديكم. حداقل حُسنش اين بود كه فهميدم آدما چرا اين قدر به هم بدي مي كنن، آخه نمي دونن چقدر مرگ بهشون نزديكه..

 مثل يه قاصدك كه باد به راحتي اونو از زمين جدا مي كنه، عُمر زود تموم مي شه . ولي خدا كنه كه افسوسي در كار نباشه.

يه جا جمله اي نوشته بود كه: "بزرگترین افسوس آدمی آن است که می خواهد, ولی نمی تواند.... و به یاد می آورد روزی را که می توانست, ولی نخواست.."

به اين فكر مي كنم كه چند نفر تو دنيا روزي رو به ياد ميارن كه مي تونستن ولي نخواستن. مي تونستن دوست داشته باشن و آدم باشن ولي نخواستن...

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد



اينم فال امروزم:

ای سرو ناز حسن که خوش می​روی به نازفرخنده باد طلعت خوبت که در ازلآن را که بوی عنبر زلف تو آرزوستپروانه را ز شمع بود سوز دل ولیصوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیازببریده​اند بر قد سروت قبای نازچون عود گو بر آتش سودا بسوز و سازبی شمع عارض تو دلم را بود گدازبشکست عهد چون در میخانه دید باز

 

خاطرات

 

دارم كم كم جمع و جور می كنم؛ خودمو، خاطراتمو ...

 امروز یاد روزی افتادم كه بهم گفت:

"بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید. شاید آنجا جز رنج و پریشانی نباشد؛ اما كوری را به خاطر آرامش تحمل نكن"

از اون روز به بعد،‌ چشمام به عریانی و بی پروایی عشق گشوده شد. شیرینی لحظه های باهم بودن و لذت حسِ دوست داشته شدن از طرف كسی كه دوستش داری...

اما مدت ها گذشت تا یاد گرفتم که اين شيطنت؛عشق... یعنی فاصله، یاد گرفتم که در عشق هیچ کس به اندازه خودت وفادار نیست. یاد گرفتم...که هرچه عاشق تری...تنها تری... 

الان خیلی چیزا فرق كرده. وقتی عاشق كسی هستی كه می فهمی پوچ و توخالیه، خودت هم  پوچ میشی. حالا هم فكر می كنم اگر مجبورم كنن كه بگم چرا دوستش داشتم، پاسخ اينه كه:

زیرا او، او بود

و من، من بودم!!

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد