۲۳ اردی بهشت
می خوای تسلیم سرنوشتت بشی حتی حرفشم نزن ..
یکی همین نزدیکی هاست
پیش تو پیش من
یه رویای کوتاه تنها همین ..
از این و اون نیست از ماست که بر ماست ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
...
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
باور اینکه ۴ سال از اولین باری که قدم به دانشگاه مازندران و دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی گذاشتم ٬میگذره ٬کمی بیشتر از کمی برام سخت بود..
تغییر رو کاملا در خودم حس میکنم. در عرض این ۴ سال فکرهام ٬علایقم و خیلی چیزا تغییر کردند هرچند شخصیت محافظه کاری دارم و میشه گفت علاقمند به حفظ وضع موجودم برای همین تغییراتم خیلی محسوس و شگفت آور نبودند !
روزهای بارونی و متفاوتی بودند این دو روز آخر... دلم برای خیلی چیزا تنگ میشه !
از اینجا به بعد مسیر زندگیم رو باز هم باید یک بار دیگه عاقلانه و محکم انتخاب کنم یا با اراده و انگیزه درسم رو بخونم برای بدست آوردن یه رتبه ی خیلی خوب تو کارشناسی ارشد یا اینکه پشت پا بزنم به ۴ سال با عشق درس خوندن ...
مسلما نمیتونم دومین راهو انتخاب کنم چون هم به رشته م علاقمندم و هم آدمی نیستم که از فراغتی تا این حد طولانی برای تفریحات و تجربه های غیر درسی تازه استفاده کنم ..
حتما خاطرات فردا شب رو به امید خدا اینجا ثبت خواهم کرد ![]()
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بعد از ظهر یک پنج شنبه ی داغ تابستونیه و من فارغ از درس خوندن واسه امتحانای ترمم نشستم و مینویسم ..
دلبسته به سکه های قلک بودیم
دنبال بهانه های کوچک بودیم
رویای بزرگتر شدن خوب نبود
ایکاش تمام عمر کوچک بودیم ...دلم برای خوردن غذاهای رنگارنگ و خوشمزه تنگ شده !
پیداست خیلی شکموام که جمله ی اول پست جدیدم اونم بعد یه مدت طولانی اون بوده ها !؟
؟؟
.
.
.
امروز که توی کلاس امپریالیسم نشسته بودیم این یادداشت رو انتهای دفتر عروسکی صورتی رنگم پیدا کردم و خواستم که اینجا ثبت بشه ...