۲۳ اردی بهشت

میدونم امشبم از خواب می پرم ...

ادامه نوشته

ششم اردیبهشت

اگه مسیر زندگیت راهی واسه ی رفتن نداشت اگه هیچکی نموندو همه جا زدند حتی سایه تم تنهات گذاشت ..


می خوای تسلیم سرنوشتت بشی حتی حرفشم نزن ..


یکی همین نزدیکی هاست


پیش تو پیش من

ادامه نوشته

23 فروردین

فقط چند لحظه کنارم بشین

 

یه رویای کوتاه تنها همین ..

ادامه نوشته

17 فروردین 92

نه کاری اینهاست نه کار اونهاست

از این و اون نیست از ماست که بر ماست  ...

.

.

.

ادامه نوشته

روزی کابوس گونه ...

.

.

.

ادامه نوشته

آخرین شب دی ماه..


ادامه نوشته

روزهای پاییزیِ من

.

.

.

ادامه نوشته

مامانی برگشت

.

.

.

ادامه نوشته

ت ر س

ادامه نوشته

روزهایی که درگیر درگیری ست ..!

.

.

.

ادامه نوشته

تصمیم ..

ادامه نوشته

بارون شدید :)

....

...

..

.

ادامه نوشته

حال و هوای بارونی ...

.

.

.

.

ادامه نوشته

عید فطر

عید فطر به همه ی دوستام مبارک باشه

ادامه نوشته

حال ناجور..

.

.

.

.

.

.

ادامه نوشته

شب های قدر

.

.

.

ادامه نوشته

اتاقی که مرتب شد :)

 

.

.

.

 

 

ادامه نوشته

جشن فارغ التحصیلی

.

.

.

.

ادامه نوشته

پ مثل پایان !

امروز آخرین امتحان دوره ی کارشناسی رو  دادیم

باور اینکه ۴ سال از اولین باری که قدم به دانشگاه مازندران و دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی گذاشتم ٬میگذره ٬کمی بیشتر از کمی برام سخت بود..

تغییر رو کاملا در خودم حس میکنم. در عرض این ۴ سال  فکرهام ٬علایقم و خیلی چیزا تغییر کردند هرچند شخصیت محافظه کاری دارم و میشه گفت علاقمند به حفظ وضع موجودم برای همین تغییراتم خیلی محسوس و شگفت آور نبودند !

روزهای بارونی  و متفاوتی بودند این دو روز آخر... دلم برای خیلی چیزا تنگ میشه !

از اینجا به بعد مسیر زندگیم رو باز هم باید یک بار دیگه عاقلانه و محکم انتخاب کنم یا با اراده و انگیزه درسم رو بخونم برای بدست آوردن یه رتبه ی خیلی خوب تو کارشناسی ارشد یا اینکه پشت پا بزنم به ۴ سال با عشق درس خوندن ...

مسلما نمیتونم دومین راهو انتخاب کنم چون هم به رشته م علاقمندم و هم آدمی نیستم که از فراغتی تا این حد طولانی برای تفریحات و تجربه های غیر درسی تازه استفاده کنم ..

حتما خاطرات فردا شب رو به امید خدا اینجا ثبت خواهم کرد

امتحانای پایان ترم و ...

.

.

.

ادامه نوشته

نمی دونم ..


ادامه نوشته

مهرنوش بانو، آغازی رویایی را برایت آرزومندم

 

 .

.

.

ادامه نوشته

یک رویای عجیب که شاید به واقعیت بدل شود ....

.

.

.

.

ادامه نوشته

و بدانیم اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی میگشت ...

خداحافظ ای قصه عاشقانه ....

ادامه نوشته

مرغ سحر ناله سر کن ...داغ مرا تازه تر کن

 

.

.

.

.

ادامه نوشته

تابستانه

بعد از ظهر یک پنج شنبه ی داغ تابستونیه و من فارغ از درس خوندن واسه امتحانای ترمم نشستم و مینویسم ..

ادامه نوشته

بهار من !باورم نمی شود که آمده ای!

دلبسته به سکه های قلک بودیم

دنبال بهانه های کوچک بودیم

رویای بزرگتر شدن خوب نبود

ایکاش تمام عمر کوچک بودیم ...
ادامه نوشته

من و یک ترم پنج و یک دنیا دغدغه!

دلم برای خوردن غذاهای رنگارنگ و خوشمزه تنگ شده !

پیداست خیلی شکموام که جمله ی اول پست جدیدم اونم بعد یه مدت طولانی اون بوده ها !؟

؟؟

.

.

.

ادامه نوشته

یادداشت

 امروز که توی کلاس امپریالیسم نشسته بودیم این یادداشت رو انتهای دفتر عروسکی صورتی رنگم پیدا کردم و خواستم که اینجا ثبت بشه ...

ادامه نوشته

عروسی داداشی!

فردا 16 آذر ماه روز داشجوئه ،این روز رو با یه جور حس خیلی دلگیرانه به همه ی دوستان دانشجوم تبریک میگم ...
ادامه نوشته