اون روز چهارم اردیبهشت

مطهره، رومینا. خداحافظ. به مامان اینا خبر بدین که رفتم

[در ِ آسانسور بسته شد. من، افسانه و پرستار بودیم که با اون آسانسور بزرگ و بدون آینه بالا می رفتیم. یه حسی بهم میگفت هرگز از عمل بیرون نمیام. من باور داشتم که آخرین تصویر از دوستامو زمانی که در آسانسور بسته شد، دیدم]

-سلام

+سلام صبح بخیر

-مریم؟

+بله

-خوش اومدی چه انرژیک . مرسی

+ممنون هوای به این خوبی چرا انرژیک نباشم؟

-خوبه. همراهم میای لطفا؟

+بله

...

-مریم جان روی تخت دراز بکش و نفس های عمیق بکش تا اضطرابت کم بشه

+استرس ندارم

[صدای گریه ی افسانه بعد از سه دقیقه]

+دکتر میتونم برم افسانه رو آروم کنم؟ صدای گریه میاد.

-البته که میتونی. برو

+ افسانـــــه عزیــــــزم.. گریه نداره تو که خوب بودی. بیا بغل من. ببین چقد این لباسا بهمون میاد . انگار پت و متیم!

[همه خندیدن. افسانه هم حین هق هق خندید]

+موفق باشی افسانه برو. بعد از عمل همدیگه رو میبینیم. به هوش میای میبینیم همو برو عزیزم. گریه نکن پیرزن.

[و صدای بچه های اتاق عمل رو میشنیدم که باخنده میگفتن روزمون رو ساختی دختر تو چه مریض باحالی هستی. یکیشون میگفت انگار نه انگار جراحی داره انگار اومده مهمونی. یکی دیگشون که یه پسر حدودا 28 ساله بود گفت کاش همه همینطور باشن. ماشالا روحیه ش بیسته]

و مریم اطمینان داشت که آخرین صداهای زندگیشو داره میشنوه...

لبخند میزدم.غیرعادی!

صدای گریه ی افسانه قطع شد.

بگو بخند با بچه های اتاق عمل 

لباسای آبی گشاد

+این لامپ گردا هموناس که همه میگن حین بیهوشی میچرخه و از نظر دور میشه و استرس زاست؟ پس چرا من از این لامپا نمیترسم؟

پسر 28 ساله هه گفت تنها چیزیه که شکل اتاق عمل خارجیاس.

+یه خواهش دارم

-صدتا خواهش داشته باش. مریض به این باحالی داریم یه خواهش که چیزی نیست

+مرسی. خواهشم اینه که اگه وسط عمل اون زلزله ی معروف توی تهران اومد، منو بیهوش ول نکنید برید. در ضمن این لامپ بزرگه نیفته تو سرم بدتر بمیرم.

خندیدن همه

-نترس . خیالت جمع که زلزله اگه بیاد یه مگس زنده نمیمونه . چه برسه به فرار و این حرفا

+یه خواهش دیگه دارم

-بگو

+به هوش اگر اومدم، اجازه بدید هذیون هامو بگم بعد ببریدم پایین.

-خب بهش فکر نکن

+نمیتونم


دکتر اومد.

+سلام دکتر صبح بخیر

-سلام خوبی؟استرس که نداری؟

+ به هیچ وجه

-آماده ای؟ بیماری قلبی، ریوی، تیرویید؟

+نه دکتر هیچی.

-چی می خونی؟

+حقوق

-عالیه

+آماده ام. موفق باشید

-مرسی عزیزم. بیهوشش کنید. فشارش خوبه ضربانش هم خوبه.حالشم خوبه :)

یه مایع سرد

کات

...


پـــ.ن:

*هنـــــــــــــوزم وقتی میخندی دلم از شادی میلرزه.

*ساعت 5:30 اتوبان کرج-تهران ... سیاوش قمیشی با صدای بلند

*رومینا رومینا رومینا

*میرداماد و اون شایان بزرگ قرمز که یک ثانیه حس کردم قراره بدن بی جونم از این در بیاد بیرون.


داروگر، با 700سال سابقه خدمت!!!

یعنی خمیر دندون داروگر رو ساختن که بهمون بفهمونن هیچی حالیمون نیست.

بفهمونن لیاقتمون بهتر از این نیست.

بهتون پیشنهاد میکنم با واجبی دندوناتونو مسواک بزنین اما با خمیردندون داروگر نه!

فکرمیکنن واقعا نمیفهمیم؟!

آقای تحریم !

من از همین جا پشیمونی رو از همه ی زرت و پرتایی که دست اندر کاران ارائه دادن، اعلام کرده و

خواهش میکنم مام و خمیر دندون و نخ دندون و انواع لوازم بهداشتی غیر ایرانی رو به مام وطن برگردونید!

لوازم آرایش توی سرمون بخوره. دارو توی سرمون بخوره. نمیخوایم درمون شیم فقط اگه زنده ایم به بهداشتمون خیلی داره فشار میاد به ولله !!

آقای تحریم!

این دیگه چه وضعشه؟! به همین قبله لوازم بهداشتی ایرانی استفاده نکردنش خیلی شیک تر و بهداشتی تر و سالم تر از مصرفشه!

اصلا از دیروز که خمیردندون داروگر زدم، یه حالی ام.

احساس میکنم یه جنگ زده ام که پشت درخت ریده و مجبوره با کلوخ ماتحتشو پاک کنه! 

من یه حدسی زدم الان حدسم رو ارائه میدم!

مگه اینترنتا محدود نشده؟

مگه فیلترشکنا ملی نشده؟

مگه روابطمون با کشورای توسعه یافته تعطیل نیست؟

ماهواره ها هم که چندساله قراره جمع کنن

حدس میزنم روشون نمیشه مستقیم بگن مردم بمیرید!  میخوان در کشور رو ببندن روکش پلاستیکی بکشن رو ایران . همه درز ها رو بگیرن. و شیر گازو وا کنن دست جمعی به ملکوت اعلی بپیوندیم!


چی شده؟! هوچی

چرا قرصای هشت ساعت یکی ،

همیشه باید یه وعدش وقت باشه و دوتا وعدش بی وقت؟!


دوم فروردین

میان فریاد مادرم،

سر و ته به دنیا آمدم...

از همان روز، سالهاست که سرم ، زودتر از پایم به مقصد می رسد!

سیاه بودم و زشت.

یادش بخیر...

من تنها یک حس ساده بودم

مثل یک همآغوشی که قرار بوده تنها دوکلام حرف عاشقانه ی شب جمعه باشد.

مثل خارش ِ نقطه ای از کمر، که کاریش نمیشد کرد.

مثل جستن آب توی گلو، که نه راه پیشش هست و نه پس!

مثل حس ِ نبودن و ناگهان ، بودن!

نه بیشتر.

امروزم یک زن با موی سیاه...

برای کسی همسایه ام،

و برای دیگری شاید معنای زندگی باشم .

***

آن لحظه از شبهای داغ تیرماه اهواز که پدر به قمار نشست،

من ، خود آن قمار بودم!


ابتدای بهار،

پدر دست را باخته بود...

ابتدای بهار ، مرا به دنیا باخت...

خاطره ی باخت قمار تیر تا فروردین،

من همان خاطره ام،

که جان گرفته ام!

تولدم مبارک

 

 

 

تز میدم آی تز میدم!


برای کسی که زمین میخوره و سر زانوهاش پاره میشه ،

خاکی شدن درجه دوم اهمیت رو داره! 

اصلا پاره شدن و خاکی شدن و زمین خوردن همیشه رابطه دارن باهم!

سلسله مراتب داره.

پاره بشی ، زمین میخوری!

خاکی بشی ، پاره میشی.

زمین بخوری، خاکی میشی... پاره میشی..


پ.ن:

اگه این سهمم از دنیاس، من از مردن هراسم نیست!

پ.ن 2:

امسال عید رو بصورت "  Invisible " خونه میمونیم!!



منو اِنقدر عاشق کن به من برگرده احساسم

یه جوری که تو این دنیا کسی رو جز تو نشناسم

منو اِنقدر عاشق کن جهان از حس من پر شه

هر احساسی به غیر از تو برام دور از تصور شه

منو اِنقدر عاشق کن تموم حرف مردم شم

اگه دستامو ول کردی تو راه خونمم گم شم

منو انقدر عاشق کن که با فکرِ تو دریا شم

به من خوبی نکردی هم نتونم با تو بد باشم

منو انقدر عاشق کن خدا برگرده رو به من

ببینم مردم دنیا نشستن ما رو می بینن

یه جوری که به غیر از تو ندونم فکرِ چی بودم

می خوام یادم بره یک روز که من قبل از تو کی بودم

روزبه بمانی

بهترین چیزی که تو سال 91 خوندم

دفعه ی بعد می خواهم سر و ته زندگی کنم . با مرگ شروع می کنید و آن را از سر راهتان بر می دارید . توی خانه ی سالمندان چشم باز می کنید و هر روز بهتر می شوید . به خاطر وضعیت خوبتان از آنجا بیرونتان می اندازند و می روید دنبال مستمری گرفتنتان . شروع زندگی کاریتان با یک مهمانی در محل کار و یک ساعت طلا است . ۴۰ سال کار می کنید تا انقدر جوان شده باشید که بازنشسته شوید . بعد از آن مهمانی می روید … الکل می نوشید و کلا بی قاعده اید . حال آماده ی دبیرستان شده اید . بعد می روید مدرسه و بچه می شوید . بازی می کنید و هیچ مسئولیتی ندارید تا لحظه ی تولدتان. ۹ ماه آخر زندگیتان را توی حوضچه ی آب گرم شیکی می گذرانید با حرارت مرکزی و سرویس آنی . هر روز جایتان بزرگ تر می شود تا … خدای من … با یک ارضا تمام می شوید!

وودی آلن

بدبخت شدیم 4

می دونی ما از کی بدبخت شدیم؟

از همون موقع که جلوی پای عروس ، اولین شب مرحله ی میانی ِ زندگیش ،

چاقو گذاشتیم گلوی یه حیوونو بریدیم و تماشاش کردیم و لی لی لی لی لی لی کردیم...


مرسی رابین، برای قالب :)

سی و یک

به درک!

اگر که هیچ ندارم

اگر نه آنقدر جذابم که قبلی ها ...

اگر نه مغرورم مثل خیلی ها !

اگر همینم که میبینی...

اگر راضی ات نمیکنم برای آنکه مثل قیصرهای دهه پنجاهی،

چشم ببندی روی هر ضعیفه ای الّا

شیرینی خورده ی خودت!

به درک!

اگر که منشی  ِ ریز نقشت با دلهره ای عجیب از کنارم گذشت  و

ناشیانه بوی عطر تو را میداد...

میدانم که این حرف ها،

وزن زیادی دارد، نمیگنجد !

عقلت هم که تا خود ِ من بیاید، احساست به اینجاها قد نمی دهد!

اینجا دور است

برای تویی که نمی توانی پابرهنه خیابان گز کنی...


پ.ن :

"مریم...

آرام باش...

اینجا فقط من و تو ایم.

صدای گریه ات می پیچد..."


برای یک نفر که اسمش نرگسه:

نرگس عزیز...

خوشحالم که هستی ، هرچند خاموش!  :)


همیشه اولش خوبه


سکوت ممتد، نه  از رضایت بود و نه نتیجه اش رضایت بخش!

درگیر یک مشت امتحان و آزمونم...

بعدش می نویسم. بی شکـ!!

خدا سایه ی شماها رو کم نکنه از سر این وبلاگ.. تنهاش نذارید خیلی حرمت داره.