تیشه به دست ....

رفت یارم زین دلِ من رخت بست

کُشت و آتش زد دل شیدای مست

قفلی از بی حسیِ سنگ و کلوخ

بر دلم زد، دست شستُ در ببست

 

بسته شد، قلبم ازین رفتن گرفت

از همین رفتن دلم شیون گرفت

گفته بودش کین رجوع رفتن ندارد

دل از آن حرف و از آن گفتن گرفت

 

رفت و آخر با دگر همراه شد

از ره عشقش به من گمراه شد

یا که نقشش بود چون بازیگری

یا که خود بود و پیِ آن جاه ! شد

 

قصه ی ما هم شد آن فرهاد مست

بیستون زد بر کمر، تیشه بدست

تیشه بر ریشه بزد نادان پسر

بهر یاری کاقبت از بند جست

 

کوه کند فرهاد و شیرینی نبود

جز به کامش تلخی دوران نبود

چون سرابی گشته بود دلدادگی

بود آن شیرین و آن، از آن نبود

 

شاه شاهان، خسرو آن را در ربود

چشم شیرین را، زر و زیور ربود

دست فرهادش بجز تیشه، تهی

عشق شیرینش که بودش زر، ربود

 

بیستون زد بر دل کوه و، کمر هم خم نکرد

عشق ان شیرین به دل، حتی پشیزی کم نکرد

لیک بشکست آن کمر از دوری و هجر و غمش

بردلش داغی ز شیرین که، دو چشمش، نم نکرد

 

آری ای دل این چنین گشتی تو سنگ

تو در این حال و منم آن حالِ منگ

من منم، بی عاطفه، تیشه بدست

گه زنم بر ریشه گه، بر پای لنگ

تو ....

بعد از تو

تنها کاری که نمیشه انجامش داد

زندگی کردنِ

باور ...

تو زندگی ما آدما باور همیشه نقش مهمی رو داره

خودباوری و باور داشتن چیزای دیگه

اینکه فکر کنی وجود داری و هستی و هرکاری ازت ساخته س تقریبا بیشتر کارت انجام شده س

اما گاهی وقتا جدا از خودباوری دچار توهم باور داشتن کس دیگه میشیم

انتخاب های غلط و آدمای اشتباه زندگیمون

باورشون میکنیم

میگیم هستن و وجود دارن

بهشون بها میدیم

بزرگشون میکنیم و قابشون میکنیم روبروی چشمامون و مدام تکرار میکنیم باورش دارم باورش دارم

باورمون هی بیشتر و بیشتر میشه و تصورمون بزرگ تر

غافل از اینکه خودمون داریم در مقابل این باور غلط آدمای اشتباه کوچیک میشیم

اونقدر کوچیک میشیم که خودباوریمون از بین میره و فقط میمونه باوری که به اون آدم اشتباه داشتیم

کز میکنیم و میشینیم یه گوشه و میگیم حالا تورو که باور دارم. پس درستش کن

اما دریغ

اما صد افسوس که نمیفهمیم این خود مائیم که باید درستش کنیم. این خود باوری ماست که باید درستش کنه

نه کس دیگه

نه چیز دیگه

فقط خودِ خودمون

آدمای اشتباه رو از زندگیمون باید خط بزنیم

بها ندیم به کسائی که هیچی نبودن و هیچی نیستن

بجاش خودمونو بیشتر و بهتر باور داشته باشیم

دست خودمونو بگیریم و از گوشه نشینی در بیاریم

منتظر کسی نمونیم

این خودمونیم که باید به خودمون کمک کنیم

دنیای مجازی ....

چرا ؟؟؟

چرا دنیای ما شده یه دنیای مجازی؟

آدمای مجازی

دوست داشتن های مجازی

رفتارهای دروغکی

انگار هیچ وقت خودمون نبودیم

انگار مارو از بچگی توی همین دنیا رها کردن

هر چی درده رو توی دنیای مجازی خالی میکنیم ... مث همین نوشته ی من!

همدم ماها شده یه مشت لایک و کامنت و نظر

آدما رو فراموش کردیم

واقعیت رو گم کردیم

اشتباهی انتخاب کردیم

تنهای تنهای تنها شدیم

دیگه نمی دونیم واقعیت چه رنگیه

نمی دونیم درد دل کردن های واقعی یعنی چی

خوشحالی کردن با آدمای واقعی

چشم تو چشم نگاه کردنا

حس کردن ها

و حس شدن ها

اما انتظار ماها از آدمای مجازی زندگیمون

در حد یه آدم واقعیه

یه آدم که بفهمدت

که درکت کنه

که باشه

آخه مگه داریم اینجوری

مگه میشه؟

یه آدم مجازی بیاد و واقعی باشه؟

یه انتخاب اشتباه توی زندگیت بشه همه چیزت و همه کست

بعدشم دنیای واقعیشو با کس دیگه بسازه و تو بمونی و حسرت و یه دنیای مجازی

و دوتا چشم خیره به آسمون

و یه دل پر از درد و خستگی ناتموم

شروع کنیم به بیرون کشیدن خودمون از دنیای مجازی

واقعی باشیم

آدمای واقعی رو داشته باشیم

آدمای واقعی رو داشته باشیم

آدمای واقعی رو داشته باشیم

روزِ روشن ....

خورشید گرم تر می تابید

هوا هم بوی تازه ای داشت

می شد نفس کشید

می شد دید

در روشنائی امروز

باز هم آمده بود

مثل هر سال

در اوج سرما

گرمائی داشت حس کردنی

که فقط برای من قابل درک بود

یک سال دیگه و یه بهمن دیگه

یه جشن تولد متفاوت از بقیه سال ها

کنار یه خونواده دوست داشتنی

و هنوزم جای خالی تو

تنها آرزوئی که توی دل دارم

و بازم یه سال فرصت دارم برای براورده کردنش یا شدنش

خدایا ....

ياد باد آن که نهانت نظری با ما بود ياد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشت ياد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس ياد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخت ياد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب ياد باد آن که چو ياقوت قدح خنده زدی ياد باد آن که نگارم چو کمر بربستی ياد باد آن که خرابات نشين بودم و مست ياد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست                        رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود معجز عيسويت در لب شکرخا بود جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود وين دل سوخته پروانه ناپروا بود آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود در ميان من و لعل تو حکايت‌ها بود در رکابش مه نو پيک جهان پيما بود وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود                       

تعبیر: در راه دوستی و عشق، شک و تردید به خود راه نده. دوستان مشفق را از خود نرنجان.

بر گذشته حسرت نخور و به آینده فکر کن تا آن را بهتر و مطابق میل خود بسازی.

سنگِ پایِ لنگ ....

شنیدین میگن اگه یه بیماری باشه که از بین 1 میلیون نفر یک نفر مبتلا شه اون یک نفر توئی

حالا اگه قرعه کشی ویلا باشه بین تو و یه نفر دیگه اون یه نفر تو نیستی !

حالا شده قصه ی من

موردهای خاصِ بی علاج

وقتی یه پرونده هم خواهان حق داره هم خوانده

وقتی به بن بست می خورم

وقتی دلتنگیت رفع نمیشه

وقتی باز شاکی میشی و کسی رو نداری بهش پناه ببری

وقتی همه بهونه ت واسه زندگی بهونه می گیره

و نمی دونی باید محکم وایسی و طاقت بیاری

یا در قفس رو وا کنی و بشینی تو یه خونه ی بی پرنده ... تک و تنها

شاید تنهائی رو دوس داشته باشم

اما تنها شدن رو هیچ وقت ...

آینده ی شیرین ....

نگاهم، غصه ام ، بغضم

همه بوی تورو داره

------------------------

روزا داره تندا تندا تند پی هم میره

آدما دارن می رن سر زندگیشون

با شوق و ذوق

عده ای هم با تردید و اضطراب

من موندم و یه دنیا امید و آرزو

وسط این همه آدم

وسط دنیا

دردا دیگه عادی شده

به زخم ها عادت کردیم

نباشن انگار یه چیزی مون کمه

وسط این همه درد و رنج و غصه و عذاب

فقط منتظر یه نفرم که بیاد

همه زندگیمو بریزه بهم و از نو بسازه

شبیه همین خونه ی قدیمی خودمون که داره مرمت می شه

خودمم کمکش می کنم

قول می دم پشیمونش نکنم

قول می دم پاش وایسم

پا به پا

خشت به خشت

بسازیمش

شاید با تجربه نباشه

اما منم کنارشم

تجربه ی من

صبر و ساختن اون

منتظر یه شیرینم

شیرینِ روزهای آینده ...

دلیلِ زندگی ....

از یه روز به بعد

آدما دیگه تحمل نمی کنن

دیگه چشم انتظار نمی مونن ببینن دنیا واسشون چی می خواد

اون خستگی ها رو می ذارن زمین

اون درد و رنج ها رو

یه دلیل واسه خوب شدن پیدا می کنن

واسه خندیدن

واسه امید

واسه زندگی

همه یادمون باشه

وقتی اون دلیل رو پیدا کردیم

به خودمون قول بدیم

هر کاری رو انجام بدیم

هر خواسته ای رو براورده کنیم

تا اون دلیل زندگیمون

پشیمون نشه از انتخابش

تنها با اون دلیلِ که میشه خندید ...

آینده ....

قرار شد آدم به یه هدف فکر کنه

ترسیمش کنه

راه های رسیدن بهش رو بسازه

تلاش کنه

صبر داشته باشه

روزهای قشنگ ساختنیه

نه اومدنی

آینده رو ما می سازیم نه کس دیگه

هر چند همون آینده رو

کسِ دیگه می تونه برای ما خرابش کنه

دلگیری ها رو میشه کنار گذاشت

به هدف های غیر واقعی فکر نکرد

دست از خیالات برداشت

سخته اما شدنیه

خدایا ...

بخاطر همه داده ها و نداده هات شکر

دنیای جدیدِ من ....

خب دیگه
از یه شب به بعد
باید همه گذشته تو ببوسی بذاری کنار
باید دست از تنهائی بکشی
باید بفهمی دنیا فقط این نبود که تو فکر میکردی
زمان داره میگذره
واست نگه نداشت
باید همراهش بشی
نذاری لحظه های خوبت هدر بره
همه سختی ها رو باز به جوون بخری
بال بزنی برسی ته قصه
برسی به آشیونه ت
بذار کاراکتر های قصه ت به خوشبختیشون ادامه بدن
تو مسیر خودت رو داری
تو هم آرزوهای خودت رو داری
بیخیالِ اون چیزی که گذشت
همه شو بریز دور
لبخند بزن
یه زندگی خوب
با کسی که می تونی دوسش داشته باشی
با کسی که می تونی عاشقش باشی
با کسی که حاضری هر کاری واسه خوشبختیش انجام بدی

زندگی ادامه بده
من همپای تو ادامه می دم
دیگه بسه هر چی ایستادم و دیدم
دیگه بسه اون همه صبر
بسه ایستا بودن
باید دوید
باید رسید
به ته قصه ای که این بار
خوشبختی تو وجود داره
نه کس دیگه