گنجیشک کوچــــــــولــو از پشت شیــــــشه گفت :
من همیشـــــه باهات میمونــــــــم..
و گنجیشک تووی اتاق فقـــــط نگاش کـــــــرد!
گنجیشک کوچـــــــولو گفت من واقـــــعا عاشقــــــــتم..
امـــا گنجیشک تووی اتاق بـــــاز هـــــم نگاش کــــــرد!
امـــــروز دیــدم گنجیشک کوچـــــــــولو پشت
شیــــــشه ی اتاقـــــــم یخ زده !
اون هیچ وقت نفــــــهمید..
گنجیشک تووی اتاقـــــــــم..
چــــــــــوبی بـــــــود!
حکایت بضی از ماهاست
خودمونــــــــــو نابـــــــــود می کنیم..
واســـــــــه آدمای چوبی
کسایی که نــه میـــبیننمون..
نـه صدامونو میـــــــشنون افسوس!
ترجمه شعر آرزو به فارسی از ویکتور هوگو
دوســـتت دارم رو اصــلأ به زبــون نــميــآرم
قربون صدقه رفتن که هيــچـي
نگرانيامــم بـــروز نــميـدم
وقتي حالش خوب نبود باهاش صحبت نميکنم
و آرومش نميکنم،بجاش ميگم برو يه دوش بگير بهتر ميشي
باهــاش زياد بيرون نميرم
تا اگه جدا شديم خيابوناي شهر عذابم ندن
به چشماش خيره نميشم تا دلم گير چشماش نشن
سعي ميکنم وقتي داره خودشو برام لوس ميکنه
بحثُ عوض کنم تا صداش که يادم اومد ديوونه نشم
وقتي خواست قسم بخوره که تنهام نميذاره،
انگشتمو ميذارم رو لبش و ميگم لازم نيست قسم بخوري ،
حرمت خدارو نشکون
خلاصه اصن بهش گير نميدم و پاپيچه کاراش نميشم
انگار ن انگار
من تجربه کردم
تاوان اعتماد به بعضيا يه عمر پشيمونيه......
I lost him
Wherever you are healthy and happy
Part of his writings that I like very much
"تاریکی همچون موجودی موهوم بر سر شهر سایه افکنده بود و شهر سکوت و آرامش را تجربه می کرد با کوچه کوچه خود ... گاهگاهی صدای عوعوی سگها یا چند گربه که با هم دعوا می کردند سکوت زیبا و دلنشین شهر را برهم می زد ولی بعد از آن باز هم سکوت بود.با چادر مشکی رنگی که پوشیده بود در تاریکی نیم سایه های درختان یا خانه ها دیده نمی شد.گام هایش را نرم ولی با سرعت بر می داشت.سعی می کرد دیده نشود . مثل همیشه که دیده نشد. نه در خانواده ، نه در شهر و نه در هیچ کجا ، حتی در زندگی خودش هم نادیده گرفته شد .درها بسته بودند.درست مثل تمام درهای زندگیش.بر در تمام راه های نجات قفلی محکم زده بودند و کلیدش را هم در هشتمین سوراخ وحشت گذاشته . تنها در های مشکلات را بر روی خود باز می دید.درمانده بود .از همه چیز و همه کس هم خسته . درمانده بود که به کجا برود ؟ چه کند ؟ از چه کسی کمک بخواهد ؟ احساسات زیادی به قلبش هجوم آورده بودند و قلب از غم فسرده او را می فشردند نمی دانست به کدام احساس پاسخ دهد ؟

به شرم ... به مسئولیت ... به گناه به عشق... به دودلی ... به نیاز ... احساس نیاز از همه اجساستش قوی تر بود و بیشتر از همه او را می آزرد.به یاد اوضاع خانه که می افتاد مثل کسی می شد که از دره پرت شود و هیچ از او باقی نماند. هیچ ... کلمه ای که بیشتر از همه در ذهن او خودنمایی می کرد.به دیوارها نگاه می کرد.انگار دنبال دیوار خاصی می گشت هنوز آن را پیدا نکرده بود . با ماژیکی که در دستش بود بازی می کرد و چشمانش هراسان به هر سو می دوید.بالاخره آن دیوار را یافت.ماژیک را در دست گرفت و اماده شد . دستش می لرزید و اشکایش بر پهنه صورتش روان بود .کمی به خودش جرات داد ولی نتوانست . پشت به دیوار کرد و نفس عمیقی کشید و با گوشه چادرش اشکایش را پاک . نگاهی دوباره به دیوار انداخت تا بتواند جایی بهتر پیدا کند .محلی که چراغ کم سویی روی دیوار را روشن کرده بود نظرش را جلب کرد.با گام هایی سریع به انجا رفت .متنی را نوشت " کلیه فروشی ... قیمت هر چی شما بگید " نگاهی به دست خطش انداخت .لبخندی زد که میان غم اندهی که چهره اش را پوشانده بود گم شد.حالا احساس رضایت می کرد . چند قدم به عقب برداشت و به سرعت از آنجا دور و در تاریکی شب ناپدید گشت "
متاسفانه نویسنده اجازه نداد اسمشو بذارم
وبلاگ نوشته های پنهانی من
واقعا زیباست !!!
عکسو سیو کنید تا راحت تر بتونین ببینین !

نوروز

دوستای گلم عیدتون مبارک

یکی مثل تو !

I heard that your settled down
شنیدم که یه جایی رو واسه موندن پیدا کردی
That you found a boy and your married now
اینکه با پسری آشنا شدی و حالا دیگه با هم ازدواج کردین
I heard that your dreams came true
شنیدم رویاهات به حقیقت پیوستن
Guess she gave you things I didn’t give to you
حدس میزنم چیزایی رو بهت داده که من هیچوقت بهت ندادم
Old friend, why are you so shy
دوست قدیمی، چرا انقدر خجالت میکشی؟
It ain’t like you to hold back or hide from the lie
اصلا بهت نمیاد بخوای عقب بکشی یا از دروغ مخفی شی
I hate to turn up out of the blue uninvited
متنفرم از اینکه بخوام به میل خودم، سرزده و ناگهانی وارد بشم
But I couldn’t stay away, I couldn’t fight it
اما نمیتونستم دور وایستم،و حتی نمیتونستم خودمو درگیرکنم
I hoped you’d see my face & that you’d be reminded
امیدوارم چهرمو دیده باشی و این رو به یادت آورده باشه که…
That for me, it isn’t over
این پایان کاره من نیست
Nevermind, I’ll find someone like you
اشکالی نداره ، یکی مثله تورو پیدا میکنم
I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام
Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:
Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه
You’d know how the time flies.
باید میدونستی زمان چطور میگذره
Only yesterday was the time of our lives.
همین دیروز بود که شروع به زندگی کردیم
We were born and raised in a summery haze.
پا به این دنیا گذاشتیم و در یک غبار تابستانی رشد کردیم
Bound by the surprise of our glory days.
که با شکوه و حیرت روزهای زندگیمونه آمیخته شده
I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام
Don’t forget me, I beg
منو از یاد نبر، التماس میکنم
Nothing compares, no worries or cares.
هیچ چیز قابل قیاسی،.نگران کننده ای یا چیزی که بخوای مراقبش باشی دیگه نیست
Regret’s and mistakes they’re memories made.
اشتباهات و پشیمونی ها، اینا ساخته های ذهنن
؟Who would have known how bittersweet this would taste
کی میتونست بفهمه که چطور میتونه انقدر تلخ و شیرین(ترکیبی از شادی و غم) باشه
Nevermind, I’ll find someone like you
اشکالی نداره ، یکی مثله تورو پیدا میکنم
دهه شصتی
من خودم یه دهه شصتی ام.
فقط گریه نکنید ها تا آخرش بخونیدقول دادید
شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن… آب بخوریم
شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت ۱۲ سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران !شما یادتون نمیاد:قبل از شروع برنامه یه مجری میومد اولش شعر می خوند بعد هم برنامه ها رو پشت سر هم اعلام می کرد…آخرشم می گفت شما رو به دیدن برنامه ی فلان دعوت می کنم.. شما یادتون نمیاد، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز. شما یادتون نمیاد، سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ شما یادتون نمیاد ولی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد. شما یادتون نمیاد تو فیلم سازدهنی مرده با دوچرخه توکوچه ها دور میزدو میخوند:دِریااااااا موجه کا کا.. دِریا موجه. شما یادتون نمیاد، کاغذ باطله و نون خشکه میدادیم به نمکی ، نمک بهمون میداد بعدش هم نمک ید دار اومد که پیشرفت کرده بود نمک ید دار میداد، تابستونها هم دمپایی پاره میگرفت جوجه های رنگی میداد.
شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی ! شما یادتون نمیاد موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میذاشتیم رو میز که تقلب نکنیم.
شما یادتون نمیاد سریال آیینه ، دو قسمتی بود اول زن و شوهر ها بد بودند و خیلی دعوا میکردند بعد قسمت دوم : زندگی شیرین می شود بود و همه قربون صدقه هم می رفتند. یه قسمتی بود که زن و شوهر ازدواج کرده بودند همه براشون ساعت دیواری اورده بودند. بعد قسمت زندگی شیرین میشود جواد خدایاری و مهین شهابی برای زوج جوان چایی و قند و شکر بردند همه از حسن سلیقه این دو نفر انگشت به دهان موندند و ما باید نتیجه میگرفتیم که چایی بهترین هدیه عروسی می تونه باشه. شما یادتون نمیاد؛ جمعه شبا سریال جنگجویان کوهستان رو، فرداش همه تو مدرسه جوگیر بودیم.
شما یادتون نمیاد یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود. شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟
شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه !
شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو !
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم !
شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی !
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن
شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن !
شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم !
شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه !
شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !
شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم رو در مینوشتن: آمدیم نبودید!!
شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم !
شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه… بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده !
شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد !
شما یادتون نمی یاد، بچه که بودیم می خواستیم بریم حموم باید یک ساعت قبل بخاری تو حموم روشن میکردیم.
شما یادتون نمیاد آسیاب بشین میشینم، آسیاب پاشو پامیشم، آسیاب بچرخ میچرخم، آسیاب پاشو،پا نمیشم؛ جوون ننه جون، پا نمیشم؛… جوونه قفل چمدون،پامیشم..آسیاب تند ترش کن، تندتر تندترش کن!
شما یادتون نمیاد چرخ فلکی که چرخو فلکش رو میاورد ۴ تا جا بیشتر نداشت و با دست میچرخوندش. شما یادتون نمیاد… فیلم ویدئو که یواشکی زیرپیرهنمون قایم می کردیم؛بعدم می گفتیم کیفیتش آینه س! شما یادتون نمیاد…جنازه از ویدئو راحت تر جا به جا می شد! شما یادتون نمیاد…تا پلیس میدیدم صدای ضبط ماشین رو کم میکردیم! شما یادتون نمیاد که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد گریم می گیره. شما یادتون نمیاد،انگشتامونو تو هم کلید میکردیم یکیشونو قایم میکردیم اینو میخوندیم: بر پاااا….بر جاااا…. کی غایبه؟ مرجاااان…دروغ نگو من اینجااام… شما یادتون نمیاد، چقدر زجر آور بود شنیدن آهنگ مدرسه ها وا شده اونم صبح اول مهر. شما یادتون نمیاد، توی سریال در پناه تو وقتی بابای مریم سیلی آبداری زد به رامین چقدر خوشحال شدیم! شما یادتون نمیاد، بازی اسم فامیل. میوه:ریواس. غذا:ریواس پلو…..! شما یادتون نمیاد دبستان که بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مدادامون لای موهامونو نگاه می کرد. شما یادتون نمیاد! روی فیلمای عروسی، موقعی که دوماد داشت حلقه رو توی انگشت عروس می کرد؛ آهنگ یه حلقه طلایی معین و می ذاشتن. شما یادتون نمیاد، این آواز مُد شده بود پسرا تو کوچه میخوندن: آآآآآی نسیم سحری صبر کن، مارا با خود ببر از کوچه ها،آآآی… شما یادتون نمیاد، مراد برقی عاشق محبوبه بود، وقتی سریال مراد برقی شروع میشد پرنده تو خیابونها پر نمیزد. چه شیطونی هایی می کردیم یادش به خیر یاد کودکی…….و زمان خوبم و همه بچه های اون موقع…. یاد اون روزا بخیر…………..
به عشق همه مجردا
حالا! حالا خطاب به اون عزیزِ دل گرفته: این فقط دردِ تو نیست، ما همه مثلِ همیم!
سلامتیِ هرکی که شبها بیداریش از رویِ بی آری و بیکاری نیست، دلش گرفته، نمیتونه بخوابه
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست
دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،
شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که
گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"
چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که
در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست.
فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید

لطیفه
- مي خواهم ازدواج کنم.
پدر خوشحال شد و پرسيد:
- نام دختر چيست؟
مرد جوان گفت:
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگي مي کند.
پدر ناراحت شد. صورت در هم کشيد و گفت:
- من متأسفم به جهت اين حرف که مي زنم اما تو نمي تواني با اين دختر ازدواج کني، چون او خواهر توست. خواهش مي کنم از اين موضوع چيزي به مادرت نگو.
مرد جوان نام سه دختر ديگر را آورد ولي جواب پدر براي هر کدام از آنها همين بود. با ناراحتي نزد مادر خود رفت و گفت:
- مادر من مي خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختري را مي آورم پدر مي گويد که او خواهر توست! و نبايد به تو بگويم.
مادرش لبخند زد و گفت:
- نگران نباش پسرم. تو با هريک از اين دخترها که خواستي مي تواني ازدواج کني. چون تو پسر او نيستي!
چشم ها را باید شست.. واژه باید خود باران باشد..

یه تیکــه ی کوچیـک از در دلــــــم . . . .
وقتی همه چیز برات میشه سوال!
وقتی توی تکرار صحنه ها سیر میشی
وقتی اون قدر خسته میشی که حتی از فکر کردن به
فکر کردن خسته میشی
وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی
وقتی تورو به خاطر صداقتت محکوم می کنن
وقتی مطمئنی اونی که امروز میاد فردا میره
وقتی مجبوری خودتم گول بزنی
وقتی حتی شهامت خیلی چیز هارو نداری
وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته ...
وقتی میدونی که نباید به هیچ قول و قراری اعتماد کنی
وقتی میفهمی که نباید می فهمیدی
وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت
وقتی میخندی به اینکه کارت از گریه گذشته
وقتی نباید اونی باشی که هستی
وقتی بهت میفهمونن که دوست داشتن یه معاملست
وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه
وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ........
وقتی .................................
میشی اینی که من آلان هستم...........
از آن روزی که سبز شدم . . .
قبل آن دلی سبز داشتم هرچند لباسی بی رنگ برتن کرده بودم . . .
اما این دل را به اقیانوسی تبدیل کردم که حالا در آن غمهای زیاد احساس میشود . . .
آری من غمگینم . . .
در این محفلی که هر کس سنگ خود را به سینه میزند تا برای دیگران حائز اهمیت باشد وقتی گرگهای در لباس برادر و
خواهر بر هم متمرکز هستند را در کنار این گله ساده و از همه جا بی خبر و بی آلایش میبنم غمگین می مانم . . .
ناراحتم از کسانی که . . .
کسانی که از لباس دیگران برای خود استفاده می کنند . . . و در آن به جهان ، نگرشی دیگر دارند
خواهرانی که داداش صدایشان میکنیم و برادرانی که آبجی . . .
ناراحتم از کسانی که برای رسیدن به هدفشان در صد جلد ظاهر میشوند و خودشان از خودشان تشکر می کنند و بر خود می بالند . . .
از کسانی ناراحتم که در کمال دوستی چیز دیگر میخواهند . . .
از کسانی که از واژه همخون وارد میشوند و تن و بدن یکدیگر را طلب دارند . . .
و در کنار این خفت ها به دنیای خود و خدای خود تبریک میگویم که کسانی هستند . . . د ر هر لباسی که می روند شخصیتشان را حفظ میکنند و از گذشته خود به نیکی یاد می کنند . . .
کاش میتوانستم به زبانی دیگر حرف بزنم اما از این بیم داشتم که مانند تمام عمرم به جرم هیچ محکوم گردم . . .
در آخر می خواهم از شما روزی را طلب کنم که شاید بتوان در آن روز از این سیاهی رخوتناک رهایی یابیم . . .
به امید روزی که لباس ها یمان در گرو شخصیتمان باشد . . .
من زنم یا مرد؟!
دخترم : مامان تو زني يا مردي ؟
من : زنم ديگه پس چي ام ؟
دخترم : بابا ، چي اونم زنه ؟
من : نه ماماني بابا مرده .
دخترم : راست ميگي مامان ؟
من : آره چطور مگه ؟
دخترم : هيچي مامان ! ديگه كي زنه ؟
من : خاله مريم ، خاله آرزو ، مامان بزرگ
دخترم : دايي سعيد هم زنه ؟
من : نه اون مرده !
دخترم : از كجا فهميدي زني ؟
من : فهميدم ديگه مامان، از قيافه ام .
دخترم : يعني از چي ؟ از قيافه ات؟
من : از اينكه خوشگلم ،
دخترم : يعني هر كي خوشگل بود زنه ؟
من : اره دخترم
دخترم : بابا از كجا فهميد مرده
من : اونم از قيافش فهميد . يعني بابايي چون ريش داره و ريشهاشو ميزنه و زياد
خوشگل نيست مرده !
دخترم : يعني زنا خوشگلن مردا زشتن ؟
من : آره تقريبا .
دخترم : ولي بابايي كه از تو خوشگل تره
من : اولا تو نه شما بعدشم باباييت كجاش از من خوشگل تره ؟
دخترم : چشاش
من : يعني من زشتم مامان ؟
دخترم : آره
من : مرسي
دخترم : ولي دايي سعيد هم از خاله خوشگلتره !!
من : خوب مامان بعضي وقتها استثنا هم هست
دخترم : چي اون حرفه كه الان گفتي چي بود
من : استثنا يعني بعضي وقتها اينجوري ميشه
دخترم : مامان من مردم
من : نه تو زني
دخترم : يعني منم زشتم
من : نه مامان كي گفت تو زشتي تو ماهي ، ولي تو الان كودكي
دخترم : يعني من زن نيستم ؟
من : چرا جنسيتت زنه ولي الان كودكي
دخترم : يعني چي ؟
من : ببين مامان همه ي آدما شناسنامه دارن كه توي شناسنامه شون جنسيتشون مشخص
ميشه جنسيت تو هم توي شناسنامه ات زنه .
دخترم : يعني منم مامانم ؟
من : اره ديگه تو هم مامان عروسكهاتي
دخترم : نه ، مامان واقعي ام ؟
من : خوب تو هم يه مامان واقعي كوچولو براي عروسكهات هستي ديگه
دخترم : مامان مسخره نباش ديگه من چي ام ؟
من : تو كودكي
دخترم : كي زن ميشم ؟
من : بزرگ شدي
دخترم : مامان من نفهميدم كيا زنن ؟
من : ببين يه جور ديگه ميگم . كي بتو شير داده تا خوردي بزرگ شدي
دخترم : بابا
من : بابات كي بتو شير داد ؟ !!!!!!!!!!
دخترم : بابا هر شب تو ليوان سبزه بهم شير ميده ديگه
من : نه الان رو نمي گم ، كوچولو بودي ؟
دخترم : نمي دونم
من : نمي دونم چيه ؟ من دادم ديگه
دخترم : كي؟
من : اي بابا ولش كن ، بين مامان ، زنها سينه دارن كه باهاش به بچه ها شير ميدن
، ولي مردا ندارن
دخترم : خب بابا هم سينه داره
من : اره داره ولي باهاش شير نمي ده !! فهميدي
دخترم : خوب منم سينه دارم ولي شير نمي دم پس مردم .
من : اي بابا ببين مامان جون خودت كه بزرگ بشي كم كم مي فهمي .
دخترم : الان مي خوام بفهمم .
من : خوب هر كي روسري سرش كنه زنه هر كي نكنه مرده
دخترم : يعني تو الان مردي ميريم پارك زن ميشي
من : نه ببين ، من چيه تو ميشم ؟
دخترم : مامانم
من : خوب مامانا همشون زنن و باباها همشون مردن
دخترم : آهان فهميدم .
من : خدا خيرت بده كه فهميدي ، برو با عروسكهات بازي كن
****
دخترم : مامان يه سوال بپرسم
من : بپرس ولي در مورد زن و مرد نباشه ها
دخترم : در مورد ماهي قرمزه است .
من : خوب بپرس
دخترم : مامان ماهي قرمزه زنه يا مرده ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
سیر تکامل رفتار دختر ها در خانواده
مرد : دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم…. !!!
زن : آقا حالا یه غلطی کرد شما ببخشید !!! نا محرم که خونمون نبود . حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده…!!!
مرد: بلند خندیده ؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. !!! نخیر نمی شه باید بکشمش… !!!
– بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه…
سال ۱۲۸۰ :
مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی ؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی
از این حرفا بزنی !!! تو غلط می کنی !!! تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من
میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها ! شکر خورد. !!! دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده…
مرد (با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدون درد می کشمت… !!!
– بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه …
سال ۱۳۳۰ :
مرد : چی؟ دانشسرا ؟؟ (همون دانشگاه خودمون) حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟
فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم…
زن: آقا، تورو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ…
مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم . یه
دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کنی…
– بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه …
سال۱۳۸۰ :
مرد: کجا ؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مثه
جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من… تو رو… می کشم…
زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).
مرد: من… اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمی خواد. بدتر
شد. همون بالا ببندیش بهتره… !!! (لطفا بد برداشت نکنید !!! )
سال ۱۴۰۰ :
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت
کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه…
بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو میبخشه !!!
بهترین دوست من
چندتادوست داری؟
گفتم چرابگم ده یابیست تا...
جواب دادم فقط چندتایی
پیرمردآهسته ودرحالیکه سرش راتکان می دادگفت:
توآدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی درموردآنچه که می گویی خوب فکرکن
خیلی چیزهاهست که تو نمی دونی
دوست فقط اون کسی نیست که
توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که توراازتاریکی
وناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی دیگرانی که توآنهارادوست
می نامی سعی دارند تورابه درون آن بکشند
دوست حقیقی کسی است
که نمی تونه تورارها کنه
صدائیه که نام تورازنده نگه می داره
حتی زمانی که دیگران تورابه فراموشی سپرده اند
امابیشترازهمه دوست یک قلب است
یک دیوارمحکم وقوی
درژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق هاازآنجامی آید!
پس به آنچه می گویم خوب فکرکن
زیراتمام حرفهایم حقیقت است
وفرزندم یکباردیگرجواب بده
چندتادوست داری؟
سپس ایستاد ومرانگریست
درانتظارپاسخ من
بامهربانی گفتم
اگرخوش شانس باشم...فقط یکی
وآن تویی
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تومی سپارد
درتنهائیت توراهمراهی می کند
ودرغمهاتورادلگرم می کند
کسی که اعتمادی راکه بدنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن راحل می کند
وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به توگوش می سپارد
وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد
غیرقابل تصوراست
****
چقدرخداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظاردریافت چیزی راازاونداری...
بزرگترین
مهربانترین
بخشنده ترین
دوستت دارم
لحظه ای مارا به خودمان وامگذار
کودکی در حین تماشای یك سریال ایرانی
«جونم بابا جون؟»
«این خانمه چرا با مانتو خوابیده؟»
«خب... خب... خب حتما اینجوری راحتتره دخترم.»
«یعنی با لباس راحتی سختشه؟»
«آره دیگه، بعضیها با لباس راحتی سختشونه!»
«پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتی؟»
«.......هیس بابایی، دارم فیلم میبینم.»
« باباجون، كم آوردی؟!»
«نه عزیزم، من كم بیارم؟ اصلا هر سوالی داری بپرس تا جواب بدم.»
«خب راستشو بگو چرا این خانمه با مانتو خوابیده بود.»
«چون خانم خوبیه و حجابشو رعایت میكنه.»
«آهان، پس یعنی مامان من خانم بدیه؟»
«نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبیه.»
پس چرا بدون مانتو میخوابه؟»
«خب مامانت اینجوری راحتتره.»
«اون آقاهه هم چون میخواسته حجابشو رعایت كنه با كت و شلوار خوابیده بود؟»
«نه عزیزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.»
«پس چرا خانمش كه خیلی هم خانم خوبیه بهش كمك نكرد لباسشو در بیاره؟!»
«چون میخواست شوهرش روی پاهای خودش بایسته.»
«واسه همینه كه شما نمیتونید روی پاهای خودتون بایستید؟»
«عزیزم مگه تو فردا مدرسه نداری؟»
«داری میپیچونی؟»
«نه قربونت برم عزیزم، اما یه بچه خوب كه وسط فیلم اینقدر سوال نمیپرسه؛ باشه عسل بابا؟»
«اما من هنوز قانع نشدم.»
«توی این یك مورد به مامانت رفتی؛ خب بپرس عزیزم.»
«چرا باباها توی تلویزیون همیشه روی مبل میخوابن؟»
«واسه اینكه تختخوابشون كوچیكه، دو نفری جا نمیشن.»
«خب چرا یه تخت بزرگتر نمیخرن؟»
«لابد پول ندارن دیگه.»
«پس چرا اینا دوتا ماشین دارن، ما ماشین نداریم؟»
«چون ماشین باعث آلودگی هوا میشه، ما نخریدیم عزیزم.»
«آهان،
یعنی آدما نمیتونن همزمان دوتا كار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و خانومه كه حجابشون رو رعایت میكنن، باعث آلودگی هوا میشن، شما و مامان كه باعث آلودگی هوا نمیشین حجابتون رو رعایت نمیكنین؛ درست گفتم بابایی؟»
«آره دخترم، اصلا همین چیزیه كه تو میگی، حالا میشه من فیلم ببینم؟»
«باشه، ببین بابایی اما تحت تاثیر این فیلمها قرار نگیری بری ماشین بخریها، به جاش برو به مامان یاد بده حجابشو موقع خواب رعایت كنه كه تو اینقدر موقع جواب دادن به سوالاتم خجالت نكشی!»
یه دوست معمولی ، یه دوست واقعی
یه دوست معمولی وقتی میاد خونت، مثل مهمون رفتار می کنه
یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز می کنه و از خودش پذیرایی می کنه
یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده
یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه
یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه
یه دوست واقعی اسم و شماره تلفن اونها رو تو دفترش داره
یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت میاره
یه دوست واقعی زودتر میاد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر می ره تا به کمکت همه جا رو جمع و جور کنه
یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی
یه دوست واقعی می پرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟
یه دوست معمولی ازت می خواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی
یه دوست واقعی می خواد مشکلاتت رو حل کنه
یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی می شه دوستی رو تموم شده می دونه
به دوست واقعی بعد از یه دعوا هم بهت زنگ می زنه
یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره
یه دوست واقعی می خواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی
و بالاخره
یه دوست معمولی این حرف های منو می خونه و فراموش می کنه
یه دوست واقعی اونو واسه همه و دوباره واسه خودم می فرسته
دوست دخترم مادر شد من هنوز سربازم!!
هنوز دو ماه از خدمتش نگذشته یک ماه اضافه خورده !!!!

حالا براتون یه داستانی میگم که یه جورایی به پسرخالم مربوط میشه !!
می دونید چرا حقیقت تلخ است !
یک روز دروغ به حقیقت گفت:
میای بریم دریا شنا کنیم؟
حقیقت ساده و زودباور پذیرفت.
وقتی به کنار دریا رسیدند تا حقیقت لباس خود را دراورد
دروغ انها را دزدید و فرار کرد.
از آن روز به بعد حقیقت عریان و زشت است...
و دروغ در لباس حقیقت زیبا !!!
دیوانه عاشق !!!
و با خودش زمزمه کرد : آحه چرا رفتي شهر؟ مي دوني که حتي من طاقت چند روز دوريت رو ندارم
و در همون لحظه از تعجب حشکش زد وقتي ديد که تصوير دخترک روی آب چشمه ظاهر شد و گفت: آخه ديگه دوستت نداشتم!
پسر های های گريه کرد.
اما دستي از پشت روی شونه هاش احساس کرد و وقتي برگشت ديد که دخترک درست بالای سرش رو تخته سنگي نشسته و مي گه عزيزم شوخي کردم باهات من.
و پسرک يه دنيا شاد شد.
و پاشد و به شوخي آروم با دستش زد پس کله دختر و گفت : ديگه با من از اين شوخيا نکنيا.
اما همون لحظه دخترک از روی سنگي که بالاش بود ليز خورد و با کله خورد روی سنگي که پائين چشمه بود.
خون همه چشمه رو فرا گرفت.
و دختر ضربه مغزي شد و مرد.
از فردای اونروز پسر هر روز لب چشمه مي رفت و با تصوير دختر تو چشمه از ليز خوردن دخترک از بالای سنگ مي گفت و بعدش با هم قاه قاه مي خنديدند.
و در اين ميان بزگترها وقتي مي يومدند تو چشمه پسری رو مي ديدند که هر روز يه خاطره گريه دار رو با خودش بلند بلند تکرار مي کنه و بعدش تنهائي مي خنده.
اما دختر بچه ها به جز پسري که تو چشمه بود، تصوير دختر زيبائي رو روی آب چشمه مي ديدند که از پسره بيشتر مي خنده.
تا نکنه دل پسر بگيره و باور کنه که دخترک ديگه واقعا رفته...
25band
من عاشق صدای این گروهم مخصوصا دختره که خیلی صدای دلنشینی داره خیلی هم خشگله .
حالا بیان یه کم بیشتر در موردشون بدونیم.
Taminو A-del یک زوج هنری نسل جوان میباشند که فعالیت هنری خود را از اوایل سال ۸۸ با آهنگ و موزیک ویدئو “وقت پرواز” آغاز کرده اند. کار دوم آنها “از من نگذر” نام دارد. این آهنگ ها در شبکه های تلوزیونی و سایت های اینترنتی در حال پخش میباشد.
۲۵band نام هنری این گروه میباشد.

پی نوشت فیس بوك:
تاریخ تولد عادل: 19 آبان 1362
تاریخ تولد تهمینه: 17 دی 1363
هم اكنون گروه در دبی به سر میبرند و كار خود را در سال 2007 با حمایت توس رپ آغاز كردند
اولین کار گروه 25 چند ماه گذشته بنام وقت پرواز یک کار ترنس به همراه ویدئو این اهنگ پخش شد و این بار هم اهنگ از من نگذر یک کار احساسی به همراه ویدئوی اهنگ. این گروه از عادل (A-Del) و تهمینه (Tamin) دو خواننده مشهدی که عادل قبلا در گروه 3ZG گروه مشهدی که با یاس و مسعود سعیدی هم قبلا همکاری داشتند فعالیت می کرد و تهمینه هم تا قبل از اون یک البوم پخش کرده و با رضایا نیز همکاری داشته که با مهاجرتشون به دوبی گروه جدیدی به نام 25 تشکیل دادند که اهنگ هاشون رو با ویدئو اماده می کنند و تا بحال هم 2 کار ازشون پخش شده. این گروه بخاطر صدای زیبای تهمینه خیلی سریع تونست بین مردم محبوبیت پیدا کنه.
دمشون گرم واقعا کارشون بیسته من که خیلی آهنگاشونو دوست دارم !!!
این سایت گروه 25band
http://www.25-band.com
آهنگاشو می تونید از این سایت دانلود کنید .
http://www.98iran5.irاینم چندتا عکس




چگونه حکیم بدون لمس کردن، باسن یک دختر را جا می اندازد
در زمانی های قدیم در شهر ما یک دختر از روی اسب می افتد و
باسنش ( لگنش) از جایش در میرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد
دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش بزند. هر چه به دختر میگویند حکیم
بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی
رود و نمیگذارد کسی دست به باسنش بزند... به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و
ناتوانتر میشود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط
من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم پدر دختر با
خوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم
میگوید شرط شما چیست؟حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و
فربه دارم شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به
خودم شود؟ پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش
چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم میبرد.
حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام
بیاورید؟ پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری
میکند... از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و علفی
را به گاو ندهند؟ شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف
دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره
آب به گاو داده شود... دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر
و نحیف میشود. خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد
حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند... همه متعجب
میشوند... چاره ای نمیبینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند بنابراین دختر را
بر روی گاو سوار میکنند. حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم
گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا میشود... حال
حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند؟ گاو با حرص و
ولع شروع میکند به خوردن علف ها... لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر
میشود... حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند؟ شاگردان
برای گاو آب میریزند... گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر
لحطه تنگ و کشیده تر میشود دختر از درد جیغ میکشد حکیم کمی نمک به آب اضاف
میکند گاو با عطش بسیار آب مینوشد حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که
ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود...
حمعیت فریاد شادی
سر میدهند دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود... حکیم دستور میدهد پاهای
دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند... یک هفته بعد دختر خانم
مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق
به حکیم میشود...
چهارشنبه سوری
مخلص همه دوستان
خوب چهارشنبه سوري بهتون خوش گذشته ديگه ؟ ..
داشتم يه چرخي تو اينترنت مي زدم يه کليپ ديدم از بروبچ بالا شهر پايتختمون از چهارشنبه سوري امسال
واقعا دمشون گرم خيلي حال کردم .
تو اين کليپ دخترها و پسرها دارن تو خيابون باهم ميرقصن و خيلي هم شادن !!!!!!!!!!
وقتي اين کليپ رو ديدم يه حس خوبي بهم دست داد وقتي ميبينيم که افراد در محيطي هرچند کوچک حس ميکنن آزادي دارن و اين آزادي حس خوب شادي رو به آدم منتقل ميکنه.
پيشنهاد مي کنم حتما دانلود کنيد..

عشق !!!!!!!!!!

بعد از سفری بی عشق از حادثه می آیم
با شوق تو می رفتم بی وسوسه می آیم
یک قلب ترک خورده سوغات محبت بود
پاداش دل ساده نیرنگ و خیانت بود
من از تو چه سر بودم ای بی نفس کمرنگ
من حادثه ی روزم تو شب زده ی دل سنگ
خاکستر جا مانده از فاجعه ی ققنوس
اندوه شب سربی در با ور یک فانوس
درعشق تو فرسودم پایان قشنگی بود
مزد همه ی خوبیم افسوس دورنگی بود
ای از غم من سرخوش شکم به یقین خشکید
محکوم عذابی تو در دایره ی تمدید
لایق تر از این بودم عشق تو حماقت بود
یک عمر هدررفته تاوان رفاقت بود
---------------------------------------------------------------------------------------

روزی که می گفتی من با تو میمانم
روزی که دانستی من بی تو میمیرم
روزی که با عشقت بستی به زنجیرم
خوش باوری بودم پیش نگاه تو
هر دم زچشمانت خواندم کلامی نو
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودی
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
من با نفس هایم نام توراخواندم
کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم
کتاب اول دبستان با تغییراتش
معنای خوشبختی
پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر
ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت
و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می
کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر
روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را
به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می
انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت
پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست
خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می
زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره
ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب،
هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه
می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به
شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن
شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه
پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را
که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال
تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که
پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک
بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد
دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و
کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته
ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در
شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که
پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند
ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد.
در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد
چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت
سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم
ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج
می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای
زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با
مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از
او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر
بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر
را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی
خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت.
پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد
کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها
زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود
را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن
پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه
را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم،
مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک
زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر
روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه،
در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و
گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن
را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود
که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و
پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت
پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری
روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.










