بعد از سه سال دوباره وبلاگ نویسی
مرد کشتی ساز
نوح نیستم که عمر به طوفان ببرم
کشتی می سازم همه عمر
برای آن که می خواهد از زمین بلند شود
بالا برود از شانه های من
و جای پایش را بر شانه هایم جا بگذارد
تقدیر هرکس از نوک انگشتانش معلوم است
تقدیر من از مادری که انگشت به اشک خویش زد و
در چشمان من ریخت
از آن هنگام
من خواب طوفان نوح می بینم
من این نبودم
به جنگل بروم و تخته پاره به بغل بگیرم و لب دریا بنشینم
اما عاقبت نوح طالع ام در این جانورستان رسالتی به شانه گرفت
خدا گفت
بساز
و این شد که شدم مرد کشتی ساز
برای روزی که طوفان شکوفه کند
گلایه نکن خوب من
می دانم
پای ات شکسته
گل بهار
دستان من مشغول برف زمستان است...
طاقت بیاور گل بهار
باد صبا بر این زمستان هم
خواهد گذشت
22اسفند 95
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 15:6 توسط آستانه
|
ساغرت پر ای همه ماجرا...ما در زمزمه لبان تو بود که دانستیم اشک خون الماس است و ساکنان خورشید همه آفتاب پرستند. حالا کداممان ناله کردیم از دهان ماهی خوار...من که ساکتم ..ببین!