می خواستم کبوتر من باشی ...

می خواستم کبوتر من باشی ، من عاشق عقاب نبودم که ...

دنبال گنج بودم و دنبال ِ این رنجِ بی حساب نبود که 

 

وقتی تو بودی و همه آدم ها ، وقتی تو بودی و همه ی عالم 

انگار که تو بودی و تنها تو ، دارای انتخاب نبودم که 

 

گفتی دوروز میل تو با من بود ، گفتی دوروز بوی تنم خوش بود 

اما عزیز هرچه که بودم من ، آدم بودم گلاب نبودم که ...

 

تو بودی و عطش عطشی جاری ،من بودم و تمام دلم باری 

نزدیک تر شدی و گریزانتر ، ای مهربان سراب نبودم که 

 

می خواستم کبوتر من باشی ، اما ...

حرفها و شعرها

اینروزها
-از تو چه پنهان -
گاهی که خلوت می کنم با خویش
یک شعر
از حرف هایم می زند بیرون .
حالا نمی دانم
این شعرها را تو می گویی
من می نویسم
یا اینکه لبخند رضایتبخش تو مانند خورشید است که
گل می کند یک شعردر من
-بی هیچ آدابی و ترتیبی - !؟

 

دیروز وقتی به چشمت فکر می کردم .
شعری برای قهوه های تلخ
وقتی به لبهایت
شعری برای یک انار سرخ
رویانده شد درمن
دیروزتر حتی
شعری برای گونه های نادر گیلاس
بر روی چال گونه های شرم گفتم .

فردا دوباره فکر خواهم کرد
شاید
شعری برای رود
در ظهر یک مرداد
درمن اتفاق افتاد !☺

محسن کریمی

جنون

تو چشم هایت آبی دریا

دریای چشمت آبی روشن

من ماهی قلابی دریا

من شاعر دریای بی روزن

 

تو چشم هایت قهوی ای هستند

تو چشم هایت مشکی براق

من عابر هرروزه ات هستم

من عابر هر روزه ی این باغ

 

من چشم هایت را نمی بینم

گرد است چشمت یا که بادامی ؟

من عاشق چشمان تو هستم

یا یک جنون بی سرانجامی؟

 

گاهی تصور می کنم رودی

گاهی تصور می کنم سیلی

اما همیشه عاشقت بودم

دیوانه ام دیوانه ام خیلی

 

محسن کریمی

گاهی تصور می کنم همزاد شیطانم
گاهی به معصومیت یک بچه می مانم

باید ببینم آب آبادی کجا گل شد
باید بدانم کی ترک خورده است گلدانم

دیشب دوباره دزد آمد خانه ام را زد
نیمی ز نانم برد و نیمی هم ز ایمانم

حالا تصور می کنی من کیستم آیا؟
من رستمم آری ,فقط یخ کرده دستانم .


محسن کریمی.

البته این غزل مربوط به سالها پیشه . دوست عزیزی سبب شد که پس از این سالها توذهنم دوباره مرورش کنم . 

و این وبلاگ بحشی از ذهن منه !

ما هردو ...

ما هر دو عشق کاشتیم

ما هردو عشق داشتیم

اما

برداشت ما از عشق با هم فرق می کرد

 

محسن کریمی

بهار بویی گلی را ...

بهار بوی گلی را به بوستان آورد
دوباره خاطره ی یار مهربان آورد

بهارمعجزه هایی درآستینش داشت
بهار معجزه هایی از آسمان آورد

به غیر عطر نگاهش شمیم دلبریش
بگو ز قمصر کاشان چه می توان آورد؟

هزار جهد بکردیم سر عشق .... ولی

دوباره سعدی خواندیم و یادمان آورد ...
....که آتش است نگاهش که آتش است لبش
نمی شود که نجوشید و داستان آورد

 

محسن کریمی

سه تا تک بیت تک !!!!

جنگی است بین چشم تو با چشم های من

آرایشت سپاه مرا ریخته به هم

محسن کریمی

<# REAL_FILENAME #>

 

****

زمانی که مرا از بهر کشتن دوست می دارد 

چه فرقی می کند در دام گرگم یا که یک چوپان ؟

 محسن کریمی

 

***

در تلاشم که دردهایم را توی این شعر جا کنم اما

مثل حال نهنگ در یک تنگ ,مضحک از آب درمی آید شعر

چشم

هرچند چشمت شیو ی پیغمبری دارد
اما نگاهت آیه های سرسری دارد

ماه تمام من به پشت ابر پنهان است
وقتی که روی سر گل من ,روسری دارد

من عاشق چشمت نه ,اما دوستش دارم
بااینکه چشمان تو میل دیگری دارد

یک گوشه ی چشم تو می گوید که باید رفت
یک گوشه از چشم توشوق دلبری دارد



وقتی نباشی یک محرم شعر می بارم
وقتیکه هستی شاعرت شعرتری دارد
🔷🔷🔷
یا نه خلاصه می کنم وقتی که "او " باشد
آنروز "من" حال و هوای بهتری دارد


محسن کریمی

می چکی از دست هایم ...

مثل باران بهاری روی سقف خانه ام

می چکی از دست هایم می چکی از شانه ام

روزهای برفی دی ماه -وقتی نیستی-

مثل این گنجشک ها دنبال آب و دانه ام

 

 

آشنایم با نگاهت ,آشنایم با غمت

هر چه من اینروزها با خویش هم بیگانه ام

گوش وقتی می شوی , روحم قناری می شود

غنچه وقتی می کنی لبهات را ,پروانه ام

بی تو شب ها تلخ مثل شام آخر می شود

با تو شیرین می شود مثل عسل صبحانه ام

 

 

آمدی بیدار کردی شعر خواب آلود را

باز نیمای غزل گل کرد  افسانه ام .محسن کریمی

بازگشایی

به نام خالق ...

روی سردرِمغازه ها گاه می بینی نوشته است بازگشایی ...

گاهی هم نوشته " بازگشایی مجدد !!!!!!!!( دنبال این ایموجی میمون که دستش روجلوی چشماش  گرفته می گردم)

حالا دراین دوران کسادی وبلاگ ها دوباره هوس کرده ام اینجا باشم .

اگر می خوانیم ،گاهی حتی ناشناس پیغامی ....

فقط از این منظر که فکر نکنم برای دیوار می نویسم ....

فعلا  ...