اهنگ کامل گل ناز دارم با صدای معین (بختیاری)
جملات زیبای ویلیام شکسپیر

آنان که پیروز می شوند همان هایی هستند که از مشورت دوستان بهره می برند.
.
.
.
سعادتمند کسی است که به مشکلات زندگی لبخند بزند.
.
.
.
به دختران در کودکی شیر سگ دهید ، شاید در بزرگی وفا بیاموزند!
.
.
.
این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد ، بلکه
خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد.
.
.
.
اگر کسی یکبار به تو خیانت کرد ، این اشتباه از اوست؛ اما اگر کسی دوبار به تو خیانت کرد این اشتباه از توست!
.
تو چه گفتی سهراب؟

لئون تولستوی

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت
که ناآگاهانه به زنی تنه زد ..
زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد ..
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد
تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت :
مادمازل من لئون تولستوی هستم ..
زن که بسیار شرمگین شده بود، عذر خواهی کرد و گفت :
چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟!
تولستوی در جواب گفت:
✚ شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!!
به سلامتی
سلامتی با مـــــراماش

شعری از مرحوم حسین پناهی
به ساعت نگاه مي كنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم
و طبق عادت كنار پنجره مي روم
سوسوي چند چراغ مهربان
وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده
و خاكستري گسترده بر حاشيه ها
و صداي هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسماني چند خروس
از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام
و خوشحال كه هنوز
معماي سبز رودخانه از دور
برايم حل نشده است
آري!از شوق به هوا مي پرم
و خوب مي دانم
سالهاست كه مرده ام
شکسپیر......
شكسپير میگه:
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است...
خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و:
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن...
قبل از اینکه بنویسی » فکر کن...
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش..
قبل از اینکه دعا کنی » ببخش...
سخنان جالب از زنده یاد حسین پناهی
دنیا را بغل گرفتیم، گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم
♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢
اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند دیگر گوسفند نمی درند به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...
♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢
مي داني ... !؟ به رويت نياوردم ... ! از همان زماني كه جاي " تو " به " من " گفتي : " شما " فهميدم پاي " او " در ميان است ...
♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود . عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!
♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢
این روزها به جای" شرافت" از انسان ها فقط" شر" و " آفت" می بینی !
♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢
راســــــتی،دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...! "حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب
♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢
وقتی کسی اندازت نیست دست بـه اندازه ی خودت نزن...
♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢
می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...
♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢
می دانییک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهیدراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری کهپشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند !!!
♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢
مگه اشك چقدر وزن داره...؟ که با جاري شدنش ، اينقدر سبک مي شيم...
♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢♦♢
من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ... یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ... و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!! *
تا حالا دقت کردین؟!
هر وقت که هوا صاف و آفتابیه، چتر شما توی کیفتون هستش، اما وقتی باران شدیدی شروع به باریدن می کنه، ناگهان متوجه می شید که چترتون رو توی خانه جا گذاشتید؟!

هر وقت که می خواید برین مهمونی با همون حالت همیشگی که می رین هوا خیلی خوب و حتی یه نسیم هم نمی وزه، اما وقتی کلی وقت می ذارین و موهاتون رو درست می کنین، یهو هوا طوفانی میشه؟!

وقتی همه ی کتاب هاتون رو از بر حفظ کردین و نکته به نکته خوندین، سر کلاس معلم حتی نگاتون هم نمی کنه، کلی بالا و پایین می پرین که به سوالات جواب بدین معلمتون میگه ساکت! اما وقتی لای کتابتون رو هم باز نکردین و می رین ته کلاس اون گوشه می شینید، معلمتون صداتون می کنه که به درس جواب بدید؟!!!!!!!

معمولا وقتی تلفن های مهم به گوشیتون می زنن خاموشه یا سر کلاسین، اما در مواقع عادی که توی خونه تنها نشستید حتی مادرتون هم زنگ نمی زنه حالتون رو بپرسه؟!

هر وقت یه کفش نو می خرین و می رین مدرسه هزار نفر لگدش می کنن، اما وقتی همون کفش کهنتون رو می پوشین تمیز و سالم به خونه می رسه؟!!!!!!!!!!

برای اولین بار تو عمرتون می خواین بدون نگاه کردن به صفحه ی کامپیوتر یه متن طولانی رو تایپ کنین، شروع می کنین به تایپ کردن، بعد از نیم ساعت که تایپ کردنتون تموم میشه، ناگهان متوجه میشین که فونت کامپیوترتون انگلیسی بوده؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداییش تا حالا دقت کردین که هر وقت می خواین فارسی بنویسین، فونت کامپیوترتون انگلیسیه، هر وقت می خواین انگلیسی بنویسین، فارسیه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و تا حالا دقت کردین که هر وقت توی خیابون توی هر لاینی که هستید، همیشه لاین اونوری ها زودتر از شما از چراغ قرمز عبور می کنن؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وصیت نامه زیبای انیشتین

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.
کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
منبع(وب سایت فرهنگی لردگان)
سرشناسان بختیاری
- سردار اسعد بختیاری از سران انقلاب مشروطه و فاتح تهران
- صمصام السلطنه بختیاری نخست وزیر دولت مشروطه ایران
- ابوالفتحخان بختیاری یکی از اعضای شورای سه نفره حکومتی با کریمخان زند
- محمد تقی خان بختیاری رییس ایل بختیاری در زمان فتحعلی شاه قاجار
- علیمردان خان بختیاری استبداد ستیز بختیاری در زمان رضاشاه پهلوی
- حسینقلی خان ایلخانی بختیاری مقتدرترین ایلخان بختیاری
- ضرغام السلطنه بختیاری از سران انقلاب مشروطه و فاتح اصفهان
- سردار بهادر بختیاری از فرماندهان انقلاب مشروطه، وزیر جنگ قاجاریه، وزیر پست و تلگراف در زمان رضاشاه پهلوی
- سردار ظفر بختیاری از سران انقلاب مشروطه
- سالار محتشم بختیاری از سران انقلاب مشروطه
- امیر مفخم بختیاری فرمانده قشون نظامی ایران در زمان قاجاریه
- اسفندیار خان بختیاری برادر ارشد سردار اسعد بختیاری
- ثریا اسفندیاری بختیاری ملکه سابق ایران در زمان پهلوی دوم
- بیبی مریم بختیاری از زنان فعال در انقلاب مشروطه
- ابوالقاسم خان بختیار استبداد ستیز بختیاری درعصر محمدرضا شاه
- مسعود بختیاری خواننده فلکلور بختیاری
- داراب افسربختیاری از شاعران بختیاری که به گویش بختیاری شعر سرودهاست
- حسین پژمان بختیاری شاعر
- شاپور بختیار آخرین نخست وزیر ایران در دوره پهلوی
- تیمور بختیار اولین رئیس ساواک در حکومت پهلوی
- دکتر ابوالقاسم بختیاری اولین ایرانی که در آمریکا مدرک دکترا گرفت!
- سهراب بختیاری زاده بازیکن سابق تیم ملی فوتبال ایران
- یاس خواننده (یاسر بختیاری)
- رودابه بختیار مُجری تلویزیون فاکسنیوز
- بهنوش بختیاری بازیگر سینما و تلویزیون
- اسدخان بختیاروند خان بختیاری در زمان فتحعلی شاه قاجار
- علیمردان خان چهارلنگ بختیاری نایب السلطنه ایران پس از مرگ نادرشاه
- امیررضا امیربختیار زندانی سیاسی در حکومت جمهوری اسلامی و از نوادگان سردار اسعد بختیاری
- هلن جفریز بختیار
- لاله بختیار اسلامشناس
دفترچه مشق دخترک فقیر

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد :
سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا
جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم...
مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه
مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم
شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...
فقط برای اینکه اشکتون در بیاد !

( قند ) خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . .
اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش ؛ دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید !
حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد !
دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . . .
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده !
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه . . .
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری . . .
تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”
تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”
تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”
تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”
تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ”
تو ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”
تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”
تو هفتاد سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن . . .
بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم . . .
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست . . .
سلامتیه اون پسری که . . .
۱۰ سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .
۲۰ سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .
۳۰ سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه . . .
باباش گفت چرا گریه میکنی ؟
گفت : آخه اونوقتا دستت نمیلرزید . . .
آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن . . .
وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن . . .
وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن . . .
به سلامتی همه مادرای دنیا . . .
پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !
سرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ، سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم . . .
شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان . . .
خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گردد . . .
به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن ، ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن ، کوچک و کوچک تر میشود . . .
ولی پدر . . .
یک خودکار شکیل و زیباست که در
ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند ، خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این
حرفهاست . فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد . . .
بیایید قدردان باشیم . . .
به سلامتی پدر و مادرها
دست پر مهر مادر تنها دستی است که اگر کوتاه از دنیا هم باشد ، از تمام دستها بلند تر است . . .
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن . . .
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو ؟
پسر میگه : من !
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو ؟؟ !
پسر میگه : بازم من شیرم !
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو !؟
پسر میگه : بابا تو شیری !
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا . . .
به سلامتی هرچی پدره . . .
مادر تنها کسی است که میتوان “ دوستت دارم ”هایش را باور کرد ، حتی اگر نگوید . . .
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری
مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی
مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !
مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !
مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود !
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن . . .
اگر ۴ تکه نان خیلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما ۵ نفر باشید ، کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید مطمئنا مادر است . . .
"گر ایران زمین بختیاری نداشت
"گر ایران زمین
بختیاری نداشت 
گمانم که از بخت یاری نداشت"
وگر مردمانش شناسند خویش
خدایا! چنین روزگاری نداشت!
اگر هفت و چارش شود یازده
به فردا جز امیدواری نداشت
وگر قوم لر را کند همرهی
به ایران کسی بیقراری نداشت
درست است که میهن پر از قوم هاست!
که بی آن همه خود قراری نداشت!
وگر لر نمی داشت ایر ان زمین
گمانم که از بخت یاری نداشت
بدون شرح...

میگی همه چی ارومه مگه حس نمیکنی // مگه فقیری رو میبینی توحرص نمیخوری
وصیت نامه عجیب حسین پناهی

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند!
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد!
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش میطلبم.
حکایت آن مرد را شنیده ای که / داستان کوتاه
زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی راجع به علم و پیشرفت اون میکنه در جشن تولد ۵ سالیگش در حضور همه فامیل اعلام میکنه :
من دقیقا یک سال دیگه میمیرم ، مادرم ۱۸ ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد از مرگ مادرم میمیره !!
پسر بچه همون طور که گفته بود در شش سالگی
میمیره و مرد بلافاصله در چندین شرکت بیمه همسرش رو بیمه عمر میکنه طبق پیش
بینی بچه مادرش هم در تاریخی که گفته بود میمیره و ثروت هنگفتی بخاطر بیمه
عمر زن نصیب مرد میشه !
مرد تصمیم میگیره یک سال باقی مانده از عمرش رو به خوشی بگذرونه ، پس به
سفرهای تفریحی زیادی میره ، در بهترین هتلهای جهان اقامت میکنه ، گران ترین
خودروهای دنیا رو برای خودش میخره و در آخرین روز عمرش تمام دوستان و
آشنایانش رو دعوت میکنه ، مهمونی مفصلی میگیره و آخرین شب زندگیش رو با یک
دختر زیبا مشغول خوشگذرونی میشه …
صبح با صدای جیغ دختره از خواب پا میشه و در حالی که تعجب کرده بود که چرا هنوز زنده اس میپرسه چی شده ؟
دختره جواب میده : وکیل خانوادگی شما تو راهرو افتاده و هیچ حرکتی نمیکنه ، فکر کنم فوت شده !!
گرفتید مطلب رو ؟!

حکایت آن مرد را شنیده ای که
نزد طبیب رفت و از غم بزرگی که در دل داشت
گفت.
طبیب به او گفت :
به میدان شهر برو ،
آنجا دلقکی هست ،
آنقدر تورا میخنداند تا غمت از یادت برود .
مرد با چشمی اشکبار،
لبخند تلخی زد و گفت:
من همان دلقکم .
خدایا زمینت دیگر بوی زندگی نمیدهد.....

خدایا....
کودکان گلفروش را میبینی......؟
مردان خانه به دوش....!
دخترکان تن فروش......!
مادران سیاه پوش...!
کاسبان دین فروش......!
محرابهای فرش پوش....!
پدران کلیه فروش....!
زبانهای عشق فروش....!
انسانهای آدم فروش......!!
همه را میبینی؟؟....
میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم....
دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد....!!
دانلود اهنگ زیبا و خاطره انگیز امین بانی با نام بی وفا
2 داستان کوتاه بسیار زیبا
وفای عشق
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد… در
راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که از آن حوالی رد می شدند
به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند، سپس به او گفتند: باید از
شما عکسبرداری شود تا مطمئن شویم جایی از بدنتان آسیب ندیده است.
پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله دارم؛ نیازی به عکسبرداری نیست!
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
پیرمرد گفت: همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم؛ نمی خواهم دیر شود.
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: متاسفانه او آلزایمر دارد. چیزی را به یاد نمی آورد؛ حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت پرسید: وقتی او نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟!
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است…

فقر
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به
یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر
هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر…!
پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا .
ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !


