لیلی نام دیگر آزادی

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت

خدا دنیای بی زنجیر آفرید

آدم بود که زنجیر را ساخت

شیطان کمکش کرد

دل زنجیر شد

زن زنجیر شد

دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست

نام دنیای بی زنجیر اما بهشت بود

امتحان آدم همین جا بود

دستهای شیطان از زنجیر پر بود

خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید

شاید نام زنجیر شما عشق است

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد

نامش را مجنون گذاشتند

مجنون اما نه دیوانه بود ، و نه زنجیری

این نام را شیطان بر او گذاشت

شیطان آدم را در زنجیر می خواست

لیلی،مجنون را بی زنجیر می خواست

لیلی می دانست خدا چه می خواهد

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کرد

لیلی زنجیر نبود، لیلی نمی خواست زنجیر باشد

لیلی ماند،زیرا لیلی نام دیگر آزادی است

 

برگشت

سلااااااااام و درود بی پایان

 

من برگشتم.قراره اینجا داستان و رمانن به اشتراک بذاریم.

 

چاکرتونم....

عشق یعنی

عشق یعنی:نم نم باران،در میان کوهساران،با صدای آب آبی در جویباران.

 

 

عشق یعنی:ما بدون من،گلی در یک گلستان،در کوچه باغ بهاران.

 

عشق یعنی:پیکر من،پیکر تو،نور باران.

 

عشق یعنی:شیشه بودن،از نگاه تو شکستن سهل و آسان.

 

عشق یعنی:دستان گرم تو در دستان لرزان من.

 

عشق یعنی:بستری آکنده از گل،یک بغل گلهای بهاری در میان سبزه زاران.

 

عشق یعنی:قطره اشکی روی قلبهای شکسته،یک ترانه از گیتارهای خاک خورده برای

 

دیدن یار دوباره.

 

بی حضور تو(شمس لنگرودی)

بی حضور تو

در انتظار توام 
در چنان هوایی بیا 
که گریز از تو ممکن نباشد 
.. 

تو 
تمام
تنهایی‌هایم را 
از من گرفته‌ای 

خیابان‌ها 
بی حضور تو 
راه‌های آشکار 
جهنم‌اند 

شمس لنگرودی

مرز جنون(دکتر شفیعی کدکنی)

کلماتم را 
در جوی سحر می‌شویم 
لحظه‌هایم را 
در روشنی
باران‌ها 

تا برای تو شعری بسرایم، روشن 
تا که بی‌دغدغه بی‌ابهام 
سخنانم را 
در حضور باد 
این سالک دشت و هامون 
با تو بی‌پرده بگویم 
که تو را 
دوست می‌دارم تا مرز جنون 

دکتر شفیعی کدکنی

تولدم مبارک

امروز تولدمه و مبارک باشه

لیلی نام تمام دختران

خدا مشتی از خاک را بر گرفت.می خواست لیلی را بسازد.

از خود در او دمید.و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.

زیرا خدا در او دمیده است و هرکه خدا در او بدمد عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است.نام دیگر انسان.

خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق بشوید.

آزمونتان تنها همین است:عشق.و هرکه عاشق تر آمد نزدیکتر است.پس نزدیکتر آیید.نزدیکتر.

عشق کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد.کمندم را بگیرید.

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت:عشق فرصت گفتگو است.گفتگو با من.با من گفتگو کنید.

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی همصحبت خدا شد.

خدا گفت:عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور میکند.

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

لیلی زیر درخت انار...(عرفان نظرآهاری)

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد.گل داد.سرخ سرخ.

گل ها انار شد.داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.

کافیست انار دلت ترک بخورد.