.
.

مهم نیست کداممان اول شعر گفت 
مهم این است که عشق هر دوی مان را شاعر کرد و بعد...
مهم نیست کداممان نقاش بهتری شد 
مهم اینست که عشق هر دوی مان را نقاش کرد و بعد...
مهم نیست کداممان بهتر ساز میزند
مهم اینست که عشق هردوی مان را نوازنده کرد و بعد...
مهم اینست که من تورا شعر میکند یا تو مرا 
مهم اینست که من تو را نقاشی میکنم یا و تو مرا 
مهم اینست که من تور ا مینوازم یا تو مرا
حتی وقتی
(زبانم لال)
من نباشم 
،
تو نباشی
،
یا عشق نباشد
(حتی ناخودآگاه)
تو و عشق مرا 

من و عشق تو را 

و ما عشق را 
شعر می کنیم،نقاشی می کنیم و می نوازیم 


((<<آرزو دیوسالار>>))

****دردهایت  را قورت بده****




یا خدا........(به بزرگی و تعجب بخوان)

نمیدونم رسمه  چیه؟

رسم بزرگتر شدنه؟.......رسم مادر شدنه؟یا پدر شدنه.....

 

که آدم شروع میکنه به خوردن دردهاش .....به نگفتن حرفاش.......

 

عادت میکنه به سکوت به یه سکوت تلخ...........

 


فدای  همه اونایی که درداشونو قورت میدن

*****میخام مث قبل آزاد باشم یه نویسنده نمیتونه محدود باشه

کیا موافقن؟

ننـه علی! از ما پیـش شهیـدان هیـچ نگـو



ننـه علی! از ما پیـش شهیـدان هیـچ نگـو


چکار داری به فرزندت بگویی که تشنگی خدمت، جای خود را به شیفتگی قدرت داده است؟ چکار داری برایش بازگو کنی که برای چهار روز نشستن بر روی یک صندلی چه کارها که نمی کنند و چه تهمت ها و انگ ها که نثار خلق الله نمی کنند؟ چکار داری بگویی که بعضی ها آنقدر دروغ تحویل مردم داده اند که حتی آبروی نداشته دروغ را هم برده اند؟! چکار داری بگویی که از ارزش هایی که علی ات به قربان آنها رفته، چه دکان هایی علم شده است؟


جعفر محمدی در یادداشتی در عصرایران نوشت: چکار داری به فرزندت بگویی که تشنگی خدمت، جای خود را به شیفتگی قدرت داده است؟ چکار داری بگویی که از ارزش هایی که علی ات به قربان آنها رفته، چه دکان هایی علم شده است؟

سلام مادر ! سلام ننه علی ! سلام اسطوره مهربانی !



خبر آمد که بالأخره پیش فرزند شهیدت رفتی ؛ نه اینکه از او دور بوده باشی و حالا به او برسی، نه! تو در تمام سال هایی که پسرت آسمانی شده بود، در زمین، کنارش بودی و ماندی و خانه که چه بگویم، کلبه ات را در کنار آرامگاه شهیدت بنا کردی و شب و روزت را در کنار جوان شهیدت به سر کردی تا تجسمی از مهرمادری باشی در روزگاری که مهربانی ها به حراج روزمرگی ها رفته و رو به افسانه شدن گذاشته اند.

نمی دانم در آن شب های سرد زمستانی و در آن روزهای داغ بهشت زهرای تهران، با "قربانعلی" ات چه نجواها کرده ای و در میانه اشک های مادرانه ات با او چه ها گفته ای. این را نیز نمی دانم حالا که به وصال فرزند دلبندت رسیده ای و بعد از سال ها که سنگ قبر او را بغل می کردی، اینک خودش را در آغوش گرفته ای، به او چه ها خواهی گفت و داغ غربت سالیانت را چگونه برایش روایت خواهی کرد ؛ نباید هم بدانم ؛ حرف های مادری و فرزندی، رازهایی دوست داشتنی بین خودشان است و بس!

اما ننه علی ! تو را به آن سال های فراق و به آن قرآن درشت خطی که بارها در کلبه ات ختمش کردی، قسمت می دهم هر چه به شهیدت می گویی بگو، اما حال و روز ایرانی که علی تو و علی های دیگر برایش فدا شدند را برایش باز مگو! بگذار روحشان آزرده نشود.

 

به پسرت نگو که او و همرزمانش هر چه رشته کرده بودند را عده ای دارند به اسم همان شهیدان پنبه می کنند! نگذار خبر دار شود که عده ای با اسم ارزش ها، چنان به جان بیت المال افتاده اند و آن را چنان با حرص و ولع می بلعند که جهانی انگشت حیرت به دهان گرفته است و تازه کلی هم طلبکار هستند و قیافه هایشان حق بجانب! نگو که چنان دارند جوانان را از اسلام عزیز می رانند و بدان بدبین می کنند که میسونرهای مسیحی هم نتوانستند چنین کنند؟

چه نیازی هست اوقات قربانعلی را تلخ کنی و به او بگویی که با یاران انقلاب چه ها که نکرده اند؟! احتیاجی هم نیست درباره تازه به دوران رسیده هایی که حتی خدا را هم بنده نیستند به او چیزی بگویی. ناراحتش نکن ننه علی!

نگذار فرزندت بفهمد که هنوز که هنوز است، خیلی ها در سرزمینش می میرند، فقط به خاطر اینکه یک مشت اسکناس ندارند. هنوز کودکان معصوم سرزمینش، تا نیمه شب در چهار راه ها فال و گل مریم می فروشند و در حسرت یک جفت دستکش قرمز رنگ اند تا نوک انگشتانشان از فرط سرما کرخت نشود. نگذار متوجه بشود که زنان و دختران زیادی تن می فروشند و نان می خرند؛ به غیرت پسر برومندت بر می خورد.

 


مادر جان! بی خیال این باش که به علی ات بگویی مردمی که برای رفاه شان جنگیده، برای دادن نامه درخواست چندرغاز مساعده، مجبورند کیلومترها پشت ماشین رؤسا بدوند و نفس نفس زنان، نامه را به داخل ماشین شان بیندازند و بعد هم چشم به در بدوزند که جواب نامه شان کی خواهد آمد؟

تو را به خدا نگو جوان هایی مانند علی ات که روزگاری شاه بیرون می کردند و دماغ صدام بر خاک می مالیدند، کرور کرور گرفتار تریاک و هروئین و کراک و شیشه و اکس و کوفت و زهرمار شده اند تا روزگارشان بین نئشگی و خماری بگذرد.

مهربان مادر! چکار داری به فرزندت بگویی که تشنگی خدمت، جای خود را به شیفتگی قدرت داده است؟ چکار داری برایش بازگو کنی که برای چهار روز نشستن بر روی یک صندلی چه کارها که نمی کنند و چه تهمت ها و انگ ها که نثار خلق الله نمی کنند؟ چکار داری بگویی که بعضی ها آنقدر دروغ تحویل مردم داده اند که حتی آبروی نداشته دروغ را هم برده اند؟! چکار داری بگویی که از ارزش هایی که علی ات به قربان آنها رفته، چه دکان هایی علم شده است؟ چه کار داری از آزادی و ...

اصلاً از آب و هوا برایش بگو ... نه! این را هم نگو! علی و یاران شهیدش حتماً ناراحت می شوند اگر بدانند مردمشان با هر دم و بازدمی، کلی سرب و دی اکسید کربن و ذرات معلق و ... تنفس می کنند؛ نگو که مبادا یاد خاطرات بمباران شیمیایی زمان جنگ بیفتند و خاطر نازنینشان آزرده شود.

ننه علی! مادر اسطوره ای سرزمین مادری من! اصلاً از ما و از کارهایمان هیچ به علی نگو! دلش می شکند، بگذار روحش آسوده باشد. نگذار حلاوت دیدار مادر با تلخی کارهای ما کم رمق شود...



Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4


پیکر "ننه علی" در کنار مزار فرزند شهیدش آرام گرفت

به گزارش خبرنگار مهر، پیکر پاک "ننه علی" مادر شهید انقلاب اسلامی "قربانعلی رخشانی مهماندوست" صبح چهارشنبه از مقابل منزل دخترش در خانی‌آباد، در همان مکانی که سالها محل زندگی اش بود و در کنار مزار فرزند شهیدش در بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد.

گفتنی است، ننه علی به دلیل علاقه ای که به فرزدش داشت 20 سال در آلونکی روی قبر فرزندش زندگی کرد که در سالهای آخر عمر خود به بیماری آلزایمر مبتلا شده و دیگر فرزندش را به یاد نداشت و در خانه تنها دخترش ساکن بود. در این سالها آلونک ننه علی همچنان روی قبر شهید به یادگار مانده بود و زائران قبور شهدا وقتی از قطعه 24 عبور می کردند با دیدن آلونک داستان زندگی این مادر شهید را برای فرزندان و همراهان خود تعریف می کردند.



Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4


هر چند شاید خانواده شهید رضایت بر تخریب آلونک ننه علی داشتند ولی این اقدام بهشت زهرا که بسیار عجولانه انجام شد ناپسند و به دور از شان و منزلت سالها صبر و استقامت این مادر شهید بوده است. جمعی از ایثارگران و خانواده شهدا که در مراسم تشییع پیکر این مادر شهید شرکت داشتند می گویند: این خانه نمادی از عشق و علاقه مادرانه بود و قطعا آنقدر مردم فهیم ایران درک دارند که این خانه کوچک را تبدیل به امامزاده نکنند زیرا این تنها یک نماد و خاطره است و اقدام بهشت زهرا با اینکه رضایت خانواده شهید را در پی داشته است صحیح نبوده است.

 


دیدن جای خالی کلبه احزان ننه علی که می توانست نگینی درخشان در قلب بهشت زهرای تهران برای طول تاریخ باشد، داغ دلمان را تازه کرد. اثر هنری یک مدیر خلاق!، هوشمند و دلسوز! مانند زخمی عمیق در قطعه 24 بهشت زهرای تهران خودنمایی می کرد.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، امروز به بهشت زهرای تهران رفتیم تا یادی کنیم از ننه علی و تصاویری ثبت کنیم از شاهکار قابل ستایش! رییس محترم سازمان بهشت زهرا، جناب اکبر توکلی. دیدن جای خالی کلبه احزان ننه علی که می توانست نگینی درخشان در قلب بهشت زهرای تهران برای طول تاریخ باشد، داغ دلمان را تازه کرد.

چون "عملیاتِ انهدام" با مهارت و زیبایی قابل تحسینی انجام شده بود. انگار نه انگار که بیش از 20 سال در اینجا یک چهاردیواری قرار داشته که همه ی زائران قطعه 24 ، وقتی به مقابل آن می رسیدند، با احترام تاملی می کردند و دلی صفا می دادند. خصوصا آن روزهایی که خود ننه علی هم در داخل کلبه و یا اطراف آن دیده می شد. اثر هنری یک مدیر خلاق!، هوشمند و دلسوز! مانند زخمی در قطعه 24 بهشت زهرای تهران خودنمایی می کرد و چه می شد کرد جز آهی سرد و دعایی به جان این همه درخشش در نگاه فرهنگی به آثار ملی و اسناد غیرت و شرف این مردم. جالب تر از همه اینکه، حضرت مدیر کل با افتخار اعلام کرده اند این اقدام نبوغ آمیز را با رضایت خانواده ننه علی انجام داده اند و یک رضایت نامه کتبی هم را نشان خلق الله داده اند که یعنی ما هیچ جرمی مرتکب نشده ایم. بنازم به این همه درکِ فرهنگی و قانون مداری. دریغ...




Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

 

این تصویر در میدان شهدای نیروی هوایی در بهشت زهرای تهران گرفته شده است. به همت مدیریت سازمان بهشت زهرا، از کلبه احزان ننه علی در قطعه 24 تنها عکس هایی باقی مانده است که روی چند بنر در سطح بهشت زهرا نصب شده اند. با خبر شدیم که تازه تعدادی از این بنرها که عکس کلبه ی احزانِ منهدم شده در آن ها بوده، به سرعت عوض شده اند. دست گلشان درد نکند!

 


###پیرترین رزمنده##

 

حاج صفرقلی رحمانیان، پیرترین رزمنده دفاع مقدس در اثر خونریزی معده در بیمارستان فسا بستری شد.

 

 

به گزارش ایسنا، پیر 105 ساله جبهه‌ها كه مأنوس با نماز و سجاده و خاطرات همرزمان شهیدش است در حالی كه هفته دفاع مقدس را پشت سر می‌گذاریم بر روی تخت بیمارستان قرار دارد و در خلوت با خدای خود روزهای خوب عبادت و بندگی و روزهای پیوستگی به خیل رزمندگان اسلام را مرور می‌كند.

حاج صفرقلی رحمانیان كه با زحمت صحبت می‌كند در خصوص حماسه دفاع مقدس می‌گوید:

فرهنگ دفاع مقدس تواضع، قناعت، رشادت و از خودگذشتگی و مهربانی و عبادت خدا و سجاده خاكی جبهه‌ها بود و باید سعی كنیم این صفات نیكو را اشاعه دهیم.

 

وی افزود:

كسی كه این صفات را درخود حفظ كرده باشد، دروغ نمی‌گوید، به بیت‌المال مسلمین دست نمی‌زند، دست محتاجان را می‌گیرد. با مردم مهربان است، اهل صبر است، هم‌چون روزهای سخت جنگ در خرمشهر اهل توكل است، مثل روزهای محاصره آبادان اهل مقاومت و پایداری است، همانند فتح خرمشهر اوج ایثارگری و رشادت است، هم‌ چون خیبر و مجنون اهل ‌زدن به دریای معرفت است، مانند كربلای پنج، اطلاعت ‌پذیر ولی امر است، مانند والفجر هشت در دفاع از حریم دین به خود تردید راه نمی‌دهد و مثل عملیات مرصاد دشمن‌ شناس است.

 

وی مرام بچه‌های جنگ را مانند خاكریز‌های بلند دفاع توصیف می‌كند كه قامت استوارشان مانع از سقوط میهن اسلامی در برابر دشمن بود و صفای باطن آنها هم ‌چون نخل‌های سرسبز كنار اروند با طبعی شیرین مانند رطب های پرثمرش، روحیه بخش می‌شد.

این عارف سال‌های جبهه و جنگ در ادامه، ریسمان نجات از خطرات دنیا را نماز برمی‌شمرد و می‌گوید: شهدا چون با نماز مأنوس بودند آسمانی شدند آنها با سجاده خاكی خود تاریخ اخلاص و بندگی را تكرار كردند و روزی‌ خوار ابدی سفره پربركت الهی شدند.

این عارف سال‌های جبهه و جنگ در ادامه، ریسمان نجات از خطرات دنیا را نماز برمی‌شمرد و می‌گوید: شهدا چون با نماز مأنوس بودند آسمانی شدند آنها با سجاده خاكی خود تاریخ اخلاص و بندگی را تكرار كردند و روزی‌ خوار ابدی سفره پربركت الهی شدند

 

نادر دریابان پژوهشگر دفاع مقدس از همه پیشكسوتان جهاد و شهادت و همه مردم ایران درخواست كرد: برای سلامتی این عاشق خدا و نماز دعا كنند.

وی از حاج صفرقلی رحمانیان به عنوان یكی از نمادهای دفاع مقدس یاد می‌كند كه معرفت را در جبهه‌ها یافته و مزد سال‌های بندگی و انس با نماز را در كنار خاكریز‌های معرفت و با شهیدان دریافت كرده است.

 

لازم به ذکر است «حاج صفرقلی رحمانیان» پیرترین رزمنده دفاع مقدس متولد 1285 هجری شمسی كه هم اكنون 105سال دارد، اما خودش می گوید كه آن زمان برایش دیر شناسنامه گرفته اند و سن واقعی اش را حدود 114 سال می داند. در شهرستان فسا زندگی می كند، در عین اشتغال به كار كشاورزی و كارگری، به مدت 66 ماه در دهه هفتم عمر پربركت خویش در مناطق عملیاتی هشت سال دفاع مقدس حضور داشته است. او مصداق زاهد شب و شیر روز است و كارنامه دوران جوانی اش نیز مانند امروزش درخشان است. در سال 1388 به همت مركز فرهنگی دفاع مقدس خرمشهر و شركت پست جمهوری اسلامی ایران تمبر بزرگداشت پیرترین رزمنده دفاع مقدس با تصویر او چاپ و در موزه آستان قدس رضوی نگهداری می شود.

 

گردآوری : پایگاه اینترنتی تکناز

 

از باغ میروی و ...


                         از باغ میبرند چراغانی ات کنند

                                     تاکاج جشن های زمستانی ات کنند

                                        پوشانده اند صبح تو را ابر های تار

                                       تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

                                     یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

                                         اینبار مبرند که زندانی ات کنند

                                   ای گل گمان نکن به شب جشن میروی

                                               شاید بر خاک مزاری ارزانی ات کنند

                                                یک نقطه بیش نیست فرق رحیم و رجیم

                                            از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

                                        آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

                                     گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند


               افاضات**فاضل نظری

             عشق نطلبیده همیشه مراد نیست


دنیا بدون زن دنیای مبهمی است***

   

 

 

دنیا بدون زن دنیای مبهمی است***

 

دنیا بدون زن یه چیزش کم است

گاهی اسمش شیطانو گاهی مریم است

مریم حرف بزن سکوت نکن چه میخواهی

انگار درون دلت پراز غم است

چیز زیادی نیست ناقابل است

انگار از سرویس طلایم یکی کم است

حساب بانکی ام خالی است مریمم

وضعیت حقوق ماهم که مبهم است

دوباره مریم شروع کرد وای خدای من

تمام وجودم برایش بی نم است

دوباره قهر کرد طلاق میخواهم

شمار سکه مهریه اش مرهم است

درون خانه همیشه حرف حرف معشوقم

خانه که نه همه جا حرف حرف مریم است

مریم شعررا دیدباز گریه می کند

 اصلاح می کنم بیت آخر کار مریم است

دنیا بدون زن همه چیزش کم است

اصلا نامش فرشته گاهی مریم است

افاضات:خاستیم بعد مدتها دستی به قلم برده باشیم

تو این زمستون که خدا سرما رو بین ما تقسیم کرد

 ماهم گرمای دلامونو بین هم تقسیم کنیم

(ثواب داره)******

 

میشود آیا به عشق دستورداد....

سلام


نبودنمان مثل گاهی بودنمان دلیلی ندارد

ماندن یا رفتن و دل کندن مسئله این است

****

..

زمان گذشت

    دریا ماند... آسمان ماند

شمدانی ماند


من رفتم... تو رفتی

                             ....

یادمان باشد


ماهی قرمز دریا کجاست ؟

شاه ماهی کیست؟

3.5 یعنی تو در ضربان دل من

ماسه ها یعنی عشق به صفای دل دریا

مروارید یعنی بذر

مادرم یعنی این

پدرت یعنی آن 

زندگیمان پر واژه

پر این و پرآن

ای کاش میشد

زندگی یعنی من

یعنی تو

                                                 ... یعنی ما...


افاضات:معرفتی که با آن احساسی نباشد ارزشی ندارد(دولوغ نگو)

یادمان باشد کاری نکنیم که به قانون خدا بربخورد(خداییش!!!!)


زندگی شستن یک بشقاب است...

                                          


                                            چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید                    واژه هارا باید شست                    واژه باید خود باد خودباران باشد                     چتر ها را باید بست                     زیر باران باید رفت                        فکر را ،خاطره را ،زیر باران باید برد                 با همه مردم شهر زیر باران باید رفت                           دوست را زیر باران باید دید                             عشق را زیر باران باید جست                                     ....                           زیر باران باید بازی کرد                          زیرباران باید چیزی نوشت حرف زد ،نیلوفر کاشت                            زندگی تر شدن پی درپی                        زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است                                رخت ها را بکنیم                                                              آب در یک قدمی است                            لب دریا برویم تور در آب بیندازیم                                    و بگیریم طراوت را از آب                              ریگی از روی زمین برداریم                     وزن بودن را احساس کنیم                                                      ....                        پرده را برداریم بگذاریم که احساس هوایی بخورد                      ساده باشیم                   ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت                    ....                            کار ما شاید این است                                    که میان گل نیلوفر و قرن                                               پی آواز حقیقت بدویم                                                                          کاشان قریه چنار تابستان 1343            من اومدم در حالی که آمادم  

::.آخرین فریاد.::

 به نام او

 

سلام ،سلامی به زیبایی زمستان بهار

ای ستاره ما سلاممان بهانه است...(قرارمان به قیامت ،همه بهانه من)

که سکوت چقدر جای صداها را میگیرد هنوز ،نگاه چه ظالمانه جای کلمه ها را...

                                    با غریبه های خاک ای خدا چه می کنی....

قرعه ای که انداخت تاس تقدیر این بار کمر به این بسته...

که میروم وظیفه ام به پایان رسیده و مهلتم به اتمام

آنچه گفتنی بود نوشتم حال آنکه ارزش انسان به حرفهایی است که برای نگفتن دارد

و تو هر چه خواستی خواندی نه هر چه می باید

                                 که کوچه ها به خیابان می رسندو رودها به دریاو انسان....؟!      

امیدوارم هرگز هرگز انگیزه ای برای شروع دوباره ایجاد نشود که شروع دوباره شاید آغازی زیبا داشته باشد....

این بار پا داده این جاده و چمدان دست هایم را رها نمی کند

 می روم با اولین قطاری که ایستگاه را ترک می کند انتظارم به پایان خواهد رسید

                              و این بار نوبت توست ......تو ،انتظار ،نرده های ایستگاه خالی قطار...

میروم اما از ذهنم نمی رود نه نوشته هایم نه نوشته هایت

ممنونم از انتقادهایت ،پیشنهاد هایت و تشویق هایت که باعث شد

 انتقاد شوم تشویق شوم در دنیای حقیقی(صبح شعر)

       روزهای تازه میرسد ،چشم های تازه،حرفهای تازه ،حس تازه ،آسمان تازه ترباید آینه را عوض کنیم!

                         یادتان نرود حرف را باید زد درد را باید گفت (حیف که نمیتوان)!

                 یادمان باشد کاری نکنیم که به قانون زمین بربخورد!

زندانی دیوار مشو پنجره بازاست

      فریاد بزن!جرات پنهان تو پیداست......

                      ...........................خـــــــــــــــــــــــــــــــــدا.......................

من می گویم؛ بهار پیزوزی مبارکت، به امید نام جاوید وطن،صبح امید وطن

                                                                                  خدا نگهدارنده من و تو

                                                                اللهم صل علی محمدو ال محمد وعجل فرجه

 

                                                  

:.این جا محبوب واژه ای....:

 

یا الله

پاییزان و با مرغی که به ناچار برای نیمه های بی احساس قفس نغمه سرایی میکند

ماجرای غم انگیزما را در محفل های شمعو پروانه باید میشنیدید

 و در عمق لبخندهای پیوند خورده با اشک و درآه سوزان سینه های داغ دیده

 باز دلم هوای شلمچه کرده است باز از فرسنگ ها راه برای عطر خاکریزهایش مستم میکند

 باز زوزه ی جانسوز غروبش در گوشم میپیچد باور کنید خودم هم دیگرخسته شدم

همین که می اییم نفسی بگیریم و با شمع بسازیم همین که آرام آرام با زندگی

 روزمره دست اخوت میدهیم نمیدانیم چه میشود که درست هنگام هنگامه انجا

که میرویم تا خط جدیدی بر بودنمان رقم بزنیم به سراغ ما می آید

خدایا چاره ای،درمانی، راهی

خودمان هم میدانیم که یک بیابان و چند خاکریزو یک غروب نمیتواند این چنین هستی

 مار ابه بازی گیرد که بیابان بسیار است وخاکریز مشتی خاک غروب کالایی که همه جا یافت میشود

و انچه این  چنین عنان وجودمان رادر کف دارد ارواح بلندی است که از مشتی خاک شلمچه ساخته ایم

 قربان آن ستونی که در نیمه های شب پیچو خم خاکریزها را با آرامش حرکت ابر طی میکرد

 قربان آن اشکی که در پرتو منورهای عشق با لبخند عقد و اخوت می خواند

 قربان آن انگشتی که وقتی بر ماشه بوسه میزد تمام کائنات بر انگیخته می شد

 قربان آن نمازی کهدر سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام میرسید

قربان آن غروبی که در بیباانهای شلمچه بوی غربت را به همراه می آورد

 و در زمین های گرم و تپیده کربلای جنوب لب های خشک رزمندگان را به دعا و نیایش به جنبش میاورد

 قربان آن خاکریزهای که خاکش با خون وخاک شهیدان منزوج شده بود

که عطر آن بوی پیراهن یوسف است برای بینایی چشم بسیجیان یعقوب صفت

 آری عزیزان اگر تا این اندازه از شلمچه می گوییم برای این است که

اینجا یعنی در شهرها حماسه نیست گذشت نیست این جا ایثار ساده لوحی این جا خوبی سبک ترین واژه

 و پاکی در پوچی است این جا گناه استفاده از لذات جوانی این جا خیانت به رفیق قاموس جاویدان است

 این جا پول هدف خلقت اینجا محبوب واژه ای گنگ و نا مفهوم است

... اگر خروار ها خروار خاک غریبی بر شهیدی بنشیند یا پس از سالها

بدن متحرش از زیر خروارها خاک به شهر ها بیاید مسیر عبوریشان را عوض میکنند و

 ما میمانیم و یک عصر جمعه و خیابان های خلوت و دکانهای بسته و رادیو تلویزیونهای خاموش

 بگذارید این رابیشتر بگویم شاید اگر تکه مبلغی از دوران صفویه بدست آید

چندین بار در در دانشگاههاو رادیو تلویزیون هاصحبت میشود

 ولی شهیدان ما که در گونی های کوچک و فشرده شده چهار تکه استخوانشان به شهر ها میرسد

 در عصر جمعه و خیابانهای خلوتو دکانهای بسته و رادیو و تلویزیون های خاموش برای اینست عزیزان

 که دلم تنگ شلمچه کرده است و دارم دیوانه میشوم

 برای این است وقتی بر خاک شلمچه بوسه میزنم گویی دیواره پاک کعبه را میبوسم

 من گم کرده منه بی عرضه روزی همه چیز داشتم همه چیز برایم مهیا بود

...ای مردم ما هم خواهیم رفت شما میمانید وراه شهیدان

شما را به مظلومیت آن مردی که هر وقت احساس دلتنگی میکرد به گوشه ای مینشست

 و به درب خانه اش خیره میشد آری شلمچه علی درب نیمه سوخته

 شما را به اشک های آن دختر 4ساله زینب را می گویم که شب ها سجاده مادر سفر کرده اش را

در گوشه ای میگشود و به یاد مادر و به جای مادر نماز می گزارد

 شما را به لبخند های مصلحتی علی بعد از دفن زهرای اطهر برای دلداری بچه ها

 لبخندهایی که حکایت از یک دل سوزان و مالا مال از خون داشت

 شما را به خدا مگذارید یاد جبهه هااز دل ها زدوده شود

*****************

به تو می گویم:متن بالا سخنرانی "حاج حسین یکتا" هست با تلخیص اگر نخوندینش

 میخوام خواهش کنم بخونیدش

اگر بعد خوندن متن بالا متاثر نشدید باید صریحا بهتون بگم خیلی(...)آخرشید.

(میخواستم عکس ایشون رو بذارم اما تا حالا ایشون رو ندیدم گفتم اگر اشتباه شود

باید جواب یک ملت رابدهیم در نتیجه...)

به من بگو:آیا فراموش شدگان فراموش کاران را فراموش میکنند؟؟!!!؟؟

آیا فراموش کرده ای؟!!!!!

 

×گل زهرا بیا×

 

 

 

قصه امشب من صنعت شعري نداره                          مث من غريبه و تو غصه ها كم مي آره

 

ز شراره دل مي سوزم به تموم وجود                          بسم رب الشهداء يكي بود يكي نبود

 

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود                                  روزاي جبهه و جنگ روزاي قشنگي بود

 

روزاي قشنگي بود روزاي سخت جدايی                     كاش كه جنگ تمو م نمي شد مي شديم كربلايي

 

توي جنگ و جبهه ها يه بچه كوچيك بودم                     نبودم جبهه ولي من به خدا نزديك بودم

 

خاطرات اون روزا هيچ وقتي يادم نمي ره                    مرغ دل به ياد تابوت شهيد پر مي گيره

 

مادري چشمش به در چرا عزيزش نيومد                     بعد چند روز پسرش به روي دستا مي اومد

 

اما بعد جبهه ها ما از خدا جدا شديم                                 لباس خاكي فراموش شد و بي وفا شديم

 

يا ابا صالح پس كي مي آيي                                               يا ابا صالح پس كي مي آيي

 

دست بيعت به شهيد و آرمانش نزديم                             اون چيزي كه اونا خواستند ما هرگز نشديم

 

اون جا با ذكر حسين شبونه محفل مي زدند                                همه جا جار مي زدند غلام ابن الحسن اند

 

ذكر يا بن العسكري از لبشون دور نمي شد                                غيره مهدي چيزي به دردا مرهم نمي شد

 

اين جا كم كم خاطراتو از تو ذهنا مي برند                    ديگه حرفي از شهيد تو مجلسا نمي زنند

 

اون جا ناله مي زدند چرا آقامون نمي اد                       حال جبهه خبر از حضور آقامون مي داد

 

اين جا خون به قلب زار مهدي زهرا شده                     صوت موسیقی طنین انداز  محفلا شده

 

اونجا كرخه و دو كوهه جنت جانبازا بود                         جزرو مد رود عشق مبهوت اشك چشما بود

 

اين جا با زخم زبون جانبازو تحويل مي گيرند  همه عزت و تو ثروت و تحصيل مي بينند

 

اونجا سربند اباالفضل به همه توون مي داد                                 بسيجي با لب تشنه لب دريا جون مي داد

 

اينجا فرهنگ  رو به اسم تمدن مي خرند                     با حجاب بي حجابي دم از تمدن مي زنند

 

اونجا رفتند روي مين كه دنيا رو رها كنيد                      درد بي درمون دنيا ، دوستي رو دوا كنيد

 

اونجا زير برف و بارون توي سنگراي سرد                     اين جا ويلا و تجمل رو دلا نشونده درد

 

يكي محزون ، يكي خندون شيوه  اونا نبود                   اين طريق نبوي  و سيره ي مولا نبود

 

در ازاي دل پاره اي كه به جبهه داده بود                       خونه خشتي سزاي مادر شهيد نبود

 

اين وصيتنامه ي بت شكن خمين نبود                         روي بوم خونه ها يه پرچم حسين نبود

 

يا ابا صالح پس كي مي آيي ؟                                    يا ابا صالح پس كي مي آيي ؟

 

كوچه هاي شهر ما بي روضه و دعا نبود                      جاي خون شهيد تو مجلسا گناه نبود

 

رهبر فقيد ما اون روزا دلگير نبود                                صورت شبيه ماهش اينقدر پير نبود

 

رد پاي شهدا تو زندگيا گم شده                                  شيوه ي حضرت آدم شيوه ما ها شده

 

چطوري روز قيامت آقا رو صدا كنيم                               تو چشاي مادرش زهرا چطور نگاه كنيم

 

آقاجون دستم بگير رنگ جماعت نباشم                       ديگه از جدت حسين دارم خجالت مي كشم

 

اومدم آشتي كنم با تو به والله آقاجون                             روتو بر نگردون از من جون زهرا آقاجون

 

بس كه بد سرزده ازمن ديگه دل خسته شدم                              به سرم هرچي بياد حقمه و الله آقاجون

 

 

 

پاورقی ها:نمیدونم چرا این شعر شده پست این ماه وبلاگم شاید به خاطر حس غریبی که داره

آخ که چقدر دلم براشون تنگ شده...ای کاش های من...صدایشان به آسمان رسید از خدا چرا؟؟؟!!!

کربلا ایران،شهدای ایران تلنگری دیگه بود تا ما بیدار شیم اما بیداری فقط برای دهه اول بود

همش میگیم با لیتنا کنا معک ای کاش ما قلبا با حسین بودیم اونوقت دیگه امام زمانمون تنها نبود

 

وتو چه میدانی...؟

 

 

(فلواقع دل خودمان بیشتر آب شد!!!)

بسم الله الرحمن الرحیم

اقرا باسم ربک الذی خلق*

خلق الانسان من علق**

اقرا و ربک الاکرم***

بخوان به نام پاک پروردگارت که خالق عالم است:

و انسان را از خون بسته افرید:

و پروردگارت بهترین کریمان است:::

...و قسم به لحظه های سخت و آنگاه که خدازندگی را هدیه کرد

و آنگاه که اندیشیدهرچه بدست آورده لطف خداو تلاش خود بوده

و هرچه از دست داده کفاره گناهان و یا برای آزمایشش بوده

وآنگاه که پس از هر نافرمانی توبه می کند و از درگاه پروردگارش ناامید نمیگردد

 در حالی که خدا بر بندگانش بخشنده رئوف است

و آنگاه که بندگان خدا مواخذه اش میکنند به گناه کرده و کار ناکرده

و آنگاه که دعا می کند خدایا آبرویم را خفظ فرما

و آنگاه که تلاش میکند تا لایق شود

سعی میکندو نمی یابد،سعی میکندو نمی یابد و سعی میکندو می یابد

 می یابد وبه کار میگیرد به کار میگیردو میشود امتداد خوبی ها ان شاء الله

وخدا را بهترین جانشین همه نداشتن هایش میداند و انگاه که مرگش فرا میرسد

 و...

و تو چه میدانی تولد و مرگ چیست؟؟؟

 

_و آنگاه که سایه شب بارانی آهنگ پاکی را مینوازد کودکی متولد شد،13آذرتولدم مبارک بود؟!

_شماو کبوترها باید برین/دور حرم پر بزنین/اما به آقامون امام رضا/دیگه دنبالم نگردین

آخه من... من کبوتر بقیعم /با تو خیلی فرق دارم/ سرمو به جای گنبد/ روی خاک ها میذارم.

"مداد رنگی"

 

(خیلی وقته اول نوشته هام به نام خدا رو نذاشتم اما به تماشا سوگند و به آغاز کلام که یادم نرفته)

 

یادمه می خواستی قبل مدرسه رفتن نقاشی رو یادم بدی

وقتی جعبه کوچیک مداد رنگی شیش تای رو نشونم دادی کلی حالم گرفته شد...

آخه برای تشویقم هم که شده یه 12 تاییشو می خریدی خوب؟

چند روز گذشت رنگ های اصلی، رنگ آمیزی باهاشونو خودت یادم دادی.

وقتی ازم پرسیدی_عزیزم چه رنگی رو دوست داری؟

_سبز مامان سبز خیلی قشنگه باش میتونم درختها رو رنگ کنم

برای گل های قرمز برگای سبز بذارم _آره عزیزم،سبز خیلی قشنگه

خدای من فرداش: مامان جونم برام یه مدادرنگی 48 تایی گرفته بودی یادمه!

مامان جونم تو با این کارت بهم یاد دادی

*باید اول بهترین راهمو انتخاب کنم

و بعد باید تو مسیر خودم بهترین هاشو برم.....(ممنون مادر خوبم)

 

پ.ن:چیز مزخرفی است با اضافات خودم راحت ترم پس

اضافات1: یک رشته از مغزم را میگیرم میروم با جریان عصبی اش اما همیشه مقصد: کارخانه گچسازی

2-گاهی به این می اندیشم اگر من اشرف مخلوقاتم پس چرادر برابر یک ویرووس کم میاورم؟

::مرد پ ی ر جنگ::

 

 

جنگ شدت گرفته بود منم که تک پسر 25 ساله یه خانواده مذهبی مشهدی بودم

 البته خونم که رنگینتر نبودرفتم برای جبهه چون آموزش دیده بودم یکسره اعزام شدم اهواز

اون زمان عضو گروهی شدم که بعد بمباران به اون مناطق میرفتیم و مجروحها رو به بیمارستان میرسوندیم

همونجا با مجتبی آشنا شدم مجتبی و همسرش(خانم.م) دکتر های عالی بودند که اونام اومدند

 برای خدمت مجتبی برام مثل یه برادر بود...یه روز تو خرمشهر بمباران شدیدی شده بود بعد یه ساعت

 بین جمعیت گریه های یه دختر 5ساله که با فاصله از جسد پدرو مادرش بلند بلند گریه میکرد توجهم رو جلب کرد

رفتن جلو و عروسکش رو از رو زمین برداشتم سرش رو بالا گرفت

 با چشمای آبیش بهم خیره شد انگار همدیگرو از قبل می شناختیم

عروسکش رو دستش دادم بغلش کردم آرمتر شده بود لا اقل بی صدا گریه میکرد

کلی براش حرف زدم از خدا و جنگ گفتم نمیدونم چیزی هم فهمید یا نه اما دیگه گریه نکرد ...

یکی از بچه ها گفت ببرش پیش خواهر ها تا با خودشون ببرنش اردوگاه ولی اون خودشو محکم بهم چسبوند

 تو یه لحظه قلبم گرفت نمی تونستم این کارو کنم...

بعد رسوندن مجروحها از مجتبی خواهش کردم تا از فرمانده اجازه بگیره

تا بردن بازمانده ها پیشم بمونه و بعد کلی اصرار قبول کردند وقتی تو قرار گاه بیکارم پیشم باشه ...

اسمش فاطمه بود این اولین کلمه ای بود که بعد چند ساعت گفت خیلی خسته بود

و زود تو بغلم خوابش بردقرار شد برای خواب تو چادر مجتبی و همسرش بخوابه چون تااردوگاه 1ساعت راه بود ...

صبح زود رفتم از مجتبی تحویلش گرفتم و با هم پیش بچه های گروه صبحانه خوردیم

دیگه مهر نقض قوانین بهم خورده بود و بچه ها هم منو از مطلک های بیمزه شون بی نصیب نذاشتند...

خدارو شکر اون روز به من ماموریت نخورد و کلی با آبجی فاطمه بازی کردم اونم داداشی صدام میکرد

بعد رفتم و از انبار یه لباس تقریبا اندازش پیدا کردم و قرار شد

خانوم.م شب که سرش خلوت شد فاطمه رو حمام کنه... تازه فهمدم خوشگل تر از قبل شده

 و خانم .م هم موهای فاطمه روخرگوشی بسته بود منم چفیمو انداختم دور گردنش .

شب کلی برامون شعر خوندو گفت که مادرش یادش داده و مادرش می خواسته براش

 یه داداش کوچولو بیاره بچه ها کلی باهاش سرگرم شده بودند وخیلی هم با هوش بود

 شعر هایی که بچه ها براش می خوندندرو زود یاد میگرفت.

 وقتی بهم ماموریت می خورد می ذاشتمش پیش یکی از خواهرها که کارهای دفتری میکرد

اونم تا من برگردم دختر خوبی بودو اذیت نمیکرد...یه هفته ای گذشت و بهم خبر دادند فردا ...

بازمانده ها رو می برند تهران و فاطمه هم باید همراهشون بره زود رفتم پیش مجتبی

خدا روشکر تنها بود و منم راحت تمام حرفامو زدم

_مجتبی تو که میدونی تو این یه هفته چقدر...

_ اصلا فکرشم نکن رضا ...درست پدرو مادر نداره اگر فردا بیان بگن اقوامشن چی؟

_من تا میتونستم پرسوجو کردم تو اون منطقه کسی از اقوامش نبودند.

_رضا اینجا جبهست اگر هم چند روزی پیشت بوده با کلی اصرار و تمنا بوده.

_خوب میدونم...درسته نمی تونم برادرش باشم اما...

_اما ...چی ؟؟؟ رضا نکنه...رضا!

_خوب می تونم که به فرزندی قبولش کنم؟...

_با یه لبخند بی معنی:رضا تو فردات معلوم نیست...اونوقت بچه هم میخوای؟...

به فرض اینکه  ان شاءالله جنگ تموم شه و سالم بری خونه می دونی چقدر کار اداری داره؟

پدر مادرت چی می گن؟پس فردا می خوای زن بگیری...خرجشو چی کار می کنی؟

_خوب مامانو باباموراضی می کنم...خوب میرم کار میکنم مثل همه...اگرم خواستم زن بگیرم به این شرط می گیرم...

_آخه پسر تو چرا فکر نمی کنی ...گفتم اگر پات برسه مشهد...بذار با گروه بره بعد جنگ

 ان شاءالله تو هم میری مشهد و با خانوادت حرف می رنی ...کار پیدا میکنی؟ زن میگیری؟بعد....!

حرفای مجتبی مثل جاده اهواز_تهران منو از فاطمه جدا می کرد راست و درست هم می گفت

تصمیمم رو گرفتم و به خدا توکل کردم...

فردا خیلی زود اومد ساعت 5 بود که دوباره بمباران شد و باید می رفتم اما

اتوبوس بازمانده ها 6 حرکت میکرد باید با فاطمه خداحافظی میکردم

از مجتبی اجازه گرفتم و به چادرش رفتم ...

چقدر آروم خوابیده بود پتو رو روش جابه جا کردم و انگشترم که اسم امام علی روش حک شده بود

تو دستای کوچیکش گذاشتم و بوسیدمش اشک تو چشام حمع شده بود  امابه آینده امیدوار بودم

از چادر بیرون اومدم خانم.م رو دیدم بهش گفتم:نذاریدفاطمه گریه کنه بهش بگید من زود میرم پیشش!

آه...چقدر زود گذشت...

یک سالی مونده بود تاجنگ تموم شه که به شدت مجروح شدم و برگشتم مشهد

بعد مدتی ماجرا رو به پدر ومادرم گفتم بالاخره قبول کردند...

رفتم تهران ...آدرس جایی رو که فرستاده بودنشون گرفتم وحرکت کردم دل تو دلم نبود یه پرورشگاه بود

  همش فکر کردم اگر منو ببینه میشناسه یا نه....وقتی گفتن کسی به نام فاطمه ندارندباورم نشد

عکس تمام دختر های پرورشگاهو نشونم دادند و دوباره اومدم تهران اونها هم گفتند

تمام بچه های باز مانده اون سال رو فرستادن همون پرورشگاه...دنیا دور سرم می چرخید باورم نشد

اما چی کار میتونستم بکنم...حالا وقتی با خودم فکر می کنم میگم حتمافراموشم نکرده

و هر وقت یادم میافته انگشتری رو که بهش دادم نگاه می کنه.تا حالا حتمابرای خودش

خانم دکتری مهندسی شده... ازوداج کرده و خوشبخت شده .

آخ... اگر دستام به این عصاها بند نبود همون سالها پیداش کرده بودم...

پی نوشت:...سلام ای دستان بی رمق مرد پیر جنگ...

...سهم تو...

 

 

سهم تو و من سهم تو هستم هر چه که باشم ....

سهم تو در ماههای عمر من چیست ؟یک رمضان و تنها یک رمضان

ورمضان بهانه ای است برای یک سال عمر من

و من این فرصت را نمی فهمم

راستش هنوز نمی دانم چرا رمضان؟چرا گرسنگی و تشنگی؟

آیا جز رمضان راهی برای نزدیکیم نیافته ای؟

آیا رمضان تنها پیوند من و توست

چرا من با رمضان عشقم را به تو نشان دهم

خدایا چرا؟تو بگو؟تونشان بده؟تو بگو؟

چرا روزه....؟چرا در رمضان....؟باید رسم آدمیت را رعایت کنم؟

 

مگر تو خدای من نیستی و من برای تو نیستم پس چه نیازی است به واسطه؟

 

من طلبنی،وجدنی ومن وجدنی،عرفنی و من عرفنی ،

عشقنی و من عشقنی ،عشقته و من عشقته،قتلته

 

 

++چند بیت شهر تو ادامه مطلب++

تقدیم به تو

 

ادامه نوشته

...خوشترین خاطره ام ...

***خوشترین خاطره ام یاد تودر ذهن من است***

 

چه فرقی میکند اهل کدام فصل باشی

فصل محبت همچنان پایدارترین فصل است

 شاید محکوم به نوشتن وازه های تلخم و بارور کردنشان برای تولد شادی       

تمام داشته هایم یه طرف و تو تنهایک طرف

چگونه گرمای مهربانی ات واحساس شادی وجودت

جایش رابا تهی شدن از تو و سردی نبودنت عوض کرد.

مهربان چه واژه اندکی است برای تو که بودنت برایم کافی بود.

اما خداوند کفایتم را در نبودنت حکم کرد.

ای عزیزترینم با تو بودن دوران کمی داشت اما بی تو ماندن تا بودنم جریان دارد.

به یاد ندارم کسی از بدی ات گفته باشد از قلب پاک و روح مقدست

 جز نیکی سراغ ندارم هنوز برایم آخرین لحظه باتو بودن شیرین ترین تلخ است.

هزران بار خوش به حال من! آخرین نفری بودم

 که  آغوشت گرمش ساخت و بعد رفتنت هرگز سردی وجودم التیام نیافت .

چگونه طعم تلخ صبر را چشیدی ؟در حالیکه قند لبانت هرگز برایم تکرار نشد

چگونه در میدان زندگی زخم بیماری را تحمل کردی؟و دم نزدی ؟

و اینها را دخترک 8 ساله از تو به یاد دارد....

مرد روز های سخت پاک بودن وپاک ماندن و پاک رفتن

پاداشت بود به تمام استقامت هایت و حالا تو پیروز ترین مرد دنیای منی!

و لبخندت از پشت قاب  عکس مرا دو چندان به زندگی پایبند میکند

میدانم که میدانی همیشه دوستت دارم دایی عزیزم .

 

بگذار تا بگویم...

 

 

زمین را به تو میدهدتا برای رسیدن به آسمانش تلاش کنی

شب را نشانت میدهد تا جذب نورش شوی

گل را به تو میدهد تا بویش را احساس کنی

پرنده را در کنارت میگذارد تا صدایش را به تو برساند

کوه را نشان مقاومتش میکند

و سرو را نشانه ی تازگی اش

دریا رابرای انتقال آرامشش قرار میدهد

جنگلش را برای سرسبزی وجودت از وجودش

جسمت را برای بهره مندی ات نه برای پنهان شدنت

باران را برای پاکی ات ازناپاکی بی اوماندن

وتنهایی را برای با توبودن

و دنیا را...برای نزدیک کردنت به خودش

و...

                و عشقش را برای طلب وصالش

                                           اما ... بگذار بگویم...          

 

                                                       " غافل تر از تو ندیده است"            

 

 

 

 

بیربط مربوط:امروز پشت نیسان یه چیز عجیب نوشته بود ...

 

"اینم عاقبت مدرسه رفتن"

 

آخه تو کار پیدا نکردی به علم و دانش چرا بهتون می زنی؟؟؟؟

آغاز(2)

 

سلام...خوبین... ان شاءالله

گذشت، زمان رو میگم. زمان مثل خطی میمونه  

 برای شما از یه نقطه ای شروع شده که ثابته و همین طور پیش میره

همه چیز یه روزی تموم می شه همون طوری که یه روزی شروع شد

امتحانات مدرسه هم تموم شد

ان شاء الله امتحانت شما هم تموم می شه

بعدش یه استراحت یکی دو ماهه و دوباره ...

در هر صورت خیلی خوب بود اصلا امسال یه طور دیگه بود بهترتر بود

شر استرس هم کم ...

بالاخره به ما که نمیگن برگ چغندر...

حالا باید محصولمونو از کارخونه بفرستند

هر کی بیشتر خوش به حالتر

بگذریم امروز متعلق به وبلاگمه

تولدش مبارکه...کادوکه آوردین؟؟؟....

کادو منم که معلومه(قالب جدید)

البته اکثرا سالگرد تولدوبلاگشونو شمسی میگیرن

 من قمری گرفتم...

آغازوقتی یه روزش بود

http://aghaz.blogfa.com/8704.aspx

مصادف با تولد حضرت زهرا روز مقدس زن

مبارکه ان شاءالله

خدانگهدار

 

 

 

 

...پرواز...

در پیله تا به کی برخویشتن تنی؟

           پرسید کرم را مرغ از فروتنی

                  تا چند منزوی در کنج و خلوتی       

                     در بسته تا به کی بر محبس تنی؟

                         در فکر رستنم پاسخ بداد کرم

                            خلوت نشسته ام زین روی منحنی      

                                  همسال های من پروانگان شدند      

                                     جستند از این قفس گشتند دیدنی

                                    در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ                     

                                     یا پر در آورم بهر پریدنی

                                اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی؟؟؟

                            کوشش نمی کنی پری نمیزنی!

                                                                        نیما یوشیج (علی اسفندیاری)

 

 

؟؟؟؟؟نظرتون در مورد شعر پرواز چیه؟؟؟؟

____________________________

 

سلام،

این پست توسط نیما یوشیج آپ شد منو و ایشون نداریم...

خیلی دنبال شعر بالا گشتم.بعد مدتها پیداش کردم.

اولین بار که این شعرو خوندم گفتم؛این همه تعابیر خوب اما چرا مرغ و کرم؟؟؟

حالا که تفسیر و نقد شعر ها رو یاد گرفتم، فهمیدم.

تازه یه چیز جدید: بزرگترین مشکلات گروهی از  نویسندگان(...)

اینکه خودشونو تو داستانهاشون غرق میکنن

و گاهی خودشون میخوان حقیقی اون نقشو بازی کنن که عاقبتش....

راستی دیگه (اینجا)کم مینویسم خیلی خیلی کم مینویسم!!!

(ربطی به طرح آبی و قرمز ایرانسل نداره)

یه هدف انتخاب کردم امیدوارم موفق شم.موفق شدم خبرتون میکنم.

اما شما نظراتتون رو بگید حتما می خونم.

پروانه باشید***********یا علی

 

 

...حس تنهایی باران...

 

                             

*بعد اون همه دعا به دلم افتاده بود امشب دیگه بارون میباره...

 غروب تا رسیدم خونه دو تا صندلی گذاشتم تو حیاط

 رو به شمعدونی های باغچه زیر درخت نارنج...

وقتی اومد بهش گفتم:امشب بارون می باره...

  گفت: این هوا وبارون امکان نداره ،عزیزم!!!

گفتم: اگه اومد حاضری تا آخرش زیر بارون بشینیم تا خیس خیس شیم؟؟؟

با لبخندهمیشگیش گفت :باشه گلم اگر اومد میریم زیر بارون...

شب شد بارون... اومد...

 نشستم رو صندلی دیر کرد... بارون شدیدتر شد

 صداش کردم خیس شده بودم چه احساس خوبیه حس کردن خدا زیربارون...

با یه چتر اومدکنارم.. دست کشید رو گونه هامو و تمام قطره های بارونو

 که با اشکام متحد شده بودند پاک کرد و گفت: گلم بیا تو دیگه بسه سرما میخوری!

 نگاش کردم و تو دلم از خدا خواستم لذت خیس شدن زیربارونو به اونم بچشونه...

حالا از پشت پنجره به صندلی های خیس تو حیاط نگاه می کنم که به عهدشون وفادارترن...

******                  *****               ******

تنها زندگي كن"

 زيرا:

تنها به دنيا آمدي و تنها نيز از دنيا مي روي

بي آنكه كسي را دوست داشته باشي زندگي كن!

بگذار خانه ي قلبت خالي بماند

زيرا اگر كسي در آن جاي گيرد

به ويرانه هاي قلبت هم رحم نميكند

اگر كسي را دوست ميداري

عميق دوستش بدار

آنقدر برايش گريه كن

آنقدر برايش سادگي كن

تا عشق پاك و آسمانيت را از ياد نبرد

_____________

عشق نبض تر شادی است ،نمیدانستم *روح شبهای شمالی است، نمیدانستم

سلام*حس بارون* از خودمه بعد یه خیس شدنه حسابی و *تنها زندگی کن* از صدیقه جونه

شما عشق(دوست داشتن)رو چطور حس می کنید(دوست دارید حس کنید)؟؟؟؟

سفید یا سیاه ،تلخ یا شیرین، انتخاب با شماست؟؟؟

  وبلاگ صدیقه جونhttp://khoda-jooon.blogfa.com/

...جرم.مجرم.جریمه...

 

 

دخترک آرام خوابیده بود...خواب بدی دید...صدای جیغ بلندی شنید

حس کرد... صدای مادرش بود...پتو راکنار زد...اتاق تاریک بود....پتو را دوباره روی سرش کشید...

به خودش دلداری دادتا کنار در رفت...در را با موفقیت باز کرد...راه پله ها تاریک بود...

      دستش به کلید نمی رسید...تند تند از پله ها پایین آمد...پدر صدای پای دخترک را شنید...

      جسم بی جان همسر را کشان کشان تا دستشویی برد...

دخترک هنوز تو راه پله ها بودبا خودش گفت :*نکنه... بابا عصبانی شده، مامان می گفت

 نباید بابارو عصبانی کنم اگه حالش بد شه منو میزنه من امروز دختر خوبی بودم !

...شایدم اومدن بابا رو ببرن پیش دوستاش تو اون خونشون،من امروز دختر خوبی بودم!...

پله ها تمام شد...بلند بلند پدرش رو صدا کرد... *بابا... بابایی...

+ چی شده دخترم؟!* خواب بد دیدم... +بیا بغلم...*بابایی، مامان کو؟...

+مامان ...مامانت خوابیده...

*بابا این لکه های قرمز چیه ؟ بابا جون اون چاقو چرا قرمزه؟

+این چیزی نیست در رب باز می کردم...* بابایی؟

+ چیه دختر گلم...؟* من دستشویی دارم ...

مرد دختر را با یک دست بغل کرد و با دست دیگر چاقو را برداشت ...

*بابایی فردا میریم شهربازی؟ سه تایی منو توومامانی؟

+آره دخترم ..

دخترک احساس آرامش کرد...مرد چاقو را از پشت در  قلب کوچک دختر فرو کرد

* آخ........... بابایی...............

.....عامل جنایت فردا به دار آاویخته خواهد شد....

 

*اضافات: آرزو بازم حوادث می خونی؟دختر تو روحیت تاثیر منفی داره...!

تو ادامه مطلب یه شعر عارفانه برای آقاامام زمان گذاشتم...شاعرش؟؟؟؟

 

ادامه نوشته

ا ن ت ظ ا ر

 

::..انتظار..::

"بهار میرود

       تو میروی

          تمام همسفران کوچ میکنند

                ومن چقدر ساده ام که سال های سال

         به دیدار در بهار نشسته ام به انتظار

خزان میرسد

      من مانده ام و خاطراتم

           اما بی تو هر بهار هم من همین جایم

              وتودیگر هیچ گاه نمی آیی به دیدارم

                                                        اما من قول میدهم

                                                  که در آخرین بهار با اولین قطار

                                                       بشکنم این انتظار"

 

افاضات:*سال1388،1388بار بر شما مبارکتراز1387باد.

*خدا این داریوش خان رو بیامرزه (22روز بهمون تعطیلی خورده)

اضافات:*پارسال گفتم،وقتی منتظر بودم...

*اگر اهل شعر باشید قوت گرفته از شعرمرحوم امین پوره

...:::بازگشت:::...

 

 

الو سلام
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو ...
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست.

**:::::......::::::****:::::....****::::.....:::::**

پ.ن:::...

سلام

شمال گفتند به درد نمیخوریم فرستادنمون جنوب

رفتیم جنوب،گفتند"جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود"

باپست پیشتاز برمونگردوندند...چی بگیم...یاعلی...

 

::::.....این فصل را با من بخوان:::...

 

درود

بهار را دور از هم نظاره کردیم در گرما تابستان به هم رسیدیم

 وزیر سایه درخت سیب با هم بستنی خوردیم

 تمام غروب را با هم به تماشای برگ های پاییزی نشستیم

 و در زمستان باهم به دانه های سفید برف لبخند زدیم و حالا فصل جدیدی است

"خواهشمندم اگر شروع کردید تا آخرش بخونید"

..........:::::::::فصل کوچ:::::::::...........

 آغاز می کنم یا رب با نام تو که تا ابد مقدس است.

روز ها بود عزم کرده بودم باهاش حرف بزنم دیشب بعد حرف زدن با خدا به رختخوابم رفتم

 ور در سکوت آروم صداش کردم آمد کنارم نشست سلام نمی خواست از صبح با من بود

 از همیشه همه فکر می کنن اون 5-6 ماه از من بزرگتره ولی در واقع من 3-4 ماهی ازش بزرگترم

می خواستم شروع کنم این بار قلبم سنگین تر شده بود به چشمهاش خیره شدم گفتم

_چقدر امشب قشنگ شدی چشات سبزتر از همیشن و صورتت سفید تر...

دست سردشو گذاشت رو دستای سردم احساس گرما کردم چیزی که ماه هابود حسش نکرده بودم

گفت+اما آرزو من فکر میکنم تو قشنگتری چشات سبز ترن و صورتت سفیدتر...حالا بگو چته؟

_مثل همیشه فهمیده بود طفره می رم نگاش کردم و گفتم....

_بابت سفر خوشحالی +مگه تو نیستی_چرا خیلی+من بیشتر ...

چشامو از چشاش برداشتم و گفتم می خوام بی مقدمه بهت بگم منو ببخش

 ببخش اگر به فکرت نبودم اگر اذیتت کردم اگر نتونستم بهتر باشم

 باور کن من تمام تلاشم رو کردم اما نشد... بگو منو می بخشی

لبخندی زدوگفت+آرزو من می دونم به تو چی گذشت اگر قراره به همه توضیح بدی لازم نیست

 به من توضیح بدی آرزو من با تو بودم وقتی تصمیم گرفتی عوض شی

 با تو بودم وقتی شیطان با طنابش دستاتو بسته بود پاشورو قلبت فشار می داد

وقتی از وسوسه خناس به خدا پناه بردی وقتی از ترس سکوت کردی واز تنهایی فریاد زدی

 وقتی احساس کردی عاشق خدا شدی من با تو بودم و تو با من...

دستشو گذاشت رو صورتم و اشکامو پاک کرد+دیگه برای من گریه نکن منو تو بهترین زندگی رو داریم

 عاشقانه همدیگرو دوست داریم و از اولش میدونستیم که زمانی باید از هم خدا حافظی کنیم

 و حالا من نیستم که باید تورو ببخشم من خودم محتاج بخششم...

_اما اگر تو از من جدا شی من فقط میترسم از تنهایی،از اون جونورا که تکه تکم می کنند

 اما تو باید تنها باشی بترسی و عذاب گناههای منو ببینی چطور خودمو ببخشم من زندگیتو خراب کردم

 چطور ازت جدا شم در حالی که وقتی به من تحویلت دادند پاک بودی و حالا...

_آرزو منو تو انتخاب نمیکینم اگر قراره تو این سفر از هم جدا شیم باید جدا شیم

 الان خوشحال باش که با هم جایی می ریم که خدا بهمون نزدیکتره دور از دنیا

اون همه آرامش که یک سالمونو تضمین می کنه_اگر قراره از هم جدا شیم قبلش بهم میگی؟

+چرا تو که همیشه میگفتی برای رسیدن به خدااز همه چی میگذری؟

 _نمیخوام بدون خداحافظی برم مثل تمام کسانی که بدون حداخافطی از من رفتن ...

+آرزو اگرمن حس کنم توحس میکنی اگر حس کردی خوب خداحافظی کن

 تاراحتتر برای پر واز آماده شی ؟!

_آره این بهترین راهه

پ.ن::...تازه موقع سفر یادم افتاد جای چکم رو پر نکردم خدایا حالا چی کار کنم

 از کی قرض کنم خدایا میدونی کسی غیرتو نمی تونه این کمک معنوی رو بهم بکنه

 اگر کمکم نکنی مجبورم از شیطان نزول کنم امابه خودمو خودت قول دادم دورشو خط بکشم

خدایا اگر اعتماد نداری سفته برات امضا می کنم خدایا قول می دم اگر برگشتم جبران کنم

خدایا این بارو خواهش می کنم جورش کن شب برات زنگ می زنم

(ای کاش فکر موجودی حساب آخرتمون باشیم)

"ای در سرهرکسی ازخیالت هوسی/ بی یاد تو بر نیاید از من نفسی

 مفروش مرا به هیچ و آزاد مکن/من خواجه یکی دارم و تو بنده بسی"

....

*بر ما رقم خطا پرستی همه هست/ناکامی وعشق و تنگ دستی هم هست

با این همه درمیانه مقصود تویی/ جای گله نیست چون تو هستی همه هست*

 

:::::....تشکر نامه......:::::

|افاضات|با سلام به تمام همگامانی که تو دنیا مجازی کمکم کردن متن زیرتشکر نامه ازشماست

 اگر کسی از قلم افتاد تو نظرات بگه(خوف)

*آقا امیر اصغری(اولین،آخرین و شایسته ترین دوست مجازیم)ازتون ممنونم به خاطر تمام چیزایی

 که یادم دادیدو اون مثلث رو تا ابد فراموش نمی کنم **تولدتونم هزاران بار مبارک**

هدیتون هم براتون فرستادم بازم ببخشید که امسال تولدتون کنارتون نیستم

میدونید که  باید جایی باشم

 که از با شما بودن مهمتره"گر در یمنی چون با منی پیش منی/ ور با منی چون بی منی در یمنی "

قبول دارید. امیدوارم سفر شما هم جور بشه و خداوند شما را دردنیا و آخرت سر بلند گرداند وعده دیدار...

*آقا روحی( جانباز بزرگوار 8 سال دفاع مقدس)از این که حرفمو به مسئولین رساندید ممنون

 با اینکه فایده ای نداشت.نمیدونم کدوم شهید بزرگوار طلبیدتمون که دو ساله خدااین سفررو نصیبم میکنه

 امیدوارم از روی بهشتیشون خجل نشیم خداوند به شما اجر عظیم عنایت فرماید.

«اگر تا این انداره از شلمچه می گوییم به خاطر اینست که مردم این جا یعنی در شهر ها حماسه نیست

 گذشت نیست اینجا ایثار ساده لوحی است این جا خوبی سبک ترین واژه و پاکی در پوچی است...

(فقط می دونم از حاج حسینِ از نزدیکترین دوستان حاج همت فایلیشون رو میدونید؟؟؟)

*آقا بهمنی(دانشجو ادبیات عربی که استاد مایند)استاد منو ببخشید که تلمیذه خوبی براتون نبودم

 مطمئنم لیاقت،سعادت و اردت و همه رو با هم نداشتم خودم فکر می کنم منظورتون رو فهمیدم

 اگر نفهمیدم از بیخردی خودمه نه چیز دیگه ای ...از ته قلبم ازتون ممنونم خداوند شماراوارث بهشت گرداند

*آقا کشی زاده(نویسنده و شاعر موفق نسل جدید)امیدوارم ازانتقادهام ناراحت نشده باشید

آرزومندم شما در این زمینه پیشرفت فراوان کنیددر پناه ایزد منان زمستانتان بهار.

*آقا امیر (فامیلیشون رو نگفتند که با اسم فامیل خطاب شوند)امیدوارم خداند لایقترین فرد برای زندگی را

 نصیبتان کندو شما هم در دنیای مجازی موفق باشید البته بیشتر از اون تو دنیای حقیقی تون...

*آقا محسن(همراهی که به بنده لطف داشتند)امیدوارم یه روزی بفهمید بهترین دوست شما معبود شماست

 و اگر دوست زمینی دارید از دید دیگه ای بهش نگاه کنید جواب سوالتون هم اینکه من ماه آذر به دنیا اومدم

13آذر و دقیقا دو  سال پیش تو روز تولدم داییم رو از دست دادم

معتقدم تمام حادثه ها اتفاق نیست زندگی به کامتان باشد.

*آقا حسام(از هم استانیهای خون گرم)خداوند شما را در آزمون های دنیا و آخرت پیروز گرداند

 راستی حتما بهم خبر بدید چی قبول شدید؟؟؟؟؟

*آقا عباس پور(از هم استانی های موفق در زمینه وب)امیدوارم در همه زمینه هامو فق شوید

با اینکه لهجه ها کمی متفاوته اماشیرینه و شما در این زمینه تبحر خاصی دارید که من ندارم در پِناه خِدا

*آقا دیوسالار(به همراه دوستشون آقای فخاری از همشهریان)در جواب سوالتون ما اصلا یک گروه نیستیم

 و لی فکر کنم اونها رو بشناسم من باب آشنایی اگر فرهاد (نوشته هام در ماه آبان رو بخونید)

رو یادتون می آید من دختر عموش هستم امیدوارم شما و آقای فخاری هم در ندگیتون سعادتمند باشید....

***+++***

|اضافات| *متن اصلی مناظره روح و جسم بود خدایمان ببخشاید.

*این متن رو چند روز قبلتر میذارم تا نظراتتون رو بخونم

کی پرسید چرا همه کسانی که ازشون تشکر کردم آقاند(جواب سوال تو من ندانم چیست)

*همراهان که آخرین دست نوشته رو خوندند دَن نویسنده نامه ای به یوحنا

 چند روز پیش فوت کرداین اواخر حالش زیاد خوب نبود (چرا اینطوری نگاه میکنید به من چه؟؟؟)

*تشکر ازدوستان حقیقیم در دفتر خاطراتمه وروجک خونه جاشومیدونه

ای خاطرات کودکیم/ ای تمام آنچه برمن گذشت ای زندگیم

بعد من دنیابه شما نیاز دارد/این زمینیان ،خدا(برای روز حساب) به شما نیاز دارد

*ازتمام عزیزانی که از قلم کامی افتادند معذرت میخوام برای همتون آررزو شادکامی میکنم

*خدایا فکرکنم یه چیزایی فهمیدم(با یک سوال شروع کن جوابتو من میدم)

تا حالا چیزی حس کردید مثل اینکه بزرگتر شدنتون رو نمی بینید...

*این جا درختان شکوفه بهار داده اند بهارتان شاد

*پیشنهاد می کنم در امر خطیر خانه تکانی به مامان گل کمک کنیدمعجزه میکنه

:::::از همتون ممنون که پای حرف دلم نشستید :::::::

 

بدرود همراهان آسمانی مقیم زمین

ی ه چ ش م ه

 

آخرین دست نوشته

یوحنای عزیزم...

 سلام...

و سکوت جواب همیشگیت را حس می کنم...

یوحنای من برایت آرزو می کنم تا ابد سبز باشی همانطور که از قبل بوده ای.

یادم هست آنگاه که مهر بانی ات را به خانواده ات و حتی به زیبایی ها تقدیم می کردی

دوست داشتم ....دوست داشتم کمی از مهربانی ات برای من باشد

اماتوهر نگاه عاشقانه ام را با لبخند معصومانه ات جواب دادی.

و پدرو مادرت ای کاش هر گز نمی مردند اگر نمی مردند تو تا ابد سکوت نمی کردی...

دلم حتی برای فریاد های دخترانه ات تنگ شده است ...

یوحنای من تو حالا یوحنای دیوید هستی و تا ابد یوحنای من ...

یوحنای من دیوید همانطور که توانست پسر عموی خوبی برایمان باشد

می تواند همسر وفاداری برای تو باشد... هزاران بار بهتر از من ....

می دانم تو تنها کالبد مرا ندیدی تو روح آشفته ی مرا حس کردی...

یوحنای من آشفتگی رو ح من از من بود از ترس ها و بی قراری هایم ...

یوحنای من دلیل رفتن ناگهانی ام نه مرگ مادرم بود نه اعتیاد پدرم و نه تو و نه دیوید

دلیل آمدنم به این جا و تا ابد در غربت بودنم... خودم هستم

  و خودم و بیشتر افکار پوسیده به ظاهر آرمان گرایانه ام ...

یوحنای من مرگ...

 آنچه با تو بودن را از من گرفت... آنچه صدایت را گرفت حالا برایم صد چندان معنا گرفته است.

 

آری اگر سرطان نداشتم شاید برای تو بودن رابیشتر تلاش می کردم

یوحنای من غربت مرا پیر نکرد چون با خاطرات تو شادم

بیماری ام مر ا از پای در نیاورد تا فراق تو هست او را چه کار؟

یوحنای من خیلی وقت است دنیایم متحول شده است...

یوحنای من می بینی چقدر تغییر کردم...

 دیگر تند تند نفس نمیکشم! تند تند نمی نویسم! تند تند عرق نمی کنم!

اما هنوز تغیییر نکردم تمام تردید هایم را حفظ کرده ام... تمام شایدها، اگرها و اماها را ...

یوحنای من آرامش ر انه فراق نه غربت نه خاطر تو نه بیماری ام

 بلکه مر گ نصیبم کرد ...

آرامشی که دنیایم را متحول کرد ...

دنیایی که برایم زود تمام می شود...

یوحنای من شاید روزگار سکوتت را بشکند اما برای من لبخندتو کافی است و برای دیوید هم...

یوحنای من مسیح یاورت باشد...

آنکه فراموشش خواهی کرد!

حق...!

 

درود 

"لحظه ها کوتاهند،تباهشان نکنیم."

حق ،آنچه از من و ...دریغش می کنند.

این راهی است که من و نه تنها من برگذیدهام.

و تو خواهی آمد ...من به این حادثه ایمان دارم...

این را تمام نرگس های گلدان خانه مان شاهدند...

 

کمی متفاوت تر

"بدون تصویر" 

+درود خدا بر تو باد+(این بارکمی متفاوت تر)

شنیدم داری گل می کاری دسته گل شد آب دادنش یادت نره

لختی بخند لبخند گل زیباست(بخند دیگه)

شعر زیر از قیصر امین پورِ،می دونی من اهل فازه منفی نیستم

پس یه توصیه روحی بهت کنم اگر خیلی غمگینی این شعر رو بخون

"خسته ام از این کویر *این کویر کور و پیر*این هبوط بی دلیل *این سقوط ناگزیر"

اینقدر ناراحت بودی همشو خوندی

ای کاش یه برنا مه ای بود اگر رو شعر وبلاگی کلیک می کردی

با صدای مدیر وبلاگ شعرپخش می شد

این طوری خودم برات می خوندمش(حالت بهتر می شد)

اما نه هنوز با ایمانم و تو نیز حتماً

یه رازی تو شعرهست که فقط بعضی ها درک می کنن و من کردم!

اما نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم پس بهت می گم

اکثر شعرای شاعران مطرح هم، غمنامه ست!

اما وقتی شادی، شعرای غمگین نخون حالت گرفته می شه،

وقتی غمگینی شعرای غمگین بخون انرژی می گیری(؟!)

چون وقتی شعر رو می خونی هر چی که باعث غمگینیت شده

با شعر که توسط تو خونده می شه از بدنت می یاد بیرون!

یه مطلب دیگه،نمی دونم چرا تازه مد شده همه فکر می کنن

شاعرن(نویسندن) تو وبلاگشون شعر(داستان) می ذارن تازه نظر میدن این همه(!)

دارم ،خوبشم دارم، اما تجربه خوبی از دست برد ها ندارم

هزاربار هم بگی" با ذکر منبع بلامانع است"

اما اون قده نامردن اسمتم زیرش،نمی یارن(چیه عذاب وجدان گرفتی)

حالا چون اصرار می کنی ببینم چی می شه!

میگن باید برای خبر های خوب بهت تبریک بگم!

پیروزی غزه تو این مبارزه رو به تو و دوستات و خونوادت تبریک می گم

اما من ...(مشکوکم)....راستی نماز خوندی

سه ساعت این جایی نمازتو نخوندی وَچِ اَنِ بَد ووُنِ(بچه این قدر بد می شه)

ومن این جام، تو هم هستی، نترس خدا با ماست!

یا علی، برادر!(خواهر)

دنیا را عوض کنیم

زمستانتان بهار 

سلام،کابر گرام

روحیه یه روز آفتابی یا برفی و بارونیه خلاصه زمستونیت چطوره؟

ازدنیاننال که بسی اشتباهات در آن است/درکج فهمی شما حمکت الهی چه کاراست.

نمی دونید خیلی وقت بود نبودم امتن داشتیم ما هم که بچه در اوج مثبتی فاز نول انداختیم.

خلاصه هر چی بود تموم شد مهم بود شک نکن ولی نه اونقدر...

که به خاطرش یه کار های ناروایی کنم همین قدر شکر که مثل خیلی ها

 از کسی انتقام نمی گیرم و تمام تلاشم رو می کنم و در آخر هم

راضیم به رضای اونی که رضایتش برام مهمه و تو این دنیا کمکم کرده و ...

عصر عاشورا خدايا باز هم تکرار شد* بر سر غزه خدايا کينه ها آوار شد*

 کودکان و دختران خونين وگريان مي دوند *از غم غزه دل صاحب زمان غمدار شد*

این چند روز چیز های زیادی یاد گرفتم این که همه می تونن مهربون باشن

 حتی وقتی حقشون رو می خورن مهم نیست که کی حقتو خورده مهم حقیه که خورده شده.

و خداشما رو به بنده هاش وا نذاره که اون سر ماجرا ناپیداست....یاد گرفتم...

انسان انسانه حتی اگر از انسانیت بویی نبرده باشه.و مقاومت در برابر خوی وحشی گریش لازمه...

راستی دیشب هوای این جا صاف بود تا چشم کار می کرد ستاره بود***

 ماه نبود رفته بود آخر برج حقوق بگیره به جای همتون به ستاره ها خیره شدم

 می دونستین اونها برای ما می درخشن .

و بدونید که هر وقت شما اراده کنین روزتون رو خوب بگذرونید اون روز خوب می گذره

راستی عازمم قراره برم پیش اونی که یه ساله ندیدمش دعا کنید جور بشه

 رد صلاحیتم نکنن راستی امیدوارم شما رو هم اونجا ببینم...

و عده تجدید پیمان با شهدا ،نوروز 88 در جوار آنان که برای بودن ما رفتند...

برای این کار...

از اواسط بهمن به پایگاههای بسیج منطقتون مراجعه کنید برای ثبت نام و اعزام.ان شاءالله.

پولش هم زیاد نیست ومطمئن باشید خانوادتون حداقل تو این زمینه براتون کم نمی ذارن.

 امید وارم شما هم روحتون رو دریابید فکر نکنین دوری از خونواده اون هم تو عید سخته

اونقده خوبه البته اگر اهل دل و حال باشید،دوستان خوب و بسیجی پیدا می کنید

که آخر سفر حتی دوست ندارید از شون جدا بشید ....

از خدا می خوام....

 اول من و بعد همه  شما رو تو مسیر سبزی قرار بده که نور هدایت راهنمایی تون کنه.

یا علی...***

 

ماهی که گذشت...

 

*سلام ؛

بر تمام دوستان که عذر ما را می پذیرند.

*به مسلمون های خوب جهان هم انتفاضه کفش رو تبریک میگم

آخه منتظر زیدی هم از خودمون بوده مگر نه اینکه یکی باید انقلاب

رو شروع کنه و بمباران غزه رو تسلیت میگم

 "به امید نابودی بوش و تمام ظالمان عالم توسط لنگه کفش شما"

(این جمله از خودمه هر گونه کپی برداری ممنوع)

*پاییز هم کوچ کرد ما موندیم و زمستون زیبای خدا

*خوب دیگه امتحان ها هم نزدیکه و بهتره شما هم برید

 درساتونو بخونید تا آخرش نگید ای دل غافل....

مواظب قلب هاتون باشید یخ نزنه

                    **************************

*گاهی اوقات آدم از کسانی که دوستشون داره

یا حد اقل باشون در ارتباطه بدی می بینی و یا بدی هایی میبینه

و خیلی اوقات بهشون گوش زد می کنه اما اونها بی توجهی میکنن...

یا بعضی اوقات در اوج عصبانیت در فکر انتقام می گه:(البته تو دلش)

یه روزی به هم می رسیم _البته این جمله بیشتر برای کسانیه که فاصله

 ارتباطی شون با ما زیاده یا برای کسانی که از ما سرترن و شاید هم برتر و بزرگتر

حالا بعدش____ می زنه و فرصته پیش می یاد و شما حس میکنید وقت تلافیه

 در این موقس که یه نقشه عالی تو سرتونه اما همون لحظه،دلتون به رحم مییاد

 و وجدانتون بیدار که هست بیدارتر میشه و میگید عیبی نداره می بخشمش

این جاست که خدا و پیامبران و فرشتگان به  شما میگن: تبارک الله

و اینجاس که فرشتگان می گن این بهترین آفریده حق سجده ی مارا ادا کرد

و من هم بهتون می گم*** احسنت***

*وخدا نگهدارتون((کمی لبخند))

                    #########

 

 

 

 

 

13آذر

شب بود... سرد بود. .. آذر بود..             

تمام وجود زن را اندیشه های آشفته فرا گرفته بود...

به پسرش نگاه کرد خواب بود و آرام...به پشت پنجره رفت...

به برگ ها ی پاییزی که روی زمین افتاده بودند خیره شد...

به پسرش فکر کرد و به دختری که در راه بود و به آینده ...

آنچه که امیدوارش می کرد...ناگهان حسی تمام وجودش را گرفت

کودک نوید آمدن می داد...مادر از درد به خود پیچید... ساعت ها گذشت....

فضای بیمارستان درد زن را تشدید میکرد...کودک هنوز نیامده بود ...

زمان بین امروز و فرا ایستاده بود... 12 یا 13 گذشت ....

ساعت تقریبا سه بود زمین و زمان آمدنش را می طلبید

 زن از درد از حال رفت... دکتر زیر لب گفت :خدا را شکر ...

نوزاد نفس عمیقی کشید...

 دنیایی که نمی شناخت و ترک دامان امن و کوچک و راحت مادر می ترساندش

و شروع کرد گریه کرد و گریه کرد... گریه ای که مخصوص تمام کودکان دنیاست!

زن دو باره مادر شد با شنیدن ونگ ونگ کودک بهتر شد

و پدر هم...(خوب نیست جایشان همیشه خالی باشد)

پرستار شروع کرد الله اکبر(کودک آرام تر شد)

اشهد ان لا اله الا الله... اشهد ان محمد رسول الله... اشهد ان علی ولی الله

دیگر خسته بود...گریه خسته اش کرده بود...

فرشتگان خدا همراهش بودند آرامش می کردند...

نگاهش کردند نگاهشان کرد و چشم هایش را بست و خوابید....

صبح گشت .بیدار شد...باز مدرسه م دیر شد...

بله، آن کودک که روزی ترس از دنیا گریه اش آورد من بودم...

وحالا تمام ترس ها مرا می گریاند...

امروز (یعنی دیروز)13 آذر 87است و من آماده ام برای آغاز روزی دوباره...

و این پایان را نبود و نیست.......................

****تولدت مبارک****

این را معلم و همکلاسی هایم می گویند

در حالی که شیرینی تولدم را نوش جان می کنند....