امشب از آسمان ديده تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در زمستان دشت كاغذها

پنجه هايم جرقه مي كارد

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتش ها

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

از سياهي چرا هراسيدن

شب پر از قطره هاي الماس است

آن چه از شب به جاي مي ماند

عطر خواب آور گ ل ياس است

آه! بگذار گم شوم در تو

كس نياب د دگر نشانه من

روح سوزان و آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

آه! بگذار زين دريچه باز

خفته ب ر بال گرم روياها

همره روزها سفر گيرم

بگريزم ز مرز دنياها

داني از زندگي چه مي خواهم؟

من تو باشم...تو...پاي تا سر تو

زندگي گر هزار باره بود

بار ديگر تو...بار ديگر تو

بس كه لبريزم از تو مي خواهم

بروم در ميان صحراها

سر بسايم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

گم شده

تا حالا تو ایستگاهی وایستادی که اشلا اتوبوس نداره؟

درگیر این میشی که تاکسی خستت میکنه ترجیح میدی منتظر اتوبوسی باسی که هیچوقت نمیا اما سوار تاکسیی نشی که پر از ادمایی که فقط الکی حرف میزنن

من گرفتار اون  تاکسیم وقتی زیائ منتظر اتوبوس شدم پاهام توانش رفت!

حالا درگیر یه مشت ادمی که فقط چرند و پرند میگگن و تا اخر مسیر دروغاشون کلافم میکنه

خدایا ما راه و اشتباه رفتیم دستامون و ول نکن

سلام بچه ها خیلی وقت بود نیومده بودم اخه نتم خراب بود دوباره اومدمئم

امروز کسی و دیدم که نباید میدیدم

دوباره فرصتی دادی که دستاتو بگیرم من

میون اون دوتا چشمات تو هر لحظه بمیرم من

دوباره شوق دیدارت دلم رو با خودش برده

شاید گفتی به این رویا که اسمت تو دلم مرده

تو هر گامم که برداشتم تو رو دیدم  تو رو خوندم

تویه  رویا و بیداری به شوق عشق که موندم

بیا عشقت رو پنهون کن بذار اسون ازت رد شم

بذار اروم تو اغوشت از این گرمای تو سرد شم

چقدر پنهونه این دردت توی قلبم یه طوفانه

تو رو داشتن تو رو خواستن واسه من اوج ایمانه

یه دفترچه روی تختم که توش اسمت رو حک کردم

تو رفتی و منم تنها تو این کوچه و من مردم

 

باران

یک شب کنار پنجره خیال تورا کردم

با یاد تو ای اشنا همه چیز را از یاد بردم

گاهی میان اشک صدایم تو را میخواند

از ان همه سوال جواب تو را میداند

این قصه ی بی انتها که در شب نگاه کردم

انگار که که هر لحظه شدیدتر میکند دردم

دردی که از عشق تو زمین گیرم کرده

اری جواب مسئله این است هوش از سرم برده

این عشق مست تر از انم کرده  که بگویم

دیوانه ام میکند لبخند زیبایت به رویم

قاصدک پنجره را میبندم تا در کنارم باشی

کاش میشددر این اتاق بی صدا باشی

باران

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

وای بچه ها معدلم شد ۱۹/۹۳ 

معلم زبانم باهام لج کرد بهم داد ۱۹ همه رو بیست شدم

شما خوبین؟

ببخشید بی معرفت شدم به خدا اینترنتم خراب شده الانم به زور اومدم به جبران الن ۳ تا مطلب میذارم

راستی حالم خیلی بده کلا لال شدم

دوستونننننننننننننننن دارم ممنون برام دعا کردید

سلام

خدا رو شکر امتحانامو دارم خوب میدم سه تا مونده برام دعا کنین

راستی تحقیقم و دادم اومد حرف بزنه معلمه فرار کردم

یه شعر جدید دیشب گفتم برا اس ام اس برا عجقم گفتم میذارم براتون شما هم میتونین واسه عشقاتون بذارین

امید هر ستاره ای واسه نشون دادن نور

نه مثل خورشید که یهو ادما رو میکنه کور

نم نم بارون تو حیاط با گلا بازی میکنه

هی میرسه به خاک و هی ترانه سازی میکنه

چه شهر رنگارنگیه وقتی همش تو پیشمی

واسه ادامه دادنم تو تک گل امیدمی

باران

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
 
 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
 
 
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم
 

وای خدا

میدونید من نمیفهمم یه تحقیق ۱۲۰ صفحه ای وسط امتحان واسه یه بچه سال دوم دبیرستان یعنی چی اخه این معلما دل ندارن وای اونم چی پرورشی واییییییییییییییی

پدرم در اومد بابا یارو دانشجوئه بهش این تحقیقا رو میدن مخم داره سوت میکشه خسته شدم دو ساعته دارم تایپ میکنم خدا معلم مثل ستاریه ظالم نصیب هیچکی نکنه بلا به دور

برام دعا کنین با این همه بیست تو کارنامه پرورشی و ده نشم میدونین اهخه با اینکه من تو قران قرائت تو سطح استانی اول شدم قران و بهم داده ۲/۵ زور داره به خدا

مخم دیگه واقعا داره منفجر میشه اخه رشتمم رشته سختیه همش خوندنی

برام دعا کنین این کارنامم و خوب بگیرم بیچاره دوستم از موقع امتحانای من اصلا بهم زنگ نمیزنن ببخشید اگه بهتون کم سر میزنم باران جون شرمندم به خداخیلی درگیرم پدرم داره در میاد بعد امتحان یه شعر توپ میذارم

دوستتون دارم