عسل کوچولو








بقیه در ادامه مطلب..



نظرتونم بگید ممنوووووووون
ببخشید دوستان که هنوز عکسای چالوسو نذاشتم عکسارو با دوربین خودم نگرفتم هر وقت به دستم رسید میذارم براتون
بازم ببخشیدددددددددددددددددددد
سلام به دوستا صدفییییییییییییییی خوبید یه خبر عالی دارم براتون..هوراااااا خیلی خوشحالم اگه گفتید چه خبریهههههههههه...
قراره چهارشنبه ما از رشت بریم چالوس تا تعطیلاتو اونجا بمونیممم..
واز اونطرفم داداشم اینا از تهران میان چالوووووووووس میدونید این یعنی چیییییییییی؟؟؟؟؟!!!!
یعنی من بعد یک ماه جوجو جونمو میبینم وای خدا کی میاد چهارشنبهههههههه
رفتیم چالوس از عسلی کلی عکس میگیرم میذارم براتون منتظر باشیدا..
وای خیلی خوشحالم..

راستی ۲۶ خردادو به همه باباهای مهربو تبریک میگممممممممم مخصوصا به دوتا بابا..
این عسل پررو به من میگه عمو مگه من عموشممممم ایش ایش
چندوقت پیش میخواست بره به داداش دومیم بگه عمو بیا غذا گفت
عمو به مه(عمو بیا مه مه)
از اون موقع تاحالا به همه میگه عمو
یه نظر بدید در مورد این مطلب دوستای
گلممممممممممممممم
هرکی نظر بده خیلی گله باحاله خوشمله
خوشتیپه نازه بهترینه مانکنه عشقه ماهه همه
چیهههههههههههههه

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام علیکم به دوستای گوگولی مگولی خوبید؟ چه خبرا ؟ خوش میگذره؟
اگه گفتید چرا اومدم؟؟؟؟چـــــــــــــــــــــــــی نشنـــــــــــــــــــیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واسه این اومدم که بقیه داستانو بگم دیگه همینم نمیدونید ایـــــــــــــــــــــش
خب داشتم میگفتم پاشدم رفتم مدرسه وسط زنگ ریاضی مامانم بهم اس داد گفت بچه دنیـــــــــــــــــا اومد گفتم آخ جوووووووووووووون یهو همه نگام کردن نزدیک بود دبیر بیرونم کنه..بعد مدرسه که رفتم خونه وقتی رسیدم خونه گوشیو ور داشتم شماره داداشمو گرفتم گفتم:الو الو داداش اسمش چیه داداشم گفت سلامت کو؟گفتم آها سلام اسمش چیه گفت هنوز اسم نداره(داشت خالی میبست)کلی جیغو داد زدم گوشیو گذاشتم رفتم گفتم مامان زودباش به بابا بگو بیاد بریم تهران..مامانم گفت امشب نیشه جمعه میریم(اون روز چهارشنبه بود)بعد من لج کردم امشب باید بریم مامانم گفت بچه تا دوروز تو بیمارستانه ما نمیتونیم ببینیمش که منم رفتم تو اتاق گریه کردم فردای همون روز ژاشدیم رفتیم تهران یه روز جلوتر رفتیم خلاصه تو راه دل تو دلم نبود صدای ظبتو بردم بالااااااااااااااا ترکوندم حسابی..
![]()

شب رسیدیم تهرون رفتیم جلو بیمارستان یهو دیدیم داداشم جلو در بیمارستانه بیچاره آب رفته بود خسته بودو ژولیده بعد داداشم اومد فیلم عسلو نشونمون داد فیلم زمان بدنیا اومدنش آخ که چه تژل بود موهای مشکیو لخت داشت موهای فشنش ریخته بود رو گردنش خلاصــــــــــــــــــه بچرو خواستیم بیاریم خونه من فوری رفتم فروشگاه واسه برادر زاده گلم یه عروسک گنده خریــــــــــــدم ایش منم عروسک میخوام...بعد بابام رفت یه گوسفند واسه نینیمون خرید بعد گوسفندو که کشتن خونشو مالید به کف پای نی نی بعد بردیمش خونه اون روز یه باد ناجوری میومد..بعد دیدیم نی نی تو تختش نمیمونه گذاشتیم تو گهوارش یه گهوتره صورتی خوشمل که یه ژرده توری خوشگل داشت مثه تخت پرنسسا خلاصه بچه بزرگ شدو شد یه بچه شرو شیطون و باهوش خیلی ماهه خیلیم شره اصلا نمیشینه که همش رو درو دیواره وقتیم که میاد خونمون واسه اینکه حرص منو در بیاره میره طوطیامو میزنه..خیلی رو داره نه؟
نظر بدینا اگه ندین ناراحت میشم نظر بدید یه نظر کوچولو موچولو
میخوام داستان عسلو از اول براتون تعریف کنم..
۶بهمن ۱۳۸۸بود صبح ساعت ۱۰ پاشدم اون موقع مدرسم بعدظهری بود با صدای خنده وجیغ مامانم از خواب ژاشدم گفت چی شده گفت بچه سعید(داداشم) داره دنیا میاد ندا تو بیمارستانه(زن گرامی داداشم) مامانم هنوز حرفش تموم نشده بود که از ته دلم جیغ دم گفتم آخ جوووووووون بلاخره داره دنیا میاد ای ولا شروع کردم به بالا پایین پریدن..
ساعت ۱۱ونیم بود مامانم گفت پاشو برو مدرسه گفتم نمیــــــــــــــــــرم تا برادرزادم دنیا بیاد گفت برو گفتم نیرم گفت برو بچه گفتم نیرم نیرم..
آخر سر پاشدم رفتم اما دزدکی گوشیمم بردم مدرسه زنگ اول ریاضی داشتیم
بقیش واسه بعد..
منتظر باشیدا

سلام اسم من ساریناس و ۱۷ سالمه میتونید به وب شخصیم هم سر بزنید آدرسشم اینه http://www.1995.blogfa.com
من این وبو به عشق برادر زاده عزیزم عسل درست کردم من عسلو خیلی دوس دارم عسل بهترینو و بمزه ترین دختر دنیاست که من دیدم الان عسل ۱ سالو ۴ ماهشه قبلا براش یه وب خوشمل ساخته بودم اما عوضش کردم خب اینم مشخصات عسلک:
دختری با جثه نازو کوچیک که آدم دوس داره همش بغلش کنه و یه ماچ آبدار از اون لپاش بکنه
عسل پوستش سبزست با موهای حالت دار مشکی و مژه ها فوق العاده بلند که من تاحالا ندیدم یه بچه اینقد مژه داشته باشه و یه چشای درشتو کشیده مشکی داره که خیلی خیلی گیراست هرجا میره همه عاشقش میشن هیچ وقتم لبخند از لبش نمیره و اینم بگم که دکتر عسل گفته که عسل از هم سنو سالاش جلو تره از نظر هوشی عسل تو ۹ ماهگی به حرف اومد و تونست راه بره و همه کلماتو که میشنوه مثه طوطی تکرار میکنه..