میدانم...........

تو هم درد مرا درمان نخواهی بود ، میدانم

فقط آرامشم را می دهی بر باد ، میدانم

علیرغم تمام لحظه های آشناییمان

تو هم روزی نخواهی کرد از من یاد ، میدانم

 

تو را گم کرده ام امروز........

  تورا گم کرده ام امروز

 وحالا لحظه هاي من

 گرفتار سکوتي سرد و سنگينند

 

وچشمانم

 که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند

 نمي داني چه غمگينند

 

  نمي دانم چه خواهد شد

 

 پر از دلشوره ام

 بي تاب ودلگيرم

 

کجا ماندي که من بي تو

  هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم

                                             

خداحافظ همین حالا ... همین حالا که من تنهام ........

 

 

ولنتاین مبارک.............

اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش

 

اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منو ببخش

 

منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمرم

 

اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم

 

منو ببخش اگه برات سبدسبد گل می چینم

 

منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم

 منو ببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا

 

اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما

 

منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم

 

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

 

منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم

 

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم.... .

.... I LoVe YoU HoNeY ...

 

یاد قلبت باشد..........

مهربانم، ای خوب


یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا


بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو


تک و تنها، به تو می اندیشد....


و کمی


دلش از دوری تو دلگیر است...


مهربانم ای خوب


یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش


به رهت دوخته ، بر درمانده ست...


و شب و روز دعایش این است :


زیر این سقف بلند، هر کجا هستی،

 به سلامت باشی


و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد....


مهربانم ای خوب


یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را


همه هستی و رویایش را


به شکوفایی احساس تو پیوند زده است...


و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد....


مهربانم ای خوب


یک نفر هست که با تو


تک و تنها با تو


پر اندیشه و شعر است و شعور


پراحساس و خیال است و سرور....


مهربانم....

 

 این بار یاد قلبت باشد...


یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است....


و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را


از ته قلب و دلش می بوسد


و دعا می کند این بار که تو


با دلی سبز و پر از آرامش،

 

 راهی خانه خورشید شوی


و پر از عاطفه و عشق و امید....


به شب معجزه و آبی فردا برسی........

 

یاد قلبت باشد .... ...... .

ا

اشک من بدرقه ی راهت باد.......

رفتنت را دیدم...

 

 تو به من خندیدی...

 

آتش برق نگاهت دل من آتش زد..........

 

 و .....

 

مرا در پس یک بغض غریب...

 

 در میان برهوتی تاریک...

 

 پشت یک خاطره سرد و تهی...

 

 با دلی سنگ رهایم کردی................

 

 و .....

 

تو بی آنکه نگاهی بکنی...

 

به دل خسته و آزرده من............

 

 رفتنت را دیدم...

 

 تا به آنجا که نگاهم سو داشت...

 

 و تو در آخر این قصه تلخ محو شدی...

 

 باورم نیست که دیگر رفتی...

 

 اشک من بدرقه راهت باد..... ... .

 

 

 

درد بزرگی ست ...............

 

 

 

از درد سخن گفتن

 

 و از درد شنیدن

 

با مردم بی درد

 

خودش درد بزرگی ست …..

 

.

 

 

من هنوز هم به اندازه ي روز اول دوستت دارم ................

 

اي همراه بهترين روزهاي زندگيم

 

نبودنت را باور نمي کنم

 

با اينکه مي دانم محال ترين آرزوي من بوده اي

 

 

اي همسفر جاده تنهاييم

 

ديري است که به اميد با تو يودن نفس مي کشم

 

و به انتظار ديدار تو زنده ام

 

با اينکه بارها گفته اي ديگر برنمي گردي……

 

 

اي هم درد با غصه هايم

 

هنوز هم شريک لحظه هاي غم و شادي من هستي

 

و من هنوز هم با کسي جز تو درددل نمي کنم

 

با اينکه مي دانم در کنارم نيستي

 

اي هم دل با قلب شکسته ام

 

قلبم براي تو مي تپد

 

و تنها تو مي تواني مرهمي

 

 بر زخمهاي کهنه اش باشي

 

با اينکه تو خودت قلبم را شکسته اي……

 

 

اي هم آغوش شبهاي بي کسي ام

 

هر شب ياد تو را در آغوش مي کشم

 

 تا به خواب روم

 

و پلکهايم به اميد ديدن تو در رويا سنگين مي شوند

 

با اينکه تو آنقدر دوري که حتي در رويا هم

 

 نمي توانم به تو دست پيدا کنم ……..

 

 

اي هم زبان بي صداترين فريادهايم

 

حتي وقتي سکوت تنها حرفي است

 

که براي گفتن دارم

 

عشق تو را با تمام وجود فرياد مي کشم

 

با اينکه مي دانم گوشهايت صداي بي صداي

 

 دردهايم را نمي شنوند

 

ولي تو هرچه بي اعتناترباشي من عاشقتر مي شوم

 

من هنوز به عهد روز اول دوستي پايبندم

 

من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم

 

شايد هم خيلي بيشتر.....

 

…… … .

 

 

نشد..............

 

به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد

 

 

كه تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

 

 

لب تو ميوه ي ممنوع ولي لبهايم

 

 

هر چه از طعم لب سرخ تو دل كند نشد

 

 

با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر

 

 

هيچ كس هيچ كس اينجا به تو مانند نشد

 

 

هر كسي در دل من جاي خودش را دارد

 

 

جانشين تو در اين سينه خداوند نشد

 

 

خواستند از تو بگويند شبي شاعرها

 

 

عاقبت با قلم شرم نوشتند : « نشد »

 

 

 

…….. … .

 

 

 

کاش می دانستی .......................

 

کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو

 

 که هميشه آن را با شفق مي شويم

 

و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم

 

 کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است

 

 و گل غم به دلم وا شده است

 

 کاش ميدانستي که درون قلبم با تپشهاي عشق هم صدا هستي تو

 

 کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت

 

 به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد

 

کاش ميدانستي.......

 

 

 

تولدت مبارك عزيزم..............

 

 

واسه ی تولد تو دست خالی ام عزیزم

 

چیزی جز گریه ندارم که اونم به پات می ریزم

 

واسه ی تولد تو منه آواره چی دارم ؟

 

که مثله دور و بری ها واسه تو هدیه بیارم

 

یاد خنده هات می افتم میره از یادم

 

که دستام خالی ان

 

اما عزیزم هر چی باشه تو رو میخوام

 

 هر چی باشه تو رو میخوام

 

تو رو با اینکه نگاهم مونده به همون کسانی

 

که ازت یه خنده میخوان…..

 

 

 تولدت مبارک عزیزترینم

 

 

تو به اندازه ی تنهایی من شاد بمان .............

 

 

من به زیبایی چشمان تو غمگین ماندم

 

 

و به اندازه ی هر برق نگاهت به نگاهی نگران

 

 

تو به اندازه ی تنهایی من شاد بمان …..

 

 

……… …. .

 

 

عید فطر مبارک ........

 

چقدر سخت است که این عزیزترین عید را

 

 بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم

 

 اللهم عجل لولیک الفرج  

  

استشمام عطر خوش عید فطر

 

از پنجره ملکوتی رمضان

 

گوارای وجود پاکتان…..

  

کاش می دانستی ......

 

 

کاش مي دانستي

 

من سکوتم حرف است

 

حرف هايم حرف است

 

خنده هايم حرف است

 

کاش مي دانستي

 

مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم

 

کاش مي دانستي

 

کاش مي فهميدي

 

کاش و صد کاش نمي ترسيدي

 

که مبادا دل من پيش دلت گير کند

 

يا نگاهم تلي از عشق به دستان تو زنجير کند

 

من کمي زودتر از خيلي دير

 

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

 

تو نترس

 

سايه ها بوي مرا سوي مشام تو نخواهند آورد

 

کاش مي دانستي

 

چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت

 

در زماني که براي غربتت سينه دلسوزي نيست

 

تازه خواهي فهميد

 

مثل من عاشق مغرور شب افروزي نيست.

 

….. …. .

 

 

 

 

یا علی .....................

 

 

مارا به دعا کاش فراموش نسازند

 

رندان سحر خیز که صاحب نفسانند

 

 

 *********************************

 

 

 

گویند کریم است و گنه می بخشد....

 

گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم ؟؟

 

 

 

*********************************

 

قاآنی:

 

شرمنده از آنیم که در روز مکافات

  

اندر خور عفو تو نکردیم گناهی

 

 

*********************************

 

ز مردم دل بکن یاد خدا کن

 

خدا را وقت تنهایی صدا کن

 

در آن حالت که اشکت می چکد گرم

 

غنیمت دان و ما را هم دعا کن

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

دلا باید که هردم یا علی گفت

 

نه هر دم بل دمادم یا علی گفت

 

 

به صدق دل همیشه یاد او کرد

 

به هرپیچ و به هر خم یا علی گفت

 

 

دمی که روح در آدم دمیدند

 

زجا برخاست آدم یا علی گفت

 

 

چونوح از موج طوفان ایمنی خواست

 

 توکل کرد و هردم یا علی گفت

 

 

عصا در دست موسی اژدها شد

 

 کلیم آنجا مسلم یا علی گفت

 

 

نمی شد زنده جان مرده , هرگز

 

یقینا" عیسی بن مریم یا علی گفت

 

 

رسول الله شنید از پرده غیب

 

 ندایی آمد, آن هم یا علی گفت

 

 

نزول وحی چون فرمود سبحان

 

ملک در اولین دم یا علی گفت

 

 

علی در کعبه بر دوش پیمبر

 

قدم بنهاد اول یا علی گفت

 

 

به فرقش کی اثر می کرد شمشیر

 

گمانم ابن ملجم هم یا علی گفت؟؟!

 

 

 

 

 

ببین با غربتش با من چه ها کرد...............

 

به من ميگفت تنهايي غريب است

 

ببين با غربتش با من چه ها كرد

 

تمام هستي ام بود و ندانست

 

كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد

 

و او هرگز شكستم را نفهميد

 

اگر چه تا ته دنيا صدا كرد

 

….. … .

 

 

 

 

مسئله ای نیست ...............

 

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست

 

 بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

 

 گفتم که صبر کن و گوش به من دار

 

 گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست

 

 پرواز عجب عادت خوبي ست ولي تو

 

 رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست

 

 گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت

 

 جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

 

 رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

 

 بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست….

 

…. … .

 

 

 

تو بردی ...............

 

تو بردی .....

 

و همه هورااااااااا کشیدند ......

 

...........

 

حالا پایت را از روی خرده های دلم بردار ....

 

..... .... .

و من آن روز را هرگز نخواهم دید >...............

 

از روزي كه تو رفتي به تعداد ستاره هاي آسمان

 

تنها شده ام ...

 

و تنهايي ام را با شمعداني هاي كنار پنجره

 

تقسيم كرده ام ...

 

و به تنهايي من شقايق ها مي گريند ...

 

...

 

و من خوب ميدانم كه روزي

 

خواهي آمد ...

 

و غربت مرا از آن خود خواهي كرد ...

 

و شمعداني هاي كنار پنجره را

 

آب خواهي داد ...

 

و

 

من آن روز را

 

هرگز

 

نخواهم ديد ...... ... .

 

 

لمس کن ..............

 

لمس کن کلماتي را که برايت مي نويسم

  

 تا بخواني و بفهمي چقدر جايت

 

خاليست ...

  

 تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...

 

لمس کن نوشته هاي را که لمس ناشدنيست

  

 و عريان ...

  

 كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد

 

 

 لمس کن گونه هايم را که خيس اشك است

 

 و پُرشيار ...

 

 لمس کن لحظه هايم را ...

 

تويي که مي داني من چگونه

 

عاشقت هستم

  

لمس کن اين با تو نبودن ها را

  

 لمس کن…..

 

 

…..

 

 

به آخر خط رسیدم  ......................

 

 

هي دلم مي گيرد .....

 

 

 از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان

 

 

 با لبخندي گرم فريبت مي دهند….

 

 

 دلم مي گيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند

 

 

و نوري كه تاريكي مي دهد…..

 

 

 ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند

 

 

 دلم مي گيرد از سردي چندش آور دستي

 

 

 كه دستت را مي فشارد…..

 

 

 و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي بيند….

 

 

 از دوستي كه برايت هديه دو بال براي پريدن مي آورد

 

 

 و بعد پرواز را با منفور ترين كلمات دنيا معني مي كند….

 

 

 

 گاهي حتي از خودم هم دلم مي گيرد………..

 

 

 

……. …. .

 

 

 

نیمه شعبان مبارک ............

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

 

 

چه بغض ها که در گلو رسوب شد، نیامدی

 

 

خلیل آتشین سخن،تیر به دوش بت شکن

 

 

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی

 

 

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه

 

 

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

 

 

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ها

 

 

دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد، نیامدی

 

 

…… … .

 

 

 

 

نمی دانم چه میخواهم بگویم ............

 

 

نمیدانم چه میخواهم بگویم….  !

 

 

زبانم در دهان باز بسته است

 

 

در تنگ قفس باز است وافسوس

 

 

که بال مرغ آوازم شکسته است

 

 

نمیدانم چه میخواهم بگویم

 

 

غمی در استخوانم می گدازد

 

 

خیال نا شناسی آشنا رنگ

 

 

گهی می سوزدم گه می نوازد

 

 

 

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

 

 

ز مغزم می تراود گیج وگمراه

 

 

چو روح خوابگردی مات و مدهوش

 

 

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

 

 

درون سینه ام دردیست خونبار

 

 

که همچون گریه میگیرد گلویم

 

 

غمی آشفته دردی گریه آلود

 

 

نمیدانم چه می خواهم بگویم

 

 

 

 

…… … .

 

 

بی وفا .................

 

 

مطمئن باش و برو

 

 

 

                         

                  ضربه ات کاری بود

 

 

 

 

دل من سخت شکست

 

 

    

       و چه زشت

 

 

                

                       به من و سادگی ام

 

 

                                     

                                        خندیدی

 

 

 

 

به من و عشقی پاک

 

 

   

                       که پر از یاد تو بود

 

 

     

 و به یک قلب یتیم

 

  

      

            که خیالم می گفت 

                      

 

       

                         تا ابد مال تو بود !!!

 

                         

     

                                        ….. … .      

 

................

دارم می میرم از بس غصه خوردم ................

 

طبیبان بر سر بالین من اهسته می گفتند:

 

 

 

که امشب تا سحر این عاشق دلخسته می میرد

 

 

 

ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد...

 

 

 

چه سنگین می رود این مرده از بس ارزو دارد...!!!

 

 

 

من اینجا بس دلم تنگ است

 

….. … .

 

 

 

 

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است ؟

 

 

 نکند دل ديگري او را سير کرده است؟

 

 

خنديدم و گفتم : او فقط اسير من است تنها دقايقي

 

 

چند تأخير کرده است ...

 

 

گفتم امروز هوا سرد بوده است

 

 

 شايد موعد قرار تغيير کرده است

 

 

خنديد به سادگيم آيينه

 

 

و گفت احساس پاک ، تو را زنجير کرده است

 

 

 گفتم از عشق من چنين سخن مگوي

 

 

 گفت خوابي ، او سال‌هاست كه دير کرده است ...

 

 

 در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ...

 

 

 آه!

 

 

 عشق تو عجيب مرا پير کرده است ...

 

 

راست گفت آيينه که :

 

 

 منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است .... .

 

 

…… … .

 

 

 

 

 

عشق بازیست نه بازی که مرا مات کنی ..........

 

 

 

روز و شب زمزمه پرداز غم خویشتنیم

 

 

بهر ما خسته دلان زمزمه ی چنگ که نیست

 

 

 بر لب ما نبود جز نفس سرد سکوت

 

 

در شب ما غزل مرغ شباهنگ که نیست

 

 

چشم پر اشک مرا چون نگری طعنه مزن

 

 

گریه در خلوت تنهایی خود ننگ که نیست

 

 

ما عقابان فلک سیر جهان پیماییم

 

 

عرصه ی بال و پر ما قفس تنگ که نیست

 

 

تو زمن خسته و من از تو بسی خسته ترم

 

 

سر خود گیر و برو ما و تو را جنگ که نیست

 

 

من غزلخوان بهارم تو بد آوازخزان

 

 

قول ما و تو  در این نغمه هماهنگ که نیست

 

 

عشقبازیست

 

 

نه بازی که مرا مات کنی

 

 

 نازنینا دل من صفحه ی شطرنج که نیست

 

 

چشم گریان تو آتش افکند بر دل من

 

 

تاب این غصه ندارم دلم از سنگ که نیست

 

 

گل گلزار غزل جامه ی صد رنگ منست

 

 

 چو منی را هوس جامه ی صد رنگ که نیست

 

…… … .

 

 

 

 

روزگاری ..................

  روزگاری بودم پی احساس دل خسته ی خویش

 

 

                              دل من صدق و صفایی کم داشت

 

 

                                             و دلم بال کبوتر می خواست

 

 

                                                          ناتوان ، نازک و ترد...

 

 

                   دیدمش اما او 

 

 

                             دل من را پس زد

 

 

                                       دیده ام را خون کرد

 

 

                                                     جگرم را سوزاند

 

 

                    و دلم را چون سنگ

 

 

                                زیر شنزار زمان

 

 

                                        با دو پایش گم کرد

 

  

…… … .

 

 

 

 

همیشه سبز می خشکد .............

هميشه سبز مي خشکد

 

 

              هميشه ساده می بازد

 

 

                     هميشه لشکر اندوه به قلب ساده می تازد

 

 

 

  من آن سبزم که رستن را تو آخر بردی از يادم

 

 

                  چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم

 

 

 

  به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود

 

 

                 دريغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود

 

 

                       دريغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود

 

 

 

  درونم ملتهب از عشق ، برونم چهره ای دمسرد

 

 

                    ولی از عشق باختن را غرور من مرمت کرد

 

 

  به جز از دوستت دارم ، حرفی نشد ز لب جاری

 

 

                       ولی غافل که تو خنجر درون آستين داری

 

 

 

 

 

  طلوع اولين ديدار ، غروب شام آخر بود

 

 

                   سرانجام تو و عشقت ، حديث پشت خنجر بود

 

 

                           سرانجام تو و عشقت ، حديث پشت خنجر بود