گهگایی باید رفت.
ماندن جایز نیست.
من نیز می روم.
می روم تا فراموش کنم خاطره ها را.
هر چند می دانم فراموش کردن خاطره ها،ممکن نیست ولی با این وجود
می روم.
هوای اینجا برایم سنگین است.
تحمل نگاه خرده گیر،خرده گیران را ندارم.
قبل ها فکر می کردم اینجا می شود ساحل آرامش،می شود کلبه دوست
داشتن.
افسوس....!
خیالی بیش نبود.
عمریست با خیال زندگی کردم.
ازین پس نیزبا خیال به سر می برم.
خیال می کنم اینجا دیگر جای من نیست.
خیال می کنم ماندن گناه است.
خیال می کنم تنهایی،تنها مو نس روزهای تنهایی من است.
می دانم زود می روم ولی همین قدر هم که ماندم،از سر بهانه ای برای
دوباره متولد شدن بود.
ای دوست،روزی این را خواهی خواند که من دیگر رفته ام.
رفته ام به سرزمین مادری ام.
رفته ام تا برای همیشه تاریخ آنجا بمانم.
رفتم تا دست بشر از دل خونینم کوتاه باشد.
ای دوست،بهترین بودی برایم،این را انکار نمی کنم.
ولی من توان ماندن ندارم. باید بروم.
تو بمان و آباد کن این دشت شنی را.
تو می توانی،این را می دانم.
تو تنها کسی هستی که می توانی شن های این بیابان را گلستان کنی.
من روزی خواهم آمد و گلستان شدنش را خواهم دید.
گهگاهی باید رفت.