چند بیتی

از تو خبر رسیده به بن بست خورده ای

خاموش و سرد دل به زمستان سپرده ای

 

چشمات بی فروغ تر از روزهای پیش

و سینه ات آشیانه ی گنجشک مرده ای

 

خالی است جای شانه ی من وقت گریه هات

زانوی غصه را بغل خود فشرده ای

 

که خنده روی سردی لبهات زوری است

از درد خواب آخر شب هات زوری است

 

شب مانده ای و هیچ به فردا نمی رسی

در هر مسیر می دوی اما نمی رسی

 

 بر روزگار خویش چه آورده ای عزیز؟

 

پ.ن 1: حق هم دارید...پنج بیت و نیم از یک غزل مثنوی 30 بیتی شاید نتونه اون جور که باید منظور شعرو برسونه اما محض به روز شدن بود...

پ.ن2: این روز ها از فضای مجاری اینستاگرام فقط سهم من شده. mohammad_myvan

آدرس ایمیل: mohammadbahador125@yahoo.com

این هم برای اون دسته از عزیزانی که دوست دارند با شعراشون منو خوشحال کنند...

يه غزل نسبتا جديد

 

یک ماهی میشه که شعر و غزل با من قهر بود...البته دروغ نباشه من با اون قهر بودم و خیلی سعی کردم تو این یک ماهو خورده ای چیزی ننویسم و اونم به خاطر تک کلمه ای بود که یک نفر تو پست قبلیم گذاشته بود ولی آخرش پرچم سفید رو بردم بالا و تسلیم شدم.

 

 

  بلد نبود دل من که عاشقت باشم

مسکنی بشوم روی هق هقت باشم

هزار بار شکستم تو را بخاطر هیچ

فقط بلد شدم آیینه ی دقت باشم

هزار قافیه را جور می شوم هر شب

به این امید که در شعر خالقت باشم

مرا ببخش اگر در تلاطم گرداب

رها شدی و نشد امن قایقت باشم

بیا قدم بزنیم این دو روز دنیا را

بگیر دست مرا عمری عاشقت باشم

***

 

مانند غزل روی لبت می رویم

با پای پیاده راه را می پویم

یک روز قشنگِ دوستت دارم را

گوش تلفن کر به خودت می گویم

و این هم یک رباعی برای مادر عزیزم:

 

 

 

گفتم که برای زیستن می خواهم

یک روح برای این بدن می خواهم

طوری نشده، گریه ندارد مادر

تنها به تو گفته ام که زن می خواهم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کنکوره دیگه...

سلام... بعد از دو ماه می خوام یه پست بذارم...حضرت کنکور مجال نفس کشیدن به آدم نمیده ولی با این حال سعی می کنم هر از چندگاهی به انجمن ها سر بزنم...بیشتر از این کشش نمیدم...یه غزل از هفته ی پیش:


من به چشم تو این همیشه خمار، چند وقتیست سخت معتادم

تو در آغوش یک نفر خوابی، من در آغوش شعر جان دادم

حس آن برگ زرد را دارم، که سرانجام -خوب می دانم-

باد از هر طرف بیاید من، بی گمان روی خاک افتادم

نه شبیه مترسکی هستم، که دل کاهی ام* پر از درد است

صد غزل بغض در گلو دارم، من کاهی که کوه فریادم

اعتیادم به چشمهای تو بود، تو مرا ترک کردی و... حالا

از میان پتوی کهنه ی شعر، می رسد بوی نعش یک آدم


* دل کاهی تعبیری است از میثم داوودی عزیز

منتظر نقدها و نظراتتون هستم...

ایلام...

باز هم یک جشنواره ی شعر و اینبار در شهر زیبای ایلام...

ششمین جشنواره ی نمی دونم چی که در ایلام برگزار شد، منو طلبیده بود...من که در آخرین و حساس ترین سال تحصیلی خودم یعنی مقطع پیش دانشگاهی قرار دارم مایل به حضور در این جشنواره نبودم ولی وقتی شنیدم که دو دوست گرانبهام یعنی سعید رستگارمند و میثم داودی هم میان، تصمیم به رفتن گرفتم...

خب مشکلات رسیدن به ایلام بماند...انصافا شهر زیبایی بود.البته به سرسبزی بجنورد عزیزم نمی رسید.از مهمان نوازی راننده ی تاکسی درون شهری و اخلاق خوب فروشنده های ایلام که بگذریم، سطح خود جشنواره بی نهایت بالا بود.نزدیک به 200 شاعر از سراسر کشور در تمامی سنین حضور داشتند.شاعرانی بسیار قوی که از تک تکشون چیزهای زیادی یاد گرفتم مثلا آقای براتی پور،استاد کافی،آقای مبین اردستانی،خانم زنبق سلیمان نژاد،آقای تهرانی و...

جشنواره در 3 روز برگزار شد و دوستان به شعرخوانی و نه نقد پرداختند.در حین برنامه ها هر از گاهی به مناطق جنگی و بناهای تاریخی شهر هم سر می زدیم.از همه لحاظ عالی بود.

58289740285355752510.jpg

و اما یک خاطره:

یکی از روزهای جشنواره من به طور کاملا ناخودآگاه خواب موندم و از یکی از جلسات شعرخوانی جاموندم.دوستان نیز درهای رحمت شاعرانگیشان را بر من گشوده و با واژه ها کار ناپسند مرا نکوهیدند.

شعر زیر از سعید رستگارمند است(در عکس بالا نفر وسط):

در شعر تمام شاعران می خوابی

حل می شوی و توی زمان می خوابی 

تفسیر رباعیات خیام شدی

در کارگه کوزه گران می خوابی!!!

و اما من نیز که از علاقه ی شدید دوست عزیزم سعیدجان نسبت به آقای ایرج زبردست مطلع بودم تیرباران واژه ای ایشان را با واژه جواب دادم.

با قافیه ها و وزن همدست شدی

امشب که تو از سرودنم مست شدی

از خوبٍ رباعیت چنین فهمیدم

یک شاعر خوبی و "زبردست" شدی

جشنواره در عین زیبایی خودش، با تمام شوخی ها،خنده ها، گشت و گزارها و دوستان خوب به پایان رسید و در اختتامیه اسامی برندگان اعلام شد که من در گروه سنی الف موفق به مقام اول در کشور شدم...ناگفته نماند که سعیدجان در همین گروه سنی سوم و میثم هم در بخش "خلیل عمرانی" رتبه ی سوم را کسب کردند.

52141984251360278857.jpg

بعد از یک سالی که دست از سپید برداشته بودم، دیشب دوباره هوس کردم با یک سپید ورق رو سیاه کنم...حتما نقد کنید...

و اما سپید

.

.

.

قاتلش باران بود

مردی که همیشه

با سایه اش درد و دل می کرد...

یک غزل قدیمی...

دیگر دلم گرفته از این قیل و قال ها
از ناگزیر صحبت و بحث و جدال ها
دارد چه بی مضایقه تکثیر می شود
در ذهن من هزار هزاران سوال ها
دیگر نمی شود غزلی بغض بشکفد
دیگر رسیده است زمان محال ها
دیگر امید نیست به مردان شهر ما
مردان اهل منقل و دود زغال ها
چندیست شهر تابع قانون جنگل است
آیا کجاست هیبت مغرور یال ها
از آسمان ما قفسی تنگ مانده است
از دست ما تفنگ و کمان سهم بال ها
این جاده های خسته ی بی انتها مرا
دارند می کشند به سمت زوال ها
پاییز روی شانه ی این باغ مانده است
از ساقه بشکنید تمام نهال ها!

یک غزل...

آمدی و به خانه آوردی، با خودت عطر یاس و شب بو را

آمدی و شکست چشمانت، فوج فوج طلسم و جادو را

...

ادامه نوشته

تقدیم به دستهایی که باران را به ارمغان آورد...

آتش گرفت جان و تن خيمه گاه را
دامان هرچه طفل و زن بي پناه را
آتش وزيد از طرف چشم هاي "شمر"
كم كم فرا گرفت تمام سپاه را
بر شانه هاي دشت خشونت سوار بود
بر بغض دشت ريخت غباري سياه را
***
عباس بود و خستگي و خون و اشك و آه
پاشيد بر زلالي دجله نگاه را
بر شانه هاي باد رها بود موي او
لختي نگاه كرد...نگاهي كه ماه را_
آرام در سياهي خود ذوب كرده بود
لختي نگاه كرد شيوع گناه را
باران تير بود كه مي ريخت بر سرش
انداخت از سوار اميد سپاه را
***
عباس بر نخواست كه شايد نمي شنيد
فرياد و ناله هاي هراز گاه گاه را
 آتش گرفت بار دگر كل صحنه را
تصوير كربلاي پر از سوز و آه را

از اولین غزل ها

مستحضرم که بنده حقیرم برای تو

من حاضرم که جان بدهم پیش پای تو

شادی پس از تو بود که از خانه رخت بست

حالا نشسته است غم اینجا به جای نو

دارم فریب چشم تو را می خورم عزیز

با اینکه هیچ رنگ ندارد حنای تو

این ببر تیر خورده منم ای غزال من

در خاطرت که هست؟همان تیزپای تو

من حدس می زنم که...نه! هرگر نمی رسد

پایان ماجرای من و ماجرای تو

بانو!چرا دروغ بگویم ردیف را

تنها تو نازنین و عزیزی برای من