هیچ

روی دستِ کوه، نعشِ جاده ای مانده است و هیچ

گام‌های از نفس افتاده ای مانده است و هیچ

زیرِ یالِ عاصی ی اسبانِ ناآرامِ ایل

خفّتِ سنگینی ی قلّاده ای مانده است و هیچ

در سکوتِ ناگزیرِ قلّه‌های بی پناه

زوزه‌ی گه‌گاهِ گرگِ ماده ای مانده است و هیچ

از غرورِ سبزِ جنگل در مصافِ بادها

دارهای تن به ذلّت داده‌ای مانده است و هیچ

تاک‌ها خشکیده اند و دورِ سرمستی گذشت

تلخی ی جامِ تهی از باده ای مانده است و هیچ

از غرورِ خسته‌ی ما زیرِ بارِ این و آن

قامتی خم، گردنِ آماده‌ای مانده است و هیچ

قبله را از بس که چرخاندم خدا از دست رفت

از مسلمانی فقط سجّاده ای مانده است و هیچ

چشم می‌مالیم و می‌بینیم در دستانِ ما

سکّه های از رواج افتاده ای مانده است و هیچ

 

و...کاش...

... و میز چیده شد این بار، با دو کاسه عسل

میان هلهله و رقصِ دخترانِ محل

 

و عشق آمد و ما را به پای میز کشید

و عشق آمد و انگشت زد به سمتِ عسل

 

و ریخت در نفسم، از دو چشمِ شاعرِ تو

زلالِ فرصتِ انگورها، زلالِ غزل

 

چه کرد با من چشمانت این تمشکِ سیاه؟!

چقدر گم شده ام روز و شب، در این جنگل!

 

«زمان گذشت و ساعت، چهار بار نواخت»

و تو مچاله شدی، با هر آن چه حدّاقل

 

و تکیه دادی بر شانه های خسته ی من

چه کرد با تو، این شانه های مستأصل؟!

 

شبیه برف، که در دست های تابستان...

چه کرد با تو، این سایه ی سیاهِ اجل؟!

 

جهان به کامِ من و تو نگشت، پلکی را

نشسته بین من و تو، هزار درّه، گسل

 

-جهانِ کاش ... جهانِ اگر ... جهانِ پلشت ...

جهانِ این همه افعالِ شرط و مستقبل-

 

چقدر ساده حل می شوند آدم ها

چقدر ساده در خانه های این جدول!

 

زمان گذشت و انگورها کبود شدند

و ریخت روی دلت، چکّه ...

                               چکّه ...

                               زخم

                               و

                               دمل...

 

چقدر غوره گرفتی! چقدر اشک شدی!

چه کرد با تو، آن قطره های نحسِ عسل؟!

 

ادامه دارد در من شبیهِ یک کابوس

سؤالِ خیسِ این چشم های لایَنحل

  

و کاش مرگ بیاید، مرا صدا بزند!

و کاش مرگ بیاید! و کاش در خود حل-

 

کند تمام مرا! - من که عاشقت بودم-

به نام عشق، تو را کشتم از همان اوّل

هیوا

برای دلتنگی هایم

به جستجوی تو در درّه های ناپیدا

به قلّه های کپک بسته می زنم، «هیوا»!

 

میانِ این همه عابر، میانِ این همه سنگ

میانِ همهمه ی بهت خیزِ فاصله ها –

 

تمام زیر و بمِ شهر را رصد کردم

گره نخورد نگاهم، به چشم های شما

 

نیامدی و دلم روی دستِ شب پوسید

نیامدی و من و اضطرابِ عقربه ها

 

نیامدی و من و کوچه، خیسِ شرم شدیم

شکست پشتِ غزل های خسته ام ؛ امّا –

 

خیالت از دل من، دست بر نمی دارد

چگونه دل بکنم، از تمامِ خاطره ها؟!

 

چقدر فاصله بین من و تو افتاده است!

کدام جاده به ما ختم می شود، آیا؟

 

کدام ثانیه دل واپسِ غرورِ من است؟

کدام حادثه پیوند می زند ما را؟

 

کدام نیمکتِ خشک، در تقاطعِ پارک؟

خدای حادثه ای سبز می شود، تا ما-

 

به سمتِ پنجره های شکسته برگردیم

به سمتِ ترد تمنّا، به سمتِ وسوسه ها

 

به سمتِ شرم، عرق، لحظه های عنّابی

به سمتِ دورتر از چشم های تیز خدا

**

انارِ باغچه، خون شد دلش، ترک برداشت

در انتظارِ کدامین ستاره ای هیوا؟!

سلامی به آفتاب

به: امام حسین ( ع )

 ای رودخانه ها همه شرمنده ی لبت !

جاری است خون گرم خداوند در تبت

مردانگی به سجده فتاده است پیش تو

غیرت جوانه می زند از نعل مرکبت

هفتاد و دو پیاله به یک دست می بری

ای جان فدای چشم ز مستی لبالبت !

عمری است قلّه ها همه گردن کشیده اند

از پشت ابرها به تماشای زینبت

بر خشک چوب نی ، چه کسی سیب دیده است ؟

لب می گزد خدا ، ز کرامات مذهبت

بر بام حیرت آمده تاریخِ سوگوار

تا خوب بنگرد به مناجاتِ امشبت

من غبطه می خورم به شهیدان چشم تو

حتّی به تیغ «شمر» که بوسیده غبغبت!

حتّی به خیزران پلیدی که می گرفت

در حیرت زمین و زمان ، بوسه از لبت!

 ...و اما غزلی از سال های شرجی شمال -۱۳۸۰ رشت

تکلیفِ چشم های تو، روشن نبود، بود؟

یعنی حضورِ پلکِ تو با من نبود، بود؟

 

بینِ من و تو، هر چه که پیش آمد و گذشت

چیزی به نام عشق، یقیناً نبود، بود؟

 

سیگار... پرسه های معلّق... غروبِ رشت ...

شاید قرارِ ما نرسیدن نبود، بود ؟

 

یادش به خیر! ناز و غزل بود و شوق و شرم

در واژه ها توانِ سرودن نبود، بود؟

 

غیر از من و تو هیچ کسی در تبِ غروب

در کوچه های سایه و روشن نبود، بود؟

 

آغازِ انتشارِ تو در دست های من

چیزی ورایِ گفتن و دیدن نبود ؟ بود

 

موسیقیِ حضورِ تو در انحنایِ شب

تکرارِ تن تـ تن تـ تـ تن تن نبود ؟ بود

 

نا مهربان! چه بر سرم آورده ای؟ ببین

دل بود آنچه بردی، آهن نبود، بود ؟

**

حالا تمام خاطره ها را مچاله کن

این مرد نیز، عاشقِ یک زن ... نه، بود، بود

من فکر میکنم...

چندیست بی خیال زمین و زمانه ام

سنگین شده است باز سرم روی شانه ام

 

دارد غرور ایل مرا باد می برد

باید چگونه دل بسپارم به خانه ام؟!

 

زین و یراق اسب پدر را فروختند

در هم شکسته هیمنه ی جاودانه ام

 

باور نمی کند پسرم این که مانده بود

بر شانه های "روم " رد تازیانه ام

 

باور نمی کند که به دریا رسیده بود

" ماهی  سیاه " از گذر رودخانه ام

 

ققنوس ها دوباره شکفتند و من هنوز

در این طویله دل خوش یک مشت دانه ام

 

باید دوباره مشت خودم را گره کنم

عمریست مانده است عبث زیر چانه ام

 

مردم، رها کنید گلوی مرا که من

آتشفشانی از تب و شعر و ترانه ام

 

من فکر می کنم که شبی سبز می شود

از عمق شانه های زمستان، جوانه ام

 

من فکر می کنم به موازات زندگی

باقی است روی ذهن درختان نشانه ام

 

من فکر می کنم به شکفتن رسیده است

گل زخم های کوچه و بغض شبانه ام

**

من فکر می کنم که نمی ماند این چنین ...

 

فرصت لبخند

 

سلام به همه ،همه آنهایی که مرتب به من سر می زنند و لطف دارند.پس از چهار سال دارم به روز می شوم با این غزل قدیمی.

 

چندیست باز فرصت لبخندمان کم است

یعنی هر آن چه می چکد از واژه ها غم است

 

در پیله ی سکوت غریبانه زیستن

آیینه ی مجسم جبری مسلم است

 

عمریست می کشیم بر این شانه مرگ را

این زندگی که نیست، خدایا جهنم است

 

در زیر بار ذلت و در زیر بار نان

دیریست، باز گردن اهل زمین خم است

 

جز اشک و شک به چشم اهالی ندیده ام

یعنی بساط فاجعه هر سو فراهم است

 

این جا ز ترس تهمت مردم، مسیح نیز

دنبال شاهدی پی تطهیر مریم است

 

حتی زبان و ذهن تمام پرندگان

مثل هوای آخر پاییز، مبهم است

 

گفتی چرا به خنده لبم وا نمی شود؟

هر چار فصل زندگی من محرم است

 

من خویش را سروده ام و زخم خویش را

شاعر شعورِ عاصیِ اندوه عالم است

 

ماندیم و سوختیم و شکستیم و ساختیم

دلتنگی ام فراتر از این ها که گفتم است

 

دریغا حاج قربان


دریغا حاج قربان

چندی پیش در سوگ عزیزی غزلی سروده بودم.دوست عزیز و نکته سنجی از سر مزاح گفت:باز باید منتظر بمانیم تا کسی دیگر بمیرد تا تو غزل جدیدت را بسرایی.

این سخن دردناک را با خنده گذراندم .اما زمان گذشت و گفتند :قیصر رفت و من از سر نوعی لجاجت با خودم و آن دوست اگر چه برایم سخت بود ولی چیزی نسرودم.

دو هفته پیش بود که اباصلت رضوانی عزیز پیامکی برایم فرستاد و گفت که حاج قربان سلیمانی هم پرنده شد.خبر سخت بود وکوتاه و جانسوز .از دور می شناختمش و عاشقش بودم بسیاری از دیوانگی هایم را مدیون دوتار ملکوتی و سکر انگیز اویم. عظمت این درد را ما امروز نمی فهمیم و شاید هیچ گاه.

به یاد سخن آن دوست افتادم دیدم راست می گوید .اصلا ما مردم مرده ها را بیشتر دوست داریم.مرثیه خوب می سراییم  به سایت ها مراجعه کردم دیدم همه از حاج قربان نوشته اند و ... و ...  و ...و...

با خودم گفتم تو هم که مرده خوری ات بد نیست .حالا وقتش است .خدا را چه دیده ای شاید به این زودی از مشاهیر کسی نمیرد پس این یکی را دریاب.

در نهایت ادب این غزل تقدیم می شود به آن عزیز و ساز نکیسایی اش .

 

دیگر بگو که بغض بپاشند انارها

سر را به صخره ها بزنند آبشارها

 

در مه فرو روند کتل ها و دره ها

از گرده بشکنند تمام گدارها

 

دیگر به دشنه ها بسپارند و بگسلند

یال کرند ها را چابک سوارها

 

دف ها به کنج طاقچه ها معتکف شوند

در پرده دق کنند تمام دوتارها

***

با پرده ی دوتار چه گفتی که سالهاست

اینسان قرار برده ای از بی قرار ها ؟

 

از کاسه ی دو تار چه نوشیده ای که عقل

گم گشته در تغزل چشم تو بارها ؟

 

تو می روی و در نفس" شاجهان" مدام

جاریست شور ممتد" الله مزارها"

 

جاریست شیهه های دو تار تو تا ابد

در سینه ی حماسی این کوهسارها

 

تو می روی و بعد تو تکرار می کنند

" لیلانه " های ناب تو را چشمه سارها

 

تو می روی و یاد تو هاشور می خورد

در بازتاب خاطره ی روزگارها

 

تا در قمار عشق تو رندانه باختی

در حسرت تو اند تمام قمارها

***

" بخشی " بمیر تا که تو را زندگی کنند

در لحظه های مستی خود باده خوار ها


۱ - کرند :  اسب زرد رنگ

۲ - شاجهان : قله ای در خراسان

۳- الله مزار : یکی از آهنگ های کرمانج های خراسان

۴ - بخشی : کرمانج ها به اساتید بزرگ موسیقی بخشی می گویند .

 

 

برف

 

سلام

پس از چندین فراموشی و خاموشی آمده ام تا با غزلی قدیمی به روز شوم البته ناگفته نماند که چند

پست اخیرم توسط هکر های محترم هک شد . نمی دانم دیگر حس و حالی برای نوشتن می ماند یا

نه ؟ به هر حال این غزل را که محصول دهه ی هفتاد این جانب می باشد پذیرا باشید .

 

برف

 

یله در گستره ی دشت پلنگی در برف

دشت یخ بسته تر از تکه ی سنگی در برف

 

بغض چندین سده ی صخره ی سختی ترکید

عطسه زد در کمر کوه ، تفنگی در برف

 

بره آهویی چون دود به خود می پیچید

کرد یکباره بالاجبار درنگی در برف

 

رد پایی ... خونی ...حسرت نافرجامی

زده تقدیر عجب طرح قشنگی در برف

 

آسمان بهت سپیدش را پاشید به کوه

صخره می ریخت شبیه دل تنگی در برف

 

دشت در حسرت آواز چگوری زخمی

یله در حسرت مهتاب، پلنگی در برف

 

 

                   ۱۳۷۷ - برگرفته از مجموعه ی :

                                     جنگل جدال قیچی اعداد بود و مه

 

منتظر نقد دوستان هستم .

 

 

 

  دوباره ...

 

سلام

 

خبر دار شدم که دوست عزیزمان جواد کلیدری و خانواده محترم

به سوگ پدری مهربان نشسته اند فقدان آن عزیز را به جواد عزیز

تسلیت می گویم و از راه دور خود را در غمش شریک می دانم .

 

و اما یک غزل

 

 

دوباره فرصت خیس دو استکان ، با تو

و چتر و کوچه و باران همچنان ، با تو

 

غروب ریخته در خلسه های سبز درخت

و ماه دف شده در متن آسمان ، با تو

 

حضور داری ، در اضطراب عقربه ها

تپیده ساعت شب های عاشقان، با تو

 

سلام ! خانم یک شنبه های بارانی !

چه قدر روز قشنگی است ! می توان باتو ...

 

ن...ن...نشست به صرف غروب و چای و غزل

اگر امان دهد این لکنت زبان ، با تو

 

غروب چای ، غروب پرندگان غریب

غروب حل شده در جان استکان ، با تو

 

کسی گرفته تر از کوچه های شرجی رشت

نشسته در گذر چشم این و آن ، با تو

 

تمام دلهره ها را دویده و حالا

نشسته است ، در این گوشه جهان ، با تو

 

- جهان پوچ ، جهان ...( سه نقطه )های کثیف

جهان این همه فعل نمی توان با تو -

 

نشسته است ، به صرف سکوت های غلیظ

دوباره مرد علیرغم دیگران با تو

 

تمام ثانیه ها ، راس ساعت هرگز

سوال ریخته در چشم عابران ، با تو

 

سکوت چوبی یک صندلی، دو پلک کبود

و باز رفتن از این متن ،ناگهان با تو

 

بجنورد - ۱۵/۵/۱۳۸۳

از مجموعه :

جنگل جدال قیچی اعداد بود و مه