نظر فراموش نشه...(پست ثابت)










من غم را در سکوت.سکوت را در شب. شب را به خاطره اندیشیدن به
تو دوست دارم. من زندگی را در عشق .عشق را در قلب..و قلب را به
خاطره اینکه آشیانه توست دوست دارم.من اندوه را در اشک ..اشک را
در چشم وچشم را به خاطره دیدن روی تو دوست دارم.من عشق را در
سکوت ..سکوت را در تنهایی ..تنهایی را به خاطره تپیدن قلب..
تپیدن قلب را برای تو دوست دارم...............
وقتی خواستم زندگی کنم. راهم را بستند. وقتی خواستم بمیرم.
گفتند:بزرگترین گناه نا امیدی است. وقتی براستی سخن گفتم .
گفتند: دروغ است . وقتی به ستایش روی آوردم گفتند: خرافات
است. وقتی گریستم . گفتند: کودکانه است. وقتی خندیدم گفتند:
دیوانه است. حال دگر مانده ام ..... و حال که دیگر! سخن نمیگویم.
گویند عاشق است! این است زندگی من .... براستی چه دنیای
دیوانه ایست................
دختر میخواست چیزی رو به پسر بگه ولی روش نمیشد !
پسر هم
کاغذی رو آماده کرده بود که چیزی رو که نمیتونست به دختر بگه توش نوشته بود
؛ پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه کاغذ رو به دختر داد ، دختر هم از
این فرصت استفاده کرد و حرفشو به پسر گفت که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اونو نبینه . . .
دختر قبل از این که نامه ی پسرو بخونه به اون گفت که دیگه از اون خسته شده ، دیگه عشقش رو نسبت به اون از دست داده و الان پسری پیدا شده که بهتر از اونه . . .
پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود با ناراحتی از ماشین پیاده شد که در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مرد . . .
دختر که با تمام وجود در حال گریه بود یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود ، وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود : “ اگه یه روز ترکم کنی میمیرم . . . ”



خدایا!
دستانی را در دستانم قرار بده
که پاهایش با دیگری پیش نرود...
ميــوزم وميسازم ، پـــــروانـــــه چنين بايد
مي كوبم ومــــي رقصم ، مـي نالم وميخوانم
در بـــزم جهــــان شـــــور، مســـتانه چنيآن
بايد
مــــن اين همـــــــه شيدايــي ، دارم ز لـــب
جامي
در دســـت تــــــو اي ســــاقي ، پيمانــه چنيـــــن
بايد
خلــقــــم زپـــــي افـتـادنــــــد ، تا مســــت
بگـــــــــيرندم
در صحــــبت بــــي عقـــــلان ، فرزانــــه چنين
بــــايــــــــد
يكــــسو بـــــــردم عــــارف ، يكــــــسو كشــــدم
عامي
بازيچــــــه ي هــــر دستــــــــي ، طفلانه چنين
بايد
مــــوي تــــو و تســـــــــبيح شيخم ، بدر از ره برد
يا دام چــنان بايـــد ، يــا دانــــه چنيـــــــن
بايـــد
بر تربت من جانا ، مستي كن ودست افشان
خنـديــدن بر دنيــــا ، رندانـــــه چنيــن
بايد
آمد و آتش به جانم کرد و رفت
با محبت امتحانم کرد و رفت
آمد و بنشست و آشوبی به پا
در میان دودمانم کرد و رفت
آمد ورویی گشود و شد نهان
نام خود ورد زبانم کرد و رفت
آمد و او دود شد من شعله ای
در وجود خود نهانم کرد و رفت
آمد و برقی شد و جانم بسوخت
آتشین تر این بیانم کرد و رفت
آمد و آئینه گردانم بشد
طوطی بی همزبانم کرد و رفت
آمد و قفل از دهانم بر گشود
چشمه آب روانم کرد و رفت
آمد و تیزی زد و شد ناپدید
همچنان صیدی نشانم کرد و رفت
آمد و چون آفتی در من فتاد
سر به سوی آسمانم کرد و رفت
چه گويم ، چها ديده ام سالها
اسيرانه
ناليده ام سالها
كلامي پسند دلم اي دريغ
نه گفتم نه
بشنيدهام سالها
من آن شمع خود سوز زندانيم
كه دزدانه
تابيده ام سالها
چو ابر پريشان در كوهسار
چه بيهوده باريده
ام سالها
در اين بو ستان در خور آتش است
گياهي كه من
چيده ام سالها
ز
بي مقصدي چون يكي گردباد
به هر سوي گرديده ام سالها
زلبها ي من خنده هرگز مجوي
من اين سفره بر
چيده ام سالها
عشق یک پسری که عشقش ناکام ماند
واما داستان
در فروردین ماه سال 69 روز اول فروردین درست زمان اذان صبح صدای گریه کودکی پسری همراه اذان شنید شد کودکی که امیدپدر مادرش شد این قدر زیبا بود که هیچ کسی حتی اگر میخواست نمیتوانست از دیدن او دست بر دارد چشمان عسلی موهای به دورنک عسلی خرمایی روشن بینی کوچک وزیبا پوستی سفید ولبهایی قلوه ای واقعا زیبا بود گذشت تا این که پسر دوساله شد درست همان ساعت وهمان روز البته با دوسال اختلاف باز صدای کودکی همراه اذان صبح شنید شد این بار کودکی دختر کودکی که همه از زند ماندنش نا امید بودند دختری کاملا دورگه چهره دل نشینی داشت گذشت تا تقدیر جوری رقم زد تا این دوبا یگدیگر هم سایه باشند حالا پسر هفت سال بود ودختر پنج ساله اخلاق پسر با هیچ کس نمیساخت وتندخو بود هیچ کس گریه اش را ندید بودبااین که حالا برادری هم سن دختر داشت اما بیشتر با دختر صحبت میکردقلب مهربانی داشت تااین که خانواده دختر تصمیم رفتن به خارج از کشور گرفت انگار دنیای غم در دل پسر ریخت باشنداما چه میتوانست انجام دهند وقتی پدر مادر پسر افسردگی پسرشان را دیدند تصمیم گرفتن انها هم همراه خانواده دختر مهاجرت کنند ولی یک چیزی ذهن پسر بچه ی ما را که الان هشت ساله بوددگیر میکردچرا اینقدر دوست داشت با دختر حرف بزند چرا دوست داشت بااو بازی کند این ها سوالاتی بودند که ذهن کوچک پسر را در گیر کردن اما جوابی نداشت شش شال مثل برق باد گذشت حالا پسر چهارده ساله بود ودختر دوازه در این شش سال پسر هیچ وقت از دختر قافل نبود کمکم حس میکرداحساسی غیز از دوست غیر از خواهر بودن به دختر دارد خانواده دختر تصمیم به برگشت به ایران را داشتند خانواده پسر هم همین طور اما دختر ماند تنها ماندمیخواست در انجا زندگی کند ان هم تنها همه نگران بودندغیر از پدر دختر پدر به دختر کوچکش ایمان داشت همه برگشتند غیر از دختر قلب پسر از اندوه مالامال بود دوری از دختر برایش سخت بود زمان میگذشت ودختر با زندگی خود خو گرفت بود اما پسر هر چند وقت یکی باز به او سر میزد تا این که پسر تصمیمی گرفت یک سال به او سر نزند حالا پسر بیست سال بود با خودش احد کرد بود اگر در این یک سال حسش در مورد دختر عوض نشد با او صحبت کند وراز دلش را بگوید واما دختر داستان زندگی خودش را داشت تا این که کم کم پسری وارد زندگیش شد پسر ادعا های زیادی داشت دختر بااین که محکم بود اما خام حرفهای پسر شد اما هیچ وقت با او محبت امیز صحبت نمیکیرد همیشه سرد بود اشنایی ان ها یک هفته بیشتر طول نکشید اما بعد یک هفته پسرکه دید دختر داستان مثل دخترهای دیگر نیست دختر را تهدید میکرد وپول میخواست تا این که دختر تصمیم به برگشت گرفت زیرا درسش تمام شد بود بماند که پدر دختر چه بلایی سر ان پسر باج گیر اورد دختر خوشحال بود بیشتر از همه خوشحال از دیدن پسروپسر هم مثل اوشاید هم بیشتر اما حس ها فرق داشت دختر خوشحال از دیدن برادرش وپسر خوشحال از دیدن عشقش اما درست روز برگشت دختر پسر که برای امدندختر بی تاب بود تصمیمی گرفت تا به شهر دخترسفر کند تا او ببنید اما یک ربع از حرکت او نگذشت بود که تصادف کرد وفوت کرد با اولین فردی که تماس گرفتن دختر بود دختر باور نداشت با برادر پسر تماس گرفت بهش گفت اما حال روز دختر دست خودش نبود انقدر گریه کرد که از حال رفت دختر به شهر خانواده پسر رفت با وروداو به خانه صدای گریه مادر پسر را میشنید که ذجه میزد اختیار دختر دست خودش نبود بی اختیار گریه اش شدت گرفت اما دیگر فایده نداشت ذجه زدن فایده نداشت موقع دفن کردن پسر دختر ذجه میزد ازش میخواست بلند شود ببین امد ازش خواست بلند شود تا برای اخرین بار ببینش بلند بشه تا ...و اخرین کلمه ای که دختر گفت بلند شه تا عشقش ببینه اما پسر رفت بود و دختر تنها گذاشت بود دختر دیر فهمیده بود پسر را دوست داردپسری که کل زندگیش دختر را دوست داشت بعد ازمراسم مادر پسر دختر را به اتاق پسر برد با ورودشان دختر گریه سر داد از چیزی که میدید را باور نداشت تمام اتاق پسر بوداز عکس او یا شعری برای اون برادر پسر امدوخواست با دختر حرف بزنه بهش گفت برادرش چقدر بیتاب دیدنش بود بهش گفت چقدر دوستش داشت بهش گفت همه زندگی برادرش بود واین که پسر هدیه برای دختر گذاشت بود هدیه ای که هر وقت دختر بهش نگاه میکنه اشک در چشمانش جمع میشه وهدیه پسریک شعر به دست خط خودش به خط نستعلیق بود
در میان دودمانم کرد و رفت
آمد ورویی گشود و شد نهان
نام خود ورد زبانم کرد و رفت
آمد و او دود شد من شعله ای
در وجود خود نهانم کرد و رفت
آمد و برقی شد و جانم بسوخت
آتشین تر این بیانم کرد و رفت
آمد و آئینه گردانم بشد
طوطی بی همزبانم کرد و رفت
آمد و قفل از دهانم بر گشود
چشمه آب روانم کرد و رفت
آمد و تیزی زد و شد ناپدید
همچنان صیدی نشانم کرد و رفت
آمد و چون آفتی در من فتاد
سر به سوی آسمانم کرد و رفت
واین پایان داستان شایدخیلی از عزیزان شخصیتها را بشناسند خیلی ها نه نوشتن این داستان واقعا سخت بودانگار تمام توانم را ازمن گرفت باشند این که چرا این داستان را نوشتم باید بگم پسری همانند اخلاق پسر داستان پیدا شد که دختر اون شخص واقعا مثل برادرش دوستداره هر چند که برادرش در اخر عشقش اما این شخص مثل برادر میداند میخواد به زندگی برگزده افسردی خودداربودن اون شخص براش ذجر اور فقط میتوانم به اون شخص بگم دختر واقعا نگرانش
روزهای برفی طولانی ترند ...
برای کودکی که از سوراخ کفشش به زمستان می نگرد !
