بهار، درنگ جهان است به تماشای شکفتن.


ما شدیم 4 نفر
به همین سادگی...
سلام ای کهنه عشق من، که یاد تو چه پا برجاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل ، سلام از ماست
سلام ٬ سلام به تو٬ سلام به من
به تمام سالهای آشنایی مون ٬ 8 سال گذشت...
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
از همان ها که جیغ و داد می کنند
بعد پشتشان را می کنند به تو
و درست جلوی چشم هایت هی رژه می روند
کفرت را در میاورند بس که شیطنت می کنند
خراب کاری می کنند
من دقیقا نمونه همان قهر های بچگی ام
بلند بلند می گویم دوستت ندارم
درست جلوی چشم هایت رژه می روم
تخس بازی در می آورم
نحسی می کنم
بد می شوم و از بدی ام، غصه می خورم
کمی مهربانی کن
مرا وسط مهربانی ات بغل بزن، ببوس
کمی من بنده ات را، وسط تمام بدی هایم، علنی دوست بدار، خدا جان
می گویند
امروز
روز عشق است
آنان
چه ساده اند
نمی دانند
هر روز من
عشق است
و قلبم
هر روز بخاطر
عشق یک نفر می تپد...
رفیقان ، دوستان ، ده ها گروهند
که هریک در مسیر امتحانند
گروهی صورتک برچهره دارند
به ظاهر دوست اما دشمنانند
گروهی وقت حاجت خاک بوسند
ولی هنگام خدمت ها نهانند
گروهی خیر و شر در فعلشان نیست
نه زحمت بخش و نه راحت رسانند
گروهی دیده ناپاکند هشدار
نگاه خود به هرسو می دوانند
بر این بی عصمتان ننگ جهان باد
که چون خوکند و بلکه بدتر از آنند
ولی یاران همدل از ره لطف
به هرحالت که باشند مهربانند
رفیقان را درون جان نگهدار
که آنها پر بهاتر از جهانند
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: “بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.”
شاهزاده با تمسخر گفت: “من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! ” عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
سپس دومین عروسک را برداشته و این بار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود و تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد.
استاد بلافاصله گفت :”جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته.”
شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: “پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و من هم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود.”
عارف پاسخ داد: “نه!” و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آن را به شاهزاده داد و گفت: “این دوستی است که باید به دنبالش بگردی”
شاهزاده تکه نخ را برگرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت :”استاد اینکه نشد!”
عارف پیر پاسخ داد: “حال دوباره امتحان کن”.
برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقی ماند!
استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: “شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.”
ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﺩﻟﯿﻞ ﺭﺍ
ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ!
ﻣﺜﻼ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﮐﻪ می گوﯾﻨﺪ:
ﻋﺎﺷﻖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺷﺪﻡ
ﯾﺎ ﺩﯾﮕﺮﯼ می گوﯾﺪ:
ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ
ﯾﺎ ﭼﻪ می داﻧﻢ ﻫﺮﭼﻪ!
ﺍﺻﻼ ﻣﻌﻨﯽ ﻧﺪﺍﺭد!
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ می پرﺳﺪ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺑﺎﯾﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﯽ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ
ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯽ:
ﭼﻮﻥ "ﺩﻭﺳﺘﺶ دارم"...
کم کم سیاهی علمت دیده می شود
اثر خیمه های غمت دیده می شود
افتاده است سینه ام به تپشهای انتظار
از روی تل دل ، حرمت دیده می شود
السلام علیک یا اباعبدالله
فرا رسیدن ایام حزن و عزاداری سرور و سالار شهیدان تسلیت و تعزیت باد!