سلام
اول از همه تولد ضامن آهو....غریب الغربا....امام مهربانی....امام رضا را به همه دوستام تبریک می گم.....دو روز هست که از صبح که بیدار می شم برای نماز صبحم می شینم ژای تلویزیون و برنامه حرم.......به شدت دلم می خواست که اونجا باشم بین اون همه زائر....هزار بااااااار تا حالا خدا رو شکر کردم که برام شرایطی رو فراهم کرده که زود زود می تونم برم زیارت امام رضای مهربانم.......هرچند با وجود اینکه هنوز یک ماه از زیارتم نگذشته به شدت دلتنگم و کلیییییی گریه کردم..........تمام مدت یاد رابطه خودم با امام رضا بودم .......یاد تمام مهربانی های ضامن آهو........یاد تمام چیزهایی که ازش خواستم و بهم داد.......همه رو.......اصلا قابل توصیف نیست حالم.........امروز هم از راه دور کلی با امامم درد و دل کردم و نذر و نیاز کردم که اگه بشه انشالله سال دیگه برای تولد امام رضا برم مشهد.....همسرم هم قبل از اینکه بره سر کار به مناسبت تولد امام رضا شیرینی خرید و برد.........
خب بریم سراغ خاطرات.......امروز قصدم این بود که هرطور شده بیام خاطره روز عروسی رو بنویسم و عکس هم بذارم.........اما برادر عزیم از صبح هزار بار تماس گرفته اصرار که بیا اینجا..........زودتر بیا.........بیا با هم صبحانه بخوریم.......من می رم نون داغ می گیرم و .....منم هرچی گفتم بابا من کار دارم قبول نکرد و از اونجا که چند روز دیگه مامانم اینا و داداشم می رن اهواز حسااااابی دلتنگشون می شم دیگه نه نگفتم و کارهامو که نوشتن پست جدید هم جزئشون بود رو گذاشتم و دارم می رم خونه مامانم احتمالا تا آخر شب....بنابراین پست می مونه فردا اگه خدا بخواد....
مطلب بعدی اینکه از پست بعدی که پست خاطره عروسی هست رمز عوض می شه و به همه رمز داده نمی شه.......هرکی رمز جدید رو می خواد بگه تا بهش بدم ....در ضمن همون طور که قبلا گفتم برای اون دوستایی که روز عروسی اومدن و نظر گذاشتن و یادم بودن یه سوپرایز ویژه دارم........
یه چیز دیگه هم که می خوام بنویسم فقط واسه اینکه ثبت بشه تا یادم بمونه مسرم چقدر به فکر رفاه من هست اینه که گویا دیروز شلنگ کولر پاره شده و ما کولر نداریم....البته خدا رو شکر من خونه نبودم اون موقع........خب از دیشب که اومدیم خونه من به شاهرخ گفتم الآن که هوا خنکه اما صبح که آفتاب دربیاد گرم می شه و من چه کار کنم؟...گرمم می شه......صبح که بیدار شدیم همسرجانم گفت دیشب گرمت که نشد گفتم نه اما الآن دیگه کم کم گرم می شه.....اونم گفت تو کارها رو بذار واسه بعدا برو خونه مامانت تا من ظهر که از سر کار اومدم کولرو درست کنم........گفتم باچه من قبل از ظهر می رم اما الآن هم یک کم گرمه.........خلاصه که قرار شد همسر بره سر کار منم زود برم خونه مامانم.......بعد از اینکه از همسر خداحافظی کردم و رفت دیدم از تو کولر صدا می یاد....بعد هم همسر جانم زنگ زد گفت پمپ ر روشن کن و .....دیدم عشقم رفته بالا کولرو برام درست کنه که من گرمم نشه.....هرچی گفتم بابا بچه بیا برو سر کار من نمی مونم خونه و زنگ می زنم داداشم بیاد دنبالم قبول نکرد گفت نه وقتی همسری گرمشه نمی شه که.........خلاصه آخرش به زور فرستادمش سر کار......اما قبل از اینکه بره اومد دم در و گفت یک کاری کردم که تا ۲، ۳ ساعت دیگه می تونی استفاده کنی اما زودتر برو پیش مامانت اینا......گفتم چشششششششم.......و رفت و من کولرو زدم.......اما سردم شد تا کولر رو روشن کردم.........حالا از اونجاییکه همسرم کلییییییییی زحمت کشیده بود که بتونم روشنش کنم دلم نمی یومد خاموشش کنم........حس می کردم زخمتهاش حروم می شه
.........خلاصه که یخ زدم اما وفادار بودم......آخر هم زنگ زدم به همسر و گفتم دارم یخ می زنم می شه کولرو خاموش کنم آخه دلم نمی یومد وقتی این همه زحمت کشیدی حروم بشه.......کلی بهم خندید.......عاشقششششششششم........می میرم براش........همسر من از همه مهربانتر و صبورتر و ماه تر و .....هست........
خب دوستان تا پست بعدی و خاطرات عروسی خداحافظ