باید زودتر برگردم.....

بعد از مدت ها اومدم اینجا......اومدم پست های جدید دوستامو خوندم......اومدم نظراتی که برام گذاشتین در نبودمو خوندم......دلم تنگ شده....بی اندازه دلم برای اینجا و نوشتن خاطره هام و دوستهام تنگ شده.......از لحظه ای که صفحه باز شد یه چیزی پشت سر هم توی گوشم می گه "باید زودتر برگردم........باید زودتر برگرم......باید تا دیر نشده برگردم......باید برگردم....."

اینکه چرا دو ماه هست نیومدم را کامل می یام توضیح می دم.....امشب اگر خدا بخواد......بسیار سرم شلوغه.......همه چیزم می یام توضیح می دم.......دلم تنگ شده.....

رویای تحقق یافته من.....

باز هم یک فیلم خوبه دیگه.......یک موسیقی عاشقانه آرام و دلنواز.......هوای ابری پاییزی........سکوت....سکوت....سکوت.....خانه پرنور و روشن من......صدای قل قل کتری و یک لیوان چای داغ....و من.......

شاید عجیب باشه اگه بگم این لحظات برای من رویایی هستن.....این قدر به همچین لحظاتی فکر کردم که خدا می دونه......روی مبل نشسته ام روبروی تلویزیون......فیلم می بینم.......غرق می شم تو موسیقی متنش......در افکارم غوطه ور می شم.......هر چند لحظه یکبار لیوان بزرگ چای داغم که دستهایم را گرم می کند به لبهایم نزدیک می کنم و آرام آرام طوری که گرماش به تمام بدنم برسه می خورم.....و بعد از پنجره های بزرگ خانه که بدون کمک هیچ چراغی خانه را روشن کرده اند نگاهی به آسمان می اندازم......ابری ابریست....اما آرام.......درست مثل من.......آرام آرامم......از این آرام تر نبوده ام.......انگار صحنه هایی را دارم زندگی می کنم که همیشه در رویاهایی که از زندگی ام داشته ام دیده ام......تمام حس های خوبی که دوست دارم را با پوست و گوشتم حس می کنم.....لمس می کنم.......از فکر اینکه روزی باید از این روزهای آرام و خوشی که دارم دل بکنم و به باقی دنیا بپیوندم غصه ام می گیرد......من هر روز به ساعاتی آرامش یکنفره احتیاج دارم.....به ساعاتی که در خودم فرو برم.....فکر کنم......برای خودم موسیقی بذارم که بقیه با شندین آن دلشان می گیرد.......پشت پنجره ای برم و بایستم که آن طرفش هیچ سوژه ای برای دیدن نباشد........به آسمانی نگاه کنم که نه خورشید در آن باشد نه ماه و نه حتی ستاره.......من دلم می خواهد......دلم می خواهد آن قدر غرق بشم در این دنیا که حس کنم موسیقیاز در و دیوار این خانه.......این لحظات بالا می رود.....و می پیچد به تن زندگی ام........من دلم می خواهد.........دلم می خواهد این قدر بنشینم و زل بزنم به صفحه بی حرکت تلویزیون و فکر کنم که حس کنم زندگی ام برای ثانیه هایی متوقف شده است و شاید شاید......من در این لحظه جا بمانم.......من دلم می خواهد......دلم می خواهد درک نکنند این روزهای مرا..........این لحظات مرا........دلم می خواهد کسی نداند.......دلم می خواهد راز آرامش این روزها بین خودم باشد و خودم.........من دلم می خواهد در این روزها .....در این پاییز بمانم....تنهای تنها...........

*             *            *

بعد از مدت ها تراوشات ذهن من هست.....بعد از دیدن چندین فیلم خوب و شنیدن چندین موسیقی عالی و خواندان کتابهای خوب و روزهای تنهایی در خانه و پاییزی که هر روز منو بیشتر عاشق خودش می کنه........از همین الآن دلتنگ پاییزم

گالری عکس...

سلام سلام....

اومدم کلییییییی عکس گذاشتم.......عکس های سالن عروسیمون و چند تا عکس از خونمون........البته هنوز کلی عکس دیگه مونده اما دیگه خسته شدم........فعلا همینا رو داشته باشین تا در روزهای آینده بیام و بقیه رو بذارم......رمز این پست متفاوت هست......فقط هم به کسایی داده می شه که پست قبلو خونده باشن........جایزشونه خب......هرکی خواست بیاد بگه تا رمزو بهش بدم.....در ضمن عکس ها رو سه شنبه برمی دارم.....دوستون دارم.......امشب ادامه ماه عسلو می نویسم و بعد هم باز عکس می ذارم.....

فعلا خداحافظ......

در ضمن من عازم مشهدم فردا.......به یاد همتون هستم

ادامه نوشته

ماه عسل 1...

سلام

خب مثل اینکه اگر خدا بخواد، انشالله، بی حرف پیش، قسمت شده باشه، چشم نخورم انگار بعد از دو هفته اومدم که بنویسم..

اول از همه بگم که این قدرررررررر ماه عسل عااااااالی عاااااالی عااااالی بود که بعد از برگشتمون من چند روز افسرده بودم و همش دلم می خواست برگردم اونجا.....بعد سرما هم خورده بودم.......خلاصه سه چهار روز افتاده بودم......بعد که از جام پا شدم با مشقت فراوام چمدونها رو باز کردم و یک عاااالمه لباس کثیف داشتیم و یک عالمه وسیله که باید جمع می کردم به علــــــاوه حجم عظیمی از خریدهای زیادی که باید در کمدها جا می دادم......منم دیدم این طوریه....و دیدم که هوا هم سرد شده و باید لباس زمستونه ها رو در بیارم از چمدون ها......جاتون خالی کل کمدها رو ریختم بیرون و خریدهای جدید رو جا دادم و لباس زمستونه ها رو درآوردم از چمدون......چمدون رو با یه سری چیزهای دیگه پر کردم و جای لباس های شاهرخ رو کلاااا عوض کردم و.....اصلا بساطی بود برای خودش.......کش.های دراورها و تخت و کمد و همه از اول سر و سامون دادم.......خودش کلی طول کشید اما نتیجش عالی شد........بعد که اتاق تکونیم تمام شد برای آخر هفنه که عید غدیر بود مهمان دار شدیم چون دوستان می خواستن بیاد دیدن سید.......بعد که مهمونا رفتن من نشستم برای خودم برنامه ریزی کردم که تا عید چه کارهایی رو باید انجام داده باشم و کلی واسه خودم اهدافمو نوشتم و از این صحبتا......و از شنبه سعی کردم استارن بزنم که زدم تقریبا......البته هنوز استارتم خیلییییی قوی نیست......اولی این هفته خیلی خوب بوده.......

الآن که در خدمت شما هستم برنامه دو هفته آینده ام به صورتی هست که براتون می نویسم......یکشنبه صبح بسیار بسیار زود عازم مشهد هستم انشالله البته بدون همسر....(سه روزه دارم گریه می کنم)....می رم که عکسهای عروسی رو ببینم و ازشون انتخاب کنم واسه آلبومم(فقط فکر دیدن عکس هاست که یک کم آرومم می کنه).....یکشنبه قرار هست بریم آتلیه واسه دیدن عکسها و گرفتن کلیپ و تصفیه حساب......بعد دوشنبه هم یک مهمونی بزرگ دارن خاندان شوهر که با مادرشوهراینا می ریم (یعنی من نمی خواستم برم اما مادرشوهر و خواهرشوهر خیلی اصرار داشتن که روز مهمونی هم اونجا باشم و برم همراهشون که ملت عروسشون رو ببینن....من هم دیدم اینا هربار مهمونی هست کلی اصرار می کنن و دوست دارن برم دیگه این بار افتخار دادم (از بس ماهم من)....خب بعد سه شنبه بعد از ظهر هم برمی گردم....یعنی همش دو روز اونجام.....بعد..از مشهد که برگشتم چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه در خدمت همسر محترم هستم و شنبه انشالله می رم اهواز.....یک هفته هم می مونم اهواز....البته همسرجانم سه شنبه شب یا چهارشنبه صبح خیلی زود به من می پیونده انشالله......

بله دیگه برنامه من این طوریه.....خب حالا با همون رمز قبلی بیاین ادامه مطلب تا از ماه عسل بگم.....

ادامه نوشته

با هم می ریم ماه عسل...

فردا با هم می ریم سفر

از همه دنیا بیخبر

با هم می ریم ماه عسل

بیدار می مونیم تا سحر

 

سلام......

خب ما امروز داریم می ریم ماه عسل.......قصد داشتم این مطلبو دیروز بنویسم که با شعری که نوشتم همحونی داشته باشه.......اما یه مشکل کوچک پیش اومد و دیشب نرسیدم بیام بنویسم.....بلهههه....... اگه خدا بخواد ما امروز ساعت ۵:۲۰ بعد از ظهر پرواز داریم به مقصد دبی برای ماه عسل.......خیلیییییییی خوشحالم...بابت اینکه یا همسری می ریم ماه عسل.......همه کارامو کردم .....خونه رو هم که پنج شنبه کاملا تمیز کردم و قاعدتا الآن نباید کار تمیزکاری داشته باشم چون خونه تمیز هست اماااااا......من و وسواس تمیز کردن خونه قبل از سفر......هرچی از صبح رو مخ خودم  راه می رم که آخه عزیز من دست شویی تمیز هست...خونه جارو نمی خواد و از این صحبته......این مخ من در برابر فهمیدن مقاومت می کنه.....و بنابراین الآن می خام برم دوباره دست شویی و توالت بشورم و جارو کنم و گردگیری....و مظمئنم که برگشتم هم مجبورم بار همین کارهارو بکنم....و حتی اگه مجبور نباشم قطعا باز هم مخم اجازه نمی ده.......

با اینکه خیلییییییی دلم می خواست خاطره شب عروسی و تموم کنم و بنویسم اما نشد......بمونه برای وقتی برگشتم......کلی خاطره مال هفته پیش هم مونده برای وقتی برگشتم.......چند تا از نظراتو جواب دادم اما بقیه رو نمی رسم احتمالا.....ببخشید دیگه......وبلاگ های خیلیاتون هم از دیروز صبح باز گذاشتم که نظر بدم و نرسیدم.......باز هم ببخشید.......

برامون دعا کنید.......دعا کنید سالم بریم و برگردیم و بهمون خوش بگذره.......اگه خوبی بدی دیدید حلال کنید......زود برمی گردم ولی خب با این اوضاع پروازهای ایران تاکیید می کنم حلال کنید.....دیگه اینکه دوستون دارم.........

برم به کارهام برسم اگه رسیدم می یام باز می نویسم.......

...

یک عاااااااااالمه از خاطرات روز عروسی رو نوشته بودم..یک عالمه..........همش پرید........دیگه حال ندارم عصبانییییییم حسابییییییی. اندازه سه صفحه کامل نوشته بودم........یعنی الآن سکته می کنم............ این قدر عصبانیم که دیگه اصلااااا نمی خوام بنویسم.......اصلا نمی نویسم.....این چه وضعشه..........یک ساعت و نیم داشتم می نوشتم......یعنی چی که پرید آخه.......خدا...اصلا به درک.......نمی نویسم......تموم شد......خون خونم می خوره..... این همه کامل و دقیق و مو به مو با تمام جزئیات نوشته بودم.....آخه چراااااا......

اولین پاییز خانه ما.....

 سلام....سلام....

من اومدم با کلیییییییی خاطره از روزهای عاشقانه اولین پاییز خانه منو شاهرخ.......با همون رمز برین ادامه مطلب.....

 

در ضمن خدمت دوستهایی که منتظر عکس هستن عرض کنم که........کلیییییی عکس گرفتم که همه آمادن.....اما منتظر چند تا عکس هستم که یک دوست برام بفرسته تا همو رو با هم بذارم.....اگر امشب به دستم برسه امشب همه رو می ذارم و با یک پست پر از عکس برمی گردم اما اگر فردا فرستاد قول می دم فردا تا شب عکس ها رو بذارم.......از صبوری شما ممنونم دوستای گلم.......نظراتتونو هم الآن جواب می دم......

ادامه نوشته

خاطرات شیرین عروسی 2...

می خوام ادامه خاطرلت عروسی رو بگم اما.....

اما تپش قلب گرفتم......استرس شدیدی بهم هجوم می یاره.......نفس نفس می زنم....خدایا چقدر دلتنگ اون روزهام......این دلتنگی از اون نوع دلتنگی هایی هست که درمان نداره.....

به هر حال.....هرطوری شده تمام توانم جمع می کنم و می نویسم......یه حالی دارم مثل همون روز......اانگار نه انگار که اون روز گذشته و من آخرشو می دونم........انگار هنوز هم استرس دارم و کمی نگرانم........انگار نمی دونم آخر داستان چی می شه......

چند تا نفس عمیق می کشم.....بسم الله.....

 

- دوستای گلم رمز عوض شده....هرکسی رمز خواست بگه تا بدم بهش........در ضمن به همه رمز داده نمی شه.....بنابراین اگر به کسی ندادم لطفا دلخور نشه ......در ضمن دوستایی که قبلا ازم رمز خواستن و رمزو نگرفتن احتمالا به خاطر این بوده که یادم رفته.....حالا هم اصلا یادم نمی یاد به کی رمز دادم و به کی ندادم....شرمنده......لطفا دوباره بهم بگین که بهتون بدم.....

ادامه نوشته

یک ماه پیش همین ساعت ها...

به همین سرعت یک ماه از روز عروسیمون گذشت...........یک ماه پیش همین ساعت ها من آرایشگاه بودم......تازه آرایشم تموم شده بود و همه ازم تعریف می کردن.......و خانوم شنیون کار داشت موهامو شینوین می کرد و کلیییییییی از مدلی که انتخاب کرده بودن تعریف می کرد.........حوالی ساعت ۱ ، ۱:۳۰ آماده بودم و منتظر آقای دامادی که مطمئن بودم  حسااااااااااابی خوش تیپ شده...........

واااااااای خدا چه هیجانی داشت.........دل تو دلم نبود.........تمااااااااام لحظاتش بی اندازه شیرین بود........اصلااااااا نمی تونم وصفش کنم.......می دونستم خیلی روز قشنگ و شیرینی می شه اما لذتش فراتر از تصورات و تخیلات من بود.....

خدایاااااا...........خیلییییییییی غمگینم.........خیلییییی............دلم تنگ شده برای اون روز.........خیلی دلم تنگ شده.........دلم می خواد دوباره و دوباره و دوباره و هزار بار دیگه هم تکرار بشه........غمگینم........

*                  *                *

مامانم ایما فردا برمی گردن اهواز بعد از یک ماه و نیم و من که حسابی بشون عادت کردم باز تنها می شم....غمگینم....امشب می مونیم خونه مامانم.....فردا صبح با پست جدید و جواب نظرلت برمی گردم

 

یا شمس الشموس....یا امام مهربانی....

سلام

اول از همه تولد ضامن آهو....غریب الغربا....امام مهربانی....امام رضا را به همه دوستام تبریک می گم.....دو روز هست که از صبح که بیدار می شم برای نماز صبحم می شینم ژای تلویزیون و برنامه حرم.......به شدت دلم می خواست که اونجا باشم بین اون همه زائر....هزار بااااااار تا حالا خدا رو شکر  کردم که برام شرایطی رو فراهم کرده که زود زود می تونم برم زیارت امام رضای مهربانم.......هرچند با وجود اینکه هنوز یک ماه از زیارتم نگذشته به شدت دلتنگم و کلیییییی گریه کردم..........تمام مدت یاد رابطه خودم با امام رضا بودم .......یاد تمام مهربانی  های ضامن آهو........یاد تمام چیزهایی که ازش خواستم و بهم داد.......همه رو.......اصلا قابل توصیف نیست حالم.........امروز هم از راه دور کلی با امامم درد و دل کردم و نذر و نیاز کردم که اگه بشه انشالله سال دیگه برای تولد امام رضا برم مشهد.....همسرم هم قبل از اینکه بره سر کار به مناسبت تولد امام رضا شیرینی خرید و برد.........

 

خب بریم سراغ خاطرات.......امروز قصدم این بود که هرطور شده بیام خاطره روز عروسی رو بنویسم و عکس هم بذارم.........اما برادر عزیم از صبح هزار بار تماس گرفته اصرار که بیا اینجا..........زودتر بیا.........بیا با هم صبحانه بخوریم.......من می رم نون داغ می گیرم و .....منم هرچی گفتم بابا من کار دارم قبول نکرد و از اونجا که چند روز دیگه مامانم اینا و داداشم می رن اهواز حسااااابی دلتنگشون می شم دیگه نه نگفتم و کارهامو که نوشتن پست جدید هم جزئشون بود رو گذاشتم و دارم می رم خونه مامانم احتمالا تا آخر شب....بنابراین پست می مونه فردا اگه خدا بخواد....

مطلب بعدی اینکه از پست بعدی که پست خاطره عروسی هست رمز عوض می شه و  به همه رمز داده نمی شه.......هرکی رمز جدید رو می خواد بگه تا بهش بدم ....در ضمن همون طور که قبلا گفتم برای اون دوستایی که روز عروسی اومدن و نظر گذاشتن و یادم بودن یه سوپرایز ویژه دارم........

یه چیز دیگه هم که می خوام بنویسم فقط واسه اینکه ثبت بشه تا یادم بمونه مسرم چقدر به فکر رفاه من هست اینه که گویا دیروز شلنگ کولر پاره شده و ما کولر نداریم....البته خدا رو شکر من خونه نبودم اون موقع........خب از دیشب که اومدیم خونه من به شاهرخ گفتم الآن که هوا خنکه اما صبح که آفتاب دربیاد گرم می شه و من چه کار کنم؟...گرمم می شه......صبح که بیدار شدیم همسرجانم گفت دیشب گرمت که نشد گفتم نه اما الآن دیگه کم کم گرم می شه.....اونم گفت تو کارها رو بذار واسه بعدا برو خونه مامانت تا من ظهر که از سر کار اومدم کولرو درست کنم........گفتم باچه من قبل از ظهر می رم اما الآن هم یک کم گرمه.........خلاصه که قرار شد همسر بره سر کار منم زود برم خونه مامانم.......بعد از اینکه از همسر خداحافظی کردم و رفت دیدم از تو کولر صدا می یاد....بعد هم همسر جانم زنگ زد گفت پمپ ر روشن کن و .....دیدم عشقم رفته بالا کولرو برام درست کنه که من گرمم نشه.....هرچی گفتم بابا بچه بیا برو سر کار من نمی مونم خونه و زنگ می زنم داداشم بیاد دنبالم قبول نکرد گفت نه وقتی همسری گرمشه نمی شه که.........خلاصه آخرش به زور فرستادمش سر کار......اما قبل از اینکه بره اومد دم در و گفت یک کاری کردم که تا ۲، ۳ ساعت دیگه می تونی استفاده کنی اما زودتر برو پیش مامانت اینا......گفتم چشششششششم.......و رفت و من کولرو زدم.......اما سردم شد تا کولر رو روشن کردم.........حالا از اونجاییکه همسرم کلییییییییی زحمت کشیده بود که بتونم روشنش کنم دلم نمی یومد خاموشش کنم........حس می کردم زخمتهاش حروم می شه.........خلاصه که یخ زدم اما وفادار بودم......آخر هم زنگ زدم به همسر و گفتم دارم یخ می زنم می شه کولرو خاموش کنم آخه دلم نمی یومد وقتی این همه زحمت کشیدی حروم بشه.......کلی بهم خندید.......عاشقششششششششم........می میرم براش........همسر من از همه مهربانتر و صبورتر و ماه تر و .....هست........

خب دوستان تا پست بعدی و خاطرات عروسی خداحافظ