منِ امروز
و امروز چقدر تغییر کرده ام
سخت شده ام
مرد شده ام
و بستم دفتر ۲۸ ساله ای را در اردیبهشتی بی بهشت
امروز ۴۸ ساله دارم
و باید جنگی جدید را مدیریت کنم
پیر دل از جنگی بیست ساله
به مصاف جنگی در دهه ۵۰ زندگی ام
تنها اما با امید
نیکو
و امروز چقدر تغییر کرده ام
سخت شده ام
مرد شده ام
و بستم دفتر ۲۸ ساله ای را در اردیبهشتی بی بهشت
امروز ۴۸ ساله دارم
و باید جنگی جدید را مدیریت کنم
پیر دل از جنگی بیست ساله
به مصاف جنگی در دهه ۵۰ زندگی ام
تنها اما با امید
نیکو
الان ۴۶ سالمه
امشب بعد از سالها سری زدم و به نوشته های گذشته ام خندیدم
شاید از روی تمسخر
شاید از روی حس جهالت و بچگی های گذشته
شاید به خاطر افکاری که روزی مهم بود و الان اونقدرها هم مهم نیست یا اصلا اهمیت نداره
این روزها سخت تر از قبل شده ام
شرایط باور نکردنی و پر تنشی را پشت سر گذاشتم
با قبلم خیلی تفاوت کردم
در عین قدرتمند شدن، توان زندگی ام رو به اتمام
در عین یافتن مسیر آرامش، درونی پر تلاطم
در عین اصلاحات، تخریب
در عین نجات، زوال
برزخی است عجیب
و انسانی است پیچیده
شعر میگویم به شیوه ای تک بیت
می نویسم به سبکی به نام من
کتاب شعر جدیدی چاپ کردم که حوصله فروش خارج از مشغله های ذهن
فعال تر از همیشه ام
انقلابی بودن مهمترین بخش زندگی ام شده
و اعتقاداتم رنگی نوظهور و بنیادین گرفته
دو گانه زیست میکنم
نیمی پر از هر آنچه قدرت و اعتقاد
نیمی پر از جنگیدن و انتحار
نیکویی ام
نیکویی دیگری است
کپی با ذکر منبع
نیکودانشمندپور
یه یههویی هایی هست یه دفعه سقوط میکنه ته دل آدم
یه هو دلت برای کسی تنگ میشه
یه هو دلت بغل کسی که دوستش داری رو میخواد
یه هو دلت بیخود و بی جهت میگیره و بغض ته گلوت میشینه
یه هو از همه سیر میشی و دلت یه جای پرت میخواد
یه هو اشکت برای یه چیز ساده در میاد
یه هو عاشق میشی
یه هو
یه هو
یه هو
حالام یه هویی دلم هوای وبلاگم رو کرد و بعد از چند سال اومدم سروقتش
الان 42 ساله هستم
دخترام 19 و 20 ساله ان و هر دو دانشجو
همسرم 50 ساله
و زندگی بعد از سالها تلخی این روزها آروم در جریانه
مدتهاست روح ازرده و خسته ام رو مرمت میکنم
تا دوباره بلند شم و بسازم روزهای بهتری رو
شاید جبران نشه روزهای از دست داده ام
اما سعی که میشه کرد
امیدوارم همه دوستان در سلامتی باشن
کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور
آن روز گریه کرد
با پیشانی کوچکش بر روی مهر
همراه تاریکی شب
در خلوتی ایوان
و ساعت ها دل شکسته اش را به دندان گرفت
خدا صدایش را می شنید
و سخت می گریست

کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور
برادرم
برازنده ترین جانشین پدرم
مهربان ترین نگاه تنهایی ام
گرم ترین پشتیبان دردهایم
نمیدانی چقدر دوستت دارم
کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور
دور و برت را نگاه کن
آنقدر دارایی ارزشمند داری .......... که از دایره فقر بیرون باشی
کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور
گاه برای رسیدن به آرامش
می شکنی هر آنچه یک عمر به عنوان ارزش برای خودت ساختی
و چقدر تلخ است اشک ریختن برای از دست دادنشان !!!
کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور
این رو امسال برای امام حسین گفتم ولی دیر گذاشتم اینجا
((زیبایی عاشورا ))
به! چه زیبا گفت ، زینب آتشین
من ندیدم جز به زیبایی چنین !
یک قیامت روز عاشورا به پاست
اوج تاریخ بشر ، در کربلاست
یک حسین و یک ابالفضل و قیام
ذوالفقاران علی دور از نیام
یک بیابان، یک زمین ،یک کربلا
سجده گاه نیزه ها بر سینه ها
بندگی و عشق بازی و جهاد
تا ابد ماند به قلب و ذکر و یاد
یک گره ، از نور و از خون خدا
نقطه عطفش ،سر از تن ها جدا
آیه تطهیر و پاک از هر چه عیب
هر کلامش همچو یک تیری زغیب
لشکر ابلیس و خون خواران دین
این طرف قرآن منزل بر زمین
هیبت شیر است و کفتاران خوار
لشکری از ابرهه بهر شکار
گوش ها صم و شکم ها از حرام
چون سگان ،با استخوانی رام رام
چشم ها پر خون و دل ها سنگ خار
این طرف هر دل خدایی آشکار
خون و خاک و عشق در معراج حق
کَند بنیادی که بود از ریشه لق
کور شد آنجا هزاران چشم گرگ


نتوانی برسی ذره ای بر آه دلم
دلم از این همه تردید شکست
این همه ساکت و راکد به چه حال؟
به چه ارزش که تو اینگونه شدی؟
من خسته به تو روی اوردم
به چه توجیه مرا پس کردی؟
به چه سنگینی قلبی تو مرا له کردی؟
اعتماد دل من چون گهری است
به چه جرات تو دل صاف مرا میشکنی؟
به چه توجیه تو اینگونه شدی بسته و سرد؟
تو بگو باز چرا من ز دلت رفتنی ام
زخم خشکیده من تا به کجا خواهد ساخت؟
به خدا خسته شدم
این که از چشم تو دورم به درک
تو چرا قلب خودت میکنی از درد دلم؟
به خدا خسته شدم
خسته شدم
خسته شدم
کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور
دختران عزیزم به همراه همسر خوبم
سورپرایز بود
به اتاقم رفتم
و وقتی در را باز کردم با انبوهی از بادکنک آویزان شده از دهانه در و
کوبیدن تخم مرغ های رنگی به سقف مواجه شدم
و از پشت باران کاغذ رنگی
عزیزی را دیدم که آن روز برای دیدنش مدتی در خلوت گریسته بودم
... برادرم
که آن روز به او بسیار نیاز داشتم
تا خستگی های زندگی ام را بر شانه هایش ببارانم
دخترانم او را دعوت کرده بودند
کیکی خوشمزه و زیبا خریده بودن
و همسرم یک جفت گوشواره زیبا را در کیک پنهان ساخته بود
و همسر برادرم مانتو بنفش زیبایی را هدیه گرفته بود
بغضم را تا لحظه خواب در قلبم کوبیدم
و روی بالش سبز رنگم رهایش ساختم
و بر سینه همسرم به خواب رفتم
و کسی نمیداند مرا چه می گذرد
و دیگر نخواهد فهمید
برادرم محمد رضا ... یادگار پدرم دوستت دارم
دختران عزیزم..... تنها امید به زندگیم دوستتان دارم
مادر گلم ....سفر بودی اما جایت سبز بود
خواهرم ندا.... بهترینم آغوشت برای تسکین دردهایم حضور نداشت
و همسرم ممنون
کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور