روایتی درخور ِ این ایام(رمضان 91)



این روزها که اگر انسان بودن خودت را پذیرفته باشی و به نوعی با آناتومی و طبیعت ارگانیک بدن خودت کنارآمده باشی و در همین راستا قصد تغذیه ای هرچند خارج از اصول متعادل طبیعی بدن، یعنی بلعیدن یک کیک کارخانه ای که خود در بسته بندی به سان هسته ای در اتم است و احتمالا پاکتی آبمیوه هرچند غیرطبیعی که به قولی صد در صد طبیعی از آن یاد شده، بکنی ؛ تیرهاست که در اولین اصابت وجدان نداشته ات را از توپخانه ی آشفته ناخودآگاهت هدف میگرند و سپس تیرگی هاست که آگاهی ات بر سر راه چشمانت در مسیر چشمان بغل دستی ات مینهد.
در همین روزهاست که اگر خویشتن خویش را نیمی انسان و نیمی روح پذیرفته باشی و از روی منطقت راهی جز ارجاع محموله امانتی(روحت) به دست صاحبش(خدایت) در بهشت رضوانش نبینی و در این مسیر از جهنم نمودن دنیای خودت هم ابائی نداشته باشی ؛ میبایست جمع استهلاک ارگانهای بدنت در جهنم ِ تشنگی و گرسنگی شانزده ساعته ی این روزها را در دفتر تنخواهت یادداشت نموده تا در محشر کبری، بی سند ِ مثبته پیش صاحب ِ حساب و کتابت نروی.
اما هستند کسانی که خود را نه انسان و نه روح بلکه شیطان عظیمی یافته اند و چون از بهشت رانده شده و از جهنم درمانده ،به پاس قدردانی این مهم؛ عزم بر جهنم نمودن دنیای دیگران را سرلوحه تحرکات این جهانی ِ خود(که به اشتباه زندگی گویند) قرار داده اند.
یکی از اینها را امروز در صف طویل نانوایی سنگکی دیدم. ایستادن در صفی که گویی مسلمین ،علی الخصوص از نوع شیعی در این ایام آن را از نوع ایستادن در صف بهشت میدانند.
ایستاده در پشت سر ِ مرد بلند قامت ریشویی که از لحاظ ظاهر بی شباهت به سرکرده های بسیجی نمینمود، در فکر ِ شاطر پیر و فرتوتی بودم که پای تنور ایستاده، عرق از سر و پیشانی اش خمیر ِ نان ِ مردم را جلایی داده،متبرک مینمود و شک داشتم که پیرمردی چنین از کار افتاده توان ِ روزه گرفتن در  شرایطی هولناکتر از هولوکاست را داشته باشد.
اما وقتی پیرمرد را در حال نوشیدن آب از لیوانی که از زردی خمیرهای چسبیده به دورش چیزی شبیه به نان بستنی شده بود دیدم، خیالم از این باب راحتتر شده،دلسوزی ام برای او کمتر شد.
اما این صحنه برای آخوند ِ جوان و ریش حنایی تازه به دوران رسیده ای که پشت سر من ایستاده بود و از چهره اش مینمود از آنهایی باشد که "بدایة" پاس نکرده "نهایت" را کشف نموده؛ خوش نیامده،سنگ ِ منبر رفتن و نصیحت ِ پیرمردی که جای نه پدر بلکه پدرجد ِ او را داشت گذاشته و با لحنی حق به جانب افاضه فرمود:
"حاج آقای شاطر هیچ میدونید اینکار شما گناه داره.شما با این سنتون نباید جلوی کسایی که روزه دارن اینطور آب بخورید."

پیرمرد که با یک دست چوب مخصوص حرفه شاطر ها را در جای خودش قرار میداد و با دست دیگر عرق را از پیشانی خود به زمین میپاشید با نگاهی ناتوان در چشمان آخوند مِن مِن کرده و کلماتی بر زبان راند که محتوایش نه به من و نه به آخوند رسید اما هر چه بود باعث خنده ملیحی از جانب دو نفری که به شاطر نزدیکتر بودند شد.
آخوند خود را نباخت و اینبار با صدایی رساتر و قاطعانه تر گفت:
"روایت از حضرت علی داریم که اگه میخواهید روز َتون رو بخورید سی کیلومتر از شهر خارج بشید و روز َتون رو در جای خلوتی بخورید و به شهرتون برگردید ولی شما با این روزه خوری علنی تون گناه کردید.اصلا میدونستید روزه خواری علنی جرمه؟!من میتونم شکایت کنم."
پیرمرد که چهره در هم کشیده بود و نگاهی عصبی به آخوند می انداخت و از حرکت لبانش پیدا بود که "لا الله الا اله" را ورد زبان کرده اینبار عنان از کف داده با لحنی عصبی گفت:
"...آی جوون بس کن،زورت به من ِ پیرمرد رسیده ؟ ... من نمیتونم روزه بگیرم ، مریضم ، و الا صدتا مثل تو باید پشت من نماز بخونند...اینکه یه عمامه رو سرت گذاشتی و یه عبا تنت کردی دلیل نمیشه هر طور دلت بخواد با مردم حرف بزنی...خجالت بکش."
جمعیت حاضر در صف هم با حرکت سر و بله گفتن هاشان گفته های پیرمرد را تایید کرده و عرصه را هر چه بیشتر برای آخوند تنگتر مینمودند.اما آخوند کم نیاورد و اینبار افکارش را از پس ِ پیچ و خم عمامه اش بیرون ریخته گریزی به عصر مدرن زد:
"...بیخود نبود که آقا از خوارج زمانه میگفت.با این مردم نادان و خدانشناس حالا حالا ها آقا باید غریب باشه مثل علی..."
با این گفته حس کردم اوضاع خرابتر از پیش میشود.برای تصدیق پیش بینی ام شاطر را دیدم که گویی خونش به جوش آمده باشد با عصبانیت پیش آمد و با صدای بلند رو به آخوند فریاد کشید :
"...نون نداریم آقا..نون نداریم...برو..."
در اثناء ِ بیرون انداختن آخوند از نانوایی بود که مرد بلند قامت ریشویی که جلوی من در صف ایستاده بود از صف بیرون زد و دست شاطر را گرفته به خود نزدیک کرد و بوسید.
این حرکت بیش از آنکه برای شاطر بهت آور و عجیب باشد ، آخوند را مجبور کرد که عقب عقب از نانوایی خارج شده راهِ آمد ِ خویش را پی گرفته از مهلکه فرار کند .
شاطر که همچنان بهت زده ی حرکت مرد ریشو بود با لحنی محبت آمیز طوری که انگار قبلترها مرد را میشناخته رو به او گفت:
"حاج ممد، این چه کاری بود؟؟..."
مرد که اکنون پیدا بود پای چپش لنگ میزند به سختی از حالت خمیده به ایستاده رسید و بعد از نگاهی غمگین به جماعت حاضر در صف آرام آرام و با لحنی متین گفت:
"....یکی از بچه ها درست قبل از اعزام برای عملیات به شوخی بهم گفت اگه شهید شدم؛لابد دلم میخواسته شهید بشم به بابام چه که بره پس فردا پول بگیره عشق و حال ببره...بیخود و بی جهت هم به اسم این آقا  و اون آقا در نکنید...اینجا شهید نشیم خودشون شهیدمون میکنن...مثل این تازه مسلمون شده هام حرف از حجاب خواهرم و حجاب برادرم نزنید اصلا مگه خودت خار و مادر نداری..."
پیرمرد که اشک توی چشماش جمع شده بود با صدای لرزانی پرسید:
"شهید شد؟!"
مرد که از پسربچه ی بغل دست شاطر نانش را میگرفت و لبخندی به لب داشت با حالتی تمسخرآمیز گفت:
"نه.........."
نزدیک در نانوایی بود که برگشت تا به نگاه ادامه دار و بهت زده پیرمرد پایان دهد:
"ولی تو عملیات بعدی شهید شد..."
و راهش را کشید و رفت.
 

 

کامل گرا

یه عـمـر فــکـر مـیـکـردم:
سفر یعنی به مقصد رسیدن
اما یه عمر در اشتباه بودم چون:
سـفــر یـعـنـی در مســیــر بـــودن

قانون و جامعه

قانون دست و پاگیر و غیرقابل انعطاف >> قانونی ناکارآمد >> قانون گریزی جامعه >>بی تفاوتی مردم به تمام قوانین >> پاسخ عکس جامعه به قوانین وضع شده >> جامعه ی بی قانون >> افزایش و پذیرش ظلم و ستم در جامعه


                     

درمانه درمان پذیری!

هرچه بیماری وخـیـم تر

اعتـقـاد به درمان کم تر

روزی سراسر از ثانیه ها

حرفهایی که سیاه است اما باید گفته شود
گفته شود که چقدر سرد است
چقدر درد هست
...
اما دیگر کسی توان ندارد
توان ندارد گوش دهد
توان ندارد بنویسد
توان ندارد شکایت کند
و فقط ثانیه ی از ثانیه ی که میگذرد به خود می گوید بگذار این روز سیاه به شب سفید برسد.
تا شب شود و بخوابد و نفهمد که چه می شود مارا
تا صبحی دگر
و روزی سراسر از ثانیه ها...

قرارداد

زمانی که 18 یا 19 سالم بود برای اینکه تو چت خودمو بزرگ نشون بدم می گفتم 21 یا 22 سالمه...

اما الان که 24 سالمه با این که عدد بزرگتری نصیبم شده، ولی بازم با این سن هم حال نمیکنم نه اینکه بخواهم به سن 21 یا 22 برگردم اما انگار تنقاضی که الان تو حرفام داشتم رو برای سنم هم احساس میکنم...

قدیما دوست داشتم خودمو بزرگتر نشون بدم چون با سن اون زمانم حال نمیکردم اما الان هم با گذشت زمان با این سن خودم هم حال نمیکنم چون احساس میکنم دلم خیلی پیرتر از سنمه


و هروقت پای قراردادی به نام سن میاد وسط ،یاد جمله ای می افتم:

نسلی هستیم که در اوج جوانی ... پیر شده ایم.
حالا تقصیر خودم یا تقصیر نسلم، نمیدونم!!!!

روشن فکر!!!

این روزها اگه دیدی به کسی گفتن روشن فکر ، بدون که دارن بهش فحش میدن ، اما کاملا مودبانه.
اگه حرفی زدی که یه دفعه بهت گفتن توروخدا روشن فکر بازی در نیار بدون که دارن محترمانه بهت میگن لطفا ببند دهنتو ، منحرف!!!
اگه تو با اون ها هم صدا نشی و نظری که اونها دارن رو با صدای بلند تایید نکنی میشی همونی که گفتم.
 این ادبیاتی که خیلی وقته در مطبوعات باب شده و اخیرا هم به جامعه مجازی هم کشیده ، چیزی نیست جز افراط و تفریط.
اگه افراطی باشی و بخواهی کسی رو از صحنه حذف کنی برچسب هایی چون "روشن فکر بودن"میزنی و یا "خشک مذهب بودن"
که البته الان
مده که بیشتر از برچسب "روشن فکر بودن" برای حذف افراد استفاده میشه و قبلا برچسب "خشک مذهب بودن"
دیگه خودتون پرتقال فروش رو پیدا کنید...

خوش آمدید به کشور طلبکار و طلبکار پرور ،ایران

ملت حال حاضر ایران چه بخواهند چه نخواهند از خود و دیگران به صورت پیش فرص طلبکارند.
قدمت آن هم زیاد به عقب برنمیگرده مردم پس از انقلاب به دلیل اینکه مشارکت جمعی در یک تحول برزگ داشتند؛ خود را صاحب بخشی از تحولات میدانند و توقع بالایی دارند.

سالهاست مردم به خاطر اینکه احساس میکنند عده ای به آنها بدهکار هستند سعی دارند از
هر راهی شده  خواسته خود را برآورده کنند و این باعث شده ما از جزییات گرفته تا کلیات از عالم و آدم طلبکار باشیم.
اما آیا هرگاه اجحافی شد؛میشود هرکس با پیش کشیدن طلب خود، از انجام وظایفش سر باز بزند؟

من نمیخواهم به این سوال جواب بدم اما میخواهم برای اینکه حرفم رو بهتر بزنم چند خط دیگه بنویسم:
من میگم هرگاه در کوچکترین مساله احساس کردی در حقت جفا شده فقط یک سوال ازخودت بپرس:
آیا من قبل از اینکه این اتفاق بیافته چیزی کم نذاشتم؟

با چندتا مثال حرفم رو باز میکنم:
-اگر ما فقط به کاشتن یک نهال اکتفا کنیم و بدون رسیدگی بهش، ولش کنیم به امان خدا ،آیا انصاف که ما از نهال طلب کار باشیم که چرا رشد نمیکنه؟
-زمانی که به ما از طرف کسی که دوستش داریم خیانت میشه آیا انصاف که ما اون رو هرزه بدونیم ولی حتی یک لحظه در خودمون تامل نکنیم که ممکنه چیزی براش کم گذاشته باشیم که همچین اتفاقی افتاده؟
-آیا راننده تاکسی که تا هوا بارونی میشه، فقط دنبال دربست میگرده وکرایه دوبل میخواد و بعد اینکه سوار ماشینش میشی از مشکلات مملکت و از اختلاس و فساد بزرگ میگه و طلبکاره که چرا حق مردم رو خوردن؛ نباید کمی به فکر کار کوچیک خودش هم باشه و پیش خودش فکرکنه که من برای مردمم چه کار کردم؟

تکرار مکررات

عمرا رفتن نیکولا و اومدن اولاند اتفاق برزگی نیست که هیچ، بلکه اتفاقی قابل پیش بینی بود،البته در کلیت قابل پیش بینی بود،حتما میپرسید یعنی چی؟ الان توضیح میدم(هولم نکنید خوووو)
اگه از دور به هر مردمی حتی مردمی غیر قابل پیش بینی مثل مردم ایران نگاه کنی با یه دو ، دوتای ساده راحت می تونی بگی این دوره یا دوره ی بعد چه گرایش از سیاسیون میتونن قدرت رو در دست بگیرن حتی اگه قدرت فرمایشی باشه
چون هرچه قدرت فرمایشی تر ، نمایشی تر!!!
دو ، دوتا کردنش هم خیلی ساده است:
اگه مجبور باشیم طبع مردم رو حداکثر در دو قطب تقسیم بندی کنیم،میبینیم که مردم یه چند وقتی یه وری هستند و چند وقت دیگه یه ور دیگه
مثلا یه چند وقت میرن سمت چپ ها(که دنبال تعاملا) و یه چند وقتی دیگه هم میرن سمت راستی ها(که دنبال برگشت به آرمانهاشون هستن)
مثلا :
_بعد از خاتمی چه اتفاقی افتاد؟ و بعد احمدی نژاد میخواست چه اتفاقی بیافته؟(البته نشد اما زمانه نشون خواهد داد، قدرت فرمایشی مجبور به نمایشی ، جز ،راست افراطی میشه یعنی مجبوره کمی متمایل به چپ بشه)
_یا بعد بوش کی اومد رو کار : اوباما
_یا اخیرا در فرانسه ...
در کل دیر یا زود داره اما سوخت سوز نداره.
هر دولت یا نظامی هرچقدر بسیار عالی عمل کنه مردم برای اینکه تغییری در ساختار بدن که شاید از روزمرگی دربیان یا پیشرفت بهتری از قبل  داشته باشن حتما دست به تغییر میزنن (که البته مردم نشون دادن همیشه گند میزنن!!! )
...............................................................................................................................
حالا که حرف از پیش بینی شد، میخواهم نظرم رو درباره ریس جمهور آینده آمریکا بگم:
اوباما داره در جبهه ی چپ خوب پیش میره و مردم هنوز از چپ به اندازه ای که باید ارضا نشدن پس احتمال اینکه اوباما بمونه هست اما اینجا باید قدرت فرمایشی رو فراموش نکنیم که البته خیلی هم عجله داره اوباما رو از دور خارج کنه و اون هم کسی نیست جز اسرائیل
اسرائیل سعی داره خلاف جریان مردم جلو بره و اگه بخواهد هم میتونه حرفش رو به کرسی بشونه اما باز اینجا هم باید به یک نکته دیگه اشاره کنم که اوباما هم الان که قدرت دستشه بیکار نخواهد نشست پس اون هم داره سعی میکنه؛مثل بدبخت کردن یکی از حامیانش در فاجعه نفتی چند سال پیش (شرکت بریتیش پترولیوم
) اسرائیل رو ضعیف کنه و یا نذاره که قدرتش بیشتر بشه...
باید دید این وسط کی باهوش تر عمل میکنه.

قدرت نمایشی

میگن به فناوری ساخت پهباد آمریکایی ها دست پیدا کردیم.
میگن به فناوری ساخت و پرتاب ماهواره دست پیدا کردیم.
میگن به فناوری تولید سوخت هسته ای با غنای بالا رسیدیم.
میگن ...

با پذیرش اینکه تمام این حرکتها رو خود ما بدون دخالت و با هوش و فناوری خودمون بهش رسیدیم

اما آیا همین ها کافیه برای اینکه بگیم ما پیشرفت کرده ایم و فناوری ما پیشرفت قابل توجهی داشته؟
به نظر من خیر، اگر ما ده ها مورد دیگر هم به موارد بالا اضافه کنیم نمیتوان گفت صنعت ما دچار پیشرفت بوده و نتیجه این پیشرفت در صنعت باعث شده ما در موارد حساس بالا نتیجه بگیریم.
بلکه باید جوری دیگر دستیابی ما را به موارد فوق تفسیر کرد:
به نظر من این پیشرفت ها یکسری دستیابی اولیه با هزینه ی فوق العاده سنگین مادی و معنوی است برای اینکه نشان دهد ما فناوری پیشرفته ای داریم و در نتیجه از قدرت بالایی برخور داریم.
در اصل یک پدافند است در برابر آفند دشمن فرضی!
کره شمالی هم گه گاه به این کار ها دست میزند اما همه میدانند که مردمش درچه فقر فناوری ، صنعتی به سر میبرند اما گرچه ما از نظر پیشرفت صنعت با کره شمالی قابل مقایسه نیستیم اما از دید کشورهایی مثل ژاپن،هند و یا برزیل ما همچون کره ی شمالی دیده می شویم...

و باز دوباره یک سوال تکراری به ذهن خطور میکند آیا عزت مردم مهم است و شایسته توجه و یا رفاه مردم ، در جامعه ای که نمیتوان هردو را باهم طلب کرد؟

راه حلی کوتاه/ اثری در بلند مدت

با مردم باش ،شکست و پیروزی رو در جمع تجربه کن ، ترس و پیش داوری از نگاه جمع نداشته باش
از تلقین بدبینی و مقصر دونستن خودت دست بردار
در گفتار هم سعی کن به خودت موج منفی ندی (حداقل!)
...................................................................................................................................
پ.ن: این توصیه هایی است که به من شده
جالبه خیلی حداقلیه و قرار نیست یک شبه دنیام رو تغییر بدم و بده
پس سعی میکنم که بهش فکر کنم!

فرار شیک

بعضی وقتا که بعضی چیزها باعث میشن به اینجام ،ببخشید یکم بالاتر، اره اینجام، برسه (خیلی ابهام داشت!) به خودم میگم دیگه باید برم از اینجا ...
نه واسه اینکه فک کنم اونجا کویته!
و میخوری ، میخوابی و دیگه هیچ درد و مشکلی نداری، نه...
فقط واسه این میگم برم که میخوام دیگه اینجا نباشم...

ناتوان در جلد یک روانشناس

مطلب قبلیم مربوط می شد به مواردی که از روانشانسی فهمیده بودم اونم به لطف یه مشاور روانشناس که آنقدر درباره ی مشکلاتم باهاش صحبت کردم طوری که اون رو روانی کردم اما خودم ...
همیشه قبل و بعد اینکه میرم پیشش دلم براش میسوزه چون هربار که میرم پیشش کلی  آه و ناله میکنم و از روند رو به سقوطم بهش میگم و اون اما باز دلسوزانه راه چاره میده ولی من بی تفاوت کاری برای خودم نمیکنم.
درسته که هر بار با کوله باری از غم میرم پیشش اما همیشه سعی میکنم نمک بریزم تا به زورم شده بخندونمش تا حداقل دل خودم کمی آروم بگیره.
امروز اما دو چندان دلم براش سوخت.
قبل اینکه نوبت من بشه یه زن و شوهر مراجعینش بودن،تازه 5دقیقه بیشتر نگذشته بود که وارد شده بودم که مرد از اتاق مرد بیرون اومد و من فکر کردم نوبتم شده اما بعد از این که مرد بیرون اومد زن چنان زد زیر گریه  که حتی موسیقی بی کلامی که تو اتاق انتظار میذارن که صدای مراجعین شنیده نشه نتونست صدای هق هق زن رو بپوشونه، جوری که میتونستی بفهمی مشاور هم تو آروم کردن مراجعش ناتوان یا بهتر دونسته سکوت کنه تا زن خالی بشه.
حالا من رو تصورکنید بعد از رفتن زوج محترم(طوری که زن جوری خارج شد که کسی نبینش و مرد هم سریع پول رو حساب کرد و رفت) در مقابل مشاور محترم که رو کرده به من و میگه بیا تو !!!
من اما خودم رو به بی تفاوتی زدم ... چون احساس میکردم نباید به قضیه دامن بزنم یا بهتر بگم روشم اینه که بحثی دیگر رو باز کنم و از اتفاق پیش اومده چشم پوشی کنم طوری که فضا رو عوض کنم تا کسی معذب نشه اما میدونید چیه؛ فکر میکنم کار اشتباهی کردم، اشتباه کردم خودم رو بی تفاوت به اطرافم نشون دادم چون تو چشمهای مشاورم اعصاب خرابش رو میدیدم و مدام میدیدم لبش رو میخوره اما حرفی نزدم
من چیکار میتونستم بکنم من که مشاور اون نیستم اون مشاور منه ولی باز یه چیزی تو من میگه برای هم دردی و شنیدن حتما نباید مشاور بود کافیه فرد مقابل برات مهم باشه که بود ولی من از کنارش گذشتم...
             
                              

..................................................................................................................................
پ.ن: جهت بالابردن اطلاعات عمومیتون بگم که بیشترین آمار خودکشی مشاغل مربوط به روانپزشکان و روانشناسانه

در جلد یک روانشناس

تا حالا شده سر کلاس استاد داره یه چی میگه و تو داری مینویسی، همون موقع هم بغل دستیت عقب میافته و از رو دستت تو نگاه میکنه تو هم چون اون داره نوشتنت رو میبنه هول میشی و بد خط مینویسی یا اشتباه مینویسی خط خطی میکنی و...
اگه نشده که هیچ؛ شما یک انسان نرمالید :دی
ولی اگر این اتفاق براتون افتاده این حالت رو میشه یکی از علائم ساده کمبود اعتماد به نفس دونست
نمی خواهم ادای روانشناسا رو دربیارم (که البته دارم درمیارم!) اما میخواهم مشکلی که سالیان من باهاش درگیرم رو باهاتون درمیون بذارم  البته منظورم از مشکل، جزوه خط خطی ام نیست منظورم عدم کفایت اعتماد بنفسه (جونه من اصطلاح رو داشتین؟!)
تو یه جاهایی شده که احساس میکنی جیزی از فردی که ادعای کاری رو داره کم نداری اما جرات روبرو کردن نداری!
رانندگیت افتضاحه(یعنی خدای لایی کشیدن و...) اما وقتی کسی کنارت میشینه که میگه کل فامیل رو من راننده کردم گافهای در حد خاموش کردن ماشین میدی ...
اینجور آدما یه سری خوبی دارن یه سری بدی
خوبیشون در قبال اونهایی هست که اعتماد بنفس کاذب دارن؛ اینه که اونها بیشتر به اطرفیانشون ضرر میزنن تا به خودشون اما افرادی که اعتماد بنفسشون کمه بیشتر به خودشون صدمه میزنن تا دیگران
 یکی از مشکلاتشون آدمهایی که اعتماد بنفسونشون کمه اینه که یا به انسانهای حقیر تبدیل میشن و یا حسود
...
این بحث ادامه داشت اما چون من حوصله ام سر رفت تا همین جا بسنده کردم
باشد که روی اعتماد بنفستون کارکنیدااااا
........................................................................................................................................
پ.ن1: البته لب کلامم در همون جمله ی آخر بود "...یا حقیر میشن یا حسود"

پ.ن2: راستی اینم بگم، یه سری از آدم ها رو که میبینی به خودت میگی: "این دیگه خدای اعتماد بنفسه، ببین دست به چه کارهای جسورانه ای میزنه" اما بعضی وقتا همون آدمها رو افسرده میبینی ممکنه اون فرد هم کمبود اعتماد بنفس داشته باشه و پشتوانه فکری خوبی نداشته باشه، اما اون فرد برعکس بقیه برای رهایی از موقعیتی که درگیرشه، فرار رو به جلو میکنه و دست به ریکس(!)
(ریسک)میزنه ...

یا با ما یا برو بمیر !!!

اگه حوصله خوندن متن های انتقادی رو ندارین پیشنهاد میکنم فقط متن بین>>>...<<<رو بخونید.

گذشت اون زمانها که واسه دو تا رای بیشتر یا بهتر بگم رضایت ظاهری بخشی از مردم، سخت گیری ها کم میشد و میدیدی ای وای چقدر آزادی داریم یهویی!!!
یه چند سالیه دیگه این خبرا نیست؛ تو یه این دوساله کوفتی دیگه بدتر...
اگه اهل رفتن تو شبکه های اجتماعی کفار(!) باشید میبینید که میگن باز انتخابات شد و همه چیز آزاد شده اما اونها هم دست به ساده انگاری زده اند، الان جز صداوسیمای تابلو و عقب مونده که از همه چیز عقبه حتی از نظام بالاسرش دیگه نمی تونی نمونه ای از مدارا کردن ببینی.
سالیان پیش اگه گشت ارشادی نبود که گیر بده حداقل ایست بازرسی ها و گیربازار رو تعطیل میکردن تا بعد انتخابات، اما الانه گشت ارشاد زمان انتخابات فعال تر میشه
اگه اون زمانا به ماهواره ها قبل و بعد از انتخابات کاری نداشتن، الان تو هفته انتخابات خبر از
جمع آوری دیش های ماهواره تو صدر خبرا قرار میگیره.
قدیما اگه رد صلاحیتی می شد تو بوق و کرنا نمیکردن و نمیگفتن چندهزار نفر رو رد کردیم اما الان با صراحت میگن ما خیلی ها رد کردیم چون نظری بر خلاف نظر ما داشتن و خیلی ها رو هم با اکراه پذیرفتیم.
اون زمانا اگه مراعات میشد دوم خردادی ها رو منتقد میدونستند و مردم رو معترض به جزیی از نظام؛ الان همون ها رو فتنه گر و همون مردم رو ضد نظام و شهروند صهیونیست میدونن

حالا به نظرتون این جریان خوبه یا نه؟
>>>  اینکه نظام میگه اونا که از دست رفتن ، حداقل اون کسایی که طرفدار ما هستن رو نگه داریم و اونها رو دیگه با این حفظ ظاهر الکی ناامید نکنیم؛ حرکت جالبیه؟

اینکه نظام دست از مصلحت اندیشی برداشته یا بهتر بگم دست از ریا و آزاد اندیشی مصلحتی برداشته و قبول کرده جامعه رو به دو قطب سیاه و سفید تبدیل کنه؛ درسته؟

جوابش ساده است :
برای قشری که انقلابی فکر میکنه این روش عالیه (تفکر انقلابی از سوی هر دو طرف قضیه منظورمه)
اما برای قشری که به دنبال تعامله، خیر اشتباهه  <<<