روایتی درخور ِ این ایام(رمضان 91)
این روزها که اگر انسان بودن خودت را پذیرفته باشی و به نوعی با آناتومی و طبیعت ارگانیک بدن خودت کنارآمده باشی و در همین راستا قصد تغذیه ای هرچند خارج از اصول متعادل طبیعی بدن، یعنی بلعیدن یک کیک کارخانه ای که خود در بسته بندی به سان هسته ای در اتم است و احتمالا پاکتی آبمیوه هرچند غیرطبیعی که به قولی صد در صد طبیعی از آن یاد شده، بکنی ؛ تیرهاست که در اولین اصابت وجدان نداشته ات را از توپخانه ی آشفته ناخودآگاهت هدف میگرند و سپس تیرگی هاست که آگاهی ات بر سر راه چشمانت در مسیر چشمان بغل دستی ات مینهد.
در همین روزهاست که اگر خویشتن خویش را نیمی انسان و نیمی روح پذیرفته باشی و از روی منطقت راهی جز ارجاع محموله امانتی(روحت) به دست صاحبش(خدایت) در بهشت رضوانش نبینی و در این مسیر از جهنم نمودن دنیای خودت هم ابائی نداشته باشی ؛ میبایست جمع استهلاک ارگانهای بدنت در جهنم ِ تشنگی و گرسنگی شانزده ساعته ی این روزها را در دفتر تنخواهت یادداشت نموده تا در محشر کبری، بی سند ِ مثبته پیش صاحب ِ حساب و کتابت نروی.
اما هستند کسانی که خود را نه انسان و نه روح بلکه شیطان عظیمی یافته اند و چون از بهشت رانده شده و از جهنم درمانده ،به پاس قدردانی این مهم؛ عزم بر جهنم نمودن دنیای دیگران را سرلوحه تحرکات این جهانی ِ خود(که به اشتباه زندگی گویند) قرار داده اند.
یکی از اینها را امروز در صف طویل نانوایی سنگکی دیدم. ایستادن در صفی که گویی مسلمین ،علی الخصوص از نوع شیعی در این ایام آن را از نوع ایستادن در صف بهشت میدانند.
ایستاده در پشت سر ِ مرد بلند قامت ریشویی که از لحاظ ظاهر بی شباهت به سرکرده های بسیجی نمینمود، در فکر ِ شاطر پیر و فرتوتی بودم که پای تنور ایستاده، عرق از سر و پیشانی اش خمیر ِ نان ِ مردم را جلایی داده،متبرک مینمود و شک داشتم که پیرمردی چنین از کار افتاده توان ِ روزه گرفتن در شرایطی هولناکتر از هولوکاست را داشته باشد.
اما وقتی پیرمرد را در حال نوشیدن آب از لیوانی که از زردی خمیرهای چسبیده به دورش چیزی شبیه به نان بستنی شده بود دیدم، خیالم از این باب راحتتر شده،دلسوزی ام برای او کمتر شد.
اما این صحنه برای آخوند ِ جوان و ریش حنایی تازه به دوران رسیده ای که پشت سر من ایستاده بود و از چهره اش مینمود از آنهایی باشد که "بدایة" پاس نکرده "نهایت" را کشف نموده؛ خوش نیامده،سنگ ِ منبر رفتن و نصیحت ِ پیرمردی که جای نه پدر بلکه پدرجد ِ او را داشت گذاشته و با لحنی حق به جانب افاضه فرمود:
"حاج آقای شاطر هیچ میدونید اینکار شما گناه داره.شما با این سنتون نباید جلوی کسایی که روزه دارن اینطور آب بخورید."
پیرمرد که با یک دست چوب مخصوص حرفه شاطر ها را در جای خودش قرار میداد و با دست دیگر عرق را از پیشانی خود به زمین میپاشید با نگاهی ناتوان در چشمان آخوند مِن مِن کرده و کلماتی بر زبان راند که محتوایش نه به من و نه به آخوند رسید اما هر چه بود باعث خنده ملیحی از جانب دو نفری که به شاطر نزدیکتر بودند شد.
آخوند خود را نباخت و اینبار با صدایی رساتر و قاطعانه تر گفت:
"روایت از حضرت علی داریم که اگه میخواهید روز َتون رو بخورید سی کیلومتر از شهر خارج بشید و روز َتون رو در جای خلوتی بخورید و به شهرتون برگردید ولی شما با این روزه خوری علنی تون گناه کردید.اصلا میدونستید روزه خواری علنی جرمه؟!من میتونم شکایت کنم."
پیرمرد که چهره در هم کشیده بود و نگاهی عصبی به آخوند می انداخت و از حرکت لبانش پیدا بود که "لا الله الا اله" را ورد زبان کرده اینبار عنان از کف داده با لحنی عصبی گفت:
"...آی جوون بس کن،زورت به من ِ پیرمرد رسیده ؟ ... من نمیتونم روزه بگیرم ، مریضم ، و الا صدتا مثل تو باید پشت من نماز بخونند...اینکه یه عمامه رو سرت گذاشتی و یه عبا تنت کردی دلیل نمیشه هر طور دلت بخواد با مردم حرف بزنی...خجالت بکش."
جمعیت حاضر در صف هم با حرکت سر و بله گفتن هاشان گفته های پیرمرد را تایید کرده و عرصه را هر چه بیشتر برای آخوند تنگتر مینمودند.اما آخوند کم نیاورد و اینبار افکارش را از پس ِ پیچ و خم عمامه اش بیرون ریخته گریزی به عصر مدرن زد:
"...بیخود نبود که آقا از خوارج زمانه میگفت.با این مردم نادان و خدانشناس حالا حالا ها آقا باید غریب باشه مثل علی..."
با این گفته حس کردم اوضاع خرابتر از پیش میشود.برای تصدیق پیش بینی ام شاطر را دیدم که گویی خونش به جوش آمده باشد با عصبانیت پیش آمد و با صدای بلند رو به آخوند فریاد کشید :
"...نون نداریم آقا..نون نداریم...برو..."
در اثناء ِ بیرون انداختن آخوند از نانوایی بود که مرد بلند قامت ریشویی که جلوی من در صف ایستاده بود از صف بیرون زد و دست شاطر را گرفته به خود نزدیک کرد و بوسید.
این حرکت بیش از آنکه برای شاطر بهت آور و عجیب باشد ، آخوند را مجبور کرد که عقب عقب از نانوایی خارج شده راهِ آمد ِ خویش را پی گرفته از مهلکه فرار کند .
شاطر که همچنان بهت زده ی حرکت مرد ریشو بود با لحنی محبت آمیز طوری که انگار قبلترها مرد را میشناخته رو به او گفت:
"حاج ممد، این چه کاری بود؟؟..."
مرد که اکنون پیدا بود پای چپش لنگ میزند به سختی از حالت خمیده به ایستاده رسید و بعد از نگاهی غمگین به جماعت حاضر در صف آرام آرام و با لحنی متین گفت:
"....یکی از بچه ها درست قبل از اعزام برای عملیات به شوخی بهم گفت اگه شهید شدم؛لابد دلم میخواسته شهید بشم به بابام چه که بره پس فردا پول بگیره عشق و حال ببره...بیخود و بی جهت هم به اسم این آقا و اون آقا در نکنید...اینجا شهید نشیم خودشون شهیدمون میکنن...مثل این تازه مسلمون شده هام حرف از حجاب خواهرم و حجاب برادرم نزنید اصلا مگه خودت خار و مادر نداری..."
پیرمرد که اشک توی چشماش جمع شده بود با صدای لرزانی پرسید:
"شهید شد؟!"
مرد که از پسربچه ی بغل دست شاطر نانش را میگرفت و لبخندی به لب داشت با حالتی تمسخرآمیز گفت:
"نه.........."
نزدیک در نانوایی بود که برگشت تا به نگاه ادامه دار و بهت زده پیرمرد پایان دهد:
"ولی تو عملیات بعدی شهید شد..."
و راهش را کشید و رفت.


چشمها را باید شست