بسم الله الرحمن الرحیم
داود: می گی چکارش کنم؟به مولا دنیام شده مثل آخرت یزید
ورشکستگی می فهمی یعنی چی؟من که تا دیروز دو تا خونه داشتم وکلی پس انداز،حالا دیویست میلیون بدهکارم و اجاره نشین با یه کارخونه ی تعطیل
یاکی: خب ماشینتو بفروش یکم سروسامون بگیری،بالاخره آدم بدهکار ماشین خارجی به کارش نمیاد
داود: چی می گی یاکی جان،هرچی از دزد مونده بود،رمال بار زد برد
یاکی: یعنی چی؟
داوود: مجبور شدم بفروشم برای سود اقساط وام،باور کن نزول می کردم حلال تر بود،آخه یکی نیست بگه وام بانک با بیست درصد سود حلال تره یا نزول هفت درصد!!!تازه باید پنج درصد هم مالیات سال جدید رو بدم برای چی؟برای یه کارخونه ی بدون کاگر و مواد اولیه
یاکی: چقدر بهت گفتم اینقدر لگد به گور حاتم نزن،این خسیس بازیا به تو نمیاد،یادته؟
داود: یاکی جان یه حرفی می زنیا،من می گم از روزی که راه واردات مواد اولیه از آلمان بسته شد،اینطور بدبخت شدم،اونوقت تو می گی دست تو کفن حاتم کردم
یاکی: من فقط گفتم بهش لگد زدی
داود: خب چه فرقی داره.مث این می مونه که حساب بانکیت رو هک کنن بعد پول برندارن اما همیشه بدونن اسم همه کس و کارت چیه و کجان و تو چقد داری
یاکی: من که متوجه منظورت نشدم
داود: مهم نیست خودمم این روزا زیاد متوجه نیستم،مثلا دیروز نرخ بیکاری رو از تلویزیون یه رقمی شنیدم،با خودم گفتم یه گوشت مشکل نداشت که اون هم شکر خدا...
داشتم می گفتم،باورت نمی شه کار به جایی رسیده که این آقای برقعی با اون اجناس شیفته شوفتش شده بزرگ شهرک صنعتی.تا منو می بینه لباش مث سنگ آسیاب می جنبه و آرد متلک می ریزه بیرون.
فکر می کنی چرا؟چون ایشون با جنس بنجل داخلی کار می کرده ولی ما تو فکر کیفیت بودیم،غافل از تحریم.
یاکی: خب اشکالی نداره،دوباره شروع می کنی،برو حداقل گدایی کن که تو این روزا دستت جلوی مردم دراز نشه
چند سال پیش در کتاب پیامبر جبران٬در فصل کار به جمله ای برخوردم که نویسنده از زبان یک کارگر بیان می کرد٬
کار تجسم عشق است:اینروزها هم که ایام فاطمیه را پشت سر گذاشتیم٬کار ما همین تجسم عشق بود
عشق به چیزی در انتهای چاه تاریک و گاه سرد انسانیتمان٬یعنی:محبت
خیلی دلم می خواست اینروزا شیراز می بودم تا از بوی نارنج که می پیچه میون کوچه ها وآدم ها لذت ببرم،اما چه کنیم که نیستم
این هفته با خان عمو جان تلفنی صحبت کردم(بعد از حدود دو سال)
این عموی من خیلی انسان خاصیه ،از وقتی به یاد دارم همه در موردش می گفتند:یک آدم مغرور بدون هیچ عاطفه ای.بعضی هم از اخلاقیاتش صحبت می کردند،از عادت های جالب و منحصربه فردش،اینکه هربارسر زمینهاش حاضر می شده همه از ترسش به لرزه می افتادند،با قدی بلند و چکمه های چرم بایک چوب تراشیده،انگار هرچه قدر خوبی و خوش اخلاقی در قلب خان های قبلی(اجداد)بوده رو جمع کردند و با یک قلم سیاهش کردند،آندون قلب رو گذاشتند توی بدن عموجان ما.البته در کل همه ی پسر های بابابزرگ ما یه جورایی خاص بودند که بعدا در موردشون می نویسم.
داشتم می گفتم،دیگر خبری از آن صدای محکم قدیم با مایه ی غرور نمانده بود،با این وجود که مردیست بی عاطفه ولی در دلم و در گوشه ای از گوشه های قلبم ندایی به اسم دلتنگی به گوشم رسید،دلتنگی برای پیرمردی لجوج که سالهاست در جایی به نام آخر دنیا زندگی می کند و قصدی نیز برای بازگشت ندارد.
یا حق
یاکیYuckyboy