هوالطاهر----متنفرم

بسم الله الرحمن الرحیم

می خواهم بنویسم،از تنفر

بله متنفرم

از مردان و زنان شهوتران اطرافم

از مردانی که زن را وسیله ی ارضاء حیوانیت خود می دانند،از خنده هاشان متنفرم

از قهقهه هاشان بیزارم

دستم سست می شود وقتی به آنان دست می دهم

حس می کنم دستانم بوی شهوت گرفته است

بوی کثیف شهوت

متنفرم از نگاه های شهوانی زنانه،متنفرم از لبخند های ملیح،از عشوه های شهوتناک و تاریک

متنفرم،متنفر از هوای عفن آلود این روزها،این هوا مرا ضعیف می کند،غم بزرگی در دلم نشسته است،گوشه ی قلبم،پیرمردی نشسته است که صدایم می کند:های پسرک خوش خیال من

انگشت ها سست می شوند،قلم کمرنگ می نویسد،اشکها مجال نوشتن نمی دهد،بوی شهوت اطرافیان راه گلویم را بسته و صدای خنده هاشان گوشم را کر کرده

و تمام شد،تمام شد

پسر مزخرف

تابعد

هوالحق----قدر آیینه بدانیم چو هست...

بسم الله الرحمن الرحیم

اصلا نمی دونم چطور شروع کنم،مثل همیشه

راستیتش به هیچ وجه حال و روز خوبی ندارم.مطمئنم اگر شما هم بودید همینطور می شد

آدم دو تا دوست خیلی قدیمی و محرم راز داشته باشه و درد اونها دردش نباشه؟

دیروز مادر صمیمی ترین دوستم(مهدی عزیز)در یک تصادف رانندگی پر کشید و رفت.ساعت۱۹بود که به بیمارستان علی ابن ابی طالب(ع)رسیدم جلوی بخش مهدی ایستاده بود و داشت آروم آروم با خالش صحبت می کرد دستم رو روی شونش گذاشتم و مهدی چرخید.

انگار منتظر یک بهونه بود تا بغضش بترکه.من هم قادر به کنترل خودم نبودم و ناگاه حس کردم زانو ها طاقت نگه داشتن من رو ندارند.

حالا مهدی رو می شه آروم کرد

اما با روح اله چه کنم که هزاران کیلومتر دور تر از ایران به دردی بی درمان مبتلا شده

وقتی جویای حالش شدم،گفت این اواخر حتی قادر به قورت دادن خوراکی ها و نوشیدنی جات نیست

همه ی اینها یک طرف خون بالا آوردن یک طرف

نمی دونم غیر از دعا چه کاری از دستم بر میاد،امروز داخل لغتنامه گشتم و کلمه ی استیصال رو پیدا کردم و صداش کردم:

حالا معنیت رو متوجه شدم،با تک تک حروف از الف تا لام لمست کردم،لمس

باید منتظر بمونم

خانواده می گن باید منتظر خبرهای به مراتب بدتر از بیرمنگام باشم

گرچه خودم هم خیلی سر حال نیستم قلب و معده(از دیروز)با هم علیه من تبانی کرده اند

پاسخ کامنت ها رو هم سر فرصت می دهم اگر عمری بود

التماس دعا    


تو چشنفتی به جز بانگ خروس و خر

در این دهکور دور افتاده از معبر؟

چنین غمگین و هایاهای

کدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟

اگر دوریم،اگر نزدیک

بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک

روان شاد ثالث

 

هوالقدیم----لطیف زیستن2

بسم الله الرحمن الرحیم

پرده ی دوم

دست های پر از زخم و تاول آن زن افسار نگاهم رو سفت چسبیده بود و قصد ول کردن هم نداشت،بی نوا از سر ظهر تا دم غروب لباس می شسته.

با دست خالی و آب سرد

کم کم تونستم نگاهم رو از دستای زن آزاد کنم،کمی سرم رو چرخوندم و به اطراف نگاه کردم

یه خونه ی درب و داغون در آغوش آل (آت)و آشغال ها

یه جمعیت بیس سی نفری،تو یه فضای خاکی و کثیف و البته محدود

نمی دونم چندتا خانواده بودند اما،این به ظاهر خونه پر بود از بچه های قدونیم قد که کارشون هم زدن زباله های خیابوناست.بزرگتر ها هم یه گاری دنبال خودشون راه میندازن تا مگر کمی ضایعه ی نون و...به پستشون بخوره.زن ها هم یا تو زمین های اطراف کار می کنند یا داخل شهر کلفتی

خلاصه تو زندگی این خانواده ی نافامیل اثری از لطیف بودن و لطیف زیستن ندیدم

امروز قرار شد بچه های دانشگاه پول رو پول بذارند بلکه یه ماشین لباسشویی برای این خونه بخریم

 

اینجا ایران است،زاغه های اطراف جمکران،محله ی پاکستانی ها


پرده ی سوم

شارجه جای کوچیک و شیکیه و اگه یه کم پول خرج کنی،می تونی کلی خاطره ی خوب برای خودت بخری،منم که چن وقتی هس اینجام،بدک نیست می گذره.

امیر درحال ادامه ی همین روال بود و بدون مکث حرف می زد،من هم محض احترام سری تکون می دادم که بگم:بله بله متوجهم

سر جنبان به اطراف هم نگاه می کردم مگر نکته ی جالبی غیر از ساختمان ها و ماشین های شیک پیدا کنم،همین طور که بن مدفع رو گز می کردیم یه دفه نگام افتاد به گوشه ی خیابون روبرو....

یه جوون که حالت ثابتی نداشت و معلوم بود زیادی نوشیده در حال تقلید صدای جناب الاغ بود،دقیق تر که شدم سریع شناختمش

آره مصطفی بود،پسر آقای .......همینطور اَراَر می کرد و بالا می آورد،معلوم بود سختگیری های حاجی کار دستش داده

مصطفی پسری بود در ظاهر متدین ولی در باطن.....

چند باری هم به من پیشنهاد داده بود چند روزی بریم آذربایجان تفریح اما من قبول نکردم،حیف که کارای پدرش لطافت رو از زندگی این پسر گرفت و مجبورش کرد تا به این وادی برسه

امیر هنوز داشت حرف می زد و ما از مصطفی دور و دورتر می شدیم

در اون لحظه آرزو کردم ای کاش

کسی متوجه هویت مصطفی تو امارات نشه .و افسوس خوردم به حال جوانانی که به خاطر یک سری دلایل بیهوده به این تنگنا رسیده اند

دلایلی که من می دانم شما نیز می دانید

ادامه دارد


     بهترین سیاست حقیقت است       سروانتس

یاکی

تابعد

 

هوالفالق----لطیف زیستن(1)

بسم الله الرحمن الرحیم

خیلی از ما آدم ها فقط در ظاهر زنده ایم،در ظاهر زندگی می کنیم  و در ظاهر می میریم

اجازه بده با نمایی دیگر ادامه بدهم

بیا کمی صعود کنیم،بالاتر برویم تا از آنجا نگاه کنیم

نگاه کنیم

به مردم،به مردمی که در راس مثلث بدون ضلع ذهنشان فقط و فقط به خودشان فکر می کنند

فقط و فقط

بیا تا از روی این تفکر مرگ آور بی عاطفگی بپریم و جست بزنیم آنسمت این رود که مدتهاست سنگ ها از وجودش سنگرود ساخته اند

بیا تا برویم به سمت بی رنگی و بی نیرنگی،شاید

شاید آسوده شویم از دست این آدم های قرط و غراب و در ظاهر زنده

شاید یاد بگیریم ملایم باشیم،پس بیا،

بیا و دستانت را به من بده و به تماشا بنشین


پرده ی اول

فرودگاه تایلند شلوغ تر از اونی بود که تصور می کردیم،اما نکته ای که ما رو بیشتر آزار می داد طرز نگاه ماموران حفاظت فرودگاه نسبت به خودمان بود

هرچه قدر به ذهنم فشار آوردم که چرا در این فرودگاه بزرگ دریچه ی کوچک چشمان مردم نسبت به ما ریزتر از قبل شده متوجه نشدم،از همراه تایلندیمون پرسیدم:چرا اینقدر نسبت به ما حساسیت به خرج می دهند؟

با همون لهجه ی بانمک انگلیسی که گاه با تپق هایی همراه بود گفت:مگه نمی دونید،تو تایلند مردم نسبت به کسانی که از ایران میان،نظر بدی پیدا کردند

_آخه چرا؟

--چون خیلی از مسافرانی که وارد بانکوک می شن همراه خودشون و بیشتر داخل شکمشون مواد مخدر حمل می کنند و......

نکته های جالبی گفت:گفت که الان حدود500ایرانی به همین جرم داخل زندان و درحال حبس کشیدن هستند و دلیلش هم طمع آنها برای یک پول بزرگ.

می گفت توی پاتایا مواد خیلی خریدار داره و در آخر اظهار تعجب کرد،تعجب از نحوه ی عبور این مواد ها از داخل فرودگاه های ایران با وجود قدرت بالای امنیتی و اینکه چطور ماموران تایلندی متوجه این نکته می شوند ولی  در ایران٬نه

من ولی می دانستم و همینطور شما

ادامه دارد


گاهی وقتها اینقدر وقت کم میاری که دلت می خواد روزها چند ده ساعت طول بکشه تا بتونی کارت رو انجام بدی این همون وضعیتیه که من اینروزها آرزوش رو دارم اما همه می دونیم که امکان پذیر نیست.امکان اینکه در یک روز 48ساعته مشغول انجام کار بشی و شب هنگام خشنود از روزی که پشت سر گذاشتی دست به قلم بشوی.دست به قلم بشوی تا مگر زیر سایه ی قلمت کمی فرصت نشستن و استراحت پیدا کنی

نمایشگاه کتاب هم تمام شد،نمایشگاهی که با وجود علاقه ام به کتاب به هیچ کدام از دوستانم توصیه نمی کنم،به نظرم اگر اسمش را می گذاشتند نمایشگاه کمک درسی و کنکور بهتر بود.و البته میعاد گاه عاشقان.

ما که بخیل نیستیم ان شاا... خدا همه ی جوونا رو به حاجتشون برسونه حتی اگر تحت نام نمایشگاه کتاب باشه.(امسال هم نرفتم)

لطفا کلیک کنید

تابعد

یاکی

 

هوالکریم----بازاردین فروش

بسم الله الرحمن الرحیم

داود:    می گی چکارش کنم؟به مولا دنیام شده مثل آخرت یزید

ورشکستگی می فهمی یعنی چی؟من که تا دیروز دو تا خونه داشتم وکلی پس انداز،حالا دیویست میلیون بدهکارم و اجاره نشین با یه کارخونه ی تعطیل

یاکی:    خب ماشینتو بفروش یکم سروسامون بگیری،بالاخره آدم بدهکار ماشین خارجی به کارش نمیاد

داود:    چی می گی یاکی جان،هرچی از دزد مونده بود،رمال بار زد برد

یاکی:    یعنی چی؟

داوود:    مجبور شدم بفروشم برای سود اقساط وام،باور کن نزول می کردم حلال تر بود،آخه یکی نیست بگه وام بانک با بیست درصد سود حلال تره یا نزول هفت درصد!!!تازه باید پنج درصد هم مالیات سال جدید رو بدم برای چی؟برای یه کارخونه ی بدون کاگر و مواد اولیه

یاکی:    چقدر بهت گفتم اینقدر لگد به گور حاتم نزن،این خسیس بازیا به تو نمیاد،یادته؟

داود:    یاکی جان یه حرفی می زنیا،من می گم از روزی که راه واردات مواد اولیه از آلمان بسته شد،اینطور بدبخت شدم،اونوقت تو می گی دست تو کفن حاتم کردم

یاکی:    من فقط گفتم بهش لگد زدی

داود:    خب چه فرقی داره.مث این می مونه که حساب بانکیت رو هک کنن بعد پول برندارن اما همیشه بدونن اسم همه کس و کارت چیه و کجان و تو چقد داری

یاکی:    من که متوجه منظورت نشدم

داود:    مهم نیست خودمم این روزا زیاد متوجه نیستم،مثلا دیروز نرخ بیکاری رو از تلویزیون یه رقمی شنیدم،با خودم گفتم یه گوشت مشکل نداشت که اون هم شکر خدا...

داشتم می گفتم،باورت نمی شه کار به جایی رسیده که این آقای برقعی با اون اجناس شیفته شوفتش شده بزرگ شهرک صنعتی.تا منو می بینه لباش مث سنگ آسیاب می جنبه و آرد متلک می ریزه بیرون.

فکر می کنی چرا؟چون ایشون با جنس بنجل داخلی کار می کرده ولی ما تو فکر کیفیت بودیم،غافل از تحریم.

یاکی:    خب اشکالی نداره،دوباره شروع می کنی،برو حداقل گدایی کن که تو این روزا دستت جلوی مردم دراز نشه


چند سال پیش در کتاب پیامبر جبران٬در فصل کار به جمله ای برخوردم که نویسنده از زبان یک کارگر بیان می کرد٬

کار تجسم عشق است:اینروزها هم که ایام فاطمیه را پشت سر گذاشتیم٬کار ما همین تجسم عشق بود

عشق به چیزی در انتهای چاه تاریک و گاه سرد انسانیتمان٬یعنی:محبت

خیلی دلم می خواست اینروزا شیراز می بودم تا از بوی نارنج که می پیچه میون کوچه ها وآدم ها لذت ببرم،اما چه کنیم که نیستم

این هفته با خان عمو جان تلفنی صحبت کردم(بعد از حدود دو سال)

این عموی من خیلی انسان خاصیه ،از وقتی به یاد دارم همه در موردش می گفتند:یک آدم مغرور بدون هیچ عاطفه ای.بعضی هم از اخلاقیاتش صحبت می کردند،از عادت های جالب و منحصربه فردش،اینکه هربارسر زمینهاش حاضر می شده همه از ترسش به لرزه می افتادند،با قدی بلند و چکمه های چرم بایک چوب تراشیده،انگار هرچه قدر خوبی و خوش اخلاقی در قلب خان های قبلی(اجداد)بوده رو جمع کردند و با یک قلم سیاهش کردند،آندون قلب رو گذاشتند توی بدن عموجان ما.البته در کل همه ی پسر های بابابزرگ ما یه جورایی خاص بودند که بعدا در موردشون می نویسم.

داشتم می گفتم،دیگر خبری از آن صدای محکم قدیم با مایه ی غرور نمانده بود،با این وجود که مردیست بی عاطفه ولی در دلم و در گوشه ای از گوشه های قلبم ندایی به اسم دلتنگی به گوشم رسید،دلتنگی برای پیرمردی لجوج که سالهاست در جایی به نام آخر دنیا زندگی می کند و قصدی نیز برای بازگشت ندارد.

یا حق

یاکیYuckyboy

هوالباسط----تاجری اره برقی آورد,پای یک منظره را امضا کرد

بسم الله الرحمن الرحیم

حرف نزن حرف مرا گوش کن

عشق گناه است،فراموش کن

آتش افروخته در سینه را،

فکر نکن یکسره خاموش کن

چاره ای از جنس خودش چاره کن

فکر بدی کردن و پاپوش کن

صبر نکن،حرف دلت را بزن

مثل خودش آینه مخدوش کن

بغض گرفته ست نگاه تو را

حرف نزن،حرف مرا گوش کن

قضاوت با شما


نمی دونم از کجا و از چه چیزی شروع کنم؟

از این حس عجیب که در درونم در حال بزرگ شدنه

یا از این دوراهی روبرو

نمی دونم از چی بنویسم؟یعنی می دونم اما نمی تونم

گاهی به خودم می گم اگر یک روز بخواهم فقط یک شرح ساده از مشاهدات سطحیم رو بنویسم،

بدون شک به سیاه نمایی از سوی دوستان متهم خواهم شد،به خصوص که همین چند روز پیش سالروز خودکشی صادق هدایت بود که بعضی به پوچ گرایی متهمش می کردند.مثالشان هم بوف کور.

از اون حس عجیب می گفتم:

لطفا اشتباه نکنید اون حس احیانا عشق نیست

باید بر افکارم دست بکشید تا لطافت و گاه زبریش را حس کنید،تا ببینید چها می بینم و چها می کشم

گاهی از اینکه قادر نیستم این حس رو بروز بدهم کلافه می شوم

باید زمانی بگذره و این حس بزرگتر بشود،تا آنروز صبر کنید تا روزی که این کودک یا غده ی احساسات من بالغ شود،پس تا آن روز صبر کنید

راستی از دوستان قدیمی یک سوالی دارم که ازشان خواهم پرسید،یعنی یک راهنمایی نیاز دارم.

تابعد

yuckyboy

یازهرا

 

هوالسمیع----پند پسرانه

بسم الله الرحمن الرحیم

پدر به پسر چهار ساله اش نگاهی انداخت و با لحنی پر از غرور که نشانه ای بود از فضل و کمال زیاد پدر٬

گفت:محمود جان اون پسره رو می بینی اونور خیابون؟

محمود:کدوم؟

پدر:همون پسره که تو دستاش گُله٬هم قد خودتم هس.

می بینی اون چیزا رو تودستش؟می بینی کتونیاش چقد گلی و کثیفه؟می بینی آفتاب صورتشو مث لبو قرمز کرده؟

می بینی آستین لباسش چقد کوتاه؟بیچاره از خجالتش هی با نوک انگشتاش آستینشو پایین می کشه.

محمود:آره بابایی دیدمش.

پدر:خب پسرم٬اینا همه نشونه های فقرن

پس تو که الان تو راحتی هستی باید درس بخونی تا یه روزی رئیس بشی و همه ی فقیرا رو سیر کنی.

محمود سرش را تکانی داد و بعد از چند ثانیه:

محمود:بابا بابا اون آقاهه رو می بینی تو او ماشین گندهه

آخی بیچاره چقد آستینش کوتاس

فک کنم خیلی فقیره

پدر:کدوم پسرم؟

محمود:همون که یه ساعت زرد دستشه و داره اون پسره رو که گفتی کتک می زنه

می بینی بابا چقد فقیر زیاد شده


سال جدید کم کم داره خودش رو پیدا می کنه ولی تا بیاد خودش رو گرم کنه باید تعویض بشه

سالی که قراره مهم ترین اتفاق و تحول زندگیم تا امروز در آن شکل بگیره

و ای کاش که شکل بگیره

                        

         یاکی(yucky)

تابعد    

هوالعزیز----صدا,صدای خداست

بسم الله الرحمن الرحیم

دیروز بهار رو دیدم٬با دستهایی خاکی

خدا بیامرزه باباجون می گفت:دستای بهار سبزه

فکر کنم این چند ماه همش بین درختای خشکیده خاک بازی می کرده

همش نگران بودم چرا امسال بهار اومد ولی هنوز ننه سرما نرفته نکنه امسال بیدار بمونه و عمو نوروز رو ببینه

(البته این نکته رو هم داخل پرانتز بگم که هر کس هم جای ننه سرما بود و یکبار روزنامه اقتصادی داخلی می خوند خواب از سرش می پرید)

جدای از همه این بحث ها سالی مملو از شادی و نشاط برای همه آرزو می کنیم

امسال وقتی سال تحویل شد و زمان تبریکات مرسوم و معمول...

همه ی اعضای خانواده رو محکم تر در بغل گرفته بودم آخه خیلی از دوری ها بیزارم

نسبت به سال گذشته یک نفر دیگه هم از ما کم شده بود یعنی داداش جان که چند ماهی هست نیست٬فقط ارتباط ما محدود شده به یک تلفن و گاهی اینترنت

معلوم نیست سال دیگه این جمع کجان و چند نفر بهش اضافه خواهد شد

ولی امیدوارم تمام این جمع ها هر کجای این دنیا که هستند شاد و پیروز باشد

روح مارا حق زسویی می کشد٬شیطان زسویی

                       عقل روشن بین ز یک سو٬نفس نافرمان زسویی       مهدی سهیلی


 

از تمامی عزیزانی که در دو مطلب اخیر یا هر مطلبی لطف می کنند و پیام می دهند ولی من در پاسخ دیر می نمایم صمیمانه معذرت می خواهم

این تصویر تقدیم به شما خوبان که مثالتان فقط در برابر آیینه یافتنیست

در آیینه ببینید

با سپاس پرخضوع

یاکی(Yucky)  

هوالقاضی----سیمین دانشور خداحافظ خداحافظ سو و شون

بسم الله الرحمن الرحیم

چندی پیش سیمین دانشور عزیز هم:

ترک هجران سرای فانی کرد

  روی در وصل جاودانی کرد       (جامی)

یادش بخیر،یا بهتر بگویم:یادت به خیر

یادت به خیر باد،که شب های سرد دی ماه با دنبال کردن جملات سو و شون شما به خواب می رفتم و چه ماجرایی بود؟!طولانی،اما شیرین

این روزها که سیمین نیست،دوباره مرده خوارها گرد هم آمده اند و برای اینکه گرسنه نمانند چنگی یا نوکی بر پیکر فرهنگی مان می زنند،

این بادبرک(بادبادک)صفتان،با آن مدایح بی آبروی آبدارشان.

جلال آل احمد خوب گفته بود که در ایران هرچه قدر بگردیم دو گروه مردم بیشترپیدا نمی کنیم یکی زنده ی خوب و دیگری مرده ی بد(البته این جمله را نوعی نظریه به حساب نیاورید)

جالب اینکه خیلی ها هنوز از زنده بودن سیمین متعجب می شوند و با تعجب می پرسند:مگه ایشون چند سال پیش....؟

از اینکه در وبلاگم تقویم مرگ بزرگان باشم خوشنود نیستم کاش می شد تولد بک بزرگ را پیش پیش خبرداد و به جای تسلیت تبریک گفت.

حرف از ادبیات شد،گفتم چند صفحه ای از کتاب اسلام کاظمیه که سال پیش از دست یک مرد فقیر که قصد به آتش انداختنش را داشت(به منظور گرم شدن) خریدم،را برایتان قرار بدهم.اسلام کاظمیه چند سال پیش در پاریس خودکشی کرد.

بعضی از کتاب ها جدای ازماجراهایی که درونشان است،داستان هایی قبل و بعد از خریدشان نیز دارند که گاه از ماجرای کتاب مهیج تر است .


با دوستان:

چهارشنبه ی آخر سال هم رسید،فقط مراقب باشیم آداب و رسوم رو به شکل واقعی اجرا کنیم .به دور از هرگونه رفتار آنارشیسمی یا وندالیسمی

اگر برایمان مقدور بود که با بزرگترها دور آتشی امن بنشینیم و شعر های مربوطه رو بخونیم(در کنارش)برای همنوعانمان هم دعا کنیم و دعا کنیم که این زردی و فسردگی مردم جهان با سرخی و سرزندگی آتش جابه جا شود

من که اینشب ها تا دیر وقت در شرکت مشغول جمع و جور کردن پرونده ها هستم تا با خیال راحت تعطیلات رو پشت سر بگذارم،

اگر بگذارند.

حتی اینقدر وقتم رو پر کرده که چند هفته ای هست نتونستم تحقیقاتم رو روی کتابم ادامه بدهم و در عمل چیزی ننوشتم می ترسم عاقبت این کتاب ما به عاقبت کتاب کوچه استاد شاملو پیوند بخوره یعنی بمیرم و چاپ نبینم.حتی نتونستم صفحه ای از کتاب هایی که به اتاقم در شرکت منتقل کردم بخونم.

امیدوارم نوروز بعدی این بیت از سلامان وابسال جامی در دهان مردم بچرخد که:

روز،هفته،هفته شد مه،ماه سال

ماه و سالی خالی از رنج و ملال

البته این بیت رو با نوع برداشت من بخوانید

راستی دخترک رو که در پست قبل گفتم یافتیم(بیمارستان کامکار)خوشبختانه بعد از چند روزی به هوش آمده بود و در ظاهر فقط سرش شکسته بود

تا بعد

یاکی

 

هوالظاهر----ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

بسم الله الرحمن الرحیم

شنبه هنگام غروب واقف بر یک تصادف بودم

یک دختر جوان با یک اتوبوس در حال حرکت که البته آرام حرکت می کرد،برخورد کرد.

دخترک اما،

نقش زمین شد

بعد از چند ثانیه،زمین از گرمای خون دخترک به خود آمد

مردم اما!!!!.....

همانطور نگاه می کردند،بدون هیچ واکنشی

فقط گاه گاه افرادی از روی انسانیت ظاهری یک آه سرد می کشیدند و اگر کمی هم بیشتر ناراحت می شدند یک بیچاره دخترک هم به دیگری می گفتند.

به سمت دختر جوان رفتم

حالا دیگر کف زمین مملو از خون بود

راننده اتوبوس هنوز شوکه بود و مانند مجسمه ابولهول در جایش مانده بود(بی نوا مقصر هم نبود)

هر قدر صدا زدم یه مسلمون بیاد کمک کنه ...

غیر از یک روحانی هیچ کس جلو نیامد اون پیر مرد هم که کاری از دستش برنمی آمد

حتی یک نفرهم به خودش زحمت نداد تلفن همراهش را از جیبش بیرون بیاورد

خودم تماس گرفتم،عجیب بود که آمبولانس کمتر از5دقیقه رسید و دختر جوان را منتقل کرد.

از شنبه در این فکر غوطه ورم چرا مردمی که تا جمعه برای آمریکا واسرائیل از فرط ضربات پیاپی مشت و لگد و سیلی،یک دندان نشکسته و چشم کبود نشده نگذاشته ،و مدام در حال ضربیدن بر پرکاپوز(پک و پوز)غرب هستند،به یک جوان نیازمندِ کمک ،یاری ندادند

ما که همواره در حال کشیدن کباده ی احسان و نیکوکاری هستیم خب این هم...

امروز در انتهای دفتر خاطرات ذهنم با رنگ قرمز وبا ابعاد بزرگ خواهم نوشت

شنبه 13اسفند90

تا به یاد بسپارم،روزی یک انسان روی آسفالتی که از خونش گرم شده بود دست وپا می زد و غیر از من و یک پیرمرد٬فردی برای یاری نیامد

وای بر ما انسانهای به ظاهر مسلمان وای٬وای٬وای

چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم

چها که می بینم و باور ندارم

چها،چها،چها که می بینم و باور ندارم

                                                 روان شاد ثالث

از همه دوستان بابت زیاده روی عذر می خوام

خیلی حال خوبی ندارم ممکنه چند روز از خونه بیرون نروم وبنشینم و فکر کنم

+جشن نیکوکاری فراموش نشود

صیا،قت

تابعد