از خستگی ها...
دلم پر اشت از هرچی...
از خشم رنج کینه...
روزهاس گذشته...
من دیگر ان نیستم که بودم...
سخت است...
از خستگی ها...
دلم پر اشت از هرچی...
از خشم رنج کینه...
روزهاس گذشته...
من دیگر ان نیستم که بودم...
سخت است...

دوست داشتن از عشق برتر است....
عشق یک جوشش کور است و پیوندی است از سر نابینایی...
اما دوست داشتن پیوندی خوداگاه و از روی بصیرت است...
عشق با شناسنامه بی ارتباط است...
و گذر فصلها و گذر سالها بر ان اثر می گذارد...
اما دو ست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند..
و بر اشیانه بلندش روز و روزگار دستی نیست...
عشق طوفان و متلاطم و بوقلمون صفت است...
ولی دوست داشتن ارام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت است...
عشق با دوری نزدیکی در نوسان است...
اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود...
ولی دوست داشتن با دوری قوت می گیرد...
به یاد یک جمله معروف...
عشق در دریا غرق شدن است دوست داشتن در دریا شنا کردن...
عشق در تاریکی است دوست داشتن در روشنایی...
عشق نیاز به یک فرد مجهول دارد...تا عشق او را در قلبت پنهان کنی..
اینگونه ویران عشق شوی...
ولی دوست داشتن باید فریاد بزنی زیرا اگر فریاد نزنی ویران دوست داشتن می شوی..
ایا عشق واقعا وجود دارد یا فقط برای داستان هاست...
به نظر من مجنون دوستدار لیلی بود ...
فرهاد دوستدار شیرین بود...
شیرین دوستدار خسرو...
پس عشق در داستان ها هم وجود ندارد....
پس فقط دوست داشتن است که جاوید است...
عشق جنون است....
و جنون جز خرابی و پریشانی چیزی دیگری نیست....
اما دوست داشتن در اوج معرایش است ...
از روی عقل است از روی احساس نیست....
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین...
عشق بینایی را میگیرد و وقتی نابینایی عاشق هستی...
ولی دوست داشتن چشم هایت را باز می کنی بعد دوست می داری...
عشق گاه جا به جا میشود و گاه سرد میشود و گاه میسوزاند...
اما دوست داشتن از جای خویش از کنار دوست خویش بر نمیخیزد سرد نمیشود که داغ
نیست نمیسوزاند که سوزنده نیست.....
عشق اگر پایعاشق در میان نباشد نیست...
اما در دوست داشتن جز دوست داشتن و دوست سوم شخصی وجود ندارد...
عشق راحت به تنفر تبدیل میشود اما در دوست داتن به سمت تنفر راهی نیست...
اری..باشی و زندگی کنی...
که دوست داشتن از عشق برتر است...
و من هرگز خودرا تا سطح بلند ترین قله عشقهای بلند پایین نخواهم اورد....
ديگر چشمانم توان ديدن ندارند....
ديگر نمي توانم لبخندي را بر روي لبانم ببينم...
چرا....؟
ديگر نمي نوانم قطرات باران را اشك شادي بدانم...
ديگر نمي توانم خودم باشم...
دلم براي اشك هايم تنگ شده است....
حتي ديگر ان اشك هايم از من بي زار شدن....
يا دلشان برايم تنگ شده است...
نمي دانم...
دلم مي خواست كوچك مي شدم....
كو چك كوچك...
مثل يك پروانه خسته كه مي خواهد ازاد باشد...
مي توان ساعات طولاني...
با نگاهي مانند يك نگاه مرده...
خيره شد در دود سيگاري كه ان هم دارد از تلخي زندگي مي سوزد...
مي توان با دست هاي شكسته پرده را به سويي بكشي...
ديد در بيرون باراني مي ايد....
مي توان همچون عروسكي كوكي زندگي كرد...
با دو چسم شيشه اي دنياي خود را ديد....
مي توان در جعبه ماهوت...
با تني انباشته از كاه...
سالها در لابلاي تور و پولك خفت....
مي توان با هر فشاري فرياد زد....
اه من خوشبختم....

همش بايد فرارا كرد...
از زندگي....
از احساساتمان...
از واقعيت....
از خوشبختي....
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد....
پشت اين پنجره يك نا معلوم.... نگران دل منو تو خواهد بود....
باد مارا با خود خواهد برد...
باد غمگين اشك هاي مرا نوازش مي كند....
با بوسه هايم ازش تشكر مي كنم دور مي شود....
گوش دادم گوش دادم به همه ي زندگيم...
موش منفوري در حفره ي خود...
يك سرود زشت مهمل را با وقاحت مي خواند...
گيسويم از نوازش سوخته.....
گونه هايم از هرم خواهش سوخته...
اين دگر من نيستم....
حيف از ان عمري كه با من زيستم...
مي خواهم مانند يك صفر در تفريق جمع ضرب حاصل يكساني داشته باشم...
مي خواهم مانند يك صفر پوچ باشم...
قطره ي كوچكي به پنجره مي خورد....
نمي دانم خدا هم دلش گرفته يا از شاديش اشك مي ريزد...
باراني كه بدون هيچ مكسي از اسمان سرايز مي شود...
ابر هاي تيره اي كه سرتاسر اسمان را گرفته اند...
باران است يا اشك...
تنها غم است باقي مي ماند در اين زندگي....
در زندگي كه براي خيلي ها جز شادي چيز ديگري را ندارد..
و براي خيلي هاي ديگر...
باد هاي پاييزي برگ ها را تكان مي دهد و ان هارا به زمين مي اندازد...
و اسمان برايشان اشك مي ريزد...
كودكي اشك هايش در زير اين باران پيدا نيست...
دختري كه با گريه اسمان مي گريد...
قطره هاي كوچك باران كه در كنار اشك هاي ان دختر سرازير مي شوند....
و به هم دردي با او مي ايند...
به زير اسمان مي روم و به پوست كشيده ي اسمان تيره خيره مي شوم...
هنوز هيچ كس مرا به خورشيد معرفي نكرده است...
احساس مي كنم قطرات باران به درون قلبم نفوذ كرده اند....
احساس غمي در ميان باران مي بينم...
غمي كه قطرات باران هم از ان گريه مي كنند و اشك مي ريزند...
قلب اسمان در زير ابر ها ورم كرده است...
ذهن اسمان دارد ارام ارام از خاطرات ابي تهي مي شود...
اسمان من تنها نيست....
اسمان من در انتظار بارش يك ابر ناشناس خميازه مي شكد...

ايا دختري كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جسم من بود؟
ايا من به كمك قطرات باران بالا مي روم تا به خدايي كه در اسمان قدم مي زند..
سلام بگويم؟...
ايا دوباره گيسوانم را در باد و باران شانه خواهم زد...؟
ايا دوباره باغچه هارا رز خواهم كاشت....؟
و شمعداني هارا در اسمان پشت پنجره خواهم گذاشت...؟
ايا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد....؟
ايا دوباره باز هم باران به پنجره خواهد خورد....؟
ايا باز هم خورشيد تمامي اسمان را فرا ميگيرد....؟
ايا بازم هم گنجشك در روي درخت مي خندد....؟
ايا بازم هم من از اين سرما بيرون مي ايم......؟
نه من ديگر گرمم نخواهد شد...
سلام اي شب سرد.....
سلام اي شبي كه چشم هاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي كني...
و در كنار جويبار هاي تو،ارواح بيد ها....
ارواح مهربان تبر ها را مي بويند....
من از جهان بي تفاوتي فكر ها و حرفا ها و صدا ها مي ايم....
من از درون اسمان مي ايم....
از درون اشك باران.....
كاش باز هم باران بيايد تا اشك هاي من تنها نمانند.....
كاش باز هم من در ميان باران گم شوم...
در واقع خدا و عشق هم معني هستند...
زندگي با عشق همان زندگي با خداست...
شناخت عشق شناخت خداست...
هيچ دلیلی براي وجود خدا به جر عشق وجود ندارد...
همچنين هيچ راهي براي پرستش او به غير از عاشق شدن وجود ندارد...
و اما معبد عشق در دل همه وجود دارد..
نيازي به ساخت اين معبد نيست...
مدتهاست كه اين معبد را فراموش كرده ايم...
تنها بايد ان را دوباره به ياد بياوريم...
پس بايد به دل هاي خود رجوع كنيد....
ذهن دور ترين محل مجود از دل است...
گرچه فاصله ي فيزیکی ميان سر و قلب زياد نيست....
ولي فاصله معنوي ميان ان دو...
به اندازه اي است كه هيچ گونه ارتباطي امكان پذير نمي باشد...
انساني كه با ذهن خويش زندگي كند...
نمي تواند خدا را درك كند.........
اما انساني كه با دل خود زندگي مي كند...
جز خدا كسي را نمي شناسد...
هر انساني به صورت بالقوه عاشق به دنيا مي ايد...
تنها كاري كه بايد انجام دهد اين است..
اين عشق را از قوه به فعل در بياورد...
در غير اين صورت عشق تنها به صورت بذري در وجود او باقي مي ماند..
و تنها زماني انسان به رضايت كامل مي رسد...
كه اين بذر نا پديد شود...
و به صورت يك در خت درايد و درخت نيز به ثمر بنشيند...

بنابراين دو تولد و جود دارد....
معنوي و فيزيكي...
در تولد فيزيكي انسان به صورت يك بذر متولد مي شود...
و در تولد معنوي انسان به صورت روح و عشق به دنيا مي ايد...
پس فكر كنم براي همين است كه حضرت عيسي به "نيكودموس" مي فرمايد:..
تا زماني كه دوباره متولد نشوي وارد قلمروي خداوند نخواهي شد...
به نظر من از تبديل و تحول عشق از صورت قوه به فعل سخن مي گويد...
انسان بدون عشق تاريكي مطلق است...
شبي تاريك و بدون درخشش حتي يك ستاره...
حتي بدون درخشش يك شمع روشن...
با عشق اسمان درون انسان مملو از ستارگان درخشنده مي شود....
عشق و روشنايي از يك جنس هستند...
روشنايي تجلي فيزيكي همان انرژي اي است ...
كه در جهان به صورت عشق وجود دارد...
روشنايي پايين ترين مرتبه اين انرژي است......
و عشق بالاترين مرتبه ان...
ولي پلكان يكي است....
هر لحظه از زندگي بايد صرف عشق شود...
در اين صورت زندگي تبديل به عبادت مي شود....
و ديگر نيازي به جستجوي خداوند نيست.....
زيرا خداوند به نزديك كسي خواهد امد كه مزه عشق را چشيده است....
عشق مي تواند مانند قايقي باشد...
كه انسان را از اين کرانه رود به كرانه ديگري مي برد...
پس زندگي چيست؟....
اره عشق درونش جايي دارد....
زندگي بدون روشنايي و عشق اصلا معني ندارد....
بلكه تظاهر به زندگي است....
تظاهر.............
عاشق باش.....
عاشق عشق...

نگاه کن که غم درون دیده ام...
چگونه قطره قطره اب می شود...
چگونه سایه ی سیاه سرکشم...
اسیر دست افتاب می شود...
نگاه کن...!
تمام هستی ام خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن.....
تماما اسمان من...
پر از شهاب است...
مرا به را پر ستاره می کشانی...
فراتر از ستاره می نشانی...
نگاه کن...
من از ستاره سوختم...
لبالب از ستارگاه تب شدم...
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل...
ستاره چین برکه های شب شدم...
چه دور بود پیش از این زمین...
به این کبود غرفه های اسمان...
کنون به گوش من دوباره می رسد..
صدای تو.....
صدای بال برفی فرشتگان...
نگاه کن که من کجا رسیده ام...
به کهکشان ها
به بی کران
به جاودان

کنون که امدیم تا به اوج...
مرا بشوی با شراب موج ها..
مرا بپیچ در حریر بوسه ات...
مرا بخواه در شبان دیرپا..
مرا دگر رها مکن..
مرا از این ستاره جدا مکن..
نگاه کن که مومشب به راه ما...
چگونه قطره قطره اب می شود...
سارحی سیاه دیدگان من..
به لای لای گرم تو..
لبالب از شراب خواب می شود...
به روی گاهواره های شهر من...
نگاه کن...
تو می دمی و من افتاب می شوم...
ان روزها رفنتد...
ان روز هاي جذبه وحيرت...
ان روزهاي خواب وبيداري....
ان روزها هر سايه رازي داشت...
هر جعبه سر بسته گنجي را نهان مي كرد...
هر گوشه صندوقخانه در سكوت ظهر...
گويي جهاني بود..
هركسي زتاريكي نمي ترسيد...
در چشمهايم قهرماني بود...
ان روز ها رفتند...
ان روز هاي عيد...
ان انتظار افتاب و گل...
ان رعشه هاي عطر...
در اجتماع ساكت و محبوب نرگش هاي صحرايي..
كه شهر را در اخرين صبح زمستان...
ديدار مي كردند...
اوازهاي دوره گردان در خيابان داراز لكه هاي سبز...
بازار در بو هاي سرگردان شناور بود...
در بوي تند قهوه و ماهي...
بازار در زير قدمها پهن مي شد....
كش مي امد . با تمام لحظه ها راه مي اميخت...
و چرخ مي زد در ته چشم عروسك ها...
بازار ماد بود كه مي رفت به سرعن و به سوي حجم هاي رنگي سيال..
و باز مي امد...
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر....
بازار باران بود كه مي ريخت كه مي ريخت كه مي ريخت...
ان روز ها رفتند...
ان روزهاي خيرگي در راز هاي جسم...
ان روز هاي اشنايي هاي محتاطانه يا زيبايي رگ هاي ابي رنگ...
دستي كه با يك گل..
از پشت ديواري صدا مي زد...
يك دست ديگر را...
ولكه هاي كوچك جوهر بر اين دست مشوش مظطرب ترسان..

و عشق..
كه در سلامي شرم اگين خويشتن را بازگو مي كرد..
در ظهر هاي گرم دود الود...
ما عشقمان را در غبار كوچه مي خوانديم...
ما با زبان سادهي گل هاي قاصدك اشنا بوديم...
ما قلبهامان را به باغ مهرباني هاي معصومانه مي برديم...
وبه درختان قرض مي داديم...
وتوپ با پيغام هاي بوسه در ميان ما مي گذشت...
و عشق بود...ان حس مغشوشي كع در تاريكي هشتي..
نا گاه...
محصورمان مي كرد...
وجذبمان مي كرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و..
تبسم هاي دزدانه...
ان روزها رفتند...
ان روزها مثل تباتاتي كه در خورشيد مي پوسند...
از تابش خورشيد ...پوسيدند...
و گم شدند ان كوچه ها گيج از عصر اقاقي ها...
در ازدحام پر هياهئي خياباها بي برگشت...
ودختري كه گونه هايش را...
با برگهاي شمعداني رنگ مي زد....
اكنون زني تنهاست....با يك قلب.....
كاش ديگر فردايي وجود نداشت........
كاش در اين دنياي ساكت مي ماندم...
دنياياي كه فقط صداي قلبم را مي شنوم.....
قلبي خسته.....قلبي كه جز سختي هيچ چيز نديده.....
نه...
ديديه....يك عشق.....
كاش در زير خروار ها خاك فرو مي رفتمو...پا بر فردا نمي زاشتم....
كاش....
كاش....
و كاش.....
كاش مرده بودم...كاش جسممو به خاك هديه مي كردم....
اما خاك روحمو نمي پذيره....
روحي كه نابود شده......خاك حتي نابود شدشم نمي خواد....

به اسمان نگاه مي كنم.....
قطره اي بر روي صورتم مي افتد.....
خدا هم عاشق شده....؟!يا او هم داره باهام همدرردي مي كنه....
قطره ها زياد شده......داره بارون مي اد....خدا گريش گرفته...
واژه اي را براي جايگزين تنهايي ندارم......
دختري كه زندگيش به رنگ سياه.....
زندگي كه هيچ كس حاضر به ديدن رنگ سفيد ان نيستن....
صبر مي كنم.....اونقدر كه نايي براي زندگي نداشته باشم....
اونقدر كه ديگه صبرم تما شه....
اونقدر كه اسموناهم واسه اشك بريزه.....
چقدر سحته تنهايي ......
کاش دو بال داشتم به اون اسمونا می رفتم.....
می رفتم پیش خدا.....
بهش می گفتم ....بهم خوشبحتی بده.....
کاش می شد......
درپي چيستم.....زندگي....با خورشيد... در پي ازادي یا در پي عشق در پي ....
خورشيد كجاست در چشمان چه كسي مي درخشد ...
خودم كجا هستم... در برابر جنگ با زندگي... یا در برابر پیروزی با ان...
كلمات را گم كرده ام در جستجوي انهام...شايد پيدا شوند...
ياد كودكي افتادم كه در ميان اسباب بازي هايم گم شده بودم........
ولي حال چه در میان چه کسانی گم شده ام در میان امواج خروشان دریا....
ای کاش زمان بر می کشت به دورانه ...به چه دورانی؟ ..... کدام یک از دوران زندگی من خوب
بوه است که شاید ساعت زمان بتواند کمکم کند...
خدا کجاست؟.....پیشمه...یا نه؟او هم مثل همه رفته .... نه ...
می خواهم بروم در اعماق زندگی شاد ذره ای او باشد...
خسته ام از زندگی بیهوده...از شادی بی جا...از غم های بزرگ....از دست دادن....
نمی دانم به کدامین جرم حکم صبر من صارد شده ولی هر چه بوده ...تحمل باید کرد...
دستانم می لرزد....دستانی که توانی ندارند..
قطره ای افتاد...از همان قطره هایی که گاه و بیگاه هوس سرسره بازی می کنند...
روزی خواهم مرد...روزی در میان خاک های زمین می روم.... در روی سنگ قبرم می نویسند
تنهای تنها........ چه سکوت ساکتی.......... ای کاش مرده بودم....ای کاش......
تو را به جای همه ی روزهایی که نمی زیسته ام دوست می دارم....
برای خاطر عطر نان گرم وبر فی که اب می شود....
و برای خاطر نخستین گل ها...
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم....
و تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم....

خداوند در روز اول افتاب را افرید...
در روز دوم دریا را .....
در روز سوم صدا را....
در روز چهارم رنگ ها را....
در روز پنجم حیوانات را....
در روز ششم انسان را....
و اندیشید که چه چیز را نیافریده است...
و تو را برای من افرید......