تراژدی مرگ...
پ.ن: این روزا سوال و جمله اول و آخرم اینه.به هرکی میرسم ازش همینو میپرسم...
پ.ن: تمام شور زندگی رو یه جا قورت داده بود...خوشگل و خوش اخلاق تحصیلکرده و خانواده دار محبوب و شیرین...سرماخورد...رفت تو کما...اول کبد بعد ریه وبعد قلب...!! کمتر از یک هفته...!!هنوزم تیم پزشکیش دنبال علت مرگن!!!!
الهی به امید تو...
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند خورده شدند
آنها که لال مانده اند میشکنند
دندانساز راست میگفت:
پسته لال سکوت دندان شکن است...
"زنده یاد حسین پناهی"
پ.ن: این شعر حسین پناهی بدجور شور نوشتن رو در من شعله ور کرد.
دیر نوشت: یه وقتایی آدم میخواد شروع کنه و سکوتش روبشکنه اما نمیدونه از کجا؟ از چی بگه که آدما خودشون بهتر خبرندارن؟ نمیدونم شاید این دوسال سکوت شایدم همنشینی با جماعت محافظه کار فرهنگی روحیه بی باکی و سرکشیم رو ازم گرفته اما از طرفی تاثیر عمیق بلندپروازی بچه ها که زیاد هم باهاش غریبه نیستم دوباره انگیزه نوشتن بهم داده.نمیدونم هنوز هم میتونم همون دانشجوی سرکشی باشم که وقتی احساس میکرد باید حرفی رو بزنه بی تعارف میزد یا نه تبدیل شدم به یه خانم معلم خالی از ایده و سرشار از نصیحت؟؟؟
فکر کنم بتونم به خودم یه فرصت دوباره بدم...پس طبق عادتی که تو کلاس دارم
الهی به امید تو...
اگر دست من بود بخش تاریخ معاصر رو از کتاب درسی بچه ها حذف میکردم...
پ.ن: یعنی مرده معرفت دوستان مجازی ام. بابا اینجا دوستیا مجازیه معرفتا که مجازی نیست!!!!!!
تموم شد.. .
حس نوستالژیک دانشجویی، ولگردیای بعد از کلاس، پیچشای آخر ساعت، لذت تقسیم خوراکی ته کلاس، غیبت استادا، تقلبای نیمه حرفه ای و کاملا حرفه ای، جشنای بی دلیل و با دلیل، چرت زدن تو کلاسای وسط روز، خندیدن به نمک پرونیای هم کلاسیا (که معمولا از شدت بی مزگیش خندمون میگرفت)، بلوتوث بازی وسط درسای تخصصی، آخر ترمو و رد و بدل جزوه و هفته کپی، زدن مخ استادا واسه نمره و...
تموم شد...
روزها و شبای به یاد موندنی خوابگاه، اشک ها و لبخند هاش، بیداریا و بزن و بکوبای تا دم صبح، گرسنگیای شب امتحان، دعواها و قهر و آشتی ها، خندیدن به سیبیلای مسئول شب، بحثای بی سر و ته و سیاسی بازیای یواشکی، ذوق کردنای هم اتاقی واسه غذا، گیر دادنای بیخودی به بچه های اتاق بغلی، پیچوندن حضوری، ظرفای کپک زده، یخچال خالی، درد دلای هم اتاقی و...
تموم شد...
لحظه هایی که دیگه هیچ وقت برنمیگرده، تجربه ای که ساده گذشت و گاهی سادگی رو یادم داد و گاهی پیچیدگی رو![]()
هنوز باورم نمیشه که روزای آخره. اما از اینجا چیزای خوبی با خودم میبرم، یاد گرفتم که به هیچ جا تعلق نداشته باشم، یاد گرفتم که رها باشم، یاد گرفتم که حریم بشناسم و مرز نشکنم، یاد گرفتم که آدما رو همونطوری که هستند بپذیرم، گاهی بشنومشون و گاهی ببینمشون و یاد گرفتم که همیشه و هر لحظه باید یاد بگیرم!!!
تو این چهار سال بیشتر از اینکه تاریخ یاد بگیرم زندگی یاد گرفتم. هنوز فلسفه تاریخ رو نمیدونم، هنوزم نمیدونم چرا مغولا حمله کردن یا انگیزه آغامحمدخان قاجار از کشتن اون همه آدم چی بود؟ اما میدونم وقتی تو نا آرومی چطور باید آرومت کنم، میتونم نگاهتو بخونم، ببینمت، بشنومت.
خدا رو شکر میکنم بخاطر همه سختیایی که اینجا کشیدم، همه حرفایی که شنیدم، همه تلخیایی که چشیدم چون خیلی چیزا رو فهمیدم که اگر تو دانشگاه شهر خودم قبول می شدم قطعا نمیتونستم این تجربه ها رو داشته باشم.
پ.ن۱: دوباره بر میگردم به تو از پس سال ها!!! همین سال هایی که دیدم هر روز پیرتر شدی و شکسته تر شدی که بالیدنم را ببینی مادر...
پ.ن۲: تصمیماتی برای زندگیم دارم که تغییرات بزرگی تو زندگیم ایجاد میکنه. برام دعا کنید!
پ.ن۳: آخرین سفر دانشجویی رو رفتیم لرستان و کرمانشاه. یه عمری بهمون گفتن وقتی میخوای از خیابون رد بشی اول به چپ نگاه کن بعدش به راست نگاه کن اگر ماشین نیومد...رفتیم لرستان دیدیم به یاد گرفته ها اعتمادی نیست، اونجا هر قانونی نقض پذیره!!!!
پ.ن۴: ورود خودمان را به جمع لیسانسه های بیکار مملکت تبریک می گوییم!!!
برای تو نوشت: به دستات ایمان دارم، انقدر ایمانم رو نلرزون...من تا تهش باهاتم...
برای تو نوشت۲: می نویسم چون تویی دلیل نوشتنم. می نویسم چون تو رخوتم رو نمی خوای. بنویس که رخوتت رو نمیخوام.
راستی...واسه دیدنت ثانیه ها رو میشمرم.

ازین لباسا هم نپوشیدیم که حسرت مرگ نشیم!!!!
سلام...
اول: سلام که نام توست
دو ساله که آخر سالای من به یه سفر معنوی پیوند میخوره، نمیدونم... شاید خدا داره بهم میگه اینم یه فرصت،بارتو سبک کن و بعد وارد سال جدید شو...بعد از سال ها بالاخره " معشوق من بگشوده در روی گدای خانه اش..." امام رئوف طلبیده انگار...خدا کنه دست پر برگردم
پیشاپیش سال نو بر همه دوستانم مبارک باشه امیدوارم که زیر سایه حضرت حق حول حالنای واقعی براتون اتفاق بیفته....سر سفره موقع تحویل سال ما رو یادتون نره ها!!!!!!
پ.ن۱: حلالم کنید...
پ.ن۲: از خریدهای سه شنبه و سه شنبه های (س.ب.ز) جا موندیم، این سه شنبه آخر، التماس دعا!!!!!
پ.ن۳: این حسی که دارم نمیدونم شوقه یا هیجان هرچی که هست....هست!!
پ.ن۴: میام که حرفای آخرمو باهات بزنم، میام که بپرسم هنوز نگاتو دارم؟؟؟
برای تو نوشت: فکر کنم امسال دیگه هفت سین دلم ماهی داره، آخه خدا چشاتو بهم داده...چه فرقی میکنه کجایی وقتی دلت برام میتپه و دلم...
آخر: و سلام... که تویی آغاز و انجام
اسپندارمذگان

پ.ن۱: دستم به قلم نمیره، درس و کنکور ارشد و این چیزا بهانست!!!
پ.ن۲: دیروز با بچه ها حرف از انقلاب س.ب.ز شد گفتم خیال میکنی اگه ما همچین کاری کردیم سی سال دیگه نسل بعد میگن دسشون درد نکنه عجب گلی کاشتن؟؟؟
پ.ن۳: همچنان تاکید میکنم "هرکجا هست خدایا به سلامت دارش...."
برای تو نوشت: ملال بی تویی را بی تو درمان نمیتوانم کرد
فال من فروش کودکی ام بود...
آدم نمیشود...
یک لحظه دیدنت که فراهم نمیشود
من زخمی ِ غرور و تو مستِ شکستنم
جانا، نمک به زخمِ دل مرهم نمیشود
انقدر سرزنش نکن این قلب خسته را
این ساده دل حوا شد و...آدم نمیشود
من با خیال خام تو هرروز سرخوشم
من با امید بودنت... گیرم نمیشود
وقتی خدا به چشم تو سوگند میخورد
روح القُدُس که زاده ی مریم، نمیشود
من عهد بسته ام به تو دیوانه تر شوم
نه، روی من به تلخی تو کم نمیشود
این انتظار لعنتی ام را تمام کن
بی تو دلم شریک غمم هم نمیشود
پ.ن۱: من به این سادگی دل نمیکنم/ از تو که منو رها نمیکنی
پ.ن۲: شاعر نشدم، مبتلا شدم...به چشمهات
پ.ن۳: من را کم، اما همیشه دوست بدار
پ.ن۴: خداییش من هنوز تو کف چهره ماندگار شدن افتخاری موندم...یعنی موسیقی ایران دیگه چهره نداشت؟؟؟ چه میکنه این پاچه خواری!!!!
پ.ن۵: خبری نیست...
بعدا نوشت: یه سوال این روزا خیلی ذهنمو درگیر کرده...آدم اول عاشق میشه بعد باور میکنه یا اول باور میکنه بعد عاشق میشه؟؟؟
درد نوشت: آی تویی که توی اون مه ایستادی و بهم میخندی...لا اقل برام دستی تکون بده از اون دنیا
دیوانه ی دیوانه ای دیوانه میخواهد مرا
پروا، نه از آتش کند پروانه میخواهد مرا
نه جام برکف گیرد او، نه ساغر و پیمانه ای
بر باده ی مست لبش پیمانه میخواهد مرا
ساقی شود ساغر به کف، مستان شتابان صف به صف
جامم تهی بی قطره ای مستانه میخواهد مرا
من با خماری آشنا گیرد ز دستم جام را
من جان به دستش میدهم، جانا...نِ میخواهد مرا
جامم به خاری بشکند، بنیاد جانم برکند
منت به الطافش کند، شکرانه میخواهد مرا
عشقش شده دردانه ای، در سینه ی دیوانه ای
در فکر گنج اینک شده ویرانه میخواهد مرا
فریاد ازین دیوانه خو، آخر به بادم میدهد...
زلفی که افشان کرده بهرش شانه میخواهد مرا
چشمان مستش مستی ام، جام می از من دور کن
ساقی ز بهر عبرت میخانه میخواهد مرا
آری خرابم میکند بی منت معشوق و می
بشکن سبو، ساقی چنین دیوانه میخواهد مرا...
پ.ن۱: به تو فکر میکنم...پس هستم
پ.ن۲: ما که خونه زاد شماییم...به هیچ "ت" ای جز "توکل" فکر نمیکنیم، پس...
تصحیح شد: بش گفتم این روزا فقط به دو تا "ت" فکر میکنم..."تو" و "توکل"...
پ.ن۳: خدایا دمت گرم...دیگه فهمیدم تا زمین نخورم معنی ایستادنو نمیفهمم. هوامونو داشته باش...
پ.ن۴: دم مهران مدیری گرم...عجب همدردیی با ما جماعت تاریخی میکنه!!!
پ.ن۵: آقا بدجور دلمون هواییتونه..همت و قسمتشو نمیدونم فقط میدونم اگه شما بخواین میشه...به قول یه دوستی تولدتون بی هیچ چشمداشتی مبارک.
برای تو نوشت: آنروزتازه فهمیدم ...در چه بلندایی آشیانه داشتم... وقتی از چشمهایت افتادم
درد نوشت: عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست/ وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست
سیب
تو...آدم بودی
اسیر "سیب" خنده هایم شدی و هبوط کردی
من...حوا نبودم اما،
دارم سر به هوایت میشوم...
پ.ن: طاعات قبول
پ.ن: برام دعا کنید...
حقیقت یا واقعیت؟؟؟مسئله این نیست
استاد: ببینید بچه ها درسته رسانه همراه با مردمه اما در اصل در خدمت اون ارگانیه که بهش وابستگی داره. مثلا سر همین قضیه بی آر تی های چمران مردم خیلی اعتراض داشتند اما شهرداری دلایلی داشت که از نظر خودش قابل قبوله، رسانه کار شهرداری رو برجسته میکنه چون به این ارگان وابستس
من: یعنی اعتراضات مردم منعکس نمیشه؟
استاد: چرا خوب...ولی در نهایت از کار شهرداری دفاع میشه
من: مگه رسانه نباید پل ارتباطی بین مردم و دولت باشه پس چرا بدون توجه به حرف مردم فقط کار شهرداری رو توجیه میکنه؟؟
استاد: بله باید باشه اما نیست...
من: پس رسالت رسانه ای چی میشه؟؟؟
استاد: خانم این حرفی که شما میزنین خیلی آرمانیه. بله کاملا حق با شماست اما ما یک حقیقت داریم یک واقعیت، حرف شما حقیقته اما واقعیت چیز دیگه ایه...قلم خبرنگار در خدمت سیاست های ارگانیه که رسانه بهش وابستس بنابر این خبرنگار در کسوت بقال هیچوقت نمیتونه بگه ماست ما ترشه
من: پس طبق معادله حقیقت و واقعیت شما در واقع خبرنگارین اما در حقیقت مزدورین...!!!
چشمای گرد شده استاد، خنده بچه ها و باور فرو ریخته من...
پ.ن۱: از همه دوستای خبرنگارم عذر میخوام...تصمیم گرفتم خودسانسوری نکنم بنابر این نتونستم نگم، امیدوارم ناراحت نشین
پ.ن۲: عشق روزای نوجوانیم با این کلاس به لجن کشیده شد...شما باشین چیکار میکنین؟؟؟بی خیال آرمان و رسالت و اینا میشین یا..؟؟؟
پ.ن۳: دیوار بودی...شکستمت که ازت رد شم...رد شدم که خودمو پیدا کنم...خودمو که پیدا نکردم هیچ، بیشتر در تو گم شدم
پ.ن۴: باید برم...روزای نبودنم برات سخته یا راحت نمیدونم فقط باید برم
مصداق سرنگونی افکار میشویم
وقت نظر به معجزه در خواب میرویم
با مکر و سحر سامری بیدار میشویم
ما سالهاست لاف زلالی زدیم، باز
آیینه ای ز انبُه زنگار میشویم
گاهی برای بره ها دندان تیز تر
گاهی برای گرگ ها گلزار میشویم
با اینکه ریشه هایمان در خاک محکم است
طعن تبر به قلب سپیدار میشویم
راهی که رفته ایم هزاران هزار بار
گویی اسیر این ره پر خار میشویم
با ننگ نان و قیمت ناموس و نشئگی
ما سربلند مردی عیار میشویم
گم میشویم در پس زیبایی نقاب
ناگه اسیر یک غم تبدار میشویم
یک بار یک نگاه و یک عمر اشتباه
ما حسرتیم و عاقبت آوار میشویم
یک روز میرسد کسی از پشت داغ ها
"چشم انتظار لحظه دیدار میشویم"
پ.ن۱: مصرع آخر از من نیست از شاعرشه...
پ.ن۲: چپ چپ نگاه نکن...سیاسی نیست. خودمم دیگه سیاست زده شدم به خدا
پ.ن۳: واسه برگشتنت هر شب درا رو باز نمیذارم...مگه کاروانسراست؟؟؟هر موقع برگشتی عین آدم در بزن میام باز میکنم
برای تو نوشت: تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی...
نسل متهم...نسل مدعی
گفتیم ما را نشنیدند
گفتیم تخطئه مان کردند
گفتیم ما را نسل بی هدف خواندند
گفتیم ارزش شکن لقبمان دادند...
گفتیم و گفتیم و یکدیگر را تایید کردیم اما نشنیدیم...
می خواهیم که بشنویم
پ.ن: کاش همه چیزو به حرف ختم نکنیم. اگه نشه گذشته رو تغییر داد نگاه که میشه بهش انداخت؟!برگردیم به پشت سر...که چی شد؟؟کجا اشتباه کردند نسلی که برای آزادی جنگیدند؟؟؟ما تنها متهم نیستیم...مدعی هم هستیم...هم نسل متهم، هم نسل مدعی حالا گوشی پیدا شده که حرف من و تو رو میشنوه بیا و بگو اشتباهات رو، کاستی ها رو...
از دردی که میفهمی...
زمانی که اون پست رو مینوشتم هرگز گمان نمیکردم کسی بتونه طعم تلخی رو که در سراسر اون روز جانم رو آزار میداد بفهمه. نه اینکه این درد رو من داشتم و بقیه نداشتند...نه اینکه من بیش از بقیه نگران آرمانها، وطن، آزادی و...هستم. نه، تنها به این دلیل که نسل من همیشه متهمه به ناز پرورده بودن، به درک نکردن،به عدم پایبندی به آرمانها، به شکستن ارزش ها، به سرکشی، به عصیان...
نسل من متهمه چون میپرسه چرا؟؟؟ چون جواب میخواد...چون خودشو توجیه نمیکنه...چون جرئت شکستن تابو های دروغین رو داره. اما نسل شما هنوز باور نداره که خیلی چیزها عوض شده. باور نداره که باید برای خیلی از کارهایی که انجام داده و خیلی از کارهایی که انجام نداده پاسخ بده. نسل شما ما رو متهم میکنه به شکستن ارزش ها. و در برابر سوالامون جوابی جز توجیه و تخطئه نداره...اونوقت ما محکومیم به سکوت، به خاموشی...
شما در تحیرید میان زیبایی های خاطرات دیروز و تلخی های کشنده امروز و ما سرگردانیم میان تلخی های کشنده امروز و آرزوهایی که شاید...شاید...فردا سهممان باشد
و این بغض هزار بار ما را میشکند
نسل شما ما را نشنید و این تنها گناهش بود
با اینهمه من باور ندارم که این میراث نسل شماست. باور ندارم که نسل شما از نسل من طلبکار است، باور ندارم که این حال امروز ما گناه نسل شماست..باور ندارم این گسست را...
اما شما بگویید گناه نسل من چیست که میجوید و نمیابد؟؟؟ که میگوید و نمیشنوند...
گناه نسل من چیست؟؟؟؟؟؟؟؟
باور دارم آزادگی و تعهدتان را...باور دارم درد مشترک را و خوب میدانم این درد بیش از ما جان شما را می آزارد. شما که برای آرمانهاتان به شهادتگاه رفتید و حال به چشم خود شهادت آرمانهاتان را به نظاره نشسته اید
پ.ن: آقای دکتر کورش هادیان از دوستان بسیار یزرگوار و فهیم من هستند. توصیه میکنم وبلاگ ایشون (حرفی از آن هزاران) رو حتما مطالعه کنید
پرنده ای در هوا پر نمیزد
بوی کدام صید سگ های شکاری ات را اینچنین هار کرده بود؟؟؟
ستاره ها را با دوربین هایت چیدی؟؟؟
حالا یکی یکی به پرونده هامان بچسبان...
پ.ن: "یک سال از ادعای تقلبتان گذشت، کجاست اسناد تقلبتان؟؟؟" رو یه مقوای بزرگ با یه خط داغون نوشته و رو درب اصلی دانشگاه شریف نصب شده بود
درد نوشت: دلم برای سرباز ها میسوخت. میشد شرم رو تو چشمای تک تکشون دید
شرم نوشت: باتومت را برای که در هوا میچرخانی؟؟؟نشئه قدرتت نباش این نیز بگذرد...
تصمیم کبری
به گزارش خبرگزاری فارس، کبری خزعلی، رئیس شورای فرهنگی - اجتماعی زنان روز چهارشنبه 12 خرداد (دوم ژوئن) گفت: "دانشجویان در صورت مشاهده این گونه موارد (بی حجابی اساتید) باید به مسئولان فرهنگی کشور که در این زمینه فعالیت می کنند، اطلاع دهند."

خانم خزعلی همچنین دانشجویان را به آنچه "دفاع از حق" خوانده است، تشویق کرد و ملاک شناخت راه صحیح از نادرست را "رجوع به رهبری" (آیت الله علی خامنه ای) دانست.
پیش تر، احمد جنتی، دبیر شورای نگهبان قانون اساسی نیز در نماز جمعه روز ۳۱ اردیبهشت تهران گفته بود: "دانشجویان برای نمره قبولی ناچار خواهند بود تا حجابشان را رعایت کنند".
پوشش "حجاب اسلامی" برای زنان در ایران اجباری است ولی در سی سال گذشته بین مقامات ایران درباره تعریف این پوشش و نحوه اعمال آن همواره اختلاف نظر وجود داشته است.
'جداسازی جنسیتی' در فضاهای عمومی
همزمان یک نماینده مجلس ایران از دولت خواسته است تا همه فضاهای عمومی را از نظر جنسیتی جداسازی کند.
به گزارش ایلنا، مرتضی آقاتهرانی، نماینده مجلس ایران، در رابطه با "تفکیک جنسیتی" دردانشگاه های ایران گفت: "اختلاط جنسیتی در دانشگاه در حال حاضر در حد یک معضل بزرگ است، ما همانطور که از دولت و مسئولان توقع داریم که هدفمند کردن یارانهها و اقدامات اقتصادی و سیاسی این چنین را رتق و فتق کند، توقع داریم که در رابطه با این مسائل حساس باشند، وضع موجود اصلا رضایتبخش نیست و ما به دنبال آن هستیم کنتونستم ه پیگیر این مسأله باشیم."
پ.ن۱: خودم میدونم تعطیله ولی خدایی نتونستم ازش بگذرم
پ.ن۲: دو تا بوقم از ماشین عروس
پ.ن۳: بحمدالله و المنه معضلات بزرگ در حال رفع است...به قول شاعر گفتنی همه چی آرومه
پ.ن۴: تا میتونید از این آخرین فرصت ها استفاده کنید چون از یک منبع موثق شنیدم جدا سازی سینما، قطار، ادارات، پارک ها و آسانسورها در راهه
پ.ن۵: خدایا دست شما درد نکند، ما شما را خیلی دوست داریم (مینا امیری ۸ ساله)
پ.ن۶: ....و اینکه حال ما خوب است اما تو باور نکن
پ.ن۷: به قول مبینا (هم اتاقی) ما محکومیم به فراموشی...
استاد نوشت: استاد عزیز به فرموده آقای جنتی من دانشجو گیر نمره ام، وظیفه شرعی هم رو دوشم سنگینی میکنه ناجور، تصمیم کبری هم که بعد از سال ها گرفته شد...دیگه خودت میدونی که چجوری راحت تری؟؟؟من به وظیفه دینیم عمل کنم یا شما خودت نمره میدی؟؟؟
حاشیه
پ.ن۲: فرمودند اسرائیل مثل سگ دروغ میگوید...عجب سگدونی داریم ما اینجا
پ.ن۳: ما نخونده لزومشو فهمیدیم. ولی شوما بخونید تا بفهمید
پ.ن۴: کاش میشد تو برگه امتحانش تمام مزخرفاتی رو که سر کلاس به خوردمون داد تحویلش بدم...حیف که گیر نمرشم
پ.ن۵: هفته ملی کپی بر همه دانشجویان تنبل تر از خودمان که اصولا میرزا بنویس بودن تو کتشون نمیره مبارک
پ.ن۶: ما تصمیم داریم به توصیه دوستان گوش بدیم تا تاریخ برای ۱۲ و ۱۲ ها تکرار نشه دیگه توکلت علی الله..
پ.ن۷: من فقط خواستم بگم میتونم رفیقت باشم...همین
پ.ن۸: سرم گیج میرود، توی مغزم تشییع جنازه است. شاید این مرده که به خاک رفت، روح من هم آرام گیرد...شاید
پ.ن۹: تا اطلاع ثانوی تعطیل...هم خودم، هم وبم، هم...
پ.ن۱۰: تعطیله آقا...تعطیله...نیا توو
بعدا نوشت: بعدا مینوسم
برای تو نوشت: آنچه کردی با دل من قصه سنگ و سبو بود...
ببخش اگر واژه ها اینقدر حقیرند
آمدنت مبارک بانو
برای مادر:
تو را جز مادر چه می توانم خواند؟؟؟
که خدا تنها همین واژه را در شانت آفرید...
برایم دعا کن مادر...فاصله ها حریف دعای تو نیستند
برایم دعا کن...
و
در مملکتی که مردمش تاریخ نمی خوانند سالخوردگان چون خردسالان فکر می کنند"
پ.ن۱: اول کتاب روزشمار تاریخ ایران خوندم...
پ.ن۲: به نظر شما اینجا کی مثل کی فکر میکنه؟؟؟
پ.ن۳: من خیلی خنگم یا تو...هستی؟!؟!؟!؟
پ.ن۴: ما مدتیست اندر احوالات غریب خود متحیریم!!!!
فاتحه ای برای؟؟؟؟
ـ تو رو خدا بردارین، بردارین فاتحه بخونین...به خدا فاتحه ایه، بردارین...خانوم بردار فاتحه بخون...آقا شما بردار.....
صورت سیاه، صدای خمار، دستای لرزون، چشمای قرمز و سرد، کت کهنه سورمه ای و...التماسای مردی که کسی باورش نداشت حتی به اندازه خوندن یه فاتحه
برای آدم...
تهمت وسوسه بر شانه ی ما سنگین است
آدم از کرده ی خود هیچ پشیمان نشود
تا که این سفره پر از گندم عطرآگین است
مادرم گرمی و نوری به دل آدم داد
که هنوز از اثرش قلب بشر رنگین است
سیب سرخی به سرِ دست گرفتید که چه؟
سرخی سیب هوس خاطره اش ننگین است؟
مادرم هیچ گناهی به جز احساس نداشت
آخر ای بی خردان عشق جوایش این است؟
مادرم گرچه بهشتش به دل آدم داد
دخترش دلخوش یک آدمک سنگین است
سایه ای سرد و شبه وار شبیه آدم
به هوایت دل حوا چقدَر خوشبین است
آدم و آدمک و قصه، عجب، فهمیدم
من و مادر چقدر قصه ی مان غمگین است...
پ.ن۱: برای آدم...و نه حوا
پ.ن۲:سنگین یعنی از جنس سنگ...گفتم که یه وخ اشکال وزنی؟!پیش نیاد...
پ.ن۳:منبع: خودم

دل اگر این مهره آب و گل است