به نام خدا

گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن ... شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود

بعضی وقتا داستان های عامه پسند چنان تاثیری دارند که صدتا مقاله علمی همچین تاثیری ندارن! البته که اطلاعات عمومی که عامه افراد ازش استفاده می کنن انقدر سطحی هست که مشکلات خودشو بوجود میاره ولی به هر حال من که علامه نیستم از همین اطلاعات برای زندگیم استفاده می کنم...

از جمله کارهایی که تا بحال انجام ندادم "توسل" بوده. کلمه ای که زیاد میشنوم خیلی ها باهاش حاجت گرفتن. مخصوصا حضرت اباالفضل که به باب الحوائج معروفه و امشب شب میلاد این بزرگ مرده.

داستان از این قراره که روزی از روزها پدری بود که چوپان بود ولی دروغگو نبود، این شبانی که بی‌سلطان بود تعدادی گوسفند داشت که هر وقت می‌خواست بشمردشان تعداد پاهایشان را می‌شمرد و تقسیم بر چهار می‌کرد.

چوپان هر روز صبح گوسفندان را به نقطه مشخصی در کوهپایه می‌برد و آنها را از شر گرگ به حضرت ابوالفضل (غ)‌ می‌سپرد و برمی‌گشت.

عصر هم برمی‌گشت و گوسفندان علف خورده قلنبه را به روستا برمی‌گرداند.

یک روز این شبان مریض می‌شود و نمی‌تواند انجام وظفیه نماید. لذا از آنجاییکه مدیر پروژه بوده کار را به پسرش تفویض می‌کند. بعد هم موارد مهم را علاوه بر آنکه کتبی می‌کند که یک موقع پسره نزند زیرش که نگفتی یا نفهمیدم یا ... به صورت شفاهی هم سفارش کرد که فراموش نکنی که گوسفندان را دست حضرت ابوالفضل بسپاری!

پسره هم به عادت همه جوانان خام ، چشمی سریع گفت و رفت که وظیفه‌اش را به انجام برساند. در راه روستا تا کوهپایه پسره روشنفکریش گل کرد و گفت این بابای امل ما مگر نمی‌داند که خدا از حضرت ابوالفضل بالاتر است! من گوسفندان را دست خدا می‌سپرم. برای اینکه کلامش خوب جا بیفتد سعدی‌وار شعری چاشنی حرفش هم کرد و گفت: چون که 100 آید 90 هم پیش ماست.

پسر آن کارها که گفتیم کرد و دنبال کارش رفت ولیکن وقتی به کوه برگشت که گوسفندان را به ده برگرداند، دید که گرگ ناقلای بلا به گله زده است!! چندین بار گوسفندان را شمرد بعدش هم رفت پیش پدرش و جریان را بازگو کرد.

پدرش هم گفت: پسر مگر به تو نگفتم که گوسفندان را به حضرت ابوالفضل بسپار!؟

پسر گفت: من به خدا سپردم که از حضرت ابوالفضل هم بالاتر است.

پدر آه برآورد که پسرک نادان! مگر من نمی‌دانستم که خدا از ابوالفضل بالاتر است؟ آخر تو نمیدانی که خدا گرگ داره ، خدا دزد داره ، هزار مخلوق دیگر داره ... که فکر روزی اونها هم باید بکنه...

پسره ی ناحسابی اگر گوسفندا رو به ابوالفضل می سپردی و بلایی سرشون میومد میشد از دست ابوالفضل به خدا شکایت کرد ولی حالا از خدا به کی باید شکایت کنم!؟

بسم الله الرحمن الرحیم

وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللّهِ - و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر آنكه به توفيق الهى از او اطاعت كنند

وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ - و اگر آنان وقتى به خود ستم كرده بودند

جَآؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ - پيش تو مى‏آمدند و از خدا آمرزش مى‏خواستند

وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ - و پيامبر [نيز] براى آنان طلب آمرزش مى‏كرد

لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا (النساء / 64) قطعاً خدا را توبه‏پذيرِ مهربان مى‏يافتند

لازمه به خودم یادآوری کنم که

۱- قصه تعریف شده فقط یک داستانه و غیر قابل استناد

۲- گاهی دلخوشی آدما به اینه که یکی (مثل حضرت ابالفضل) هواشونو داره

۳- گاهی وقتا دلخوشی من به یه همچین داستانایی هست!

۴- همه میدونن که خدا بزرگتر و قادر تر از هر موجود دیگه ای هست

۵- بعضیا میدونن که چه چیزی، چه طوری و در چه شرایطی مناسبه و درست جواب میده. بعضی وقتا میشه با توسل به اینا جواب گرفت.

۶- بعد از توبه کردن تلاش زیادی برای عوض کردن نفس لازمه و بعضی چیزا انقدر براش سخت میشه که ممکنه توبه بشکنه... (یه عبارت دیگه بعد از حاجت گرفتن تلاش زیادی برای نگهداری حاجت بدست اومده لازمه و بعضی چیزا باعث میشه دوباره اونو از دست بده...)

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۳ و ساعت 0:25 |

به نام خدا

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است ... کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

ماه رمضان سال پیش رفتم نمایشگاه قرآن تا درباره طرحی با ناشران قرآن صحبت کنم و راهنمایی شدم به سمت استاد ابوالفضل بهرام پور و قرآنی از ایشون دیدم (تفسیر یک جلدی مبین) که طرح جالبی داشت که در صفحه سمت راست قرآن و معانی کلمات بود و در صفحه چپ تفسیر مختصری از آیات صفحه راست. هرچند سال گذشته این کتاب رو خریدم ولی تا امسال توفیق خوندنش رو نداشتم!

وقتی معنی سوگندهای سوره "ضحی" رو - که تو پست قبل نوشتم - خوندم انقدر برام جالب بود که رفتم کتاب استاد بهرام پور رو باز کردم و خوندم و مثل همیشه فهمیدم که تا حالا چیزی نفهمیده بودم!

کلمات قرآن بسیار خاص هست که ضمن اینکه برای همه میتونه قابل فهم باشه معانی بی نهایتی برای باسوادتر ها و عالمان داره. هرچند اونها به این معانی آگاه هستند ولی موقع حرف زدن نمیتونن اون معانی رو منتقل کنند!

جمله ای از اینشتین خوندم به این مضمون که نامفهوم ترین مساله در جهان این است که جهان قابل فهم است!

وقتی داشتم تفسیر سوره حمد رو میخوندم دیدم چقدر این سوره کلمات خاص داره! "حمد"، "رب"، "عالمبن"، "الرحمن"، "الرحیم"، "نعبد"، "نستعین"، "صراط"، "نعمت"، "ضالین" و حتی کلمات ربط بینشون مثل "ایاک"، "اهدنا" و ... هم نکته داره.

یه روزی از استادمون پرسیدم که چطور میشه یه جمله عربی رو از قرآن تشخیص داد؟ چون خدا گفته که کسی نمیتونه حتی یک آیه شبیهش بیاره ولی اگر هر عربی جمله ای بگه و ادعا کنه که این شبیه قرآنه من نمیتونم بگم نیست! جواب استادم این بود که قرآن فصیح هست و حتی نهج البلاغه که میگن "اخ القرآن" (برادر قرآن) به قرآن نمیرسه و اینو هر کسی نمیتونه بفهمه...

امروز به ذهنم رسید که چقدر حرف های گنده تر از دهنم میزنم! در حالیکه معنی خیلی هاشون رو نمیدونم و البته چون بقیه هم نمیدونن نمیتونن منو راهنمایی کنن. مثلا عشقی که حافظ دربارش حرف میزنه بعد از عقلی هست که با حفظ قرآن بدست آورده و من که هنوز در اسفل سافلین هستم چطور درباره عشق حرف میزنم؟؟؟

دیشب "الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ" رو اینطوری فهمیدم:

حمد (که خاص ترین ستایش است و از نوع مدح نیست که در تعریف از سایر چیزها بکار می بریم) برای الله است (تنها اله که بخاطر ال نشانه معرفه بودن هست و تمام نشانه هایش به وضوح نمایان هست) که پرورش دهنده و تربیت کننده تمام اجزای دو عالمی است که آفریده و هر عالم به قدری بزرگ هست که تمام علم بشر که در تمام کتابخانه های جهان جمع هست فقط قادر به توصیف ذره ای از یکی از عالم ها هست...

تو ویکی پدیا جمله جالبی درباره عقل دیدم که دکارت، کتاب گفتار در روش را با این جملات آغاز کرده است:

درک درست بهتر از هر چیز در میان مردم به طور مساوی توزیع شده است چنانکه هر کس فکر می‌کند که به حد نهايت از آن برخوردار است، به گونه‌اي که حتي زياده‌خواهترين افراد هم معمولاً به داشتن سهمي بيشتر از آنکه دارند، تمايلي نشان نمي‌دهند.

یاد دعای سحر افتادم که امام رضا (ع) چطور دعا میکرد

اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ مِنْ بَهاَّئِكَ بِاَبْهاهُ وَكُلُّ بَهاَّئِكَ بَهِيُّ اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ بِبَهاَّئِكَ كُلِّهِ

خدايا از تو می خواهم به درخشنده ترين مراتب درخشندگيت. و تمام مراتب آن درخشنده است خدايا درخواست كنم به همه مراتب درخشندگيت

...

امیدوارم همیشه حواسم باشه که وقتی دارم نماز میخونم بدونم گنده تر از دهنم چه کلمات با ارزشی رو دارم بیان میکنم

اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ

ما را (جمیع انسانها یا جمیع اعضا و جوارحمان را) در چنان مسیری هدایت کن که در آن بلعیده شویم! طوری در آن راه احاطه شویم که خروج نداشته باشد و آن راه مستقیم است.

راهی کسانیکه ...

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه نهم خرداد ۱۳۹۳ و ساعت 1:14 |

به نام خدا

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت ... به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

چند هفته پیش برای انجام کاری به مطب دکتری رفتم و منتظر شدم تا دکتر سرش خلوت بشه. دیدم یه کتابخونه کوچیکی تو سالن انتظار هست و چشمم خورد به کتابی به نام "محمد پیغمبری که از نو باید شناخت". نویسنده کتاب "کنستانتین ویرژیل گئورگیو" یک سیاستمدار کشیش شده رومانی الاصل هست و برام جالب شد که کتابی درباره پیامبر اسلام نوشته. کتاب رو امانت گرفتم و دیشب وقت کردم چند فصلش رو بخونم. کتاب بسیار روان ترجمه شده (ترجمه شادروان ذبیح الله منصوری) و توضیحات کتاب درباره زندگی اعراب در بیابان بسیار عالی هست و دید خوبی بهم داد. هرچند امروز انتقادات زیادی درباره این کتاب (و منابع نامعتبرش) خوندم ولی قسمتی از کتاب که مرتبط با عید امروز بود توجه منو جلب کرد.

یک شب محمد (ص) در غار "حرا" خود را در ردای خود پیچیده، دراز کشیده بود و حالی داشت حد فاصل بین خواب و بیداری. در آن موقع شخصی او را از خواب بیدار کرد و طبق نوشته کتاب "ابن هشام" پارچه ای به او نشان داد. ابن هشام می گوید آن پارچه ابریشمین بود و روی آن کلماتی با خط زرین دیده می شد و از شخصی که محمد (ص) از خواب بیدار کرد نور ساطع می گردید.

پس از اینکه محمد (ص) از خواب بیدار شد آن شخص پارچه ابریشمی را به او نشان داد و گفت: "اقراء" یعنی بخوان.

محمد (ص) گفت من نمی توانم بخوانم.

آن شخص دست را روی شانه محمد (ص) نهاد و مرتبه ای دیگر به او گفت "اقراء"

باز محمد (ص) جواب داد من نمی توانم بخوانم.

ابن هشام می گوید آن شخص دو دست را روی شانه محمد (ص) نهاد و فشرد و گفت بخوان. طوری فشار دست های آن شخص محمد (ص) را متالم کرد که نزدیک بود از حال برود و از او پرسید چه باید بخوانم؟

شخصی که محمد (ص) را از خواب بیدار کرد گفت: "اقراء باسم ربک الذی خلق" بخوان به نام خدای تو که خلق کرد

لزومی ندارد که انسان به جای محمد (ص) در غار حرا باشد تا این که تحت تاثیر این گفته قرار بگیرد. اثر این گفته به قدری زیاد است که انسان در هر دوره و هر جا، این جمله را بخواند تحت تاثیر قرار می گیرد مشروط بر اینکه زبان عربی را بداند. بدون دانستن زبان عربی نمی توان به اثر این گفته و سایر آیات قرآن پی برد. به همین جهت ترجمه هایی که از قرآن به زبان های فرانسوی و انگلیسی و آلمانی و ایتالیایی و غیره می شود در نظر خواننده از لحاظ تاثیر کلام جلوه نمی نماید و حیرت می کنند که اعراب بعد از شنیدن آیاتی آنچنان، حاضر شدند که محمد (ص) را پیغمبر بدانند، خاصه آنکه قرآن مثل تمام کتاب های مذهبی (موسوم به کتاب های آسمانی) دارای سبکی است مخصوص، و در آن بعضی کلمات، و هکذا برخی از جمله ها تکرار می شود و تکرار کلام از نظر یک خواننده فرانسوی و انگلیسی اثر آن را کمتر می نماید...

... در هیچ یک از ادیان بزرگ این اندازه برای معرفت قائل به اهمیت نشده اند و هیچ دین را نمی توان یافت که در مبدا آن علم و معرفت اینقدر ارزش و اهمیت داشته باشد...

... من به مسلمان ها تهنیت می گویم که در مبدا دین آنها کسب معرفت این قدر با اهمیت تلقی شده و یک عده از علمای مسلمان، در گذشته به اتکای همین سوره، علم را از واجبات دین می دانستند و عقیده داشتند همانطور که یک مسلمان باید نماز بخواند و روزه بگیرد مکلف است که تحصیل علم کند...

اشاره نویسنده به دانستن زبان عربی برام خیلی جالب بود ولی همونطور که گفته بود تاثبر چندانی در من نداشت! تا اینکه در فصل بعدش به سوره "ضحی" اشاره می کنه و چیزی می نویسه که تاثیرش رو بذاره. (در ضمن مطالب حرف هایی مانند "فترت" و "سوره دوم" و ... آمده که ممکن است صحیح نباشد ولی منظور من این قسمت ها نیست!)

... خداوند که می دانست محمد (ص) در ظرف مدت سه سال (یا ده ماه یا ده روز) فترت، اندوهگین بود و گاهی دچار شک و تردید می شد که مبادا مورد بی مهری خداوند قرار گرفته باشد او را با محبت بسیار مورد نوازش قرار می دهد و در آیه اول سوره برای پیغمبر سوگند یاد می کند و می گوید: "والضحی و والیل اذا سجی"

این نوع سوگند یادکردن جز در ادبیات مذهبی مصر باستانی و ادبیات مذهبی "ودا" در هندوستان که مسبوق به چهار یا پنج هزار سال قبل از میلاد مسیح است پیش از اسلام بدون سابقه بود و سوگندهای کتب مذهبی "ودا" در هندوستان قدیم زیبایی و سادگی و فصاحت سوگندهای قرآن را ندارد.

در اینجا خداوند برای محمد (ص) به دو چیز سوگند یاد می کند یکی به طلوع خورشید و دیگری به فرود آمدن شب. اما این دو سوگند خیلی لطافت دارد و وقتی که انسان آیه را می خواند مثل این است که طلوع خورشید را در یک بامداد بهار که تمام گلها شکفته اند در یک سرزمین پر از علف و گل مشاهده می نماید.

یک خواننده مغرب زمینی که زبان عربی را نمی داند "والضحی" را طلوع خورشید ترجمه می کند ولی "والضحی" در زبان عربی فقط دارای این معنی نیست بلکه معنای مجازی وسیع دارد.

معنی "والضحی" در زبان عربی این است: قسم به موقعی که شعاع آفتاب از افق می تابد و رفته رفته وسعت می گیرد و همه جا از پرتو نور خورشید روشن می شود تا اینکه جهان از نور آفتاب بطوری خیره کننده منور می گردد.

"والیل اذا سجی" که سوگند دوم این آیه است نیز مثل سوگند اول دارای معنی مجازی وسیع می باشد و مفهومی که یک عرب از این سوگند می فهمد به ذهن یک اروپایی نمی رسد.

یک اروپایی وقتی می خواهد سوگند دوم این آیه را به یکی از زبان های مغرب زمینی ترجمه نماید چنین ترجمه می کند "و سوگند به شب زمانی که همه جا را تاریکی فرا میگیرد"

ولی معنای "والیل اذا سجی" این نیست بلکه چنین است: "سوگند به موقعی که تاریکی بر همه جا مسلط می شود و جهان دچار سکوت می گردد، و سکوت جهان آنقدر مطلق است که اگر کوچکترین صدا از دور برخاسته شود به گوش میرسد"

حتی این ترجمه هم حق معنی را ادا نمی نماید و یک عرب وقتی این سوگند را می خواند یکی از بیابان های عربستان هنگام شب در نظرش مجسم می شود و می بیند که آن بیابان را تاریکی فراگرفته ولی آسمان که صحرا را چون سقف پوشانیده و از هر طرف به افق می پیوندد روشن می باشد و ستارگان در آسمان می درخشند ولی به مناسبت آسمان صاف بیابان عربستان به قدری درخشندگی دارد که انسان فرض می کند اگر دست دراز نماید ستارگان را خواهد گرفت و در آن صحرای تاریک زیر آسمان نیمه روشن مستور از ستارگان، گاهی از دور صدایی به گوش می رسد و چون هوا بی حرکت و محیط ساکت است طوری آن صدا مسموع می شود که پنداری از فاصله نزدیک شنیده می شود و در آن بیابان شخص خود را تنها می یابد و طوری احساس تنهایی می نماید که گویی از آغاز خلقت جز او و آن بیابان وجود نداشته است.

این ها و افکار دیگر که من اگر بیان کنم بیم دارم در نظر خوانندگان خیال پرور جلوه نمایم، از خواندن "والیل اذا سجی" به ذهن عرب بادیه می رسد و آنچه گفتم فقط معنای این دو سوگند را می رساند نه فصاحت آن را چون برای ادراک فصاحت این دو سوگند یا باید عرب بود یا عربی دانست...

با خوندن این مقدمه (و فصل های پیشین کتاب) می تونم حس کنم بقیه این سوره چقدر معنای زیبا داره!

بسم الله الرحمن الرحیم

وَالضُّحَى (۱) - سوگند به روشنايى روز

وَاللَّيْلِ إِذَا سَجَى (۲) - و سوگند به شب آن گاه كه آرام گيرد و فراگير شود

مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى (۳) - [که] پروردگارت تو را ترک نکرده  و بر تو خشم نگرفته است

وَلَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ الْأُولَى (۴) - و قطعاً آخرت براى تو از دنيا نيكوتر خواهد بود

وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى (۵) - و به زودی پروردگارت آن را به تو عطا خواهد کرد تا خشنود شوی

أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَآوَى (۶) - آيا تو را يتيم نيافت؟ پس پناهت داد

وَوَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدَى (۷) - و تو را سرگشته يافت، پس هدايتت كرد

وَوَجَدَكَ عَائِلًا فَأَغْنَى (۸) - و تو را تنگدست يافت٬ پس بى‏نياز گردانيد

فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ (۹) - پس اما یتیم٬ هرگز با او قهر نکن و او را میازار

وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ (۱۰) - و اما سائل٬ هرگز او را مران

وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ (۱۱) - و اما درباره نعمتهای پروردگارت٬ پس سخن بگوی

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه ششم خرداد ۱۳۹۳ و ساعت 16:41 |

به نام خدا

عقلم از خانه به دررفت و گر مي اين است ... ديدم از پيش که در خانه دينم چه شود

عقل هم خوب چیزیه. هرچند معمولا جواب نمیده! چون هیچ آدم معمولی نمیتونه همه چیز رو بلد باشه...

بازهم باید برگردم به گذشته. اونوقتی که به دنیا اومدم و هیچی ازش یادم نمیاد. به تدریج کارهای روزمره رو از بزرگترها یاد گرفتم. بعضی چیزا رو هم خودم یاد میگرفتم چون الگویی از کارهای قبلی بود. مثلا وقتی یاد گرفتم آب رو بریزم تو لیوان برای بقیه مایعات احتیاج به ظرف جدید یا یادگیری جدیدی نداشتم. هرچند همین الگوها گاهی باعث اشتباهات منجر به مرگ میشه! مثل بچه هایی که مایعات شیمیایی رو مثل مایعات عادی میخورن...

وقتی مدرسه میرفتم هر کاری که معلم دستور میداد رو انجام میدادم. اگر میگفتن آفرین و تشویقم میکردن و نمره بالا میگرفتم میفهمیدم که درست عمل کردم و وقتی تنبیه میشدم میفهمیدم که اشتباه کردم. منتها در اکثر موارد نمیفهمیدم که منشا اشتباه چی بوده و راه اصلاحش چیه...

در نهایت الگویی جامع یاد گرفتم که میتونم اسمش رو بذارم الگوی دکتر رفتن و دارو گرفتن (الگوی درمان)! وقتی که جایی گیر میکنی و نمیدونی باید چه کار کنی عقل میگه برو از کسی که میدونه بپرس. هرچند این هم آخر ماجرا نیست. چون حالت های مختلفی پیش میاد:

الف) مثلا بعد از چند بار سرما خوردن و داروی یکسان گرفتن برای علائم سرماخوردگی بعدی بدون مراجعه به دکتر به داروهای گذشته مراجعه می کنم. تا وقتی که بفهمم هر درد گلویی سرماخوردگی نیست...

ب) دکتر در تشخیص اشتباه کنه. عقل میگه برو پیش یه دکتر دیگه. اگر حرف دیگه ای شنیدی به چند نفر دیگه هم مراجعه کن. آخرش هم اونی رو گوش کن که اکثریت گفتن...

ج) معمولا این الگو رو با سرماخوردگی یاد میگیریم و همیشه انتظار داریم با خوردن چند دارو پس از مدت کوتاهی اوضاع خوب بشه. پس احتیاجی به یادگرفتن منشا درد و روشهای پیشگیری نداریم!

...

الگوی مدرسه و دانشگاه که الگوی رفع تکلیف هست. سوال رایج در زمان تحصیل من این بود: "چرا فلان درس رو باید بخونیم؟" نه من جوابی داشتم و نه معلم ها!!!

بسم الله الرحمن الرحیم

أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاء اللَّيْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَيَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ - [آيا چنين كسى بهتر است‏] يا آن كسى كه او در طول شب در سجده و قيام اطاعت [خدا] مى‏كند [و] از آخرت مى‏ترسد و رحمت پروردگارش را اميد دارد؟

قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ - بگو آيا كسانى كه مى‏دانند و كسانى كه نمى‏دانند يكسانند؟

إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ (الزمر / 9) تنها خردمندانند كه پند پذيرند

چند سالی هست که تلنگرهایی درباره طریقه فکر کردن و به جواب رسیدن بهم خورده و عقلم رو چند میلی متر جابجا کرده ولی سوال اساسی که به جوابش نمیرسم رهیافت رسیدن به جواب بوده...

یه روز که درگیر مساله ای تو ذهنم بودم یاد استخاره کردن افتادم و با اندک دانشی (نادانی تمام) روشی رو خوندم و طبق اون عمل کردم. جواب "میانه" بود و من گفتم توکل به خدا (بدون تعارف هنوز نمیدونم معنی توکل چیه!)

امروز کمی درباره صحت استخاره و اعتبار استخاره جستجو کردم و مطالب متفاوتی خوندم.

یکی نوشته بود: "همانطور که علامه مجلسی میگه ما یك روایت هم نداریم كه یك نفر از شیعیان خدمت امام اومده باشن كه اقا برای من با قرآن استخاره كنین!"

یکی دیگه نوشته "تنها استخاره هایی معتبر است که با تماس حضوری یا تلفنی یا مکاتبه با شخصی از وی درخواست استخاره شود یعنی او را از طرف خود وکیل می کنید تا استخاره کند چنین استخاره ای قطعا معتبر و بی اشکال است"

و دیگری نوشته "استخاره در درجه اول بهتر است توسط خود شخص انجام شود و در صورتی که نمیتواند ، میتواند دیگری را نائب کند. در خصوص نائب گرفتن در استخاره و این که آن شخص چه خصوصیاتی داشته باشد ظاهرا روایتی از معصوم نداریم."

در پاسخ به سوالی دیدم "استخاره با قرآن در توان هر کسی نمی باشد و معمولا حتی عالمان وارسته از استخاره با قرآن پرهیز می کنند زیرا استخاره با قرآن حقیقتا در شأن صاحبان نفس و عالمان عامل و متدینان می باشد. و شما که خود می فرمایید متوجه نمی شوید صلاح نیست به استخاره با قرآن متوسل شوید. از طرفی استخاره با تسبیح بیشتر سفارش شده است و حتی سند استخاره با تسبیح بیش از استخاره با قرآن است...

کتاب استخاره که چاپ شده کتاب مورد اعتنا و معتبری نمی باشد.و خرید برخی از روحانیون دلیل موجهی برای اعتبار کتاب نیست."

یکی دیگه روایتی نقل کرده "امام صادق(عليه السلام)به كسى كه گفت: گاه تصميم به انجام دادن كارى مى‌گيرم و درباره آن از خدا طلب خير مى‌كنم; اما فكرم به جايى نمى‌رسد، فرمود: قرآن را بگشاى و به اولين آيه‌اى كه نگاهت به آن افتاد، به خواست‌خدا عمل كن" (جامع احاديث الشيعه، ج‌8، ص‌272; تهذيب، ج‌3، ص‌342.) و با ارجاع به کتاب بحارالانوار (جلد 88 ص 244) از علامه مجلسی گفته که "مراد از اولين آيه، اولين آيه صفحه سمت راست است"

در حالیکه عقلم دیگه جواب نمیده یک بررسی به چشمم میخوره: "پس از بررسى روايات مؤيد استخاره‌هاى قرآنى و حذف روايات تکرارى، در مجموع هشت يا نه روایت وجود دارد که استخاره با قرآن به معنى امروزى از آنها برداشت مى‌شود. غير از روايت ابى‌على يسع قمى که در تهذيب آمده است، تمام روايات ديگر در غير از کتب اربعه نقل شده‌اند. سید بن طاووس که متقدم‌ترين اين کتب را تأليف کرده است، حدود دو قرن از شیخ طوسی تأخر دارد. عدم وجود نمونه‌اى از روايات توصيه کننده به تفأل يا استخاره به قرآن در کتب متقدم، مانند قرب الاسناد و محاسن در قرن سوم، و کافى، تفسیر علی بن ابراهیم و من لایحضره الفقیه در قرن چهارم، و ظهور اين روايات در قرن هفتم در کتاب فتح الابواب و حتى قرن‌ها پس از آن، نشان از ضعف روايات مورد نظر دارد."

نتیجه ای که درنهایت میگیرم اینه که هنوز هیچی بلد نیستم و کارهامو با استفاده از الگوهای گذشته راه میندازم در حالیکه پارامترهای مساله رو بررسی نکردم تا ببینم از کدوم الگو استفاده کنم یا به کدوم دکتر مراجعه کنم...

از اونجاییکه کتاب میخرم و وقت نمیکنم بخونم گاهی به متنی میرسم مثل دعای 33 صحیفه سجادیه: نيايش امام سجاد (ع) در طلب خير

اللَّهُمَّ إِنِيِّ أَسْتَخِيرُكَ بِعِلْمِكَ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اقْضِ لِي بِالْخِيَرَةِ وَ أَلْهِمْنَا مَعْرِفَةَ الِاخْتِيَارِ، وَ اجْعَلْ ذَلِكَ ذَرِيعَةً إِلَى الرِّضَا بِمَا قَضَيْتَ لَنَا وَ التَّسْلِيمِ لِمَا حَكَمْتَ فَأَزِحْ عَنَّا رَيْبَ الِارْتِيَابِ، وَ أَيِّدْنَا بِيَقِينِ الْمُخْلِصِينَ. وَ لَا تَسُمْنَا عَجْزَ الْمَعْرِفَةِ عَمَّا تَخَيَّرْتَ فَنَغْمِطَ قَدْرَكَ، وَ نَكْرَهَ مَوْضِعَ رِضَاكَ، وَ نَجْنَحَ إِلَى الَّتِي هِيَ أَبْعَدُ مِنْ حُسْنِ الْعَاقِبَةِ، وَ أَقْرَبُ إِلَى ضِدِّ الْعَافِيَةِ حَبِّبْ إِلَيْنَا مَا نَكْرَهُ مِنْ قَضَائِكَ، وَ سَهِّلْ عَلَيْنَا مَا نَسْتَصْعِبُ مِنْ حُكْمِكَ وَ أَلْهِمْنَا الِانْقِيَادَ لِمَا أَوْرَدْتَ عَلَيْنَا مِنْ مَشِيَّتِكَ حَتَّى لَا نُحِبَّ تَأْخِيرَ مَا عَجَّلْتَ، وَ لَا تَعْجِيلَ مَا أَخَّرْتَ، وَ لَا نَكْرَهَ مَا أَحْبَبْتَ، وَ لَا نَتَخَيَّرَ مَا كَرِهْتَ. وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِي هِيَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً، وَ أَكْرَمُ مَصِيراً، إِنَّكَ تُفِيدُ الْكَرِيمَةَ، وَ تُعْطِي الْجَسِيمَةَ، وَ تَفْعَلُ مَا تُرِيدُ، وَ أَنْتَ عَلَى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِير.

خدايا، از تو مي‌خواهم كه به سبب دانش بي‌حدّ خود، براي من خير و نيكي را برگزيني. پس بر محمد و خاندانش درود فرست و از هر چيز برترين را نصيب من فرما. به ما الهام كن كه آنچه را نيك و درست است، بدانيم و عمل كنيم، و اين را وسيله‌اي قرار ده تا به آنچه برايمان مقدّر فرموده‌اي خشنود شويم، و به حكمي كه در حقّ ما كرده‌اي گردن نهيم. پس پريشانيِ دو دل بودن را از قلب ما بزداي و ما را به يقيني همانند يقين بندگان مخلص خود ياري نماي، و مخواه كه در شناخت آنچه براي ما برگزيده‌اي، ناتوان مانيم، تا آن جا كه حرمت تو در چشم ما اندك شود و آنچه مقدّر كرده‌اي پيش ما ناپسند آيد و به حالتي دچار شويم كه از نيك فرجامي دورتر است و به غير عافيت نزديك‌تر. آنچه را قسمتمان كرده‌اي و براي ما ناخوشايند است، محبوب ما گردان، و آن حكم تو را كه دشوار مي‌پنداريم، آسان ساز، و در دل ما انداز كه در برابر آنچه در حقّ ما خواسته‌اي، تسليم تو باشيم، و نخواهيم كه آنچه به تأخير انداخته‌اي، پيش افتد، و آنچه پيش انداخته‌اي، به تأخير افتد، و آنچه را محبوب توست، ناپسند نداريم، و آنچه را خوش نمي‌داري، اختيار نكنيم. كار ما را به آن سرانجام كه نيك‌تر است و آن فرجام كه پسنديده‌تر، پايان ده؛ زيرا تو نفيس‌ترين چيزها را مي‌بخشي، و بخشش‌هاي بزرگ مي‌دهي، و هر چه بخواهي همان مي‌كني، و تو بر هر كار تونايي.

+ نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ و ساعت 1:57 |

به نام خدا 

اي دل زهمه بهتر با مهر علي سازيم ... جان در ره اين مقصود مردانه صفت بازيم
باشيم گداي او بر جمله سرافرازيم
در حلقه مستانش با نغمه هم آوازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم 

از دفتر عشق او حرفي ز ولا خوانديم ... ديديم جمالش را لا حول ولا خوانديم
زين آيت رحمت ما الا ولا خوانديم
توحيد سرايانيم گويندۀ اين رازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم 

تسبيح و نماز و صوم مر مردم مسجد را ... دير و حرم و كعبه هم زاير و قاصد را
جنات و قصور و حور مزد عابد و زاهد را
با مهر و مه رويش با حور نپردازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم 

ما را سر كوي او از كون و مكان خوش تر ... ديدار مه رويش از هر دو جهان خوش تر
زنده شده از بويش هم ازدل و جان خوش تر
خود از رخ اين معني ما پرده براندازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم 

ما خاك نشينان را منگر تو حقير و پست ... با ياد خدا شستيم از جملۀ هستي دست
از جام هوالباقي گشتيم خراب و مست
ازفرط نشاط عشق چون مرغ به پروازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم 

هر چند فقيرانيم فخر همه شاهانيم ... در مملكت امكان شاهنشه و سلطانيم
در پيروي مولا ما گوش به فرمانيم
 گر بنده يزدانيم ليك از همه ممتازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم 

گر بي زر و بي زوريم با اينهمه گنجوريم ... از ظلم و ستم دوريم غرق لمع نوريم
با جرم وخطا كاري صد شكر كه مغفوريم
از لطف خدا همراز با شاهد غمّازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم  

با ظاهر آلوده هرچند پريشانيم ... با خاطر آسوده مجموع تر از جانيم
با بوده و نابوده، خود شاكر و خندانيم
زير غم بار او چون اشتر جمازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم 

پاكست دل و سينه از كينه و حرص و آز ... بخشيم سر و زر را با ديده و رويي باز
با همت شاهانيم با وجد و طرب دم ساز
از حرص و گدا خويي در كديه و در آزيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم 

اندر نظر خلقان ما چون گل بي خواريم ... ليكن ز بد انديشي در چشم خسان خواريم
مهر همه را بر دل همچون دل و جان داريم
گر همدم جغدانيم اما همه شهبازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم 

گر سر به بر خاكيم پا بر سر افلاكيم ... سالوس نمي ورزيم از شرك و ريا پاكيم
ديوانه مبين ما را ما عاقل و درّاكيم
بر مسند لولاكيم با عزّت و اعزازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم 

با دوست بپيوستيم از خويش بريدستيم ... از جام الست اكنون ما دل خوش و سرمستيم
پيمان محبت را صد شكر كه نشكستيم
با ذكر جلي هر دم دمساز و هم آوازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم 

اي ساقي جانانه مي ده دو سه پيمانه ... تا بر كشيم از دل ما نعرۀ مستانه
وي مطرب فرزانه، زان دلبر يكدانه
بر خوان دو سه افسانه تا با تو بياغازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم 

ذكر دل ما بنده، دان ناد علي باشد ... طاعت كه بود مقصود، آن ياد علي باشد
هستي كه وجود آمد از داد علي باشد
ما كفر نمي گوييم، افسانه نمي سازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم  

بر خيز كنون جانا صدجان زطرب بازيم ... وز نغمۀ جاءالحق چنگي دو سه بنوازيم
در كشور عشق الحق ما ازهمه ممتازيم
در هر دو جهان خوش تر باعشق علي سازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازیم 

اي بادِ بشارت بر٬ گو پير مغان آمد ... طوبي قد و عيسي دم٬ شاهنشه جان آمد
خورشيد ولايت هان ازكعبه عيان آمد
درصفحۀ خاك امروز عمري دگر آغازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازیم 

از مهر علي بنگر بر گردن ما صد ناز ... شاهي كه زشب تا صبح وردش همه يا غفار
در راه تولايش گر جان برود صد بار
با نايزن وحدت پيوسته هم آوازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازیم 

درمكتب وحدت ما حرفي ز وِلا خوانديم ... اندر حرم قالو ما لوح بلي خوانديم
هر جا نظر افكنديم آيات فنا خوانديم
با مهر علي هرگز با غير نپردازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم  

المنته لله ما از ريب و ريا دوريم ... فارغ ز غم گيتي رسته ز شَر و شوريم
با نور چو پيوستيم، اندر دو جهان نوريم
روزي كه نقاب از دل وز چهره براندازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم  

پيران طريقت را بينم همگي سرمست ... شستند همه يكسر از جملۀ هستي دست
معمار ازل ما را دل با گِل او پيوست
ما كشتي بدكاران در بحر غم اندازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم 

در سفرۀ درويشان گسترده گل و ريحان ... مستانه همي گويند ار جان طلبي اين جان
مرغان بساتين وش هوهو زند اين رندان
آن روز كه در محشر ما خود علم برافرازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم 

اي ملحد كافر كيش رو طعنه مزن ما را ... قطره ز كجا يابد عمق و ته دريا را
منگر توحقير و پست اين صخرۀ صما را
با شهپر شاهي ما پيوسته به پروازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم  

گر مهر كسي پرسند "آيدينلو" علي گويد ... هر گل به چمن رويد از بوي علي بويد
روزي كه دغل كاران دامان علي جويد
زاغان سيه دل را ملك بقا بازيم ... هر كس به كسي نازد ما هم به علي نازيم  

بسم الله الرحمن الرحیم

وَقَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ - و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد 

وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا - و به پدر و مادر [خود] احسان كنيد

إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا - اگر يكى از آن دو يا هر دو، در كنار تو به سالخوردگى رسيدند

فَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ - به آنها [حتى‏] «اوف» مگو

وَلاَ تَنْهَرْهُمَا - و به آنان پرخاش مكن

وَقُل لَّهُمَا قَوْلاً كَرِيمًا (23) و با آنها سخنى شايسته بگوى

وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ -و از سر مهربانى، بال فروتنى بر آنان بگستر 

وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا - و بگو پروردگارا، آن دو را رحمت كن

كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا (24 / الاسراء) چنان كه مرا در خُردى پروردند

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۳ و ساعت 17:5 |

به نام خدا

حديث از خــاتم پيغمبـــران است ... كه جنّت  زير پـــاي مادران است
بزن بر پاي مـــــادر بوسه از شوق ... كه خاك پـــاي او رشك جنان است

يك نوزاد نارس در استراليا كه به گفته پزشكان مرده بود پس از آنكه مورد نوازشهاي مادر قرار گرفت زنده شد. والدين اين نوزاد با شور و شوق از اين معجزه شگفت انگيز ياد مي كنند.

اين زوج جوان كه كيت و ديويد اوگ نام دارند در سيدني استراليا زندگي مي كنند. 5 ماه پيش كيت كه هفتمين ماه بارداري خود را پشت سر مي گذاشت به بيمارستان منتقل شد و دوقلوهاي وي به نامهاي جيمي و اميلي نارس متولد شدند. اما جيمي كه در لحظه تولد تنها كمي بيش از 900 گرم وزن داشت پس از چند دقيقه مرد.

پزشكان اين خبر را به والدين آن اعلام كردند اما كيت و ديويد خواستند كه چند لحظه اي نوزاد را در آغوش خود نگه دارند.

پس از گذشت دو ساعت كه جيمي در آغوش مادر بود و مادر نام آن را صدا مي كرد اولين علائم حيات را از خود نشان داد. اين زوج جوان بلافاصله به پزشكان اطلاع دادند و آنها پس از انجام معايناتي واكنشهاي طبيعي عصبي نوزاد را تائيد كردند.

براساس گزارش ديلي ميل، در اين لحظه كيت تصميم گرفت چند قطره شير را روي لبهاي نوزاد بريزد و اين كار را تا زماني كه نوزاد بيدار شد ادامه داد و سرانجام اين نوزاد پس از دو ساعت بدون هيچ گونه علائم حياتي، زندگي خود را آغاز كرد و براي اولين بار نفس كشيد.

مادر اين نوزاد در اين خصوص گفت: "ما خوش شانس ترين آدمهاي دنيا هستيم. اين پايان خوش با درمانهاي پوست به پوست و مادر- فرزند قابل توضيح است. اين درمانها به كودكان بيمار كمك مي كنند كه زنده بمانند. اين درمان در استراليا با عنوان نوازش كانگرو شناخته مي شود."

اين مادر استراليايي افزود: "دستها و پاهاي كوچكش بدون پاسخ به تحريكات افتاده بودند و حركت نمي كردند. من آن را به خودم چسباندم و شروع به حرف زدن با جيمي كردم و اسمش را صدا زدم و به او درباره خواهرش و پروژه هاي آينده خانواده گفتم و بعد ناگهان اولين علائم حيات را نشان داد. كم كم چشمانش را باز كرد. من دكترها را صدا زدم اما هيچكس حرف من را باور نمي كرد."

پزشكان معتقدند كه اعلام خبر مرگ اين نوزاد به دليل تشخيص اشتباه پزشكي بوده است با وجود اين، اين زوج معتقدند كه معجزه الهي جيمي را به آنها بازگردانده است. ديويد در اين خصوص به تلويزيون استراليا گفت: "ما خوش شانس ترين والدين دنيا هستيم. اگر كيت در كار خود پافشاري نمي كرد اكنون احتمالا جيمي در بين ما نبود." 

صحنه خداحافظي  كيت و ديويد از نوزاد نارس خود

------------------------------

تصويري درست چندين ساعت بعد از مشاهده علائم حياتي در نوزاد پس از نوازش هاي كيت

------------------------------

كيت و جيمي 5 ماهه در يك برنامه تلويزيوني

------------------------------

جيمي اكنون 5 ماهه است و كاملا سالم و طبيعي است

------------------------------

جيمي در يك برنامه ديگر تلويزيوني

------------------------------

كيت و ديويد به همراه دوقلوهايشان

بسم الله الرحمن الرحیم

وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَانًا - و انسان را [نسبت‏] به پدر و مادرش به احسان سفارش كرديم

حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهًا وَوَضَعَتْهُ كُرْهًا - مادرش با تحمّل رنج به او باردار شد و با تحمّل رنج او را به دنيا آورد

وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرًا - و بار برداشتن و از شير گرفتنِ او سى ماه است

حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً - تا آن گاه كه به رشد كامل خود برسد و به چهل سال برسد

قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ - مى‏گويد پروردگارا، بر دلم بيفكن تا نعمتى را كه به من و به پدر و مادرم ارزانى داشته‏اى سپاس گويم و كار شايسته‏اى انجام دهم كه آن را خوش دارى

وَأَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي إِنِّي تُبْتُ إِلَيْكَ وَإِنِّي مِنَ الْمُسْلِمِينَ  (الاحقاف / 15) و فرزندانم را برايم شايسته گردان در حقيقت، من به درگاه تو توبه آوردم و من از فرمان‏پذيرانم

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۳ و ساعت 23:48 |

به نام خدا

چندان گريستم که هر کس که برگذشت ... در اشک ما چو ديد روان گفت کاين چه جوست

یک داستان و یک حدیث قدسی خوندم که سرشار از احساساته...

حدیث قدسی

یا دَاودُ، لَو یَعلَمَ المُدَبِّرُونَ عَنّی کَیفَ انْتِظَاری وَ شَوقی وَ رِفْقِی إلَی تَرکِ مَعاصِیهِم لَمَاتُوا شَوقاً وَ تَقَطّعَتْ أوصَالُهُم مِن مَحَبَتی  (کشف الاسرار؛ ج 3 ص 357، تفسیر المعین؛ ج 2 ص 712؛ مقتنیات الدرر؛ ج 1 ص 45)

ای داوود، کسانی که از من روی گردانده اند اگر می دانستند که چطور انتظار آنان را می کشم و با آنها مدارا می کنم و مشتاق خودداری آنان از گناهان هستم، از شدت شوق می ‌مردند و از شدت محبت به من بندبند وجودشان از هم می گسست.

داستان

زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد.

در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود. از اینرو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چاره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند. لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم. در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:

اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی

در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد. او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید: چرا این گونه گریه می کنی؟

ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت. گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.
+ نوشته شده توسط محسن در جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ و ساعت 20:17 |

یه نام خدا

نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس ... که عندلیب تو از هر طرف هزارانند

غالب نوشته‏ های دکتر شریعتی از نظر ادبی و هنری اعلی است و از نظر علمی متوسط است و از نظر فلسفی کمتر از متوسط و از نظر دینی و اسلامی صفر است. ...

این نظر استاد شهید مطهری درباره نوشته های دکتر شریعتی بود و یک انتقاد مفصل دراینباره دارند. با اینکه به جز چند نقل قول چیز دیگه ای از نوشته های دکتر شریعتی نخوندم ولی انتقاد استاد مطهری خیلی بر من تاثیر گذاشت و  احساس میکنم ضعف های زیادی رو برای من آشکار کرده!

در اوايل ارديبهشت 51 جزوه‏های 15 - 16 حسينيه را تحت عنوان "اسلام‏ شناسی" خواندم و آنچه به نظرم می‏رسد يادداشت می‏كنم: اولا به نظر من اين جزوه چيزی كه نيست اسلام شناسی است، حداكثر اين‏است‏ كه بگوئيم اسلام سرايی يا اسلام شاعری است، يعنی اسلام موضوع و سوژه يك‏نوع‏ شعر و تخيل ولی به صورت نثر شده است و البته زيبا هم سروده شده است و بيشتر از سوسياليسم و كمونيسم و ماترياليسم تاريخی و اگزيستانسياليسم‏ مايه گرفته است تا اسلام.

فرق است ميان شناختن چيزی و سوژه قرار گرفتن‏وی و سروده شدن آن. مثلا يك وقت طبيعت را می‏خواهيم بشناسيم، ماه و خورشيد و دريا و كوه و درخت و گل را می‏خواهيم بشناسيم، آن خود متدی دارد كه خالی از هر نوع‏ تخيل و اعمال ذوق بايد تحت مطالعه قرار گيرد، تجزيه و تحليل شود.

يك وقت هست خورشيد يا ماه يا ساير موضوعات طبيعی سوژه شعر قرار می‏گيرد، در آنوقت مطلب شكل ديگر به خود می‏گيرد. مثلا توجيه راست بودن سرو از نظر طبيعی يك توجيه دارد و از نظر شعری توجيه ديگر:

زير بارند درختان كه تعلق دارند  ... ای خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد 

اسلام شناسی نيز غير از اسلام سرايی است. آنچه در اين جزوه آمده اين‏ است كه اسلام سوژه قرار گرفته برای يك سلسله تخيلات و حداكثر انديشه‏های‏ ديگر.

اگر ما بخواهيم اسلام را بشناسيم، مانند هر مورد ديگر بايد محتوای اسلام‏ را از كتاب و سنت قولی و عملی قطعی طرح كنيم و مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم. در اين جزوه آن چيزی كه طرح نشده است متون اصلی اسلام است. ما نمی‏توانيم از پيش خود سخنی درباره توحيد اسلام، معاد اسلام، انسان از نظر اسلام، جامعه از نظر اسلام بگوييم بدون آنكه متون اصلی اسلام را در اين‏ زمينه طرح كنيم.

پس عيب اصلی اين جزوه اين است كه از متون اسلامی روگردانده است و حداكثر كه چند جمله‏ای سوژه قرار گرفته است. ...

متن کامل نظر استاد مطهری

چند تا مثال به نظرم رسید که فاصله زیادی رو برام ترسیم کرد!

من برف رو از پشت شیشه اتاق که میبینم لذت میبرم. بدو میرم بیرون و یکم برف بازی میکنم و بعدش سریع برمیگردم تو اتاق و خودمو گرم میکنم! چند روز پیش با دوستان رفتیم کوه. دیدن کوه های برفی از پشت شیشه های ماشین بسیار لذت بخش بود. از ماشین پیاده شدیم و کمی راه رفتیم و وارد مسیری شدیم که نیم متر برف داشت. حرکت در اون مسیر بسیار دشوار بود. من که عقب تر از گروه بودم سعی میکردم همان جا پاهای دوستان رو دنبال کنم که در یکی از اون ها زیر پام خالی شد و یک متری سقوط کردم و لوله آهنی که زیر پاهام بود یکی از پاهام رو خراش داد. به هر حال خودم رو به گروه رسوندم و برف تمام کفشم رو خیس کرده بود. برای بالا رفتن از یک تپه بیست متری چنان به نفس نفس زدن افتادم که انگار دو کیلومتر دویده باشم! بعد از نهار هم چنان سرمایی تو پاهام احساس میکردم که فکر میکردم نمیتونم مسیر رو برگردم...

همه اینها برای نیم روز موندن تو برف بود و داشتم فکر میکردم که اگر قرار بود یه همچین جایی زندگی کنم آیا باز هم از دیدن برف خوشحال میشدم؟

شنا کردن تو استخر با آب آروم و گرم فرق داره با شنا کردن تو دریای مواج و آب سرد که ممکنه توش موجوداتی هم باشه که بهمون صدمه بزنن!

زندگی کودکانه بدون مسئولیت همراه با سرویس های فراوان از جانب اطرافیان فرق میکنه با زندگی بالغانه با مسئولیت های زیاد و سرویس های فراوانی که باید از هر جانب به اطرافیان داده شود...

به این نتیجه رسیدم که دیدن اسلام از پشت شیشه خوب به نظر میرسه و اگر خودم رو تو اقیانوس وسیعش بندازم و با مسئولیت هاش درگیر بشم نظرم دربارش عوض میشه

بسم الله الرحمن الرحیم

كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ - بر شما کارزار واجب شده است

وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ - در حالی که برای شما ناگوار است

وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ - و بسا چیزی را خوش نمی دارید و آن برای شما خوب است

وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ - و بسا چیزی را دوست می دارید و آن برای شما بد است

وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ (بقره / ۲۱۶) و خدا می داند و شما نمی دانید

فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاَفَ رَسُولِ اللّهِ - آنها كه در خانه‏ها نشستند و از همراهى با رسول خدا [در جهاد] تخلف ورزيدند خوشحال شدند

وَكَرِهُواْ أَن يُجَاهِدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ - و از جهاد با مال و جان خود در راه خدا كراهت داشتند

وَقَالُواْ لاَ تَنفِرُواْ فِي الْحَرِّ - و گفتند در اين گرما بيرون نرويد

قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَّوْ كَانُوا يَفْقَهُونَ (توبه / ۸۱)  بگو آتش جهنم سوزان‏تر است اگر مى‏فهميدند

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 18:29 |

به نام خدا

سالک از نور هدايت ببرد راه به دوست ... که به جايي نرسد گر به ضلالت برود

بسم الله الرحمن الرحیم

وَلَقَدْ أَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ آيَاتٍ مُّبَيِّنَاتٍ وَمَثَلًا مِّنَ الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلِكُمْ وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ (۳۴) و قطعاً به سوى شما آياتى روشنگر و خبرى از كسانى كه پيش از شما روزگار به سر برده‏اند، و موعظه‏اى براى اهل تقوا فرود آورده‏ايم.

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ - خدا نور آسمانها و زمين است

مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ - مَثَلِ نور او چون چراغدانى است كه در آن چراغى

الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ - و آن چراغ در شيشه‏اى است

الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ - آن شيشه گويى اخترى درخشان است

يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونِةٍ - كه از درخت خجسته زيتونى افروخته مى‏شود

لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ - نه شرقى است و نه غربى

يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ - نزديك است كه روغنش- هر چند بدان آتشى نرسيده باشد- روشنى بخشد

نُّورٌ عَلَى نُورٍ - روشنى بر روى روشنى است

يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاء - خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مى‏كند

وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ - و اين مثلها را خدا براى مردم مى‏زند

وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (۳۵) و خدا به هر چيزى داناست

فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ - [آن نور هدايت‏] در خانه‏هايى است كه خدا رخصت داده كه ارجمندش دارند

وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ - و نامش در آنجا ياد شود

يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ (النور / ۳۶) و او را هر بامداد و شبانگاه تسبيح گويند

 

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 22:48 |

به نام خدا

چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن ... که قارون را غلطها داد سودای زر اندوزی

شكار ميمون زنده بخاطر چابكي و سرعت عمل جانور بسيار مشكل است. يكي از روشهاي شكار ميمون در آفريقا اين است كه شكارچي به محل اقامت ميمونها مي رود و بدون توجه به آنها در سوراخ كوچكي در يك سنگ بزرگ مقداري خوراكي مي ريزد و دور مي شود.

ميمونهاي گرسنه و كنجكاو دستشان را به درون سوراخ مي برند و خوراكيها را در مشت خود مي ريزند اما دهانه سوراخ كوچكتر از آن است كه مشت ميمون از آن خارج شود.

ميمون وحشت زده مي شود و تقلا مي كند تا خسته شود اما هرگز مشت بسته خود را باز نمي كند تا رها شود!!!

ذهن انسان هم گاه مانند مشت بسته ميمون است. تقلا مي كند و بي تاب مي شود و روي يك مسئله قفل مي شود در حالي كه چاره در رها كردن و آزادي از قيد و بندهاي ذهن است...

بسم الله الرحمن الرحیم

يَا أَيُّهَا النَّاسُ - اى مردم

إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ - همانا وعده خدا حقّ است

فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا - زنهار تا اين زندگى دنيا شما را فريب ندهد

وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ  (فاطر / ۵) و زنهار تا [شيطانِ‏] فريبنده شما را در باره خدا نفريبد

+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ و ساعت 21:1 |