ایـن دیـوانگیـست ...

 

ایـن دیـوانگیـست ...


که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه
خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم


ایـن دیـوانگیـست ...

که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم


ایـن دیـوانگیـست ...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه
در زندگی با شکست مواجه شده ایم


ایـن دیـوانگیـست ...

که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه
یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است

شما بگید این جوک به نفع پسراست یا دخترا؟

 

پسر از خدا پرسید:خدایا چرا زن را زیبا افریدی؟
جواب امد:برای این که تو از اون خوشت بیاد
پسر باز پرسید:پس چرا اینقدر احمق افریدی؟
جواب امد:برای این که اون از تو خوشش بیاد


سوالات رایج مربوط به موبایل:

سال 76 : آنتن دهی ش چطوره؟
سال 79 : چقدر شارژ نگه میداره؟
سال 82 : دوربینم داره؟
سال 85 : دوربینش چند مگا پیکسله؟ صداش چطوره؟
سال 88 : تاچه؟ یا از این معمولیاس؟
سال 91 : اندرویده؟
.
.
.
.
سال 94 : هوشمنده؟ یا معمولیه؟Sleepy
سال 97 : اخلاقش چطوره؟!Dodgy
سال 1400: درکت میکـنـــــــــــــــــه ؟! یا نه؟5
سال 1403: به اندازۀ کافی بهت توجه میکنــــــــــــه؟ یا میخوای باهاش به هم بزنی؟!!!5

 

 


نظر فراموش نشهTongue

" بـا هــــــــــــــــم بـودن "

من به دنبال نگاهی هستم...

من نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من

من خودم هستم و تنهایی و یك حس غریب

كه به صد عشق و هوس می ارزد

من نه عاشق هستم

نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افكار پلید



من به دنبال نگاهی هستم



كه مرا از پس دیوانگی ام می فهمد!!




دلم ...



دلم دستانی مهربان میخواد که دستامو بگیره.

دلم پاهایی رو میخواد که کنارش قدم بزنه.

...

دلم یه نگاه میخواد!





مـــن برای تنهــــــــــــــــا نبـودن ..

آدمهای زیادی دور و برم دارم !!!

آن چیزی که ندارم کسی برای

" بـا هــــــــــــــــم بـودن "

است


دوباره سیب بچین حوا...

 
 
در خیال دیگری میرفت...

و من چه عاشقانه کاسه ی اب پشت سرش خالی میکردم...




بگذار آنچه از دست رفتنیست از دست برود...!!

من آنچه را میخواهم که به رنگ التماس آلوده نباشد...!!




کسی دستهایت را نمیگیرد
در جیبت بگذار..شاید

خاطره ای ته جیب مانده باشد که هنوز گرم است........!!!!!





دوباره سیب بچین حوا...
من "خسته ام "
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند.




عشق یک ریاضی دان!

 

آه ای عزیزم!
نمی دانم تو را چه بنامم!
X یا Y؟
فقط و فقط این را می دانم که سینوس زاویه ی لبانت یا کسینوس زاویه ی چشمانت مرا در یک زندان مربع شکل اسیر کرده!
ای عشق من! به یاد می آوری آن زمان را که در میدان دایره ای شکل شهر قدم می زدیم و از روی پل مستطیلی عبور کردیم؟
و در حالی که تو به من نزدیک می شدی ، حالتی مانند دو ضلع و زاویه ی بین (!) بین ما ایجاد شد و من با تمام مساحت خود فریاد زدم:
دوستت دارم!

ولی این را بدان که اگر بخواهی به عشق من پشت پا بزنی و مرا به فراموشی بسپاری ، تو را به زیر رادیکال خواهم برد و در آن صورت هیچ گاه نمی توانی از من جدا شوی!

زیرا تو با این خصوصیات منفی خود هیچ جذری نداری!


قربان تو
(x+Y)2

 

تو کجایی سهراب ؟

 

تو کجایی سهراب ؟
تو کجایی سهراب ؟
آب را گل کردند
چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...
وای سهراب کجایی آخر ؟ ...
زخم ها بر دل عاشق کردند
خون به چشمان شقایق کردند ...
تو کجایی سهراب ؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند ،
همه جا سایه ی دیوار زدند ...
ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی است! ....
دل خوش سیری چند ؟
صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب...!

.

.

.
قایقت جـــــــــــــــا دارد ؟؟!؟

 

 


چه ساده است از دست دادن....

نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاد ، سنگ می‌انداختم بهشون،می‌پریدند،دورتر می‌نشستند.کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند .

ساعت چهار و 10 دقیقه باهاش قرار داشتم ولی بیش از 35دقیقه دیر کرده بود،

نگران، کلافه و عصبی‌ شدم ، شاخه‌گل سرخی که دستم بود داشت می‌پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیمو خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گلم انداختم زمین، زیرپام لهش کردم،گلبرگاش پخش و لهیده شد،

یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هامو کردم تو جیبباش، رامو کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صداش از پشت سرم اومد.
صدای تند قدم‌هاش و صدای نفس نفس‌هاش .

برنگشتم حتی برای دعوا، مرافعه یا قهر....

از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می‌اومد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صدام می‌کرد.
اونطرف خیابان، جلو ماشین وایسادم. هنوز پشتم بهش بود، کلید انداختم‌ در را باز کنم،بشینم،برم، برای همیشه....

باز کرده نکرده، یهویی صدای بووق ، ترمزی شدید ، فریاد و ناله‌ای کوتاه ریخت تو تمام وجودم....
تندی برگشتم....

دیدمش،پخش خیابان شده بود، به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بهش زده بود و رانند‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد.

سرش خورده بود روو آسفالت، خون راه کشیده بود می‌رفت سمت جووی کنارِ خیابان،
دویدم طرفش، بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
منگ.
هاج و واج نگاش کردم.
توو دست چپش بسته‌ی کوچکی بود، کادو پیچ، محکم چسبیده بودش. نگام رفت موند روو آستین مانتوش که بالا رفته بود، ساعتش پیدا بود...

چهار و پنج دقیقه....

نگام برگشت به ساعت خودم، چهار و چهل و پنج دقیقه....!
گیج درب و داغون به ساعت راننده‌ی بخت برگشته نگا کردم.

چهار و پنج دقیقه بود....!!

پیامک های عاشقونه

“بربادرفته”

صد بار بهتر است از

“از یاد رفته “…..

.

.

.

من درد میکشم

تو اما چشم هایت را ببند!

سخت است بدانم میبینی و بیخیالی . . .

.

.

.

اگر میداد لیلی کام مجنون …

کجا افسانه میشد نام مجنون …؟

.

.

.

گاهی دوست دارم بدون پک زدن

فقط بنشینم و نگاه کنم که سیگارم چگونه میسوزد

شاید آخر فهمیدم چه لذتی میبری از تماشای سوختن من  . . .

.

.

.

صدایت نمیکـــــنم که برگـــــردی

مهــــــم باشم

خودت برمیگردی . . .

.

.

.

دلم یک آلزایمر خفیف می خواهد

آنقدر که یادم نرود

به نفعم است که به چند زبان زنده ی دنیا سکوت کنم . . .

.

.

.

این موهبت الهی ست صبح چشم بگشایی و یادت بیاید

دوستی داری آبی تر از آسمان ، زلالتر از شبنم و روشنتر از صبح . . .

.

.

.

کفرم را که در می آوری ، ایمانم به عشق بیشتر میشود !

.

.

.

عشق فراموش کردن نیست ،بخشیدن است

گوش کردن نیست ، درک کردن است

دیدن نیست ، احساس کردن است

جا زدن و کنار کشیدن نیست صبر کردن و ادامه دادن است

حتی تنها  . . .

.

.

.

به روزها دل مبند ، روزها به فصل که میرسند رنگ عوض میکنند

با شب بمان ، شب گرچه تاریک است ، لیکن همیشه یک رنگ است . . .

.

.

.

گاهی اوقات باید خدا رو شکر کنی

یا اصلا بغلش کنی و ببوسیش

که به چیزی که یه روزی میخواستی نرسیدی …

.

.

.

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر / به مرام تو گرفتار و به یاد تو اسیر . . .

 

من میخوام به اوج برسم

 

 

خداجون دستمو بگیر

 

داستان جالب (بخونید)


مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود؛ پس وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.

قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به ١٦٠ کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است....

مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به ١٨٠ رسید و سپس ٢٠٠ را پشت سر گذاشت، از ٢٢٠ گذشت و به ٢٤٠ رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد.

اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینکه به هشدار من توجهی نکردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر کرده و از دست پلیس فرار کردی. تنها اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سال‌ها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر کشان پشت سرم دیدم، تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی"!

افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت

سركار گذاشتن معلم رياضي براي مدت طولاني(براي سوم دبيرستان به بعد ) (اثبات n=___=3=2=1_files

خب بچه ها شروع ميكنيم .
ما يه تابع داريم به صورت مقابل كه ميخوايم مشتقش رو بگيريم ( در تابع زير x تا x داريم ) :

y=x+x+x+...+x

خب مشتق رو ميتونيم تو اين تابع به دو صورت بگيريم :

حالت اول :

y' = 1 + 1 + 1 + ... +1 = x

كه ميشه x تا 1 پس جمعشون ميشه x

حالت دوم :

ما x تا x داريم پس جمعشون ميشه x به توان 2 (خب براي اين كه راحتتر بفهميد مثال ميزنيم : 2 + 2 ميشه 2 تا 2 يعني 4 يعني 2 به توان 2 يا 4 + 4+ 4 + 4 ميشه 4 تا 4 يعني 16 يعني 4 به توان 2 ) افتاد !!!

يعني تابع ما ميشه :

y=x*x

كه مشتقش ميشه

y' = 2x


حالا ما از يك تابع به دو صورت مشتق گرفتيم پس مشتقها بايد با هم برابر باشند

2x = x سادش كنيم x ها حذف ميشن ميشه 2 = 1

خب تا اينجا اثبات كرديم 2 = 1 (  جلل خالق )با جمع كردن دو طرف معادله با عدد يك نتيجه ميگيريم

1 + 1 = 2 + 1 كه ميشه 2 = 3 و همينطور ادامه بديم همه اعداد با هم برابر ميشن و ميرسيم به

1 = 2 = 3 = 4 = ...      

اما نكته انحرافي اينجاست كه تابع ما يك دنباله هست و دنباله ها مشتق پذير نيستن كه ما ازشون مشتق گرفتيم

و وقتي شما اين رو به معلم رياضيتون ميگيد اون وقت قيافش ميشه

و ممكنه شمارو.............................

سال 91 مبارک

 

 

 

چند سال و چند عید باید از عمر تو بگذره تا آدم بشی !؟

یک سال از عمرت گذشت، ولی باز تو همونی که بودی !

فرشته دوست داشتنی پیشاپیش بهارمبارک !

سلنا گومز



میگذرد لحظه ها ، لحظه های بی تو بودن ، ثانیه هایی که خیلی کند میگذرد !

دلم میخواهد لحظه ها و ثانیه ها تند تر از همیشه سپری شوند و

لحظه ای که روزها آرزوی آن را داشتم فرا رسد...


لحظه دیدار ، یک لحظه رویایی و فراموش نشدنی...

نفسی تازه ، دلی عاشقتر از همیشه و آرزویی که به حقیقت پیوسته است...

میشمارم تک تک ثانیه ها را ، مینشینم به انتظار طلوعی دیگر

و حسرت روزهای لبخند و شادی را میکشم !

به امید دیدن تو ، به امید رسیدن به تو و به امید بودن تو در کنارم زنده ام ...

با رفتنت مطمئن باش که من نیز خواهم رفت !

تو به سوی خوشبختی ، من به سوی دنیایی دیگر !

میگذرد لحظه های عاشقی ، لحظه هایی که با دوری همراه هست و با فاصله هم صداست !


سردتر از همیشه ، روزهایی بی عاطفه تر از گذشته!

کاش خزان بی عاطفه دلم به پایان رسد..

و بار دیگر خورشید طلوعی دوباره در آسمان ابری و دلگرفته دلم داشته باشد....

به انتظار خورشید و به انتظار لحظه دیدارت خواهم نشست ای بهترینم!

دلیل عشق....

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟

 

پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم

 

دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

 

پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم

 

دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!

 

پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی

چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو را به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

 

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

 

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

 

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

 

نامه بدین شرح بود :

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم

تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

 

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟

نه

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم

 

مطالب عاشقانه

 
نامه ای از ویکتور هوگو ...

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو
کنم ...

عشق چيست؟!؟!؟!

 

عشق

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
ا
ز خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …

….
دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم.

راستی تصویر بالا کاراکتر چینی سنتی به مفهوم عشق است

سهم من کجاست؟

 
  
سهم من کجاست,کجا بایدقدم بگذارم که کسی را له نکنم

سهم من کجاست,کجا باید دل ببندم که دیرنکرده باشم

سهم من کجاست؟؟؟

 


مگردیگرستاره ای باقی مانده است که سهم شبهای تاریک من باشد

کجای این زمین خاکی کوله بارم راپایین بگذارم که توقف ممنوع نداشته باشد
 

بگو,بگو کجا خستگی هایم را به درکنم که کسی نگوید

ببخشیداینجا جای من است
 
 

تنها

تو به رویاهای من خندیدی


                         لطف کردی مهربان لااقل با آن همه پیمان که بامن بسته ای


                                                                           صادقی!


صادقانه باورم کردی که من دیوانه ام...


                                آه افسوس که من خواهان آن پروانه ام.