روزهای برفی طولانی ترند ...
برای کودکی که از سوراخ کفشش به زمستان می نگرد !

برای کودکی که از سوراخ کفشش به زمستان می نگرد !

كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود
امشب قلم رام من نیست
بگذار بی مقدمه
بی مهابا
دلتنگیم را فریاد زنم
کمی کمتر از یک سال
شاید به اندازه ی همین یک شب
کنارم بودی
لبخند می زدی و می نوشیدی
مست خنده های کاغذی ام
زیر یک جیب مخملی
قلبی برای من می تپید
بهار از راه رسید و زمستان در گذرگاهی شتاب آلود گذشت.
ای کاش می شد ...
ای کاش می شد بهاری را دردلهای خود به پا کرد به پاکی زلال آب درعمق چشمه ساران!
ای کاش می شد گرد خزان را ازقلبهایمان شست وشو داد وعاشقی را تجربه کرد.
ای کاش می شد به روی شانه های پر مهرت تکیه کنم و لحظه ایی آرام گیرم!
ای کاش می شد... .
به امید روزی که قلب هایمان گرمتر ازهمیشه و گامهایمان استوارتر ازقبل و دلهایمان بهتراز
گذشته خوب بودن و پاک زیستن را بیاموزد.


چشمان خود را ببند
خدا را در قلب خود احساس كن
دستانت را بگشا
ببين كه خداوند چگونه تو را در آغوش مي كشد
خود را در آغوش او احساس كن
خواهي ديد چه قدرتي خواهي يافت
خواهي ديد چه آرامشي خواهي يافت
خواهي ديد براي رسيدن به خواسته هايت
حضور او كافيست
بي نيازي از همه چيز و همه كس
دستت را دراز كن
هر آنچه طلب كني در اختيار توست
كافيست با قلبت بخواهي
تو قادر مطلقي
زيرا تو خود خدايي
كافيست باور كني
تو قطره اي و او دريا
قطره اي كه به دريا پيوندد درياست
كافيست باور كني
روحي كه تنت با خود مي كشد
بخشي از خداست
با روحت ، نه با جسمت به خواسته هايت مي رسي
خدا را در تنت جاري ساز
به سان خون در رگهايت
به سان اكسيژن در سلولهايت
او را در جاي جاي بدنت احساس كن
احساس نابي را خواهي چشيد
خواهي ديد سبك بالي و آسوده خاطري چه طعمي دارد
خواهي ديد ديوارها تبديل به در
و ابرهاي تيره ي زندگي كنار خواهند رفت
خواهي ديد آسمان زندگي آبي و آفتابيست
خواهي ديد آسمان شبت ستاره باران و مهتابيست
دستت را دراز كن و ستاره ها را بچين
خورشيد به دستور تو زنده است
ابرها به اراده تو در حركتند
زيرا تو در آغوش خداوندي
خواهي ديد كه زندگي زيباست
خيلي زيبا
كافيست زيبا زندگي كردن را با حضور او بياموزي

دیگر از فصل های گرم سقوط نمی کنم
کنار نفس هایت می مانم
از فرط خاطره خوابم می گیرد
کسی تعبیر خواب مرا نمی داند
گندمی را به خاک می سپارم
تکثیر می شوم آرام آرام
و کنار آن جمعه که تو را یافتم
آرام به خواب می روم...
کودک همسايه مي خندد
خانه همسايه را باغي است مالامال رنگ و بوي
چهره ها رنگ گل و خوشخوي
مردمانش صبح با آواز مرغان و شميم نسترنها روي مي شويند
خانه همسايه را آوازها شاد است
در ميان خويش از پاکي و بهروزي سخن گويند
خانه همسايه آري سبز و آباد است
.
.
.
با پدر از شادکامي هاي آن همسايه مي گفتم
چشم پر اندوه او برقي زد و آرام
چون نياکانش خمار و رام
سر به سويي کرد و با انگشت
خانه همسايه ديگر نشانم داد
با تاني گفت:
"هيج مي بيني؟
کودکان خانه همسايه ديگر همه غمگين و محزونند
چهره ها زرد است و پژمرده
چشمها بي حالت و مرده
کورسويي از اميد و زندگاني نيست
ردپايي از صفا و مهرباني نيست
اسکلتها بيرق فقرند
گوشتي بر استخواني نيست
از فرا دستان خود بگذر
بر فرو دستان و بر بيچارگان بنگر
جز صداي شوم جغد نکبت و ادبار
جز خرابي و تل آوار
زآنطرف آيا نصيبي هست؟"
.
.
.
از سخن ماند و خمار آلود لب بر بست
بعد لختي باز لب بگشود:
"هان پسر جان! شکر نعمت را به جا آور
شکرها بايست در افعال و در انديشه داور!"
.
.
.
صبح روز بعد و صبح روزهاي بعد
باز مي ديدم
گوشهاي من به سوي خانه ی همسايه ی شاد است
باز مي ديدم که با حسرت
چشمهايم با شگفتي رو به سوي خانه ی همسايه ی خندان و آزاد است
وآن همه اندرز پر حکمت که مي فرمود!
ياوه و بيهوده و باد است!!!
بالاخره بعد از یک ماه برگشتم چقدر دلم براتون تنگ شده بود خوشحالم که چند روز پیشتون هستم
دوستون دارم
در انتظار بهار ، که نامی بیش نیست ؟
بگذار برف ببارد
و باران های ناگاه.
ما را قلبی بهاری بس است
در این سرمای جانکاه !!
فردا قراره برم دانشگاه اصلا حال و حوصله شو ندارم
دلم واسه خونه تنگ ميشه البته ميدونم اونجا بهم خوش ميگذره
اما خب هيچ جا خونه خود ادم نميشه حتي خونه خود آدم!!
حوصله كلاس رفتن و چرت زدن!! سر كلاس ندارم
ببينم اصلا كي دانشگاه رو اختراع كرد؟؟؟!
نميدونم دوباره كي ميتونم بيام نت
سعي ميكنم تو اولين فرست برم سايت دانشگاه و زودي بيام براتون نظر بذارم
جون من همين الان واسم نظر بذارينا همينجوري پا نشين برين
ميخواستم از اين شكلك هاي جينگول پينگولي!! واستون بذارم كه يه كم دلتون واشه!!! اما نميدونم چرا نشد
مواظب خودتونو وبلاگاتون باشين
دوستتون دارم
باي
دلم برای بچگی هام تنگ شده
برای همه اون خنده ها و گریه کردن های ساده
گریه هامون از ته قلب بود نه برای خر کردن کسی
خنده هامونم از ته دل بود نه از روی اجبار و تظاهر
به کسی می گفتیم دوست داریم که واقعا دوسش داشتیم
حرفهای همه برامون راست بود
مگه کسی هم دروغ می گفت؟
تمام قهرامون با یه شکلات حل می شد
ولی دیگه شکلاتامون تموم شده
توی جیبهامون پر شده از کینه و نفرت
یادش بخیر اون زمان که هنوز معنی این کلمه ها رو هم نمی فهمیدم
دلم می خواست فقط یه بار دیگه تو بغل مامانم یه دل سیر گریه می کردم
کاش بزرگ نشده بودم....
اين دخمل خوشگل و ناناس يه جورايي شبيه بچگي هاي منه!
يه جورايي كه نه! خيلي شبيه منه

فرشته اي آرام به روي من لبخند ميزند... صداي اذان در گوش شهر پيچيده...
كودك احساس من دل به جاده ميسپارد... حيات يك عشق آغاز ميشود...انديشه هايي نو زاده ميشوند...
كودك بيتاب به فرشته سلام ميكند... لحظه اي غرق سكوت ميشوند... فرشته اشك ميريزد... كودك نيز...
و سكوت آسمانيشان ميشكند... خداوند دارد نگاه ميكند... به فرشته... به كودك ...
به احساس مقدسشان... رويايي خيس ميان هرسه جاري ميشود... و دوباره سكوت...
كودك آن روزها انگار اسير شده است وخدا در انتظار ... چه كسي قفس را ميشكند؟!
پرنده درون من سخت بيتاب پرواز است... آرام ندارد... پرنده گاهي خسته ميشود...
يك سال ديگر از جواني ام گذشت ... من آرامتر شده ام... شايد صاف تر...
در شب تولد خيش سخت در انديشه فردايم... در تب و تاب سفر...
در تلاش براي تحقيق هزاران آرزو... من هميشه پر اميدم... هميشه صبور...


پروانه رویای من ...
امروز ...خاکستر شدی ...
از دل ...
پریدی ... عاقبت ...
در آتشی... پر پر شدی
من ... با پر پرواز تو ...
در آسمانها ... بوده ام
من ... با خیال روی تو ...
این راه را ... پیموده ام
امروز ... اما ... بی سبب
از دست من ... رنجیده ای
حرفی ندارم ... نازنین ...
از پر زدن ... ترسیده ای!
رویا ... همیشه ... ناب نیست
انسان ... همیشه ...خواب نیست
این ... اشتباه من ... نبود ...
خوبی ... همیشه ... باب نیست .
از دوستان ... رنجیده ام
از دشمنان ... ترسیده ام
پروانه رویای من ...
دنیا ... به چشمم ... یار نیست!
بدرود ... ای ... زیباترین
زیباترین ... عشق زمین
فردا ... نمی بینم تو را
پروانه ای ... در کار ... نیست ...
چونان توفان که جستجوگر آرامش است و در همان دم با تمام قدرت خویش بر ضدّ آرامش می کوبد، من نیز در طغیان خویش بر ضدّ عشق تو، پیاپی فریاد می زنم «ترا می خواهم، تنها ترا»
وقتی قلبْ سخت است و سوخته، چونان باران رحمت بر من فرود آی.
وقتی توفیق از زندگی رخت بر بَست، تو چون هلهله سرودْ نوا ساز کن.
وقتی کار پر آشوبْ غوغای خود را از همه سو می گسترد و مرا از قَفا، خُرد و متلاشی می سازد، با صلح و صفای خویش به یاری من آی
گلی از شاخه اگر می چینیم
برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم
لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم
و شبی چند از آن را
هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم
شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید
من اومدم
ببخشید مدتی بود که نبودم!!
حالا هستم
راستی دوست جونام هر ۲-۳ روز اپ میکنم
به من سر بزنین ها!!!
نظر هم یادتون نرررره!!!
می خواهم پر بکشم ... فرا تر ....بالاتر از آسمانی که دیگر نمی بارد
آسمان انقدر پایین آمده،انقدر دلم را تنگ کرده که پریدن از آن برایم آسان شده است...
می خواهم بروم جایی
نزدیک خودم...چهره به چهره خاک
فکر می کنم خاک چشمه ای دارد برای گفتن دردهایش .... چشمه ای که تا ابد جوشان است!
کاش انگشتانم نای مشت کردن حرفهای چشمه را داشته باشد...
اگر آنقدر کوتاه نباشند که به این ادراک قد ندهند...
می ترسم از شقایق ها جا بمانم...آخر انگار آنها سالهاست با چشمه دمخورند...
حرف هم را خوب فهمیده اند...
باید بروم
شاید بیابمش...
كاش
از مرز خوابم مي گذشتم،
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
***
در پس درهاي شيشه اي رؤياها،
در مرداب بي ته آيينه ها،
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود .
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم .
***
بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .
كدامين باد بي پروا
دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
***
نيلوفر روييد،
ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد
من به رؤيا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود
در رگهايش من بودم كه مي دويدم
هستي اش در من ريشه داشت
همه من بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد
خب بالا خره امتحانات هم تموم شد و ترم يك به پايان رسيد
خيلي خوشحالم كه ترم يك تموم شد و از حالت ترمولكي در اومدم!!!!!!
و خيلي خيلي خوشحال ترم كه از اين به بعد ميتونم زود به زود آپ كنم
دوستتون دارم...
باش تارونق ایامی هست
شاد و سرسبز کنیم دست و دلی
لحظه ها می گذرند
آنچه می ماند در خاطره ها خاطره است